۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

چون آن لحظه سرشار از شعر بود ...

مامان خانه نبود . و بله من همه جا را گشتم . حتی توی سطل آشغال . مامان هیچ جا نبود . آفتاب پاییزی بی رمقی افتاده بود روی فرش . و روی دسته مبل ِ زیر پنجره . و روی ِ یک کم ِ دیوار . هوا هم سرد .
هر چی زنگ می زدم مامن گوشی را بر نمی داشت . آخرین باری که زنگ زدم فکر کردم چه عجیب می شود اگر مامان بر نگردد . نه که گم شده باشد یا یک بلایی سرش آمده باشد . بر نگردد چون دلش نمی خواهد برگردد . گربه گلدان مامان را انداخته بود . من سعی کرده بودم گلدان را جمع کنم که نشده بود . ریشه های گلدانه از خاک زده بود بیرون و خیلی ترسناک شده بود . همین جوری گلدان ِ واژگون را رها کرده بودم و داشتم سالاد درست می کردم . اتاق مامان کثیف بود . لباس ها روی هم روی هم . و آشپزخانه از مهمانی دیشب . اما بابت این به هم ریختگی ها نبود که فکر می کردم مامان دلش نخواهد برگردد . فکر کردم چرا باید دلش بخواهد برگردد این جا ؟ نه که این جا بد باشد . خیلی هم خوب بود و قشنگ ترین خانهء معمولی ِ دنیا بود . اما آن لحظه یک چیز دلگیرِ ناراحتی توی هوای اتاق پذیرایی بود که فکر کردم چرا باید بخواهد بیش از این توی این هوا نفس بکشد ؟
آخر این نوشته می شد این جوری تمام شود که مامان زنگ در را می زند و من در را باز می کنم و مامان را در آغوش می گیرم . اما دیرم بود و باید می رفتم با این که خیلی دلم می خواست مامان را در آغوش بگیرم . سالاد خوردم تند تند . لباس پوشیدم تند تند . و پله ها را دویدم سمت آفتاب بی رمق پاییز . شب که آمدم خانه ، مامان دراز کشیده بود روی تخت و گربه دراز کشیده بود کنارش  و دوتایی چشم دوخته بودند به تلویزیون . خیلی صحنهء بامزه و قشنگی بود . من یادم نبود صبح مامان نبوده . نگاهش کردم و فکر کردم چه دلم می خواهد شعر بخوانم گاهی . رفتم دراز کشیدم کنارش و گفتم مسواک نزنیم و همین جوری بخوابیم . مامان گفت پاشو برو سر جات . گفتم خوب .