۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

« موزهء عروسک های ملل »
نشانی : تهران ـ خیابان پاسداران ـ نگارستان پنجم ـ پلاک چهار
تلفن : ۲۲۸۸۹۴۰۱

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

« سلام آقای رئیس جمهور ! من رائول کاسترو هستم ! »

نیروی فوق العاده ای پیدا کرده ام . تلفن و ارباب رجوع . بی هیچ ایمانی . می شد هم بنویسم امروز روز اول دی ماه است . که شاعرانه تر هم بود . اما این جوری که نوشته ام به واقعیت  نزدیک تر است . هر چند امروز روز اول دی ماه است . اما چه فایده . انگار گفته باشم سوم فروردین . پنجم اسفند .
مثلا یکی که بورخس می خواند و برق می زند چشم هاش . این لذت دوباره تکرار نمی شود . همین یک بار است . وقتی یکی « گفت و گو در کتدردال » را دستش گرفته . صفحهء پنجم است . با حسرت نگاهش می کنم . بالاترین نمرهء پایان نامه را گرفته . می رقصد از عشق , تنهایی , با صدای کتری .
لذت ِ « امروز روز اول دی ماه است » هم تکرار نمی شود .
از یک وقتی به بعد دیگر فقط انتظار است که لذت دارد . اصلش هیچی نیست . خیال است که معنا می دهد . مثلا من جایی بخوانم یک کتاب خوب و یک نوشیدنی خوب و گرمای شومینه ، دلم می خواهد تمام جاده را چهار نعل بتازم برگردم خانه . اما راه خانه از خانه زیباتر است . *
برای همین به کوه ها نگاه می کنم . فقط نگاه می کنم و نگاه کردن بهترین است . یک آسودگی با خودش دارد . من و الناز هیچی نمی گوییم . الناز جاده را نگاه می کند . من کوه را . هوا ابری ست . می رسیم به عوارضی . یک کم دنبال پول می گردیم . یک کم غرولند می کنیم . دوباره سکوت می کنیم و به کوه و جاده نگاه می کنیم .
و این ، تنها تصویر آن زمستان ، که سرشار از خیال است . باقیش را یادم نیست . آن سال ها دنیا تا بی نهایت ادامه داشت . هنوز امریکا و کوبا صلح نکرده بودند . قرار هم نبود .

* قسمتی از شعر محمود درویش

۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

باید صبور بود . شاید یک صبحِ ابری ِ پاییزی هم باشد که هیچ عددی نداشته باشد .

خیلی بی دلیل شماره اش آمد توی ذهنم . خیلی دلگیر شدم . فهمیدم یک چیزهایی را فراموش نخواهم کرد . مثلا شماره تلفنش را . پوف ! من دیگر پایین هم نمی رفتم . از بالای پله ها دختره را می دیدم . فکر می کردم ای کاش می شد یک کاریش کرد . اما نمی شد . فقط می شد پایین نرفت . ایستاد بالا و ابرها را دید که می خواهند ببارند . از پایین گفتند کلاس های تازه شروع شده . نمی خواهم ؟ فکر کردم کجا بروم که این ها نباشند . هیچ کدامشان . دختره اس ام اس زد که هنوز شماره ات را دارم . آخ ! یعنی هیچ چیز به اندازه دروغ دلگیرم نمی کند . یادش نبود که آخرین باری که اس ام اس زده بودم نوشته بود شما ؟ پنج سال می گذشت و هنوز دروغ پنچ سال پیشش آزارم می داد . اصلا همین بود که این همه رنجیده بودم . بس که دروغ شنیده بودم هی و هی . از دختره . از میم . دروغ هایی که توی این دو سال تازه می فهمیدم شان و یک جایی از قلبم دوباره و دوباره تیر می کشید . با آدم های بد دوستی نکنید . این از من . میم بد بود . بدی بود که تمام نمی شد . اصلا بدی این شکلی ست . تمام نمی شود .
دختره دست بردار نبود . هی تعریف می کرد . از آدم هایی که حتی نمی شناختم شان . حالا باید می دیدمش ؟ گفتم من بروم , کلاس دارم . بغلم کرد . چرا ؟ من هم . فکر می کردم دارم با گذشته ام آشتی می کنم . تا این که توی ماشین که بودم اس ام اس زد که هنوز شماره ات را دارم و یادم افتاد که چرا این همه متاسف بودم از معاشرت با این آدم ها . من حقیقتا با دروغ کنار نمی آمدم . نمی خواستم با هیچ دروغی آشتی کنم .

ابرها می باریدند . من گفتم باشد یک وقت دیگر . با این که هیچ چیز به اندازه سر کلاس نشستن حالم را خوب نمی کند . استاد گفت می نویسم ؟ گفتم حالا باید بگویم ؟ با این که هیچ چیز به اندازهء نوشتن حالم را خوب نمی کند . گفت نه ! فکر هایم را بکنم . رفتم پایین گفتم اسمم را نمی نویسم توی کلاس های جدید ! خانومه یک جوری نگاهم کرد که یعنی متاسف است . اما نبود . منشی قشنگی بود که دلیلی نداشت متاسف باشد . اما من بودم . قشنگ نبودم . خسته بودم و متاسف بودم . با این همه می خواستم بنویسم . فکر کردن نداشت .

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

دربارهء مشکل شخصی هم باید بگویم اصولا کسی توی این دنیا نیست که من باهاش مشکل شخصی نداشته باشم .

بله من با خیلی ها مشکل دارم . مثلا نظر من را بخواهی پالت خیلی ننر است . آن ها لبخندهای مسخره می زنند و عکس های مسخره تر می گیرند . من مشکلی ندارم . اما خوب ترجیح می دهم دور و برم نباشند . گاهی هم می رفتم صفحهء شهره و در کمال تعجب می دیدم چند تا از دوست هام شهره را لایک کرده اند . خوب چرا ؟ شهره لایک کردن ندارد هر جور نگاه کنی . پالت هم ندارد . به هر حال شهره بیشتر دارد تا پالت چون شهره تکلیفش معلوم است . بعله خوب هر کس نظر خودش را دارد و نظرش محترم است . اما من اگر یکی از دوست هام صفحهء بهاره رهنما را لایک کند ، خوب چرا ؟ نه بازی دارد نه هیچی . خیلی هم لوس و بیمزه . اصلا دنیا دنیای لوس هاست . همه ناز و کیوت .
این دنیایی که توش کوبانی دارد هیچ هم ناز و کیوت نیست . دنیایی که صورت دخترهاش را اسید پاشیده اند . ریحانه هاش را اعدام کرده اند هیچ نشانی از صلح ِ آبکی شما ندارد . من بد اخلاق نیستم . تندرو نیستم . خیلی هم اصلاح طلبم . خیلی هم به صندوق رای وفادار . خیلی هم آرام . اما این لوس بازی ها و دو ره می فا صلح و کوفت را بر نمی تابم . فارغ از موسیقیش که می سپارمش به زمان که خوب بلد است چطور این اشتباهات را جمع و جور کند دربارهء شخصیت لوس این آدم ها حرف می زنم .
با بهاره رهنما هم مشکل دارم . از همان بدو ورود . با آقا فتوره چی بیشتر . با هر کی شلوغ است . هر کی همه چیز را به شقیقه ربط می دهد . با طرفدارانشان مشکل تر دارم . یک چیزی بگویی سی نفر جواب می دهند . تهوع آورند . من اگر آدم معروفی بودم یک نفر یک چیزی بهم گفت و یکی دیگر جوابش را داد می گفتم دست شما درد نکند دوست عزیز اما شما ماستت رو بخور !
یعنی همهء این اسم ها که می گویم نمایندهء یک مدل آدم هایی هستند . نه مشکل شخصی . یعنی نیوشا ضیغمی بدتر است . از هر نظر . اما خوب نیوشا ضیغمی هم تکلیفش معلوم است . جای بحث ندارد خیلی . مثل الهام چرخنده که بیشتر خنده دارد تا هر چی .
دیگر این که با گلشیفته فرهانی مشکل دارم و … مممم …. ارمیای آکادمی گوگوش و اساسا تک تک اجزای « من و تو » ، شهره آغداشلو ، لاتاری ، آنهایی که استتوس می زنند مرسی که تولدم را تبریک گفتید . شرمنده نمی توانم تک تک تشکر کنم . از همه ممنونم . آنها که استتوس می زنند از فردا می خواهم یک سری از آدمها را از فیسبوکم پاک کنم . استتوس های خود زنی ننه من غریبمی که مخاطب خاص دارد ،  مجری روی خط ِ وی او ای ، نیک آهنگ کوثر .
شاهین نجفی هم که پوووف !

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه


۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

رییس جمهور من توی خانه حبس بود . دست کم خیالم راحت بود که صداش از همه رساتر است . سکوتش از همه فریاد تر است و این تنها چیزی بود که دلم را گرم می کرد .

آمدم که خانه مامان گفت مرتضی پاشایی مرده . من فکر کردم پاشازاده . گفتم جوان بود که . گفت آره سی سالش بود . گفتم نه بیشتر ! گفت نه سی سالش بوده . گفتم خیلی وقت بود بازی نمی کرد که . بیشتر بوده . گفت خواننده بوده . بازی چیه ؟ گفتم آهان . بعد یک فیلم داد ازش دیدم که توش مادرش بود و پدرش و دوستانش و آهنگ هاش را هم پخش می کرد و خیلی غم انگیز بود . مامان گفت بچه های مدرسه شان شمع روشن کرده بودند و گریه می کردند . مامان هم غصه می خورد . می گفت پدر چهار تا از بچه هایش مرده اند از سرطان توی مهر . بعد اشک می ریخت و می گفت . مامان ِ من خیلی نازنین است . نه چون اشک می ریزد . چون خیلی می فهمد .
من هم غصه خوردم . مامان اگر نبود با آهنگ پاشایی زار هم می زدم . اما بیشتر تعجب کردم که چرا نمی شناختمش . عجیب بود . خیلی از دنیا بی خبر ِ چرندی شده بودم . خود ِ این شکلیم را دوست نداشتم . نتیجه مذاکرات را دنبال می کردم . گاهی . فقط همین . نمی توانستم بفهمم آن همه با خبری خوب است یا این همه بی خبری . اما چون کاری ازم بر نمی آمد ترجیح می دادم نشنوم . چون خیلی سخت بود . واقعا چی از آدم می ماند وقتی شب می شنود ریحانه را اعدام کرده اند ؟ ماها خیلی کوچک و دست خالی هستیم برای شنیدن این خبرها . خیلی گناه داریم .
مثلا من داشتم توی رادیوی گوشیم استیضاح وزیر علوم را گوش می دادم و از عصبانیت پاره می شدم . هوا خوب بود و صدای پرنده ها می آمد و صبح دل انگیزی بود اگر آن خانه خانهء ملت نبود . فکر می کردم این بی سواد ها نمایندهء من نیستند و دارند جای من حرف می زنند . جای من تصمیم می گیرند و جواب چرندیات شان را می دادم اما صدام به گوش کسی نمی رسید . فکر کردم این آدم هم وزیر من نیست اما دارد جای وزیر من استیضاح می شود و کاری از دست من بر نمی آمد . فکر کردم حتی آن که اسمش را نوشتم و توی صندوق رای انداختم هم رییس جمهور من نیست . بعد از آن دلم نخواست بشنوم . حتی یک کلمه . و گوش هام را بستم . حتی روی مرگ ریحانه .
داشتم بر می گشتم به زندگی قبلیم . من توی زندگی قبلیم یک هویچ بودم .

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

اطمینان من آبی ست . و گرد است .

پیاز ها دارند طلایی می شوند . از پایین صدای تق تق ِ آنیتا و محمد رضا می آید . من داد می زنم امروز چندم است . سپیده داد می زند که سی و یکم . می گویم مطمئن است که این ماه سی و یک روز است . می گوید که مطمئن نیست . تق تق تق قطع می شود و فریاد من و سپیده به گوش می رسد . من فکر می کنم تا وقتی پیاز ها حسابی طلایی شوند بنویسم . اما نمی دانم چی بنویسم . این نوشته هیچ چیزی برای گفتن ندارد . اما دلش می خواهد باشد . همین جور الکی و بی چیز .
از بالا پایین را نگاه می کنم و به جایی که ایستاده ام باور دارم و چیزی برای نوشتن ندارم . یعنی فکر می کنم برای منی که همیشه از تردیدهام نوشته ام نوشتن از اطمینان سخت است . بلدش نیستم . هر چند هیچ چیز مسخره تر و غیر ممکن تر از اطمینان نیست و به آدمی که اطمینان دارد باید شک کرد اما من دوست دارم از همین بالا بایستم و به اطمینانِ مسخره ام نگاه کنم . چون هیچ امیدی بهش ندارم . دود می شود و به هوا می رود . مثل هر چیز گرد و آبی ِ دیگری . برای همین می خواهم خوب نگاهش کنم . و می خواهم بیشتر درباره اش فکر کنم و بیشتر بنویسمش که پیشم بماند . تا ابد . اما باید سیب زمینی ها را پوست بکنم و ریز ویز کنم و سرخ کنم و خیالم راحت باشد که اطمینانم جایی میان چوب های آن ته ِ ته برای خودش هست . همین جور الکی و بی چیز .

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

قبل ترش آفتاب طلوع کرده بود .

من و محمدرضا و سپیده و میز ِ نهال داریم برمی گردیم تهران . جاده پرِ پیچ و نئون های سفید و سبز و قرمز است . همینگوی گوش می دهیم و خسته ایم و خوبیم . و همینگوی بهترین است .
من همیشه آن وری می رفتم . که جاده کامیون نداشت و پیچ نداشت و نئون نداشت . یک کم ترس هم داشت . چون آرام بود تمام راه و تاریک بود . و یک جایی در دل کوه هایی که دیده نمی شد چراغ های کامیون ها توی تاریکی پیدا بود .
قبلش محمد رضا گفته بود اگر بخواهیم می تواند از آن ور برود . من گفته بودم فرقی ندارد . سپیده اصلا ایده ای نداشت که آن ور کجاست و چیزی نگفت . میز نهال هم نمی توانست نظری داشته باشد چون یک میز بود و میزها اصولا نظری ندارند ، مخصوصا آن هایی که چوب سفید زشت روسی دارند .
و پرسیده بود دلمان می خواهد همینگوی گوش کنیم و ما گفته بودیم خیلی دلمان می خواهد . من و سپیده . میز نهال ساکت بود .
قبل ترش آفتاب غروب کرده بود . من دیده بودمش که می رفت . نشسته بودم لبهء باغچه و آفتاب دیگر رمقی برایش نمانده بود و می رفت پشت کوه ها . سردم شده بود و خیالی در سر نداشتم و غمی در دل .
قبل ترش دنبال لاک پشته گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم . چون آب خیلی کثیف بود . یا شاید چون لاکی مرده بود . بهر حال نمی شد فهمید . ما فکر کردیم لاکی مرده ؟ شاهین گفت قورباغه شده چون دیشبش یک قورباغهء گنده توی باغچه دیده . ما یک کم این شوخی را ادامه دادیم  و لاک پشته را فراموش کردیم چون کاری از دست مان بر نمی آمد .
قبل ترش داشتیم کار می کردیم و به فکر های خودمان فکر می کردیم . فقط به فکر های خودمان . فکر های یواشکی خودمان . همان ها که وقتی کار می کنیم یادش می افتیم و کارهای مان شبیهش می شود . اما هیچ کس نمی داند چون برای کسی تعریفش نکرده ایم . چون از گفتنش خجالت می کشیم یا می ترسیم یا خیلی بیهوده اند و دلیلی ندارد وقت دیگران با تعریف کردنش بگیریم . چون دیگر دیگرانی نداریم و خیلی خالی شده ایم و از این بابت هیچ نگران نیستیم . آدم ها همه یک روز خالی و تنها می شوند .

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

این روزهای دیگر هیچ کس پیاده نمی شود . همه سوار می شوند .

آدم نمی داند کجا را نگاه کند . بهر حال به هر طرف که بچرخی نگاهت با نگاه یکی یا با لباس یکی یا با کفش های یکی تلاقی می کند . کفش ها از همه نا امید کننده ترند . من گاهی نگاه شان می کنم . زشت و بدترکیبند . اگر نخواهم بگویم ما ایرانی ها ، که نظریه ام به جرم شروعش با کلمهء ما ایرانی ها که از اساس یک نوشته را به زعم من بی معنی می کند ، باید بگویم ما مترو نشین ها ( مترو سوار ها ؟ ) خیلی بد کفشیم . و اساسا خیلی بد لباسیم . و های لایت موهای مان خیلی توی ذوق زننده ست . هنوز خط لب جگری می کشیم . و بوت های پاشنه بلند می پوشیم با اولین باد پاییز ! مطلوب من صفحهء موبایل است . که ممنوع ترین جای ممکن است . اما نگاهم دلش می خواهد زل بزند به اس ام اس های کسی که رو به روم ایستاده و گردنش توی حلقم است . دستش را کج می کند که نخوانم . دارد به سمانه اس ام اس می زنم . بی خیال ! من اگر به سمانه اس ام اس می زدم و کسی سعی می کرد بخواند باهاش همکاری می کردم . اصلا بلند می خواندم که چشم هاش خسته نشود . اگر بخواهم سلیطه باشم می توانم بگویم خانوم جان اگر گردنت توی حلقم نبود نگاه هم نمی کردم به صفحهء موبایلت . فکر کردی چی ؟ اما اگر بخوام صادق باشم باید بگویم من نه شما را می شناسم و نه سمانه را . خواندن این چند تا اس ام اس چیزی از شما کم نمی کند . بگذار بخوانم خیالم راحت شود . منی که تا به حال گوشی دوست پسرم را دستم هم نگرفته ام که پرایوسی اش را خراب نکنم که اساسا شاشیدم به پرایوسی ِ دوست پسر ، تشنهء خواندن پرایوسی آدم های گردن شان توی حلقم ، هستم .
زل می زنم به خانوم کناری که زل زده به اس ام اس های سمانه . من چیم از این خانومه کمتر است ؟‌
از ، ایستگاهِ بعدی امام خمینی ، مسافرینی که قصد ادامهء مسیر به سمت ِ ، تمام نگاهم معطوف به در می شود که خیلی دور به نظر می رسد و از این جا که من ایستاده ام هیچ وقت بهش نخواهم رسید . این کابوس من است . این که در های مترو توی یک ایستگاه ِ مقصدم باز و بسته شود و من همش در حال هل دادن آدم ها باشم که برسم به در . اما مگر چهل و دو کیلو وزن چه کاری از دستش بر می آید ؟ برای همین سه تا ایستگاه قبل تر تلاش مذبوحانه ام را شروع می کنم . هی گردن و دست و سینهء آدم ها را از توی دهانم در می آورم و راهم را به درهای مترو باز می کنم .
توی آن شلوغی یکی داد می زند که حراج آلاماولت ، دوهزار تومن . آقاهه که جلوم دارد راه می رود با شنیدن این کلمات خیلی اتوماتیکلی بر می گردد . یک جورِ مسخی می رود سمت آلاماولت . بابای من هم اگر بود همین کار را می کرد . آلاماولت قبلیش را که تازگی خریده بود پنج هزار تومن و پاره پوره شده بود همان جا از جیبش در می آورد . کارتهاش را هم در می آورد . حتی بیهوده ترین کارت ها را . و می تپاند توی آلاماولت تازه اش .  و نمی فهمید که آلاما ولت از اساس جنس بنجلی ست و این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار خواهد شد . من اجازه می دهم آقاهه برود به سمت آلاماولت های دوهزار تومنی با این که این تغییر مسیرش حرکت ماها را که توی دل هم راه می رویم سخت تر می کند . خانومه از پله ها می رود بالا و بلند صلوات می فرستد . آدم فکر می کند وقتی برسد آن بالا ضریح حرم امام رضا را می بیند . اما خبری از ضریح نیست . خبری از دستکش آشپزخانه ست . سه تا پنج تومن !

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

آه بلاگ ! من همیشه عاشقت بودم و بهت وفادار موندم . تو بهترینی !

یکی تو توضیح صفحه اش نوشته بود : « اصلا کس ننت ! » با اعراب ! یعنی چی آخه ؟ مثلا یعنی خنده دار ؟ آخه چرا ؟ ما به چه روزی افتادیم ؟ نه جدی ! نمی فهمم . توی سه تا جمله ده بار نوشته گاییدم ، گاییده شدم . واقعا ؟ از کی این همه فحش بامزه شد ؟ « همتونو می گام » جمع کنید بابا دیوانه ها ! « داف خوش ممه هم نداریم » آخه این چه ادبیاتی ست ؟ شرمنده شدم . شرمنده کی ؟ والا اگه بدانم . اما خواندن این اراجیف و فقط خواندن شان هم آدم را شرمنده می کرد . یک کم هم می ترساند . « دوبی 780، استانبول 890، تایلند 2100 و ننه صاحب آژانس هم مجانی . کس ننه ها مغز مارو گاییدن با اسمساشون » این جمله ترس ندارد ؟ واقعا ندارد ؟ زید ؟ داف ؟ این همه شوخی جنسیتی ؟ قاطیش اراجیف سیاسی هم می گویند . از حقوق زنان هم دفاع می کنند بعضا . به اسید پاشی هم اعتراض می کنند . آب حوض هم می کشند . آدم دلش می خواهد زمین را گاز بزند . این همه ما خاک بر سر بودیم ؟

یک بار هم رفتم اینستاگرام . هی دیدم عکس گربهء نکبت شان را می گذارند هشتک پیشی و نازی و کوفت . بی خیال . ما هم گربه داریم . از این لوس بازی ها در نمی آوریم . یا عکس دست های لاک زده شان را می گذاشتند . هر روز یک رنگی . چرا باید انگشتان لاک زدهء بیمزهء شماها جالب باشد ؟ من با همهء بی مزگیم از شماها جالب ترم . 

پی نوشت آن که حالا نگویید خوب دوست دارد توی صفحه اش هر چی دلش می خواهد بگذارد . من اصلا این فاز هر کس نظرش محترم است و همه با هم دوست و پیس فول و این ها را نمی فهمم . اگر طرف می تواند توی صفحه اش هر مزخرفی را به سمع و نظر عموم برساند ، من هم می توانم اعتراضم را عمومی اعلام کنم و بگوییم کلن خیلی قهقهراییم .

سعیِ من وقتی لبخند می زند خیلی زشت می شود .

من هیچ وقت شک نکردم که توی انتخابات تقلب شده . دلایل کافی هم داشتم برای این که تقلب شده . نه کوچک . خیلی هم بزرگ و خانمان برانداز و آدم حسابی توی زندان کُن و آدم حسابی تر توی حصر . اما دیگر حوصلهء چانه زدن نداشتم . داشتم توی ذهنم جواب ترانه را می دادم . با این که دیگر حوصله چانه زدن نداشتم . اما این که یکی از راه برسد و بپرسد حالا واقعا تقلب شده بود ؟ خیلی مایوس کننده است . با خودش بحث نکردم . گفتم شده . آره شده . معلومه که شده . ادامه ندادم اما . خیلی قاطع گفته بودم . باید می فهمید شوخی ندارم . ذهنم ادامه اش داد ، آن شب و شب های بعد . من لال .
اما خوب این فکر ها برای اول صبح سنگین بود . برای همین زل زدم به پنکه برقی بالای سرم که خاموش بود . و فکر نکردم دیگر به ترانه . خانومه پرسید که از باشگاه آمده ام . خواستم بگویم خانوم جان من پولم کجا بود که بروم باشگاه ؟ همهء کارهام مانده روی زمین بس که بی پولم . حتی نمی دانم مانده روی زمین یا کجا بس که نرفتم ببینم چه بلایی سرشان آمده . بعد دیدم خیلی ننه من غریبم است . خانومه خودش اگر پول داشت که می رفت باشگاه این وقت صبح جای این که موهای پاهای من را با این شدت بکند بیندازد توی سطل آشغال . چته خانوم جان ؟ نگفتم . صدای زهرای توی آشپزخانه گفت غم آخرت باشه زهرا . چقدر زهرا ؟ حتی یک زهرا هم نشسته بود دم در و جواب تلفن ها را می داد و شبیه ابرو گوندش بود . یک زهرای دور هم برام یک هویچ قاچ قاچ قاچ فرستاده بود که خیلی هویچ بامزه ای بود . زهرای توی کابین گفت ممنون . خیلی قیافه اش حیوونکی بود وقتی می گفت ممنون . همین جوری آخی و حیوونکی داشت دق و دلیش را سر پاهای من خالی می کرد . گفت ببخشید معطل شده ام . گفتم خواهش می کنم . با لبخندی که هیچ به صورتم نمی آمد . سعی کردم درکش کنم . ترانه هم باید سعی اش را می کرد .

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

شنبه اغلب روز بهتری ست ، از جمعه . از سوم شخص مفرد . از کرفس پلو . از تو حتی که بهترینی …

خیلی با طمانینه می روم در را باز می کنم . خیلی با طمانینه در را می بندم . بگو ده بار . اندکی از طمانینه ام کاسته نمی شود . کلن آدم با طمانینه ای شده ام . از کی ؟ از وقتی شدم سوم شخص مفرد . بعد شیما را فهمیدم . خیلی هم خوب فهمیدم . از آن جاش که درست می گفت یا نمی گفت نه . هر کس درست و غلط خودش را دارد . کاری به کار فکرهاش نداشتم . از آن جاش که دیگر نه خواست بگوید و نه خواست بشنود . من هم نه خواستم و نه . از وقتی شدم سوم شخص مفرد .
این رفت و آمد های اتفاقی را خوش تر داشتم . از آن جاش که می گفتم به احسان همین جوری مستقیم برود ، به ته کوچه نرسیده بپیچد سمت راست و احسان می رود و تمام می شود . از آن جاش که آنیتا خبر می دهد یکشنبه شب . که نه شهاب شام نمی خورم . از نور چراغ های چشمک زن روی صورت ماهانِ توی بالکن . از آخرِ‌ هیتو اشتایرل که در را می بندد . دست دخترش توی دستش .
نه بیشتر . بیشترش طمانینه اش را به هم می زند . یک سوم شخص مفرد ِ دور ، از طبقهء اول یک تخت دو طبقه که شب ها مسواکش را با خمیر دندان کرست می پوشاند و پاهاش که بماند بیرون از لحاف ، خوابش نمی برد .

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

این فقط یک خاطرهء مناسبتی ست .

خوب من مامانم اهلش نیست . یک بار که خیلی بچه بودیم من و خواهره را برد یک جایی که شعله زرد نذری می پختند . همین جور نوبتی هم می زدند و آرزو می کردند و یک چیزهایی می خواندند . من هم حتما هم زده ام اما مگر یک بچه هفت ساله چه آرزویی بلد است داشته باشد . بعد یک هو یکی از زن ها داد زد که اسم حضرت زهرا افتاده روی شعله زرد . همه هجوم بردند سمت دیگی که وسط حیاط روی آتش ، داشت شعله زرد می شد و بوی خوبی هم می داد . من هم دویدم . گریه می کردند و می گفتند حضرت زهرا همین دور و بر است . که ترسناک بود . اما دروغ می گفتند . اسم حضرت زهرا نبود . اصلا هیچ اسمی نبود . هیچ کلمه ای نبود . حتی یک ز ناقابل . اشکال نا مفهومی بود که اگر شعله زرد نمی پختند هم می افتاد روی دیگ . همین حالا بروید یک کوفتی را بگذارید روی گاز . آشی سوپی چیزی . یک کم بعد یک چیزهایی می افتد روی سطح غذا که اثر گرماست . اگر شما به آن چیزها می گویید اسم حضرت زهرا . من هم می گویم . اما می دانم شما هوشمند تر از این حرفهایید که بگویید . من هم آن موقع با سواد تر و با هوش تر از این حرف ها بودم هر چند هنوز مدرسه نمی رفتم . خیلی نا امید گفتم این که هیچی نیست . خانومه که اول از همه حضرت زهرای روی شعله زرد را کشف کرده بود داد هیچ خوشش نیامد . گفت آدم باید دلش پاک باشد که بتواند اسم حضرت زهرا را بخواند . خواست جلوگیری کند از انکاری که می توانست انکار من در پی داشته باشد . مامانم گفت اگر این جا دل یکی حقیقتا پاک باشد دل بچهء من است . نه ! نگفت بچهء من . گفت بچه ها . مامان من از این مامان ها نبود که هی زرت و زرت بگوید بچهء من . « من » نمی گفت . هنوز هم نمی گوید .
از اساس بیهوده بود . هیچ دلیلی نداشت به آن ترفند متوسل بشود تا به ما بقبولاند حضرت زهرا آن جا هست و صدای مان را می شنود . آدم هایی که آن جا بودند آن قدر ساده دل بودند که باور کنند . نیازی به سند نداشتند .
باری ! بعد از آن بود که مامان هیچ وقت ما را هیچ جا نبرد . فکر کرد این خرافات به ما لطمه می زند . که سرانجام زد . یعنی آن قدر این چرندیات همه جا بود که فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی ... ( خوب البته که اسمش خانم احمدی نبود . خانوم شلیله بود . اما من می گفتم خانهء خانوم شلیله شما فکر نمی کردید دارم دلقک بازی در می آورم ؟ آخه کی فامیلش شلیله است ؟ )
بهر حال فقط لازم نبود بروی خانهء خانوم احمدی یا شلیله یا هر کی تا بفهمی و لطمه بخوری . زندگی توی این کشور از اساس لطمه بود .

اما دویدنم یک جوری بود که انگار دارم می دوم سمت آبگوشت .

نشسته بودم روی صندلی اتوبوس و کوله ام را بغل کرده بودم و پاهام را دراز کرده بودم روی صندلی جلویی . حواسم بود کف کفشم با صندلی تماس نداشته باشد با این همه همش منتظر بودم یکی از این شهروندان وظیفه شناس بهم تذکر بدهد و این بی خیالی صبحم را مختل می کرد . و شما فکر می کنید من دارم به کنایه می گویم اما حقیقتا این جوری نیست و دیدن این شهروندان وظیفه شناس که دارند سعی می کنند شهر و اتوبوس ها و دیوار ها و درخت هاش را نجات دهند و گاهی فراتر ، نگران منابع کرهء زمینند و می خواهند پنگوئن ها را نجات دهند ، که تعدادشان هم انگشت شمار است … خوب من نمی دانم چجوری باید این جمله را جمعش کنم . بهر حال آن آدم ها دمشان گرم . خیلی قوت قلبند . اما تعدادشان کم است و روز به روز کمتر هم می شود . تنها شهروندانی باقی مانده اند که می خواهند دین را نجات بدهند . که هی به تعدادشان و شدت عمل و جدیت شان افزوده می شود .
یکی شان یک کم پیش ترش بهم تذکر داده بود که روسریم را سرم کنم . بهش گفتم نگران نباشد . این شهر به اندازهء کافی گشت ارشاد دارد و سر چهار راه بعدی من را خواهند گرفت و می تواند خیالش راحت باشد که به اندازهء کافی تنبیهم خواهند کرد . خواستم بگویم اسید هم می پاشند یک جوری که از ریخت بیفتم و بتمرگم توی خانه ام جای این که کون لخت راه بیفتم توی خیابان ها . نگفتم اما . فکر کردم درست نیست با اسید پاش ها هم کاسه اش کنم . شاید هم هست . نمی دانستم . برای همین نگفتم . به بیرون نگاه کردم . دختره فهمید ادامه دادن بی فایده ست ، رفت نشست صندلی جلویی .
پیاده شدم و باقی راه را پیاده رفتم . چون هوا قشنگ بود . و سردِ خوبی بود . سوز نداشت . اولش خیمه ها را دیدم . من ندیده ام . اما شنیده ام . خیمه ها را ظهر عاشورا آتش می زنند . ظهر عاشورا نبود . خیمه ها داشتند خیس می شدند آرام . یک باران ملایمی می آمد . اما کسی باکیش نبود . تند تند خرید می کردند . از کنار ضبط هایی که نوحه پخش می کردند رد می شدند ، کیسه های خریدشان را می دادند یک دست شان و با دست دیگرشان سینه می زدند . همین جوری که راه می رفتند سمت مغازه های در حال بسته شدن . انگار وظیفه داشتند سینه بزنند . دور که می شدند سینه زدن شان را با نوحه بعدی تنظیم می کردند . گاهی هم استراحت می دادند به خودشان . نوحه اگر به دلشان بود و احساساتی که می شدند کیسه های خریدشان را چند لحظه ای می گذاشتند روی زمین و خیلی با دل و جان و دو دستی سینه می زدند .
من باید می رفتم پامنار پلکسی بخرم . دیرم بود . وگرنه می نشستم و یک کم نگاه می کردم . چون بازار همیشه نگاه کردن دارد . شما تا به حال بازار را نگاه کرده اید ؟
یک شهروند مسئول ِ وظیفه شناس بهم گفت که سر پله نوروز خان آبگوشت می دهند . خیلی کیف کردم از توجهش . قیافه ام خیلی نزار و بدبخت و گرسنه بود ؟ اما آبگوشت دوست نداشتم . سرپا ایستادن و غذا خوردن را هم دوست نداشم . گرسنه نبودم و دیرم هم بود . اما نمی خواستم فکر کند که به توجهش بی توجهم . لبخند زدم ، تشکر کردم و دویدم سمت پامنار .

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

چون آن لحظه سرشار از شعر بود ...

مامان خانه نبود . و بله من همه جا را گشتم . حتی توی سطل آشغال . مامان هیچ جا نبود . آفتاب پاییزی بی رمقی افتاده بود روی فرش . و روی دسته مبل ِ زیر پنجره . و روی ِ یک کم ِ دیوار . هوا هم سرد .
هر چی زنگ می زدم مامن گوشی را بر نمی داشت . آخرین باری که زنگ زدم فکر کردم چه عجیب می شود اگر مامان بر نگردد . نه که گم شده باشد یا یک بلایی سرش آمده باشد . بر نگردد چون دلش نمی خواهد برگردد . گربه گلدان مامان را انداخته بود . من سعی کرده بودم گلدان را جمع کنم که نشده بود . ریشه های گلدانه از خاک زده بود بیرون و خیلی ترسناک شده بود . همین جوری گلدان ِ واژگون را رها کرده بودم و داشتم سالاد درست می کردم . اتاق مامان کثیف بود . لباس ها روی هم روی هم . و آشپزخانه از مهمانی دیشب . اما بابت این به هم ریختگی ها نبود که فکر می کردم مامان دلش نخواهد برگردد . فکر کردم چرا باید دلش بخواهد برگردد این جا ؟ نه که این جا بد باشد . خیلی هم خوب بود و قشنگ ترین خانهء معمولی ِ دنیا بود . اما آن لحظه یک چیز دلگیرِ ناراحتی توی هوای اتاق پذیرایی بود که فکر کردم چرا باید بخواهد بیش از این توی این هوا نفس بکشد ؟
آخر این نوشته می شد این جوری تمام شود که مامان زنگ در را می زند و من در را باز می کنم و مامان را در آغوش می گیرم . اما دیرم بود و باید می رفتم با این که خیلی دلم می خواست مامان را در آغوش بگیرم . سالاد خوردم تند تند . لباس پوشیدم تند تند . و پله ها را دویدم سمت آفتاب بی رمق پاییز . شب که آمدم خانه ، مامان دراز کشیده بود روی تخت و گربه دراز کشیده بود کنارش  و دوتایی چشم دوخته بودند به تلویزیون . خیلی صحنهء بامزه و قشنگی بود . من یادم نبود صبح مامان نبوده . نگاهش کردم و فکر کردم چه دلم می خواهد شعر بخوانم گاهی . رفتم دراز کشیدم کنارش و گفتم مسواک نزنیم و همین جوری بخوابیم . مامان گفت پاشو برو سر جات . گفتم خوب .

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

خیال را می بافند . توی اتوبوس های پاییز ِ ولیعصر . سرد که شد می پوشند . گرم می شوند ، شب ها که پاهاشان آویزان است از دیوارِ کنار شومینه . شب ها که کتاب می خوانند .

حوصلهء « خیابان بوتیک های خاموش » ِ پاتریک مودیانو را ندارم برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . من از این آدم هام که وقتی یکی اسمش می رود توی رسانه ها می خوانمش ؟ بله . احمد محمود را وقتی خواندم که مرده بود . افسوس خوردم . هر چند اگر قبل از مرگش هم می خواندمش نمی توانستم جلوی مرگش را بگیرم . اما دست کم می دانستم توی هوایی نفس می کشم که احمد محمود هم . چه مهم است ؟ هیچ مهم نیست .
دارم سعی می کنم یک قسمت سپانج باب را ببینم که توش مردمِ بیکینی باتم شهر را خالی می کنند چون یک روز توی سال هست که اسمش روز بدون باب اسفنجی ست . اما نمی شود چون سرعتم خیلی مورچه ای ست . خیلی قسمت عجیبی ست . چون مردم شهر بدون اسپانج باب خیلی بهشان خوش می گذرد و دو هفته این تعطیلات را کش می دهند . بیچاره ! اما من نمی توانم ببینم . برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . چون فیس بوک ندارم . اینستا گرام ندارم . هیچ کوفتی ندارم . برای همین بالا پایین کردن هام خیلی غیر هدفمند است و به نتیجه ای نمی رسد . مثلا من دیر خبر تجمع را می شنوم . فکر می کنم ساعت دو ست . اگر فیس بوکی چیزی داشتم می دانستم یک است . اما نداشتم . دوست هم نداشتم . تنها و بی کس راه افتادم سمت اغتشاش . توی راه دختره توی اتوبوس گفت چه موهام بهم می آید . من قند توی دلم آب شد . من رفته بودم ته ترین صندلی سمت راست نشسته بودم . ازم عکس می گرفت و می گفت قشنگم . عکس های خودش را نشانم می داد که بگوید خودش هم قشنگ بوده وقتی موهاش کوتاه بوده . من گفتم همین الان هم قشنگ است . که کاملا دروغ نمی گفتم . معمولی بود . دندان هاش کج و کوله بود . که اگر قرار نبود اشاره ای به قشنگیش کنم متوجهش نمی شدم . شاید هم می شدم . از این کج و کوله های توی چشم بود . هی توجه آدم از حرف هاش معطوف می شد به کجی دندان هاش . خیلی پوزیشن اجتماعی ای به خودم گرفته بودم . عکس هاش را می دیدم و اظهار نظر می کردم . ابروهای نازک بهت نمیاد ! آره ! خودم هم دوست ندارم دیگه .
رسیدم سر فاطمی و خیلی بی میل باهاش خداحافظی کردم . دلم می خواست تا آخرین ایستگاه را بروم . از توی شیشه های بزرگ اتوبوس ، پاییز خیابان را ببینم . خیال ببافم . بله عجیب است اما خیال را می بافند .

این اصلا انصاف نبود . من می میرم برای اغتشاش . حالا که فاصلهء این اغتشاش تا آن اغتشاش به دو سال رسیده نباید این همه دیر خبر دار می شدم . یک عالمه پلیس دیدم . تا چشم کار می کرد . من اما باکیم نبود . خیالم را تنم کردم و ولیعصر را پیاده آمدم پایین .

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

و داستانم جایی میان درخت های کاج ته می کشد …

خانومه را پیدا نمی کنم . تو توی دور پنجم ، جایی میان درخت های بلند و آبی ِ آسمان پیدا می شوی . تو که زشت ترین فکر پاییز های منی .
من خیلی جدی داشتم دنبال خانومه می گشتم ازش تشکر کنم که بهم گفته بود وقتی راه می روم زمین را نگاه نکنم . گفته بود افسردگی می گیرم . خیلی مطمئن نبودم حرفش چقدر پایه و اساس علمی دارد اما وقتی گفت چشمم را از زمین برداشتم و نگاهم رفت سمت درخت ها . حقیقتا قشنگ بودند . این همه درخت این جا بود و من ندیده بودم . حیف ! زمین خیلی معمولی بود و جز بعضی جاهاش که آسفالتش ترک برداشته بود چیز دندان گیری برای نگاه کردن نداشت . اما من زمین را انتخاب کرده بودم جای این همه درختی که تنه های قشنگی داشتند و منتظر بودند من طراحی شان کنم . اما چون تنبل بودم طراحی شان نمی کردم . بسنده می کردم به دیدن شان .
من قدم های تند و ترسناک و مثل خرسی دارم . بوم بوم بوم . یک جوری راه می روم که انگار خیلی آدم مصمم و جدی ای هستم که نیستم . انگار دارم می روم یک ماموریت مهمی را انجام دهم . اما ماموریتم یک جایی توی آسفالت هاست . زل می زنم به آسفالت و محکم قدم بر می دارم . زمین از این که من روش راه می روم خیلی خوشحال نیست . که اهمیتی ندارد . من هم حقیقتا از این که روی زمین راه بروم به خودم نمی بالم .
الناز هم خوشحال نبود . صدای قدم هام عصبانیش می کرد . برادره هم خوشحال نیست از این که یکی صبح به این زودی مثل شتر هی برود و برگردد . اما خودش هم شتر است برای همین من به غرولند هاش اهمیتی نمی دهم . اما الناز را سعی می کردم دریابم که اغلب فراموش می کردم . چون الناز با یک متر و هشتاد و چهار سانت قدش که حق داشت شتر ترین باشد ، هیچ شتر نبود . الناز چی بود ؟ … ممممم .

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

از سپند امیرسلیمانی تا سیاوش خیرابی


دختره داشت می گفت واقعا داریم تو دنیای چرندی زندگی می کنیم . من داشتم خودم را توی شیشه در مترو نگاه می کردم . چون به نظرم موهام خیلی قشنگ شده بود . موهام شبیه جیم کری توی دامب اند دامبر است . اما توی در مترو دو تا از من بود که شبیه ناتالی پورتمن ِ «‌ لیون » .
یکیش توی نور ایستگاه ها می رفت و یکیش کمرنگ می شد .
دختره داشت می گفت واقعا داریم توی دنیای چرندی زندگی می کنیم . اگر این دیالوگ را توی یک فیلم می شنیدم می گفتم چه مصنوعی ! اما دختره داشت جدی می گفت . برگشتم نگاهش کردم ببینم چه شکلی ست . هیچ شکلی نبود . برگشتم به دوتای خودم توی شیشه . گفت ما تازه خیلی خوشبختیم .
من فکر کردم موهام خیلی قشنگ شده . فکر کردم ایستگاه مصلی خیلی زشت است . و فکر دیگری نکردم .
برگشتم که خانه مامان داشت گریه می کرد . گفتم چی شده . گفت آخه این چه بلایی بود سر دخترای مردم اووردن . گفتم شام چی داریم ؟ من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان ، من نبود . نزد توی گوشم . همین جور گریه کرد و گفت مرغ . دلم نخواست . نشستم پای کامپیوتر و « زوج های بازیگر ایرانی » را گوگل کردم . چون کار دیگری نداشتم و به نتایج جالبی رسیدم .
فرداش هم گریه کرد . گفت شیشهء ماشین را نکشم پایین . گفت روسریم را سرم کنم . گفتم اینا همینو می خوان . که بترسیم . من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان من نبود . نزد توی گوشم . اشک هاش را پاک نکرد . پیاده شد . هوا ابری بود . تاریک بود هنوز آسمان . مامان توی آن خیابان ِ ابری پاییز خیلی غمگین و تنها بود .
فهمیدم ما خیلی بدبختیم که توی این جا زندگی می کنیم . فهمیدم کسی روی صورت من اسید نخواهد پاشید . من شوک شنیدن این خبر هولناک را فراموش خواهم کرد . اما تصویر مامان ِ غمگین ِ مستاصل ِ من که داشت دور می شد تنهایی و چادرش را باد تکان می داد تا آخر دنیا با من و با خیابان های این شهر می ماند . حتی روزی که دیگر نباشم .

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

« برقصم بر آپارتمان‌های چروک شهر ... » *

هوا ابر است . من خیلی بی جنبه ام . این همه لباسی که پوشیده ام تناسبی با دمای هوا ندارد اما من عاشق لباس های گرمم هستم . این جای شهر را خیلی وقت است ندیده ام . پیاده راه می روم و هوای خوب ِ تمیزِ خلوت جمعهء تهران را نفس می کشم . من این شهر را خوشم می آید . بلد نیستم بنویسمش . تلاش هام برای نوشتنش به کلمات مبتدل ختم می شود . کلمات تکراری ملال آور . نمی نویسمش . نمی سازمش حتی . باهاش ور نمی روم بیخودی . قدمش می زنم . نفسش می کشم .
خوشم می آمد مثل نازگل بودم . خوب بلد است با این شهر کار کند .
نیستم . راه می روم . آن قدر که گرسنه می شوم . و تشنه می شوم . و جیش دارم . این شهر توالت کم دارد . آب خوری هم . احمدی نژاد را می گذاشتند بماند سر جاش هی توالت و آبخوری می ساخت . خدا هم راضی تر بود .
آقاهه می گوید چند تا کوچه بالاتر فست فودی هست . می توانم هم بروم دستشویی ، هم آب بخورم ، هم غذا . این ها را آقاهه نمی گوید . فقط آدرس فست فودی می دهد که از قضا فست فودیِ چرند بد مزه ای هم هست .
روی در تمام فست فودی ها نوشته « به یک کارگر ساده نیازمندیم » . این فست فودی ها خیلی حمالند . شک ندارم مثل خر کار می کشند از کارگرهای ساده شان که همیشه نیازمند کارگر ساده هستند . هیچ کس بیشتر از چند ماه توی این شغل نمی ماند . احتمالا هیچ وقت این کاغذ های پرینت شدهء « به یک کارگر ساده »‌شان را حتی از روی شیشه نمی کنند چون کارگر فعلی شان خواهد رفت به زودی .
توی دوره ای که همهء کاسبی ها دارند جمع می کنند می روند سرمایه شان را یک جای دیگر می گذارند که کم ضرر ده تر باشد این ها بسته نمی شوند . مثل قارچ سبز می شوند . خیلی استعمارگرند .
حالا که این ها را می نویسم توی یک فست فودی ِ حمال نشسته ام و فونت نوشته هام را آن قدر مورچه ای کرده ام که حتی خودم هم نمی توانم بخوانم چون می ترسم آن ها بخوانند و توی غذام تف کنند . چرا نکنند ؟

* عنوان نوشته قسمتی از شعر سارا محمدی اردهالی

۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

تا مِی شود انگور ما

صدای زنه را شنیدم که می گفت : من خاک پای همه شماهام . یعنی این کثافت ترین جمله ای بود که شنیده بودم . وقتی این جمله را می گفت با یک دستش چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگرش یک نیم دایره کشید که از مغربش رفت مشرقش . خواست نشان دهد که منظورش از همه شما فقط چند تا مخاطبش نیستند . منظورش همه ماهاست . خاک پا ؟ فقط یک مدیر توی جمهوری اسلامی می تواند این جمله را بگوید . شبیه حراست دانشگاه بود که تذکرشان را با خانومم و عزیزم شروع می کنند . اگر باهاشان چانه بزنی یک جوری بد و بیراه می گویند که لال می شوی . داشت تذکر می داد . نا حق هم نمی گفت . اما با چرند ترین کلمات ممکن . من می رفتم و بر می گشتم و ادامه اش را می شنیدم . یکی از خانوم ها می گفت نمی خواهد پشت سر کسی حرف بزند . اما داشت می زد . داشت با فدای شما ، قربان شما نان یکی را آجر می کرد . خانومه از طرف همکارانش معذرت می خواست چون خاک پای همه ما ها بود . خدمتگزار همهء ماها بود . وظیفه اش بود حرف های ما را گوش دهد . آخ آخ ! یعنی این ادبیات می تواند آدم را دیوانه کند . این جا کثافت پرور است . بگو ترتیب اثر می دهیم . رسیدگی می کنیم . یا هر کوفتی . خاک پا ؟

بعدش رفتم خنزر پنزر ترین خنزر پنزر فروشی دنیا . نه که کاری داشته باشم . اما خوشم می آمد کشش بدهم . لخ لخ . هوا خوب بود . هی این بیل بیلک ها را می گرفتم دستم و خوب بود که کسی نبود بالا سرم که بفرمایید خانوم . چی لازم دارید . چون چیزی لازم نداشتم . مجبور نبودم وانمود کنم دارم سعی می کنم بین آن چرت و پرت ها انتخاب کنم . آخه صندلی ؟ چرا آدم باید دلش بخواهد صندلی آویزان گوشش کند . یا قیچی مثلا ؟ یک شوخی هایی کش پیدا می کند و تمام هم نمی شود . اولش آدم می گوید اِ چه بامزه گوشوارت زیپه مثلا ! بعد چاقو ، قاشق ، چنگال ، دسته بیل . ای بابا .

فکر کردم آخر هفته باران می آید . حالا که این ها را می نویسم هوا ابر است . کسی آن دور و بر نبود این پیشگویی حکیمانه ام را بشنود . این پیش گویی های آب و هوایی را از پدربزرگم به ارث برده ام . نه این جور الکی و الابختکی مثل من . خیلی جدی می گفت سه شنبه صبح میام دنبالتون بریم بیرون ! پدر سه شنبه که مدرسه داریم ! نه ! برف میاد مدرسه ها تعطیل می شه ! حالا آسمان بی لکه ابری ! می گفت تعطیل می شود ! دوشنبه شبش برف شروع می شد . آرام و سنگین و مدرسه تعطیل کن !

باری ! برگشتم خانه . خواهره پرسید چی کار می کنم . گفتم زندگی . گفت نه کلا . گفتم زندگی . نگران بود . این جوری مریض افتاده بودم خانه این همه وقت . گفت چرا هیچ دوستی ندارم ؟ چرا هیچ جا نمی روم ؟ چرا هیچ کس را نمی بینم ؟ گفتم خوبم . همین جا که هستم آرامم . همین بس نیست ؟ پرسید خوشحالی ؟ چه سوال بامزه ای بود . یک کم بهش فکر کردم . دیدم هستم . خوشحالم . شبش ممدرضا گفت چه خوش اخلاق شدم . گفتم آره خوشحالم این روزها . خوشم آمده بود از این کلمه . کسی پرسید چطوری می گویم خوشحالم !

زندگی از تو شروع می شود . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

و تاریخ نباید بنویسد که کاف را گرفتند و آزادش کردند و بسنده کند به همین چند خط کوتاه . بهتر آن که ننویسد . گم می شوی میان توده ای از آدم هایی که ذره ذره ساختند و من چه بدم می آید از این گم شدگی آدم هایی که هیچ انقلابی و تغییری سهم شان را به تمامی نداد و ارج شان ننهاد .
باید بنویسد او ، بنویسد تو ، کاف کافه های غروب ، کاف شیر نسکافه های کم شکر ، کاف پیاده روی های صبح های زود ِ هنوز آفتاب نزده ، با چشم های مشکیش و موهایی که حالا کوتاه تر است از همیشه ، نشسته توی جمعی که همه چشم ها به دهانش ، ذره ذرهء آزادی کوتاه چند روزه اش را می بلعد . توی سکوتی که سنگینیش تن آدم را و قلبش را می فشارد ، دست می کشد آرام به سرش . مثل پیرمردها که سال ها زندگی و در به دری را گذرانده باشند از سر ، می گوید ؛ « داشتیم زندگیمونو می کردیم ! چی شد یهو ؟ » بی آن که منتظر جوابی باشد . با بهت و ناباوری ، خیره به جایی توی خلا . که خودش جواب مسلم است و اشک ها یواشکی حلقه می زند توی چشم هایی که حالا دیگر نه او را ، که گل های فرش را نگاه می کنند .

تاریخ باید بنویسد تمام این جزئیات غم انگیز زندگی آدم هایی را که هنوز در بندند . باید بنویسد هر روزشان را و هر لحظه شان . به نام کوچک صداشان کند ؛ کاف ، فرزند علیرضا و فاطمه ، فرزند زمستان شصت و یک تهران ، که هنوز جنگ را به یاد دارد ... با خصوصیات اخلاقی خوب و بدشان . این که تنها نامی باشند و از یاد بروند زود ، گم شوند میان اسم های بزرگ انصاف نیست . تاریخ باید یادش باشد که تو، قبل از تمام این روزهای بد ، روزهای امید و نا امیدی ، نشستی روی همین صندلی ، عاشق دختری شدی که موهاش را بافته بود و وقت لبخند ، چشم هاش برق می زد . تو داشتی چیز کیکت را می خوردی و چای . و من این را یادم نمی رود . گیرم که یادم نباشد تو را کدام روزِ پاییز هشتاد و هشت از ما گرفت . بی آن که بدانم چند روز است که نیستی و نخواهی بود بعد از این . اما یادم نمی رود که چه دوست داشتی « هامون » را . چه خطت بد بود و نمی شد خواندش و چه بهتر که خودت می خواندی نوشته هات را با صدایی که عجیب گرم بود و قشنگ . من یادم نمی رود این ذره های کوچکی که تو را ساختند ، فارغ از تمام روزها و تاریخ ها .
تاریخ باید بنویسد تنهایی حالای مادرت را ، بیش از تمام این سال های بی پدری . بنویسد چه موهاش سفید تر شده این روزها و این همه انصاف نیست . این همه بی عدالتی ست که این روزها برای مادرت انگار هزار سال گذشته باشد ، اشک هاش را کسی ندیده باشد ، خنده اش را هم ...

و کاف عزیز تر از جان ! زندگی از تو شروع می شود . از روزی که برگردی ، چای و چیز کیک و دختری که موهاش را بافته بود و عاشقت ماند . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

و به بیهوده ترین موضوع دنیا فکر می کردم و باران نمی بارید .

اما من حقیقتا نمی دوم . چون دیگر نمی توانم بدوم . هنوز می نویسم می دوم چون راه رفتن خیلی دلگیر است . خیلی پیرزنی ست . خیلی مسخره . اَه !
گاهی دلم می خواهد قدم هام را کمی تند تر کنم . قبلش دستم را می کنم توی جیبم و اسپری ام را لمس می کنم چون این کار حالم را خوب می کند . بعد نگاهی به آدم های دور و برم می اندازم و سعی می کنم حدس بزنم اگر نفسم بالا نیامد کدام شان ممکن است کمکم کند . این ساعت ِ این جا مال مامان هایی ست که بچه های شان را گذاشته اند مدرسه و گفته اند قبل از این که برگردند خانه و قد فیل صبحانه بخورند یک کم راه بروند که هیچ عذاب وجدانی توی بلعیدن تخم مرغ صبحانه شان نداشته باشند .
آن ها خیلی چاقند . یا یک کم چاقند . با این همه نمی خواهند لاغر شوند . فقط می خواهند توی دسته های چند تایی ، ردیفی و لش لش راه بروند ، بلند بلند دربارهء مدرسه بچه های شان با هم حرف بزنند و با کون های گنده شان راه ما را سد کنند . من ؟ گاهی گوش تیز می کنم تا حرف های بامزه شان را بشنوم . از این که نویسنده نیستم حسرت می خورم .  گاهی هم خودم را لاغر تر از اینی که هستم می کنم و می خزم از میان شان ، دور می شوم با باد و با جان لنون .
بعدش به خانه بر خواهم گشت و تخم مرغم را خواهم بلعید و لبخند رضایت خواهم زد چون چاق نیستم و می توانم مفصل ترین صبحانه دنیا را بخورم !

مامان ها دو دسته اند . و این ربطی به چاقی و لاغری ندارد . یک دسته آن هایی هستند که از وقتی بچه دار می شوند حتی بچه های حلزون ها و بچه های کلاغ ها و بچه های میمون ها را هم بچه های خودشان می دانند و چتر محبت مادرانه شان را روی سر همه اندازند . یک عده آن هایی هستند که هیچ کس جز بچهء دماغوی خودشان را دوست ندارند . حتی بچه های گربه ها که خیلی بامزه و دوست داشتنی اند .
مثلا خاله من یکی از این مادرهاست . شک ندارم جز بچه های خودش که از قضا دماغو هم نیستند و خیلی هم بامزه اند هیچ بچه ای را دوست ندارد . حالا که می نویسم خیلی مطمئن نیستم . آن وقت که داشتم برای دویدن آماده می شدم خیلی مطمئن بودم که از مادر های دسته دوم است و خیلی دلایل محکمی داشتم .
تمام راه همین جوری که دستم اسپری ام را می فشرد ، مطمئن بودم و چون خاله ام و رفتارش با بچه هاش و بچه های مردم ذهنم را درگیر کرده بود ندویدم .
دراز کشیدم و چشم دوختم به آسمان و فکر کردم سرانجام یک روز دوباره خواهم دوید .

سلام سی سالگی ! صبح بخیر !

هوا سرد بود و زمین خیس . همه چیز به غایت قشنگ بود . حتی من که نمی توانستم  . حتی تو که نبودی .

۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

یادداشت های دفترچهء‌ زرد

شنبه ۱۹ / مهر
ـ ساعت ۸ و ۲۳ دقیقه صبح  ـ اتوبوس ولیعصر ؛ خانومه داشت با ساعتش ور می رفت . نمی توانم توضیح بدهم دقیقا داشت چی کار می کرد . اما حقیقتا کار بیهوده ای بود . یک کم دستش را تکان می داد حلقه هایی که داشت با مصیبت از یک طرف بند هلشان می داد طرف دیگر به حالت قبلی شان بر می گشتند . اما اصرار داشت که درستش کند حتی اگر این کار سه تا ایستگاه طول می کشید و حتی اگر توی این وضیعت ِ درست ماندنش ده ثانیه هم دوام نداشت . خیلی کار لج در آری بود اما نمی شد ازش چشم بر داشت . یعنی شک ندارم جز من سه نفر دیگر هم که اشراف داشتند روی دست های خانومه زل زده بودند به حرکاتش .

ـ ساعت ۱۰ و ربع صبح ـ اتوبوس ولیعصر ؛ از این جا که نشسته بودم آسمان یک تکه اش پیدا بود که ابر بود . باقیش صورت دکتر بود و پرده های خیلی زشت مطب . صدای پشت ماسک ازم پرسید که با داوود رشیدی نسبتی دارم ؟ در جواب این سوال گاهی متواضعانه گفته ام که داوود رشیدی عموم است که دروغ محض است . گاهی گفته ام نه که عین حقیقت است . بستگی به حوصله ام دارد . گفتم نه . با چشمم . دهانم به اندازهء یک کروکدیل باز بود و لوله ای که توی دهانم بود داشت با تمام قوا آب دهانم را می بلعید . بعد پرسید چند سالم است . و گفت چه بهم نمی آید . و گفت چی خوانده ام . وقتی دکتر ها شروع می کنند به سوال یعنی می خواهند یک کار بدی کنند . اما کار بدی نکرد . کلن پر کردن دندان آدم ها به خودی ِ خود کار بدی هست . اما من حالم خوب بود . حوصله ام سر ِ جا بود . هوا هم ابر . دهانم اگر بند نبود می گفتم داوود رشیدی عموم است .
رفتم دیدم صد تا آدم نشسته اند منتظر دارو . شمارهء من هفتصد و چهل و شش بود . خانومه توی بلند گو گفت هفتصد و سی و هفت . ماند روی همان هفتصد و سی و هفت . تکان نخورد . صد نفر خسته بودند و حوصله شان سر رفته بود و هی پای چپ شان را می انداختند روی پای راست شان ، پای راست شان را می انداختند روی پای چپ شان . من هم .

ـ ساعت ۶ بعد از ظهر ـ آشپزخانه ؛ به آیدا می نویسم فهمیدم برای تولدم چی بخرد . قهوه جوش . با تشکر . آیدا می نویسد اوکی عزیزم :*

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

یا دویدن ! آن وقت می دویدم . آدم توی دویدن خیال می بافد . عاشق می شود . فارغ می شود . می خندد . عصبانی می شود . اخم می کند . اشک نمی ریزد اما . اشک می جوشد و جاری نمی شود . من باید دونده می شدم .

هفده ساله که بودم می خواستم نویسنده شوم . شاید . درست یادم نیست . من خیلی فکر کردم که آن سال ها که همه می دانستند می خواهند چه کاره شوند ، من سرم گرم کدام کثافت کاری بوده ؟
فکر کردم می خواستم معمار شوم . اما یک مصاحبه از خودم پیدا کردم توی روزنامهء‌ « بهار » که ازم پرسیده اند می خواهم در آینده چه کاره شوم . گفته ام مهندس کامپیوتر . من سال ها جز تایپ کردن کلماتم چیزی از کامپیوتر نمی دانستم . چرا گفتم مهندس کامپیوتر ؟ شاید غافلگیر شدم . شاید انتظار نداشتم کسی این سوال را از من بپرسد . شاید این تنها چیزی بوده که آن لحظه به ذهنم رسیده . آن وقت ها می نوشتم . چرا نگفتم نویسنده ؟
باری ! می خواستم نویسنده شوم . یک روز فهمیدم داستان های من ته ندارد . سر هم ندارد . فقط وسط دارد . با وسط داستان هام چه می توانستم بکنم ؟ فقط می توانستم نویسنده نشوم .
فکر کردم می خواستم وکیل شوم . پس چرا ریاضی خواندم . من تمام این سال ها چه مرگم بوده ؟ 
بچه که بودم می خواستم معلم بشوم . یک مدتی توی « جمعیت دفاع » درس می دادم . اما یک هو دلم نخواست . نمی دانم چرا فکر کردم توی رفتارم یک جور ریاکاریست . خیلی بی شیله پیله نبود . کجاش نبود ؟ نمی دانستم . نرفتم . امروز فکر کردم بروم ؟ هنوز نمی دانستم کجای خنده هام و دلسوزی هام لج در آر بود که خودم بیشتر از همه می دانستم . فرهاد می گفت من قشنگ می خندم . می گفت همیشه بخندم . من اما می دانستم یک جای خنده هام قشنگ نیست که فرهاد نمی دید و نمی فهمید . می گفت مصطفی درسش بهتر شده .

می دانستم می خواهم چه کاره نشوم .
نمی خواستم کارمند باشم . نمی خواستم بازیگر تئاتر باشم یا مورخ . مجری ها با آن لبخندهای ابلهشان کفرم را در می آورند . یا منشی ها با آن کندی ِ بی نهایت شان . هیچ استعدادی توی رقصیدن نداشتم . مکانیکی تحریک کننده بود اما من وسواس دارم . آن همه کثافت را تاب نمی اوردم .
آشپزی ؟ هووم .

اما نمی دانستم می خواهم چه کاره بشوم .
گفتم بودم که ، رمان خوانی اگر شغل بود می رفتم رمان خوان می شدم . خیلی جدی . همین جوری که چین افتاده بود به پیشانیم رمانم را می خواندم . الناز می گفت برم پیشش . می گفتم وای الناز نمی دونی چند تا رمان افتاده رو سرم !
یا اغتشاش . هر روز می رفتم توی خیابان ها و شعار می دادم که رای مان را پس بدهید . یعنی فکر می کنم چه کاری مهم تر از اعتراض وقتی هنوز میر حسین حبس است ؟ دم سازمان ملل یک عده را دیدم که خیلی سبز بودند . یعنی نه که بخواهم اولویت بندی کنم . اما می دانستم دلشان می خواسته جای کوبانی داد بزنند « یا حسین » دلم می خواست بغل شان کنم . از این که هنوز خیابان های تهران را باور دارند . علی را دیدم . داد زدم علی . فقط دست دادیم با هم . پلیس گفت بروم . دیرم هم بود . یک کم این پا و آن پا کردم تا یاشار و اردوان را هم خوب ببینم . می خندیدند . من هم .
ماندم توی ترافیک . دیدم به سخنرانی نمی رسم . توی راه فکر کردم کجا بروم . هیچ جا نبود که بخواهم بروم . هیچ کس نبود که بخواهم ببینمش . می دانستم باید فکر کنم چرا دلم نمی خواهد کسی را ببینم . اما خسته بودم . از چی ؟  فردا بهش فکر می کنم

۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

معدنای طلا منتظرن ! پیش به سوی کانزاس سیتی !


هشت صبح ِ سرد ِ پنجشنبه ، هفده مهر نود و سه
زیر درخت های کاج ، « پسرکی با پیژامهء راه راه » جان بوین را می خوانم و چهار روز دیگر بیست و نه ساله می شوم .

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

« بعله درست حدس زدید . من کرم ضد چروک می زنم . » همین جوری که زل زده ام به دوربین با اعتماد به نفسی که از من بعید است اضافه می کنم : « از گفتنش خجالت هم نمی کشم . » ( صدای تشویق حضار ) دوربین می رود روی خندهء اپرا .

ایستاده ام جلوی آینه و از توی لیوان دنبال کرمی می گردم که پر تر است . این کرم ها خیلی گران است . برای همین آدم دلش راضی نمی شود وقتی تمام شدند بیندازتشان دور . هی فکر می کنم شاید یک قطره داشته باشند که بشود هزار و هفتصد تومان . یا هر چی . اصلا هفتصد تومان . علف خرس که نیست . من اگر ریه هام را به گا داده ام و این جوری بین هر دو تا جمله ام یک سرفهء خشکی می کنم که اشتیاق آدم ها به همصحبتی با من را کور می کند ، برای یک هفته جان کندن و پول در آوردن بوده . که نصفش را همان اول دادم اجاره خانه . حالا همین جوری هفتصد تومان هفتصد تومان بیندازم دور . جای کسی را تنگ نکرده اند که .

همین حالا که این ها را می نویسم شرح بیماریم را به میترا می دهم و گربه هم دارد یک کارهای بامزه ای می کند که اصلا نخواهید برای تان تعریف کنم . چون اگر بخواهم باز هم از گربه ها و کارهای بامزه شان برای تان تعریف کنم به خل و چل بودن متهم می شوم . چند تا پست بعد تر وقتی حواس تان نبود برای تان می گویم .
من یک کار را توی دنیا دوست داشته باشم دکتر رفتن است و قرص خوردن است . محل مورد علاقه ام دراگ استور است . حتی راه رفتن میان قفسه ها و استشمام بوی لوسین ها پوستم را شاداب می کند .
وقتی قرص می خورم احساس تندرستی می کنم . هر چند وقت یک بار می روم دکتر چون خودتان بهتر می دانید که سرطان سینه همه جا در کمین ما نشسته و می خواهد همین یک ذره را هم که دنیا عنایت کرده ازمان بگیرد . و دندان های مان را هر چقدر هم که هر شب مسواک بزنیم باز هم کرم ها منتظرند تا خواب مان ببرد . کی تضمین می کند که همین جوری که داریم تایپ می کنیم ، قلب مان دچار اختلال نشود . ما فکر می کنیم آنفولانزا گرفته ایم اما قرار است سکته کنیم .
تفریحم این است که تا وقتی نوبتم شود می روم یک سری به دکتر گوش و حلق و بینی می زنم ، یا برای هزارمین بار می پرسم حالا نمی شود من را ماموگرافی کنید و می شنوم که نه خانوم جان . کشکی کشکی که نیست . دکتر گفته نه یعنی نه .
توی طبقه ها سرگردانم و روی در مطب ها را می خوانم . از کنار چشم پزشکی که رد می شوم با یک دستم چشم چپم را می گیرم و می فهمم چشم راستم ضعیف تر شده . می گویم برای دوشنبهء آینده بهم وقت بدهند . می گویند تا یک ماه آینده به کسی وقت نمی دهند . یعنی چی ؟ خانوم من موردم اورژانسی ست ! چشمم دارد می ترکد . خوب بابا ! هفتهء آینده بیایم بنشینم بین مریض اما علاف می شوم . عیبی که ندارد ؟ معلوم است که ندارد . فکر می کنم می توانم یک سری هم به دکتر زنان بزنم توی علافی های دوشنبه . پاپ اسمیر ، پاپ اسمیر ، پاپ اسمیر .
از هر دکتری دو تا دارم . یکیش کافی و قابل اعتماد نیست . من حقیقتا به دکتر های ایرانی اعتماد ندارم . همین پدر زن پسر دایی من رفته بود دکتر . دکتره بهش گفته بود هیچیش نیست . توی راه بیمارستان تا خانه مرده بود . از این اتفاقات کم نیست .
بند نمی شوم روی صندلی . نوشته های روی دیوار را دربارهء COPD می خوانم . اصلا شما می دانید این بیماری تنفسی چهارمین علت مرگ و میر در امریکاست ؟ می دانید این که جدیدا شب ها تکرر ادرار دارید ممکن است مال فشار خون باشد ؟ می دانید با یک مریض آنفولانزایی حتی نباید دست بدهید ؟
یعنی هر چقدر هم که سالم باشید شک نکنید که یک ویتامینی توی بدنتان کم است که در دراز مدت مشکل ساز می شود . همین که باران می آید مثل روانی ها می دوید دم پنجره تا بوی خاک باران خودره را استنشاق کنید یعنی آهن ندارید .
انقدر ساده نباشید . ( تشویق حضار )

۱۳۹۳ مهر ۱۲, شنبه

« برای این که شعارم این بود ؛ یا همه یا هیچ … » *

شش صبح شنبه ، دوازده مهر نود و سه
که باد می آید . آفتاب بی رمق است و زمین هنوز یک کم خیس ِ باران دیشب .
خودم را توی آینه نگاه نمی کنم . چشم هام پف کرده اند و دماغم قرمز است . شبیه پیرمردها توی خانه آرام راه می روم و سرفه های خشک می کنم . یخچال را باز می کنم و می بندم و کابینت ها را باز می کنم و می بندم و غر می زنم . کسی بیدار نیست غرهام را بشنود و ترتیب اثر بدهد  . حیف . شیر نداریم . نان نداریم . کوفت هم نداریم . با این همه می خواهم از امروز تند تر بدوم که امید بذر هویت ماست . تا ابد …
برای خودم یک نسکافهء تلخ بدمزه می ریزم و مثل اسب یورتمه می روم سمت حمام …

* از بخش « زندگی من » ِ کتاب « شیطان در بهشت » ِ هنری میلر


۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

صدای اذان می اومد . از هر طرف این شهر که فکرشو بکنی و من یهو احساس کردم دیگه هیج اندوخته ای ندارم .

حرکت بدنم رو به حداقل تقلیل دادم تا پشه ای رو که دست از سرم بر نمی داشت بکشم . اما فقط این نبود . گاهی دلم می خواست حرکت نکنم . حتی نفس هم نکشم . حالا آخرین صفحه کتاب رو می خوندم . میل شدیدی به گریستن داشتم . کتاب پایان غم انگیزی نداشت . یعنی نمی شد گفت که غم انگیزه . از جهاتی هم می شد گفت . لحظه ای بود که داشت آفتاب تموم می شد و یک کم دیگه صدای اذان به گوش می رسید و خوب می تونید بفهمید که این لحظه به خودی ِ خود ، بی اون که کتابی در حال پایان باشه ، چقد می تونه غم انگیز باشه .
و یک چیز بدتر این که من توی عمرم هیچ کس رو ندیده بودم که به اندازهء من کتاب خونده باشه . نه که فک کنید بابت بالیدن به خودمه که دارم می گم . نه . ولی همیشهء زندگیم در حال کتاب خوندن بودم و حالا و درست توی آخرین سطور این کتاب که نمی دونستم پایانش رو باید غم انگیز دونست یا چی ، فهمیده بودم هیچی از کتابایی که خونده بودم یاد نگرفتم . فهمیدم بدترین آدمی بودم که تو زندگی دیدم .
سعی کردم خودم رو در هيات یه وکیل تصور کنم چون یادم اومده بود که یک روزی هم بوده که می خواستم وکیل بشم . تصویر مضحکی بود . اما این تصویر تو خودش یه چیزی داشت که خبر از تن ندادن می داد . من تن داده بودم . خودم . تصویرم هنوز می جنگید . خودم بدترین بودم و بدترین روزای زندگیِ خصوصیم رو تجربه می کردم . لحظه ای که می فهمی من درست همونی ام که همیشه می خواستم نباشم . همونی که سعی کردم ازش فاصله بگیرم .
وکالت آخرین کاریه که دلم می خواد بکنم اما تصویر آدمی که داره داد می زنه برام دلنشینه . نه که کم داد بزنم توی زندگیم اما همیشه ترجیح دادم سکوت کنم . حتی جایی وسط فریاد های به حقم بوده که دلم خواسته حرکتام رو به حداقل تقلیل بدم . حتی نفس هم نکشم .


۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

« اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک ، فردا تندتر خواهیم دوید و دست های مان را دراز تر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش … » *

از صبح دلگیر بودم چون باید می رفتم بانک . برای خودم چند تا کار تراشیدم که بیرون رفتنم به بانک رفتن محدود نشود . این جوری خیلی بیهوده بود چون بعد از سلطنت طلب ها که دلگیرترینند ، این کارهای بانکی ست که توی دنیا خلق من را تنگ می کند . قبلش یک صبحانه مفصل خوردم تا از دل خودم در آورم . پرسیدم سپه کجاست ؟ آقاهه گفت سمت راست . می دانستم . نمی دانستم هم سواد که داشتم . می توانستم بخوانم که به آن گندگی نوشته اند سپه . با این همه آقاهه زل زده بود به من . دستم دو تا میلهء بزرگ بود که می توانست سلاح سرد محسوب شود . برای همین مجبور بودم لبخند الکی ِ ماسیده بزنم و بپرسم سپه کجاست . اگر آقاهه می گفت سواد که داری سلاح های سردم را می کردم تو  کونش . نگفت . بهم لبخند زد . خجالت کشیده بود که این جوری زل زده به خانوم متشخصی مثل من . هر چندخیلی متشخص نبودم . بو می دادم . بوی لباس های شسته شدهء دو روز توی ماشین لباسشویی مانده . از دست مامان عصبانی بودم .
وقتی رفتم نشستم روی همان صندلی که حالا پلاستیک هاش پاره پوره شده بودند ، رو به روی آقایی که اسمش راوش بود یا داوش یا نمی دانم چی ، فهمیدم چندان هم دلگیر نیستم . شاید باید رتبه کارهای بانکی را توی لیست دلگیرها تغییر دهم . هر چند همه چیز مثل سابق بود و فقط حالا روی میز جعبه دستمال کاغذی چشمک بود و هیچ چیز بدتر از این نیست که همه چیز مثل سابق باشد ، اما ردیف بودم . پرسید بابام کجاست ؟ نمی دانستم باید راستش را بگویم یا نه ؟ اگر نه چرا نه ؟ برای همین گفتم کار داشت . با یک لبخند معذبی . گفت آهان . گفتم بروم ؟ این جمله را بار قبل هم گفته بودم . گفت نه صبر کنم فیشم را بگیرم . این جمله را بار قبل هم گفته بود . اما من عجله داشتم . باید می رفتم زودتر . بیرون پاییز بود و من بی قرار بودم یک کم .

* عنوان قسمتی از « گتسبی بزرگ » ِ اسکات فیتس جرالد

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

« تا آن روز زنده بمان که آفتاب برای توست … »

شب که اومدم خونه یه سبدِ بزرگ لیلیوم روی میز بود و چند تا کتاب و چند تا سی دی . بابا گفت آرین اوورده . گفتم آرین ایرانه ؟ گفت نوشته آرین . اول کتاب یک برگه بود که توش فتوکپی نوشته ای بود با خط آرین : « و روزی خواهد آمد که آفتاب بخشنده است و به هر دو قطب خواهد تابید … »
اشکم در اومده بود از خوشحالی . تا به حال کسی به من گل نداده بود . به هیچ مناسبتی . بهترین هدیه ای بود که تا به حال گرفته بودم . چند سال قبلش رو با مهران دوست بودم که همیشه روز تولدم باهام قهر بود . روزای ولنتاین قهر بود . روزای عید قهر بود .
و در مورد دوستام هم باید بگم روز تولد من روز بی اهمیتی بود توی تقویم دوستام . اون ها اولین سال دوستی مون روز تولدم یه دفترچهء اوریفلیم دادند دستم و گفتند از توش یه چیزی انتخاب کنم . خیلی مائوس کننده بود . من یه رژ لب سرخ آبی انتخاب کردم . و یه کرم پا . کرم پا رو خودم خریدم . رژ لب رو اون ها . چند ماه بعدش هم اوریفلیم رو بستن و هزار تا ادم و از کار بیکار کردن .
بعد از اون دیگه منتظر هدیهء دندون گیری نبودم . هر چند فانتزی من همیشه تولد های باشکوه و پر از شمع و بادکنک بوده .
سال های بعدش حتی به خاطر هم نمی اووردن روز تولدم رو . که چندان جای گله گذاری نبود . من هم تولد ها رو به خاطر نمیسپردم . بهر حال ممنونم آقای زاکربرگ . اگه شما نبودی من شرمندهء‌ خیلیا می شدم توی این دنیا .

به آرین گفتم اگه دنیای قشنگ تری بود حتما عاشقش می شدم … عادت نداشتم به این همه توجه . اون شب و شب های بعدش همین جوری که صفحه های کتابم رو ورق می زدم زیر چشمی به گل هام نگاه می کردم . انقد که داشتن زیر بار نگام خشک می شدن .
تا آخرین نفس نگهشون داشتم . تا وقتی از زور چروکیدگی اندازهء یه نخود شده بودن .
اون برگه رو هم زدم روی کمدم .

دوستی من و آرین چند ماهی بیشتر طول نکشید . دوست نداشتیم همدیگرو . اما دلمون لک زده بود واسه این که یکی رو دوست داشته باشیم و براش گل بفرستیم . دلمون لک زده بود برای این که یکی دوسمون داشته باشه و برامون گل بفرسته . چیزی که جفت مون هیچ وقت تجربش نکرده بودیم …

حالا خوب دست کم بهترین هدیهء تولدم رو گرفتم و می تونم راحت سر بذارم رو بالش و بمیرم . تو صیه م به شماهام اینه که تا بهترین هدیه تونو نگرفتین نمیرید …

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

صدای دادش می آمد تا دورتر . فحش هاش شناور بود توی هوای پاییزی میرداماد . می خورد به صورت عابرینی که داد می زدند : « ونک » …

این جا خانه یکی شان است که لابد آدم مهمی ست و چند وقت یک بار مراسم می گیرد که نمی دانم مراسم چی . صبح که دارم می روم می بینمشان که با سبیل های جدیِ به غایت سبیل دارند می روند تو . در باز است اما جز خودشان کسی تو نمی رود . هیچ وقت به فکرم خطور نکرده بروم تو . حتی الان که می نویسم هم فکر نمی کنم بروم تو ببینم چه خبر است . بر که می گردم مراسم شان تمام شده . وقتی اعتصاب غذا می کنند یا کتک شان می زنند تعداد شان بیشتر می شود . ترافیک می شود خیابان . ماشین ها آرام می روند و به جمعیتی خیره می شوند که دارند از در می آیند بیرون . نمی دانم به چی نگاه می کنیم . انگار منتظریم داد بزنند . دست های شان را مشت کنند توی هوا و بگویند که چقدر عصبانیند . هوای خیابان سنگین و ملتهب می شود از حضورشان . با این همه آن ها داد نمی زنند . با همان سبیل های جدی ِ به غایت سبیل شان می آیند بیرون . فکر کنم ما یک کم شرمنده ایم . از این که این جوری کتک شان زده اند شرمنده ایم . من هستم . حتی دلم می خواهد بروم به یکی شان بگویم متاسفم که خواهرانم را کتک زدند ! فکر می کنم دین که نداریم . آزاده هم که نیستیم . لا اقل شرمنده باشیم .
هر چند امروز یک آقای پرایدی جلوی ماشینم ایستاده بود و نمی رفت و فحش می داد که بی حجابم و نمی دانم کسی بابت توهینی که به من شد شرمنده بود ؟ سرش را انداخت پایین از خجالت ؟ لب هاش را گزید ؟ چین افتاد به پیشانیش ؟ … حواسم نبود . یک کم دنده عقب رفتم و از کنارش رد شدم . عصبانی و تحقیر شده .

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

من از همین جا که ایستاده ام دنیا را همان جوری که هست می بینم . چندان چیز دندان گیری نیست .

خانومه از این خل و چل هاست . از این ها که هر روز صبح برای گربه های توی پارک غذا می ریزد . با یک خانوم پیری که شبیه نقاشی های آیدا علیزاده ست و یک کیسه توی دستش می آید توی پارک . حوالی ساعت هشت و نیم . من توی دور ِ پنجم دویدنم سرعتم را کم می کنم تا نگاه شان کنم چون گربه ها وقتی بوی غذا را می شنوند خیلی موجودات بامزه ای می شوند و دیدن شان خالی از لطف نیست .
به مامان می گویم خانومه از این خل و چل هاست . مامان می گوید خاله من هم ، یعنی خواهر خودش ، به گربه ها غذا می دهد و درست نیست بگویم خل و چل . می گویم خالهء من هم خل و چل است . والا ! دیگر نمی گویم که بیم آن می رود که من هم بپیوندم به جرگهء خل و چل ها . یعنی هیچ بعید نیست یک روزی که از دنیا بریدم و دیگر تحمل دیدن هیچ کس را نداشتم نروم جز دستهء خل و چل هایی که می روند وی پاسانا چون آن ور خبری نیست .
بلکه بروم جز دسته خل و چل هایی که به گربه ها غذا می دهند . بس که وقتی چشمم می افتد به چشم گرسنهء گربه ها قلبم رقیق می شود . و برعکس بچه ها که هیچ احساسی را در من بر نمی انگیزند ، گربه ها می توانند اشکم را در بیاورند . و آنقدر بهشان غذا می دهم که بمیرند . همین الان ما یک گربهء یک دست داریم که قد فیل است . یک کمِ دیگر می میرد .

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

حالا شما فکر می کنید من از این آدم هام که می چسبم به آدم معروف ها و امضا می گیرم . به ولله که این جوری نیستم !

شاید لازم است کمی از افتخاراتم را به سمع و نظرتان برسانم . یکی از افتخارات زندگیم که احتمالا اولین افتخار زندگیم بعد از با کون به دنیا آمدنم محسوب می شود این است که یکی از صبح های پاییز ِ وقتی که کلاس سوم دبستان بودم و دست در دست خواهره به سمت سرویس مدرسه می رفتم از رادیو با ما مصاحبه کردند . هیچ یادم نمی آید چی پرسیدند . لابد درباره احساسمان به اول مهر و سوال های پوچی از این دست . جواب را هم یادم نیست . لابد این که خیلی خوشحالیم و باقی خزعبلات . این مصاحبه به صورت زنده از شبکه استان همدان پخش شد . بابا توی دفتر کارش صدای ما را شنید و لابد به خودش بالید . من آن وقت ها فکر می کردم در آینده باید مجری شوم . چون خیلی بلبل زبان و بامزه بودم . از این بامزه رو مخ ها که گند هر چیزی را در می آورند توی حاضر جوابی ؟ نمی دانم .
گاهی فکر می کنم بابا چه کیفی کرده وقتی صدای دخترهاش را توی برنامه صبحگاهی رادیوی استان شنیده .

یکی دیگر از افتخارات زندگیم این است که امضای پاشازاده و مرحوم حجازی را دارم . آن وقت ها استقلالی نبودم . هیچی نبودم . یعنی نمی دانستم که بر یک تهرانی واجب است که یا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . جز آن تهرانی های چرندی که می گویند اهل فوتبال نیستند که حرف بی ربطی ست . چون دلیلی ندارد آدم اهل فوتبال باشد و هر هفته نود را ببیند تا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . هوم ؟ به هر حال من فکر می کنم هر کس باید طرفدار یک تیمی باشد .

وقتی سیزده سالم بود دستکش های مشکی ِ خیلی بزرگتر از دستم را دادم به ادموند اختر چون خیلی هوا سرد بود و ادموند انتظارش را نداشت و خودش را برای سرما آماده نکرده بود . این خاطره را وقتی برای دوستانم تعریف کردم به دروغگویی متهم شدم . حتی گفتم بعله چی فکر کردید . تازه فاطمه حقیقت جو هم قرار بوده زن داییم بشه . که همه چیز را خراب تر کرد . من داشتم متهم می شدم که برای معروف شدن به سیاست و ورزش و هر چی دم دستم باشد آویزان می شوم . که اتهام سنگینی بود . من آن روزها سودای شهرت نداشتم . بعدا تر ها داشتم . هیچ راهی برای اثبات حرفم نبود . خانه را زیرو و رو کردم تا امضای ناصر خان ِ حجازی را پیدا کنم که هر چند حرفم را ثابت نمی کرد اما به هر حال از هیچی بهتر بود . اما امضا آب شده بود رفته بود توی زمین . تا این که یکسال پیش از زیرِ زمین در آمد رفت لای دیکشنری اتاق مامان . اما دیگر چه فایده . حتی اسم همکلاسی های آن سال را هم یادم نمی آمد که توی فیسبوک پیداشان کنم و امضا را نشان شان دهم و خودم را تبرئه کنم . ناصر خان هم مرده . روحش شاد . مرد بزرگی بود . خیلی هم خوش تیپ بود .

چهارم دبستان با باران کوثری هم مدرسه ای بودم و توی یک تئاتر با هم بازی کردیم . اسم مدرسه مان معلم بود  . من نه مدرسه ام را دوست داشتم ، نه معلمم  را چون یک بار زده بود توی گوشم و نه حتی روسری آبی را دیده بودم . هنوز هم ندیده ام . توی آن تئاتر که تنها اتفاق خوب مدرسهء لوس معلم بود نقش خوگوش را داشتم . خیلی تئاتر قشنگی بود . خیلی بامزه شده بودم . حسابی کیف می کردم از نقشم .

توی یک مهمانی که هیچ کس را نمی شناختم و حتی صاحبخانه را هم و اصلا نمی دانستم چرا دعوت شده ام ، مهدی احمدی را دیدم . من داشتم می رفتم توی آشپزخانه و او داشت از آشپزخانه در می آمد و تمام آن شب داشتم راهپیمایی می کردم توی خانه بس که حوصله ام سر رفته بود . چون مهمانی کسل کننده ای بود و من هم نه حرفی داشتم برای گفتن و نه کاری برای انجام دادن و نه قری تو کمرم برای رقصیدن مجبور شدم زود بروم و نشد معاشرت کنیم وگرنه ازش خوشم می آمد .

یک بار هم شادمهر راستین را توی یک کافه دیدم . رفتم جلو گفتم : آقای شادمهر راستین ؟ گفت بفرمایید ! جا داشت بگویم شما بازداشتید آقا . یعنی آن جوری که شروع کرده بودم ادامه ای جز این نداشت . چون دلیلی برای بازداشتش نداشتم گفتم سینما ۱ و سینما ۴ ؟ گفت بعله ! … چه مرگم بود ؟ … دیگر یادم نیست چی گفتم و چطوری جمع کردم رفتم . این یکی جز افتخاراتم نبود اصلا . بیشتر شرم می کنم از یاد آوریش .

از آخرین افتخاراتم این است که با علی نصیریان توی صف نانوایی ایستاده ایم و با هم نان بربری خریده ایم . علی نصیریان پنج تا و من یکی و نصفی بربری . پنج تا بربری را می خواست چی کار کند ؟
که خیلی حساب نیست . چون علی نصیریان توی محله ما زندگی می کند و من اگر پیش از این هم سحر خیز بودم و نان بربری بخر بودم صد بار دیده بودمش . اما چون یک کم حساب هست این جا می نویسمش . اما ادعای خاصی درباره اش ندارم .

نمی خواهم خیلی دوره درازی کنم . خیلی فهرست وار خدمتتان عرض کنم که نیکی کریمی ، محمد رضا گلزار ، مجری مسابقه محله ، سعید حجاریان ، علی دایی ، هانیه توسلی ، ناصر تقوایی و نجف دریا بندری را هم از نزدیک دیده ام .
میر حسین موسوی و علی کریمی هم یک جوری فامیلمان می شوند . که یک کم سخت است . فقط مامان بزرگم بلد است و یکی از دختر عموهام .  می پرسم پای همین مطلب می نویسم خدمت تان .

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

ای کاش این جا بودی ...

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

باد می آید . فردا اول پاییز است . امروز اول من .

مامان که پیاده می شود بابا شروع می کند به غر زدن . یک جمله را توی ده تا جمله به شکل های مختلف می گوید . بعد غرش تمام می شود چون یادش می افتد عینکش گم شده . من می پرسم کدام عینکش . که سوال بی ربطی ست . من هیچ کدام شان را ندیده ام . اما خوشم می آید با هم حرف می زنیم . همان که از گوشهء خیابان خریده دو تومن ؟ ها ها ها ! … دو تومن نه و ده تومن !چه فرقی داره ، خوب ده تومن . ها ها ها !
من و بابا چند تا موضوع ثابت داریم . مثلا از این جا که رد می شویم از نوری زاد حرف می زنیم . چون نوری زاد یک چند وقتی بساطش را این جا پهن کرده بود . یا از انتخابات افغانستان . چون من بی بی سی ندارم . بابا نتیجه انتخابات را به من می گوید . بعد حرف های پراکنده می زنیم . مثلا بابا می پرسد که چی شد دختر فاضلی می خواست بره ؟ من می گویم که هنوز هم می خواهد برود . و خوب دو سال است مکالمهء ما درباره دختر فاضلی به همین چند تا جمله ختم می شود . چون دختر فاضلی هی می خواهد برود و همه می دانیم که سرانجام می رود اما خوب چیزی بیش از این نمی شود گفت . چون هنوز نرفته .

یک کم دیگر ، آن جا که بزرگراه می رود سمت بهشتی ، گیر خواهیم کرد توی ترافیک و بابا خواهد گفت فردا ببین چی بشه ! و خواهد گفت تهران دیگه کشش نداره . شده یه پارکینگ بزرگ .
من منتظر جمله های تکراریش می شوم . خودم را توی آینه نمی بینم چون خیلی زشت و کثیفم . با ناخنم لاک قرمزم را پاک می کنم . بابا با رادیو ور می رود .
پسره توی پیاده رو همین جوری گوشی به دست می گوید که خیلی اخلاقش کیری شده . من و بابا معذب می شویم . برای همین بابا زودتر از موعد می گوید این خیابونا دیگه کشش نداره . تهران شده یه پارکینگ بزرگ . هر چند آن جا که هستیم خیابان کشش دارد . اما بهر حال …

بیست و دو روز دیگر بیست و نه ساله می شوم .

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

تف به پاییز هشتاد و هشت . به بعدش . به بعدترش . به خیلی خیلی بعد ترش ....

حتی وسوسه شدم جواب بدم . اما کثافت کاریه محض بود .
میام دم خونتون ؟ واقعا ؟ با همین ادبیات ؟ تنها باری بود تو زندگیم که دلم می خواست ایران نباشم . فکر کردم فقط توی این گهدونیه که یه پسر یه دخترو این جوری تهدید می کنه . با پدر مادرش . خیلی دلم می خواست بگم صبر نکنه تا فردا . همین حالا بیاد . بگم چی شده که فکر کرده پدر مادرم پشتم نیستن ؟ من کِی این همه سال دوستی چی گفتم که فکر کرده من از پدر مادرم که عزیزترین منن توی این دنیا می ترسم . که اصلا چی داشت که بگه بهشون ؟
می شد بگم منم حرف دارم واسه پدر مادرش . که تهوع آورترین جواب بود . چون حرفی با کسی نداشتم . چون تصور دیدن پدر مادرش حالمو به هم می زد . مرسی از این که این گه رو تحویل جامعه دادین .
می تونستم بگم یه کلمه دیگه ازش بشنوم کاری می کنم که از این که اسمش اینه پشیمون بشه . همین کلمات لمپنشو می ذارم توی بلاگم . فقط توی این خراب شده بود که می شد یکی رو این جوری تهدید کرد . بگم بگم بود . من به چه روزی افتاده بودم که این جوابم بود ؟
لجن ترین آدم زندگیم بود . این چیزی بود که اون موقع بهش فکر کردم . حالا فکر نمی کنم . چون ترین کلمه مناسبی نیست . من توی زندگیم به کسی نگفته بودم لجن . این اولین بار بود . اولین و آخرین بار . برای هم بد بودیم . چرند بودیم . اما ردیف بوده . این همه بی شرفی ؟ نچ  ! از کسی ندیده بودم و شک ندارم نخواهم دید بعد از این هم .
تنها باری بود که توی زندگیم دلم می خواست یه جای زندگیم پاک بشه . کیه که روزای بد و شیم آن می و اینا نداشته باشه ؟ با این همه هیچ وقت خاطرم مشوش نبوده بابتش . همیشه فکر کردم همینه دیگه . خوب و بد داره . بابت روزای خوبش لبخند زدم . بابت روزای بدش افسوس نخوردم ولی . اولین باری بود توی زندگیم افسوس می خوردم . افسوسی که از اون بدتر نمی شد . که می خواستم تمام اون روزایی که دیدمش و باهاش همکلام بودم پاک می شد . هشت - نه سال زیادیه واسه معاشرت با یه همچین آدمی . تهوع آوره . 
خیلی فکر کردم چی بگم که دیگه نباشه . هیچ جوره نباشه . هی می خوندم و هی باورم نمی شد از خودِ این همه سالم که نفهمیده بودم . ندیده بودم . چی بگم که کثافت کاری هم نباشه . فکر کردم داره منم به لجن می کشونه . وسوسه می شدم جواب بدم . این کلمه ها جواب دادن داشت ؟
پگاه گفت فکر نکنه ترسیدی ؟ گفتم این که اون چی فکر می کنه آخرین چیزیه که تو این دنیا برام مهمه .

بدتر این که توی تمام سال هایی که گذشت ، هست و خاطرات خوب بهترین سالای زندگیم رو مبتذل کرده و حیف از هشتاد و هشت ِ قشنگ من .
چرا دارم اینا رو می نویسم ؟

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

۱

هفت و بیست و سه دقیقه صبح ِ آفتابی دوشنبه ، بیست و چهار شهریور نود و سه
که « ماری » ناباکوف را می خوانم .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره یک

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

شاید رسالتم این است که باید روزی نیم ساعت فکر کنم . برای زندگی بعدیم که توش خیلی آدم سر شلوغ و مهم و وقت ندارمی هستم .


خیلی دلم می خواست از این آدم های مهمِ سر شلوغ بودم که پشت یک میز می نشستم . یک لیوان قهوه کنار دستم بود که داشت بخار می کرد . پشتم یک عالمه کتابخانهء تا سقف کتاب بود که منتظر خوانده شدن نبودند . خوانده شده بودند .
 از این ها که یک عالمه قرار و مدار را توی تقویم شان می نویسند و خودکار های رنگی دارند . حتی ماژیک شبرنگ دارند . و استیکر های ِ در ابعاد مختلف .
مثلا وکیل می شدم ؟ روزنامه نگار ؟ قعال حقوق ِ فیلان ؟ یا هر چی .
من آدم مهمی نیستم . با این همه گاهی خودم را مهم جلوه می دهم . مثلا آخر اسفند یک سر رسید کوچک می خرم که به اندازهء کافی جدی باشد تا قرار های مهمم را روش بنویسم . گفت و گو ندارد که کلماتی که روی تقویم می نویسم از ده تا جمله تجاوز نمی کند . من با کسی قراری ندارم که بنویسم .
کاناپه را هن هن می کشم یک گوشه تا از این جا که نشسته ام  بیرون را ببینم . و باد بوزد لای موهام . اما در نهان برای این است که پشتم کتابخانه است . من دیگر مویی ندارم که باد بوزد لاش .
گاهی استیکر های زرد می خرم . اما کلماتی که روش می نویسم از « لطفا با کفش وارد نشوید » که چسبانده ام روی در دستشویی فراتر نمی رود .
صبح ها زود از خواب بیدار می شوم . و فکر می کنم . نیم ساعت فکر می کنم . گاهی کمتر ، گاهی بیشتر . به هیچ نتیجه مهمی نمی رسم . فکر می کنم تا شب به وقت دارم که به یک نتیجه مهم برسم . تا شبش و شب های بعدش هم نمی رسم . از کجا می دانم وقتی هنوز شب های بعد ترش نیامده ؟ خوب من سال هاست که صبح ها روزی نیم ساعت فکر می کنم . این روزها ، شب های بعد تر و خیلی بعد تر سال های قبل است و من هنوز نمی دانم روی استیکر های زردم چی بنویسم که دنیا را تکان دهد . نداد هم نداد . بدبختی این جاست که آن ها هنوز با کفش وارد می شوند .

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

مامان خسته ست بچه ها ...

ما توی تمام سال های هی از این خانه به آن خانه ، از این شهر به آن شهر یک جعبه نوار ضبط شده را با خودمان می کشیدیم این ور و آن ور بی آن که بدانیم چی توی نوارها ضبط شده . وقتی رسیدیم تهران و آرام گرفتیم ، خیلی از نوارها فاسد شده بودند . فصل نوار کاست هم دیگر گذشته بود . با این همه یکی از نوارها سالم بود که توش صدای ضبط شدهء کودکی مان بود . یک تکه اش من و برادره داریم دعوا می کنیم . من می خواهم به مامان بگویم مثلا و نمی خواهم . داد می زنم ما … مای دوم را آرام می گویم . برادره را تهدید می کنم که یعنی به مامان می گویم اگر اذیتم کند . یکی دکمه ریکورد را زده و حواسش نبوده . مامان توی آشپزخانه دارد کار می کند . از همان جا با صدایی که به غایت زیباست و به غایت مهربان است می گوید : بچه ها ! یک کم می تونید آروم باشید مامان کارش تموم شه ! … اصلا من دیوانه می شوم وقتی صدای مامان را می شنوم .

سعی می کنم خودم را ببینم توی آشپزخانه و داد بزنم : بچه ها ! … نمی توانم . این صحنه هیچ مانوس نیست . هیچ قشنگ نیست .
من دلم بچه نمی خواهد . لابد یک روز می خواسته . حالا نمی خواهد . سعی می کنم زمانی را به یاد بیاورم که دلم می خواسته بچه دار شوم و بی فایده . ولی یادم هست اسم کسری و مانی و آناهید را دوست داشم . یادم همین جا می ماند . دوست داشتن ها و خواستن هایی که ماندند توی سطح . بخار شدند توی هوای آن سال ها .
گذشته با تمام آرزوهاش و یادهاش دارد مخدوش می شود . با تمام آدم هاش . چهره هایی که دیگر به خاطر نمی آورم . خنده هایی که صدا ندارند . صورت هایی که اسم ندارند . اسم هایی که دیگر معنا .

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

۴۸

یکی با عصا تق تق می آید و دور می شود . چند نفر توی باد راه می روند  ، لخ لخ . یکی می دود . و یک کم آن ورتر چند نفر می رقصند . هیچ کدامشان را نمی بینم . می شنوم .
من پشت شمشادها دراز کشیده ام . صبح یک کم ابری یک شنبه شانزده شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره چهل و هشت

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

کی باورش می شد یه روز خیابونای تهران واسه خاطر ما تعطیل بشه ؟


همه مایی که نشسته بودیم توی اون اتاق تاریک و فیلم اعتراضای استانبول رو می دیدیم قلب مون داشت از سینه در میومد . دلمون می خواست چراغا تا ابد خاموش بمونه تا یک دل سیر گریه کنیم . یه دل سیر داد بزنیم . لحظه های نفس گیری بود . فکر کردم جای ما این جا نیست ، نه حتی وسط میدون آزادی . جای ما استانبوله . هر جا که بشه داد زد . دلیلش برام فرقی نمی کرد . دلم میخواست برم توی خیابون و داد بزنم . اصلا واسه دل خودم . واسه مهران که بهم دروغ گفته بود . واسه گربه م که یه دست نداشت . واسه سیصد تومن پول تاکسی که اضافه تر داده بودم . همین قدر کوچیک . چیزای گنده نمی خواستم . برام مهم نبود چیزی سرم باشه یا نه . این چیزای کوچیک بود که داشت خفه م می کرد . خفه مون می کرد .
چیزای گنده انقد گنده بود که بهش فکرم نمی کردیم . سخت بود . طاقت فرسا بود . دور بود .
گاهی فک می کردم خوش به حال من که خیابونای هشتاد و هشت رو دوییدم. خوش به حال من که آزادی رو از دور دیدم . لذت دیدنش توفیر داشت با رسیدن بهش . وقتی دیدمش خیلی کیف کردم . الله و اکبر . چقد زیادیم . مست بودیم تا خود میدون . من آدما رو همون هشتاد و هشت قاب کردم تا ابد . دوست دارم آزاده رو اون جوری یادم بیاد . آزادهء هشتاد و هشت . محمود واسه من موند رو نرده های وسط خیابون انقلاب : « خیلی زیادیم ! خیلی » امین داره می دوئه تو میدون ونک . همین جور که می خنده . حسین تا خود میدون با منه . همه رو گم کردیم و باکیمون نیست . اون جا گم کردیم که موندیم تا کروبی رو ببینیم و بقیه رفتن که زودتر آزادی رو . شیخ می گه این صدای تیره . « ـ بی خیال ! تیر کجا بود ؟ » بود . تیر بود . خیلی هم تیر بود .
شیوای چهلم ندا . آیدای ولیعصر . سایهء مرداد .
آیلار رای می ده به خاطر دل ما . نه به خاطر میر حسین . من رای می دم ، به خاطر خود میر حسین . بس که گله . خواهره که عزیز ترین منه ، قشنگ ترین منه ، رای می ده . با من خیابونا رو می دوئه . هیچی دستامونو از هم جدا نمی کنه . با من اشک می ریزه . با من امیدواره . با من نا امیده . حالا که نیست . اما بود . همشو بود . تا اون جاش گه قشنگ بود و ارزششو داشت بود . تا « یا حسین ، میر حسین » ِ میدون ونک . اصلا من رای دادم واسه همون شب میدون ونک که یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه توی خیابون داد بزنم « یا حسین ، میر حسین » فکر کردم ای کاش فراز بود . گلریز بود . محمد بود . دایی بود . روناک بود . فکر کردم ارزششو داشت که موندیم واسه همین یه شب . آدم برلین باشه و یکی بهش زنگ بزنه از وسط تهران که بشنوه مردم دارن داد می زنن « حصر باید بشکنه . » پوف ! لابد این تنها شبیه که همهء اونا که رفتن دلشون می خواست توی خود خیابونای کثافت تهران باشن . بین این همه خنده . بین دستبندای سبز .
از وقتی خواهره رفته فکر می کنم اگه میر حسین آزاد بشه و این جا نباشه چه حیف ! ای کاش بشه . این تنها چیزیه که دلم می خواد . که آزاد بشه و خواهره این جا باشه . بعدش دیگه هیچی . هر چی بشه هیچی . همینش کیف ته دنیاست . 

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

۷۲۳


الناز هنوز خواب است و موهاش ریخته دور سرش و نه موهاش که پاهاش را می توانم از این جا که نشسته ام ببینم .
صدای کتری می آید که دارد می جوشد و صدای پاهای شاهین که دارد راه می رود ، بی ان که بتوانم ببینمش . 
صبح سه شنبه ، چهارم شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » - شماره هفتصد و بیست و سه

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

« بعضی وقت ها شده که از مدرسه یا جای دیگری رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم می روم . این طوری خوشم نمی آید . برایم فرقی نمی کند خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد ، ولی دلم می خواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم می روم . اگر آدم نداند حالش بدتر می شود . » *

هولدن راست می گفت . حالا حواسم به رفتنم هست . به ماندنم حتی . بودنم . گاهی نفس کشیدنم .
فکر می کنم ای کاش آن سال ها را ، آن خانه ها را و آن کافه ها را بیشتر زندگی کرده بودم . ای کاش آن شهر ها را بیشتر راه رفته بودم . نه حتی بیشتر که عمیق تر . ای کاش وقتی می خندیدم ، آن جور بی خیال ، می دانستم سرخوشم . خوبم . آرامم . پیش از آن که دروغ تمام این سال ها لذت آرام زندگی را ازم بگیرد .
حالا صبح که می شود و صدای گله را که می شنوم می پرم پنجره را باز می کنم که گله را ببینم . نیست . این جا نمی شود جهت صدا را فهمید . گله هیچ جا نیست . با این همه گوش هام را پر می کنم از صداش . عمیق . هر چند نمی خندم بی خیال با این همه می خواهم بدانم سرخوشم ، خوبم . آرامم . می روم توی حیاط . پیش از آن که زندگیم را از سر بگیرم . درخت ها را نگاه می کنم . کوه را . یک پرنده قشنگ می بینم سر دیوار و می بلعمش . مثل یک قورباغه . آرام راه می روم که صدای طبیعت را بشنوم . زبانم را می آورم بیرون ، ناگهانی و می بلعمش . گل های روی میز را می بلعم . هوا را . سگه کنارم راه می رود . نه آرام . قسمتی از طبیعت است . می دود . می بلعمش . با عشق . با روح زخم خورده ام . که گاهی مثل این روزها زخمش می سوزد .
فراز نوشته بود : « غر جزء جدایی نا پذیر منه . معنیش این نیست که اوضاع بده »

* عنوان نوشته قسمتی از کتاب « ناطور دشت » 

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

ولی من دوباره لباس عوض می کنم چون می خواهم برازنده ترین باشم !

صدای رحمان و علی از توی اتاق می آید . من از صداها خیلی خوشم می آید. از صدای آدم ها وقتی از خواب بیدار شده اند و هنوز توی رختخوابند یا وقتی می خواهند بخوابند و هنوز بیدارند و صداشان بی رمق است و گاهی می خندند آرام . من صبح ها زود بیدار می شوم چون خیلی استرسی ام و کسی بیدار نیست که باهاش حرف های اول صبحی بزنم و بگویم که چه خواب بی ربطی دیدم یا چه خواب خنده داری دیدم یا دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . آرام از اتاق می آیم بیرون تا صدام کسی را بیدار نکند و فکر می کنم دیشب چه خنک بود و پاییز شده چه زود . پنجره ها را باز می کنم و نفس های عمیق اول صبحی می کشم .
صبج جمعه است . بابا نوشته دوستم دارد . یک بوس آبدار خیلی بیریخت ِ وایبری هم برام فرستاده . بابا استیکر های وایبر را خیلی دوست دارد . ما را هم خیلی دوست دارد . برای همین هی از این استیکر ها می فرستد که بگوید شب مان بخیر و صبح مان بخیر و  گاتا گو و پلیز و چیز های با ربط و بی ربط دیگری از این دست . من خوشم می آید بابا را می بینم که نشسته جلوی تلوزیون و ناجیه غلامی با آن لبخند ابلهش دارد می گوید فرجی دانا رای اعتماد نگرفته از مجلس و غزه را به خاک و خون کشیده اند و داعش ویدیویی از مرگ یک خبرنگار امریکایی پخش کرده و بابا لبخند روی لبش دارد استیکر های قشنگ ِ زشتش را می فرستد . خوشم می آید مامان را می بینم که دراز کشیده روی تخت و دارد یک چیز هایی را پاک می کند از توی وایبرش و یک چیزهایی را اضافه می کند و مرتب می کند و من هی لباس عوض می کنم که برازنده باشم و خودم را توی آینه نگاه می کنم و می گویم مامان خوب شدم و مامان بی آن که نگاهم کند می گوید عالی !

شاید دروغ گو ها به بهشت نروند ، اما آن ها که تن می دهند به دروغ قطعا می روند ته جهنم .

آفتاب افتاده روی پاهام . اما آفتابش گرم نیست . آرام است . آفتاب از صبح شروع می شود , از روی گلدان ها . آرام می آید جلو می رسد روی میز . می رود روی گاز ، روی ظرف های توی ظرفشویی ، پوستر های روی دیوار . بعد از ظهر ها می آید پایین . دراز می شود روی تخت .
غروب تمام می شود .
« مونته دیدیو » اری دلوکا را می خوانم که یادم می افتد به مهران . نه خودش . دروغش . مهران دروغ زیاد می گفت . دروغ های بزرگ . دروغ های کوچک ِ پیش و پا افتاده . من هیچی نمی گفتم . بیشتر نمی فهمیدم . می فهمیدم هم نمی گفتم . نگاهش می کردم . من را دروغ خلع سلاح می کند . نمی فهمم چرا آدم باید دروغ بگوید . می فهمم آدم به مادرش دروغ می گوید . به پدرش . اما این که به دوستت دروغ بگویی را نمی فهمم . خیلی حقیر و غم انگیز است وقتی توی چشم کسی دروغ می گویی . آدم هر وقت نخواست می گذارد می رود . دروغ چرا وقتی تا قبر . هوم ؟  نه از روی مزاح . جدا .
من را آدم ها خلع سلاح می کنند اصلا . بیشتر هیچی نمی گویم . می شنوم . قبلا می گفتم . حالا غمگین نیستم . بداخلاق هم نیستم . آن وقت ها بودم . چون نمی فهمیدم چرا مهران این همه دروغ می گوید وقتی می تواند برود . بی دروغ . نمی فهمیدم چی نگهش داشته .

وقتی رفتم که دیگر از دروغ انباشته شده بودم . داشتم لبریز می شدم . خیلی نا امید کننده بود . مهران گفت امیدوار است خاطرات خوبش بماند . من فکر کردم ای کاش این سال ها ، این اسم ، هیچیش نماند . حتی یک لحظه اش . 
حالا بیشتر خسته ام . روحم زخم خورده . آن وقت ها که می شنیدم فکر نمی کردم دروغ هاش تا این همه بماند با من . تا آفتاب بعد از ظهر شهویور نود و سه .

۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

یکی باید به مامان می گفت همیشه درست ترین است ، حتی وقت هایی که درست ترین نیست .

هیچ وقت دلم نخواسته با پدر و مادرم رفیق باشم . اصلا نمی فهمم آدم ها چرا فکر می کنند رفیق بهتر است . برای من مادر بهتر است . رفیق هم بهتر است . هر کس هر جا که هست بهتر است . حتی خواهره که خیلی رفیقم بوده بیشتر خواهر است چون خواهر خیلی جایش فرق دارد و خیلی عزیز تر است . رفیق هم عزیز تر است . هر کس هر جا که هست عزیز تر است .
یعنی می خواهم بگویم من مادر و پدرم را همین جوری که هستند می خواهم . هیچ وقت دلم نخواسته کول تر باشند که بشوند رفیق چون خیلی کول ترند . لازم است بگویم رفیق کولتر است و هر کس هر جا که هست کول تر است ؟
بنظرم پدر و مادرم خیلی درستند و هیچ وقت این نوشته را نمی خوانند که بفهمند من چقدر پشتم به بودنشان گرم است و حیف از آن لحظه های نکبت زندگیم که یک جوری بودم که فکر می کردند من دلم می خواهد یک جور دیگری باشند اما من همیشه همین جوری که بودند از همه قبول ترشان داشتم . 

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

شیشه های شیرو بدین ، بابا نوئل باید بیاد ...

من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . تا دلت بخواهد عاشقانه شنیده ام اما . آدم های این جمله را زیاد خرج می کنند . آخرین باری که شنیدم سه روز بعدش به هم زدیم . و همیشه فکر می کنم به هم زدن غریب ترین اتفاق دنیاست .
من دوستت دارم هم نمی گویم . یک بار آرین پرسید دوستم داری ؟ یک بار نه . صد بار . نگفتم . خیلی مطمئن نبودم . مکث کردم که فکر کنم . این طولانی ترین مکث زندگیم بود . می شد هم فکر نکرد . حتی داشتم فکر می کردم شاید نباید این همه فکر کرد اصلا و فکر می کردم یک چیزی بگو .
اما بیشتر گفتنش به نظرم بی معنی و قلابی بود . حالا که یاد آرین می افتم می بینم هوم ! نداشتم . خوب شد که نگفتم .
خودم که می شنیدمش هم فکر می کردم پووف ! حتی اولین باری که آرین گفت دوستت دارم گریه کردم . بنظرم این خیلی غمگین است که یکی بگوید دوستت دارم وقتی ندارد . ما همدیگر را دوست نداشتیم و اصلا نمی دانم چرا با هم بودیم . می شد نباشیم به همین سادگی که حالا نیستیم و هیچ کدام از نبودن دیگری جریحه دار نیستیم .

 من هیچ وقت توی زندگیم یک شب عاشقانه نداشته ام . شبی که این جمله توش باشد بی آن که به زبان بیاید . توی چشم ها ، روی نوک انگشت ها ، توی هوا شناور باشد . آرام و سبک . نه که حالا فکر کنید وقتی این ها را می نویسم خیلی افسوس می خورم . یا غمگینم ( سلام مروارید  ) نه ! خوبم . بی تفاوتم . گرممه . 

هر روز این ساعت ها برق می رود . من به هدیه می گویم برویم اعتراض کنیم . هدیه می گوید به کجا ؟ من ذهنم درگیر این می شود که واقعا به کجا ؟ سر قبر من ! والا ! هدیه اصلا گرما سرش نمی شود . خیلی جدی دارد کارش را می کند یا اس ام اس می دهد .
نمی رویم اعتراض کنیم . از گرما هلاک می شویم . مگس هم هست . خیلی زیاد و سمج . هیچ کاری نمی شود کرد . از قضا همیشه شارژ لب تاپم دارد تمام می شود . یک حالی دارم که انگار قرار است آخرین کلمات زندگیم را بنویسم که پیش و پا افتاده ترینشان است . برای همین می نشینم روی صندلی و تکیه نمی دهم و می نویسم چون توی این کار آدم کمترین تماس را با اجسام دارد و می شود به اندازه چند تا پارا گراف به گرما فکر نکرد.

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

اگر فردا نمی آیید خاطرات عقربی تان را برایم تعریف کنید باید بگویم « ما نسل عقرب ندیده ای هستیم . »

ما نسل فیلان … نوشته هایی که این جوری شروع می شود … بهتر است اصلا شروع نشود . حالا من که این را می گویم خودم خدای نوشته های این جوری بودم .
اما توی همه نسل ها همه جورش بوده . یک عده ای شلخته بودند و یک عده ای خیلی هم سکسی بلا . یک عده ای علف ، یک عده ای هم نه . یک عده خیابان های هشتاد و هشت را دویدند ، یک عده ای به ریششان خندیدند . حالا مثال کم نیست . نمی خواهم هی « یک عده ای » را تکرار کنم . وگرنه خوب یک عده ای رفتند ، یک عده ای هم ماندند .
نه ما که قبل تر ها هم . توی هر نسلی .

حالا که فکر می کنم می بینم برای من این جمله یک توجیهی بوده برای خاک بر سر بودنم . جمع می بستم که توی خاک بر سر بودنم تنها نباشم . وگرنه کی بشر توی دسته بندی می گنجد ؟ همه با هم نسل فیلان ؟ واقعا ؟
اگر ملت توی صورت اولین نفری که در تاریخ جمله اش را با « ما نسل » شروع کرده بود یک صدا فریاد می زدند خفه شو بابا ! این لوده بازی تا این جا ادامه پیدا نمی کرد که من یکی از نوشته هایم را این جوری شروع کنم که ما نسل آل استار پوش … پوف …

حالا ؟ کاری به آدم های هم نسل خودم ندارم . آن ها من را بدجوری مائوس کردند . هی گفتم ما نسل تنهای فیلان ، یکی یکی عروسی کردند . ما نسل ماندن ، رفتند . حتی یک بار برعکسش را گفتم . ماندند .
نشسته ام یک گوشه دنج دنیا و جوک های بیمزهء بابام را توی وایبر می خوانم و می خندم . چون بابام خیلی آدم بیمزهء با مزه ای ست . یک کم پیشتر یک عقرب دیدم که خیلی عصبانی بود و هی دمش را یک جور تهدید آمیزی تکان می داد و خیلی ترسناک بود .  نکشتمش چون فکر کردم شاید بپرد . یا نیشش را پرتاب کند . یا حتی یک شایعه علمی هست که می گوید عقرب ها وقتی می میرند فک و فامیلشان را خبر می کنند . 
عقرب ها توی دسته بندی می گنجند . نسل شان خیلی کینه ای ست .

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه


این عکس خیلی درست است . من از عکس های آخ اخ کودکان فلسطینی ، یا پری فر غزه و این ها هم هیچ خوشم نمی آید . فلسطین برای من نماد مقاومت است نه مظلومیت . پرچمش همیشه بالاست .

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

اسبم ماشا ... می دود در باد

فهمیدم زنه مرد است . کسی نبود بهش بگویم . به خودم گفتم . خواهره اگر بود بهش می گفتم . دلم خواست بود .
می دانستم یک روز این لحظه را های های خواهم گریست . همین حالا که هوا ابر بود . که داشتم ردیو هد گوش می دادم . و کسی نبود بهش بگویم . تا آن دور ها هیچ کس نبود و من همین جوری که می دویدم ترسیده بودم . از آیسایی که داشت نمی ترسید و دیگر باکیش نبود این همه تنهایی ترسیده بودم . از اشک هایی که نمی ریخت . غمی که نداشت .
یادش افتاد به سایه که گفته بود غم در تو ریشه دوانده .
می دانست یک جایی دارد اتفاقی می افتد که دیر یا زود از پا می اندازدش . بو می کشید . فکر کرد حالا نه ! زنه از کنارش گذاشت . عینک دودیش را در آورده بود . این بار شک داشت مرد باشد . فکر کرد دور بعدی می فهمد . یک دردی پیچید توی قفس سینه اش .
همین جور که می دوید از پا افتادم .
یادم افتاد به سایه …

۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

که خاطره ها می کشند مرا یک روز ، روی همین تخت ، زیر پنجره ای که باد پرده هاش را تکان می دهد .

یادم هست فهمیدم دیگر با من نیست . آخرین روزهای یکی از پاییز های زندگیم . من دراز کشیده بودم روی تخت . هوا ابر بود و باران نمی بارید . یک چیز تلخ بد مزه ای توی هوای چسبناک اتاق بود . و شما فکر می کنید برای این که نوشته ام را جذاب تر کنم می گویم چسبناک . اما بود . هوا چسبناک بود . و همه چیز آن اتاق خیلی الکی و بد ترکیب بود .
از ان لحظه هایی بود که همه چیز تمام شده . خیلی قبل تر . خیلی خیلی قبل تر . 
فهمیدم دیگر با من نیست . نمی دانستم با کی . فقط می دانستم با من نیست . یک کم سعی کردم بفهمم . که تلاش بیهوده ای بود . من بلد نبودم . آدم داستان پردازی بودم که داستان های تلخ می ساختم . با این همه واقعیت ِ تابستان ، تلخ تر از داستان های من بود .

اما هنوز پاییز بود . آخرین روزهای یکی از پاییزهای زندگیم .

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

رای من ؛ میر حسین موسوی

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

منظور الناز خوب ِخوب نبود . خوب بد بود . خوب ِ افتضاح .

آخرین بار آن شبی بود که حسام مرده بود . هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم . رفتم آرام به مهران گفتم ببخشید مزاحم شدم که حرف بی ربطی بود . کسی کاری به مزاحمت من نداشت . آن ها کار به حسام داشتند که دیگر نبود . دور هم جمع شده بودند که به یاد حسام عرق بخورند . که برای من غریب بود . من این جوز عزاداری را بلد نبودم . ترجیح می دادم قرآن پخش کنند ، ما گریه کنیم یا برویم توی آشپزخانه هستهء خرماها را در آوریم و بگوییم چقدر از این که حسام نیست متاسفیم . یا برای کسی که داشت از حال می رفت آب قند درست کنیم .
اما آن ها می خواستند عرق بخورند و من دلم می خواست زودتر بروم نه چون قرآن پخش نمی کردند ، چون هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم و معذب شده بودم . دست و پام را گم کرده بودم .
از مهران پرسیدم کتم را کجا بگذارم . گفت توی اتاق امید . گفتم اِ من امید را می شناسم . خوشحال بودم توی آن جمع یک آشنا پیدا کرده ام . هر چند من امید را دو بار بیشتر ندیده بودم و شک داشتم اصلا من را یادش بیاید . من هم اگر توی خیابان می دیدمش نمی شناختم . و هر چند خودش نبود اما اتاقش که بود . و من از این که کتم را توی اتاق آدمی بگذارم که می شناسمش حس بهتری داشتم . گفتم همون که دانشگاه هنر درس می خونه ؟ گفت آره یا گفت درسش تمام شده یا یک همچین چیزی . بعد دیگر حرفی نداشتم که بزنم . شبیه این مهمانی های فامیلی بود که عمه مادرت ازت می پرسد چی کار می کنی . می گویی مجسمه می سازم و این جمله آن قدر نامانوس و غریب بنظر می رسد که بی نوا نمی داند چه جوری باید ادامه بدهد . مثلا می گوید خدا حفظت کنه و بعد خیارش را پوست می کند .
یک بار هم یکی گفت اِ نوه اش معرق کار می کند . وقت گفتنش برق می زد چشمش . فکر کرده بود یک موضوعی پیدا کرده برای صحبت و خلاص شدن از سکوت خیاریش . من اما نمی دانستم چی بگویم . گفتم اِ چه خوب . شبیه همان خدا حفظش کنه بود . برق چشمش رفت . خیارش را پوست کند .
من هم رفتم خیارم را پوست بکنم . اتاق به هم ریخته ای بود که می شد اتاق هر کی باشد . بعد صدای شهرام ناظری آمد که خوب بهتر از هیچی بود . هر چند قرآن را ترجیح می دادم هنوز .
یک آهنگی بود که حسام دوست داشت . من نمی دانستم چون حسام را نمی شناختم .
من از حسام چهار تا خاطره بیشتر نداشتم . یکیش مال یک زمستانی بود که هوا سرد بود و من و خواهره و هدیه رفته بودیم آتلیه حسام که ازمان عکس بگیرد . و این خاطره ای بود که همه داشتند . چون حسام از همه عکس می گرفت .
دومیش را یادم نیست فقط یادم هست که آزاده هم بود . آن وقت ها آزاده دوست دخترش بود . ولی اصلا یادم نیست کجا می رفتیم . فقط یادم هست حسام و زنش که آن موقع دوست دخترش بود جلو نشسته بودند و ما سه تا عقب .
سومیش ،  عیدی که من و خواهره تنها بودیم . با هدیه و حسام و دوست دختر قبلیش که اسمش فاطی بود رفتیم فری کثیفه شام خوردیم . بعد فاطی را رساندیم خانه شان . بعد حسام ما را رساند خانه مان . حتما بعدش هم هدیه را رسانده خانه شان .
و آخریش این که یکی که یادم نیست کی و بی آن که یادم باشد کجا گفت حسام با آزاده عروسی کرده  و من فکر کردم آزاده دختر قشنگی ست و فکر دیگری نکردم .
با این همه غمگین بودم چون حسام خودکشی کرده بود و چون تصویری که ازش توی ذهنم مانده بود داشت می خندید .
مسجد نرفتم . سر خاک نرفتم . بعد از الناز پرسیدم آزاده حالش خوب بود ؟ که سوال بی ربطی بود . اما منظورم خوب ِ خوب نبود . خوب در حدی بود که آدمی که شوهرش خودکشی کرده می تواند باشد . الناز گفت خوب بود .

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

اما هنوز هیچ چیزی تراژیک تر از زرد شدن گوجه سبزها نبود .

خواب می دیدم زهرا مرده . مامان روناک خبرش را می دهد . تمام خواب گریه می کردم . یک جاش شروع می کنم به سینه زدن . سینه می زدم و اشک می ریختم .
صبح که بیدار می شوم بدخلق و خسته ام . زنگ می زنم به مامان چون باید صداش را بشنوم .
سینه چپم هم درد می کند . فکر می کنم بالاخره سرطان سینه می گیرم و سینه ام را می کنند می اندازند دور و من افسوس همه لحظه هایی را می خورم که بابت سایز سینه ام شکایت کرده ام و ناشکر بوده ام .
برای همین همان جا از کائنات بابت سینه هام تشکر می کنم . کائنات هم یک بیلاخ نشانم می دهد . زندگی همیشه یک کاری می کند که کف مطالبات آدم هی و هی بیاید پایین تر .
بعد همین جوری دراز کشیده جاهای دیگرم را معاینه کردم و یک کم به این که می خواهم توی زندگیم چه غلطی بکنم فکر کردم چون چیزی به آخر ماه نمانده بود و باید اجاره می دادم . نتیجهء معایناتم خیلی امید بخش نبود . موهام داشت می ریخت . این اصلا انصاف نبود . من همیشه بابت موهای شهلام شکرگزار بودم .  دست از انگولک کردن خودم برداشتم . صدای خنده شیطانی کائنات را می شنیدم و سرطانم داشت عود می کرد و پخش می شد توی بدنم . برای همین دست از فکر کردن به زندگیم هم کشیدم . می دانستم این کار بیماریم را تشیدید می کند . فکر کردم به چی فکر کنم ؟ به آرین ؟ رابطه آخرین چیزی بود که می خواستم و این مرا می ترساند . این که نگران نبودم . یک مرگیم بود .
باید از جام بلند می شدم چون چیزی برای فکر کردن نداشتم .
سرطانم پیش از آن که بیاید و سینه هام را ازم بگیرد داشت خیال بافی هام را ازم می گرفت . لعنتی .

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

بعدش طوفان می آید که دیگر تعریف کردن ندارد . چون آن توده را بس که همه دیده اند و گفته اند خیلی پیش و پا افتاده به نظر می رسد و من از این بابت خیلی متاسفم چون خودم را آماده کرده بودم داستان خودم را برای تان تعریف کنم و شما دهانتان باز بماند از تعجب .

نظر من را بخواهی که همش دروغ است . آشپزی هیچ لذتی ندارد . همش عرق می کنی و دست هات بابت پوست های بادمجان سیاه می شود و روغن هی می پرد روی لباست و از اول تا آخرش کثافت کاری ست . من تمام مدت به همین فکر می کردم و هی کشش می دادم تا سیب زمینی ها سرخ شوند . چون همیشه سیب زمینی ها خام می مانند و همیشه یک جای کار آشپزیم می لنگد . همین بی انگیزه ترم کرده .
گاهی هم می رفتم عقب تا خودم را توی آینه ببینم و نمی دیدم چون آینه خیلی کثیف بود . و آسمان هم داشت ابر می شد و طوفان هم توی راه بود ، هر چند آن لحظه هیچ خبر نداشتیم و داشتیم یکی از آهنگ های شهرام شب پره را گوش می دادیم و آرام کمرمان را می جنباندیم . لابد . من الناز را نمی دیدم ولی آهنگه جوری بود که مجبور بودی یک جاییت را تکان بدهی . هر چند مختصر .
حتی قبل تر فکر کرده بودم از آشپزی خوشم هم می آید چون وقتی آن آقاهه داشت غذای چینی درست می کرد بنظر کار مفرحی می آمد . اما نبود . حالا فکر می کنم خوشمزه هم نبوده . غداهای من معمولی اند . که باکیم نیست . من همیشه از معمولی بودن رنج می برم . برای همین هیچ عجیب نیست که آشپزیم هم  معمولی باشد و بابتش افسوس نمی خورم . تنها وقتی چخوف یا همینگوی می خوانم افسوس می خورم . چون چخوف  همانی ست که باید می بودم .
مثل کوهنوردی که انگار قرار است خیلی خوش بگذرد اما از همان لحظه ای که ساعت پنج صبح زنگ می زند خوش نمی گذرد تا سه روز بعدش که آدم کج کج راه می رود . 
و مثال های دیگری هم بود اما سیب زمینی ها دیگر سرخ شده بودند .

۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

این نوشته خودش عنوان است . خودش پایان است .
























یکشنبه یازدهم خرداد نود و سه
که باران می بارد 
.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

فکر می کنم همان ماه اولی که عاشق شده بودم باید می مردم . حقیقتا چی می خواستم از دنیا غیر از همان عشق آرام و دست نخورده .

حتی یک جوری بود که گاهی دلم می خواست یقهء یکی که داشته توی خیابان راه می رفته را بگیرم و بپرسم حقیقتا ارزشش را دارد . بپرسد چی ؟ بگویم کلا .
چون دقیقا نمی دانستم چی . مثلا زندگی ؟
اما بیشترش دم نانوایی بود . دلم می خواست از آن مرده که کنار تنور ایستاده بود و سبیل داشت و خیلی خنده قشنگی هم . بپرسم ارزشش را دارد ؟ حتی هنوز هم که از کنار نانوایی رد می شوم . حتی وقتی رد نمی شوم .   
بدترین وقت های زندگیم وقت هایی ست که به این لاک پشته خیره می شوم . این لاک پشته می تواند من را دیوانه کند . همین جوری بی حرکت . ای بابا خوب که چی ؟
یعنی قشنگ زندگی از همان وقتی که آدم می پرسد خوب که چی هولناک می شود . 
همین چند روز پیش یک بره دیدم توی تونل که داشت چهار نعل می دوید . از ترس . برگشتم خانه یک دل  سیر برایش اشک ریختم . تونله ته نداشت . راست می گویم . خیلی بلند و طولانی و بی انتها .
یک کم برای بره . یک کم برای خودم . بیشتر و کمتر نداشت . همین جوری که از خاطرم می گذشت که چه خسته ام و خوب که چی ، یاد دویدن هراسان بره می افتادم و عر می زدم .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه



۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

ساعت پنج بعد از ظهر

باران می آمد . تند و بی وقفه . و باد .
تو نبودی و این از همیشه این سال ها درست تر بود . همه چیز همان جایی بود که باید باشد . سر جای خودش .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

روز اول سال همه چیز شکوفه داده من اما احساس معمولی بودن می کنم *

دراز کشیده بودم روی تخت و خیره شده بودم به یکی از کارهای هوکوسای ، نه چون خیلی ارادت دارم به هوکوسای . من به هیچ کس ارادت ندارم . شاید فقط به مامان . حالا نمی دانم این حسی که من نسبت به مامان دارم اسمش ارادت هم هست یا نه . اما من همهء حس های خوب دنیا را نسبت به مامان دارم و اگر قرار باشد توی زندگیم به یکی ارادت داشته باشم قطعا آن یکی مامان است و نه هوکوسای .
خیره شده بودم چون نقاشیش را چسبانده بودم روی دیوار و نگاه کردن بهش بهتر بود از نگاه کردن به دیوار . خیلی نقاشی قشنگی بود . باد داشت کاغذها را می برد و علف ها را تکان می دید و آدم ها را حتی و تنها چیزی که نمی توانست تکان بدهد کوه بود . حقیقتا قشنگ بود .
بعد ؟ بعدی نبود .

* عنوان نوشته یکی از هایکوهای کوبایاشی ایسا ( و شاید شما فکر کنید دارم مسخره بازی در می آورم اما واقعا اسمش همین است و هایکوش هم خیلی قشنگ است و اصلا هایکو موجود قشنگی ست .  )

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

خیانتش را از روی زمین ، از گوشه و کنار خانه ، از خواب تمام این سال هام جمع کنم بریزم توی جعبه ...

اولش نمی دانستم باید چه کنم . بیشتر از آن که غمگین باشم بهت زده بودم . دست و پام را گم کرده بودم . هی برگشتم عقب . سراغ داشته هام . تا به حال کسی به من خیانت نکرده بود . تا به حال به کسی خیانت نکرده بودم . بلدش نبودم . نه خیانت و نه این همه خشونت را . فکر کردم نمی شود با چند خط یک نامه سر و ته یک رابطه را هم آورد آن جور که او با چند خط می خواست جمع و جورش کند . فکر کردم آخرین بار عمیق و گرم هم را بوسیده بودیم و آن بوسه نباید که آخرین بار باشد . این نامه هم . فکر کردم باید خیلی محترمانه و مجلسی با هم خداحافظی کنیم . که جایی خوانده بودم حتما . جایی دیده بودم . زندگیش اگر کرده بودم می فهمیدم خیانت را نمی شود خداحافظی کرد . باید قورتش داد .

تمام هفته فکر می کردم باید چه کنم . شاید باید کادوهاش را بریزم توی یک جعبه ببرم دم در خانه اش  . که تف سر بالا بود . تمام هدیه ای که گرفته بودم این همه وقت دو سه تا کتاب نازک بی اهمیت بود ، یک شال گردن تیم تراکتور سازی که از تبریز برایم آورده بود و یکی از عکس های خودم که پرینت گرفته بود با دستگاه پرینتر تازه اش و بهم داده بود . که حساب نبود . داشت دستگاهش را امتحان می کرد . بهر حال عکس خودم را نمی توانستم پسش بدهم . معنی نداشت .
همه جا را گشتم و زبر و رو کردم . نمی شود فقط همین ها باشد . باید یک چیز ویژه ای یک جایی باشد . نبود . هیچی نبود . هر چند خیلی هم مطمئن نبودم اگر بود پسش می دادم . داشتم سر خودم را گرم می کردم تا یادم برود باید آن چیزی که مانده توی گلوم را ببلعم تا خفه ام نکرده .

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای … *

این اولین عکس زندگی من است . من ِ توی این عکس ، هر کس دیگری می تواند باشد . حتی می تواند محمد جعفر باشد . کچلم ، زشتم ، بی هویت و بی جنسیتم . اما جای نگرانی نیست . من قشنگ می شوم . از ان بچه های قشنگ ِ بامزه که آرزوی هر پدر مادری ست .
اما توی این عکس جای نگرانی هست . از این دختر های کچلم که گوشواره انداخته اند توی گوشم تا مخاطب دربارهء جنسیتم اشتباه نکند . سه تا النگو دارم . تپلم . یک لباس قهوه ای تنم کرده اند . سرم روی بالش است . دهانم نیمه باز است و تف سفید رنگی گوشهء لبم که از بی سلیقگی عکاس پاک نشده . آدم وقتی دارد اولین عکس دخترش را می گیرد باید حواسش جمع تر باشد .
من توی جنگ به دنیا آمده ام . کی توی جنگ حواسش هست تف گوشهء لب دختر کچلش را پاک کند ؟ کی توی جنگ فکر می کند یک روز صلح می آید و دخترش که اولین تصویر زندگیش پله های پناهگاه است ، می نشیند آلبوم سال ها پیش را ورق می زند و فکر می کند آن لکه سفید گوشهء لب باید که پاک می شد . 

اصلا حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم زشت نیستم . تپلو و بامزه ام . قشنگ ترین اتفاق پاییز شصت و چهارم ...

*عنوان نوشته قسمتی از « در آستانه »ء احمد شاملو

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه


گاهی هم وقتی باتوم می آید پایین در هیچ خانه ای برای فرارت باز نمی شود .
اصلا خانه ای نیست . کوچه ای نیست و خیابانی و دویدنی حتی . همش دیوار است و دیوار .

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

« که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید … » *

حالا که فکر می کنم یک خاطره دیگر هم از حسام یادم می آید و خیلی عجیب است که فراموشش کرده بودم . یک بار بهم زنگ زد و گفت خیلی خوب می نویسم  و من کلی به خودم بالیدم .
گفت اغلب دلش خواسته از هشتاد و هشت بنویسد اما هیچ وقت نتوانسته . بعدتر برایش نوشتم که من از هشتاد و هشت زیاد نوشته ام اما … خوب یادم نیست برایش چی نوشتم . اما یادم هست روزی که برایش می نوشتم هدی صابر مرده بود و هاله سحابی مرده بود و بالاتر از سیاهی حتی رنگی بود و اما هنوز ترساندن آخرین تیر ترکش بود . یادم هست آن روز نوشتن از هشتاد و هشت انگار که بیهوده ترین کار دنیا بود .
گل آرا می گفت آخرین باری که حسام را دیده ، گفته دارد یک رمان می نویسد .
من گوش نمی دادم . فکر می کردم چقدر از این کافه بدم می آید که عجیب نبود . روز بدی بود . می شد از همهء کافه های این شهر بدم بیاید . از همهء این شهر حتی …

* عنوان نوشته قسمتی از « اسماعیل » رضا براهنی

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه




۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

امممم .... خوب اتوبوس هم داستان های خودش را دارد ....

دلم هواپیما می خواهد . من خیلی وقت است سوار هواپیما نشده ام . فکر می کنم خیلی فقیرم . یعنی آدمی که سوار هواپیما نشود فقیر است . این معیار من است . از یک جایی به بعد مهم نیست که مامان بابای آدم چقدر پول دارند . مهم این است که خود آدم چقدر پول دارد . من فقیرم چون خودم هیچی پول ندارم . گاهی مثل سگ جان می کنم و کار می کنم و پول کمی به دست می آورم . این که می گویم مثل سگ دروغ نمی گویم . آخرین باری که کار کردم تا ساعت ده شب جوشکاری می کردم اما خوبیش این بود که الناز هم بود و کار کردن با الناز مفرح است . با پولم نمی توانم سوار هواپیما شوم . لازمش دارم . یک بار آرین زنگ زد گفت رفته چین یا ژاپن . همین جوری رفته فرودگاه و بلیط یک جای دوری را خریده . با دوست دخترش دعواش شده بود . من وقتی با دوست پسرم دعوام می شد می رفتم پارک نزدیک خانه مان . آهنگ گوش می دادم ، اشک می ریختم و منتظر می شدم دوست پسرم بهم زنگ بزند و بگوید متاسف است . دوست پسرم زنگ نمی زد . من مجبور می شدم برگردم . چون اشک هام خشک شده بود و صورتم می خارید . چون گرسنه بودم و گرمم بود و مگر تا کی می توانستم توی پارک بمانم ؟

بهر حال من فقیرم . برای همین نمی توانم سوار هواپیما بشوم . من خیلی هواپیما دوست دارم . غذاهای هواپیما را هم خیلی دوست دارم . یعنی بغل دستیم به بسته‌ء غذاش نگاه هم نمی کند . من اما از این ها هستم که با لذت و ولع کتلت های مرغ را می بلعم و فکر می کنم این ها چجوری کتلت های مرغی به این خوشمزگی درست می کنند ؟ از لحظه لحظهء پروازم لذت می برم و فکر می کنم آدم هایی که توی پرواز می خوابند خیلی احمقند . آدم مگر چند ساعت زندگیش را توی آسمان می گذراند ؟
از این هام که باید حتما کنار پنجره بنشینم . یعنی خاطره ای که از هواپیما دارم همین است که ما سه تا همیشه داشتیم سر این که کی دم پنجره بنشیند دعوا می کردم . یادم نیست چه جوری اما همیشه آخرش من دم پنجره می نشستم . من بچگی زورگویانه و بی شرمانه ای داشته ام . حالا که این ها را می نویسم دلم می خواهد من و خواهره با هم برویم فرودگاه . سوار هواپیما بشویم و من بگذارم خواهره بنشیند کنار پنجره  . حقیقتا این تنها چیزی ست که دلم می خواهد …