۱۳۹۶ دی ۱۰, یکشنبه

زلزلهء پنج و دو دهم ریشتریِ تهران

خیلی از زلزله گذشته بود که زنگ زدند. یعنی به خاطر دارم که زمین زیر پای من لرزید و زیر پای بقیه نلرزید. و هر چی گفتم باور نکردند. جا داشت باور کنند. چون پنجرهء بالای سرمان داشت می لرزید و حمید آقا که می شود صاحب خانه مان از بالا آمد پایین و گفت چی انداختیم و ما گفتیم هیچی. حمید آقا که هنوز به اسمش عادت نکرده ام و فرصت نشده صدایش کنم گفت این بغل مغل ها معدن هست و گاهی یک چیزی را منفجر می کنند و همه چیز می لرزد. گفتم ولی زمین زیر پای من لرزید و حمید آقا اعتنایی نکرد و رفت بالا. از زلزلهء کرمانشان زمین هزار بار لرزیده بود هر جای این کشور و نمی دانم چرا کسی شک نمی برد که این زلزله باشد. حتی بیشتر از هزار بار یک جوری که خانوم باشگاهی های باشگاه ما معتقد بودند این ها دارند یک غلطی می کنند وگرنه توی ژاپنم این همه زلزله نمیاد! 
بهر حال ما نشستیم حرف زدیم و خیلی بعدش تلفن ها شروع شد. بیا! من یک اشتباه می کنم همهء دنیا می فهمند. اما درایت و هوشیاریم را کسی نمی بیند. زلزله بوده. اما دیری نپایید و برگشتیم سر کار خودمان. چون مرکزش ملارد بوده و خوب ملارد از تهران چهل کیلومتر فاصله داشت و تهران از ما بیست کیلومتر، می کند به عبارتی شصت کیلومتر. یادم نیست از کجا فهمیدیم ملارد از تهران چهل کیلومتر و تهران از ما بیست. اما یک محاسبهء سرانگشتی کردیم و پرداختیم به خودمان. و البته که تو کز محنت دیگران بی غمی اما سرد بود و اول باید مراقب می بودیم از سرما نمیریم. 

فرداش وقتی بر می گشتیم شبِ طولانی سال بود و باران می بارید. من بنزینم تمام شده بود و ماشینم زوج بود و ممکن بود جریمه شوم. زلزله کسی را نکشته بود. 

۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

بهر حال امید بذر هویت همهء ما بود. من رای می دادم و ان ها تا بهمن نود و هفت صبر می کردند.

حقیقتا نمی دانستم توی این هوای آلوده باید بروم ورزش کنم یا نروم. برای همین رفتم. چون وقتی نمی دانم، آن گزینه ای را انتخاب می کنم که بعید تر است. باشگاه خلوت بود. سر هر دستگاهی چهل نفر نایستاده بودند توی صف. پاهای کمتری توی هوا بود و صدا به صدا می رسید. من آهنگ گوش نمی دادم. آهنگ های من تکراری و بیمزه اند. حرف های خانوم باشگاهی ها بامزه تر است. فضا یک حال بحرانی داشت. مثل فردای زلزلهء کرمانشاه. همه دربارهء آلودگی هوا حرف می زدند. حرف های مشابه. هیچ کس برج میلاد را ندیده بود و همه معتقد بودند برج میلاد شاخص مناسبی برای سنجش آلودگی هواست. اخبار نیست؟ باید حتما با چشم ببینید برج میلاد را نمی شود دید که باورتان شود؟ از نظر همه باید مدارس تهران را برای یک هفته تعطیل می کردند و کسی به هفتهء بعدش فکر نمی کرد. پس ما چی که قرار است برویم سر کار؟ این تنها دغدغهء من بود. این ساعت باشگاه مال آدم های سر کار برو نبود. کسی نگران کارمندها و ویتر ها و پرستار ها نبود.
من تمام سعی ام را می کردم کف دستهایم را به زمین برسانم و نمی رساندم. بس که بدنم سفت و چغر بود. با این که خیلی کوچک و گربه ای بودم و از هر سوراخی رد می شدم، اما از هر سوراخی رد نمی شدم. مثل کامیون بودم. می خوردم به در و دیوار. زمخت بودم. داشتم توی باشگاه سعی می کردم به ظرافت و ملاحت برسم. اما این هوای آلوده مناسب ِ رسیدن به ظرافت و ملاحت نبود. کاری که با یوگا بدست نمی آمد و با باشگاه ِ گولاخا به دست می آمد. من هر چی یو گی موگی توی زندگیم دیده بودم نا اعصاب و سلیطه و حرصی از آب در آمده بود و بعله می دانم که شما توی زندگی تان کسی را می شناسید که خیلی هم آرام و ملیح است و هفت سال یوگا کار می کند و فلان. اما آیا همکارتان بوده؟ تا به حال لجش را در آورده اید؟ سر به سرش گذاشته اید؟ اگر همهء این ها بود و یک هو آن روی سگش را نشان تان نداد آن وقت حساب است. وگرنه یوگی موگی ها اولش خیلی ارام و صبور به نظر می رسند. اما حواستان باشد همکارتان از آب درنیایند. حسابی زشت و بی تربیتند.
باری! خانوم باشگاهی ها بحران آلودگی هوا را خیلی جدی گرفته بودند و می گفتند این رژیم به بهمن نود و هفت نمی رسد. پووف! مثل جنگ که یک عده می گفتند این رژیم به بهار نمی رسد. بعدش که جنگ تمام شد گفتند این حکومت به ده سال نمی رسد. سر سال دوازدهم گفتند این حکومت به بیست سال نمی رسد. سر سال بیست چهارم گفتند به سی سال نمی رسد و این داستان تا ظهور امام زمان ادامه دارد و کاریش نمی شود کرد. این حکومت هم خیلی چغر و بد بدن و حرصی از آب در آمده بود. 

من توی دلم بهشان پوزخند زدم که حکومت اسلامی به همین راحتی ها ریشه کن نمی شود که! بعله من از آن دسته آدم ها بودم که معتقدند بنی عباس فلان، بنی امیه فلان. از این آدم هایِ این آخوندا مگه به این راحتیا می رن! چند تا سال و تاریخ هم می اورند که یعنی خیلی تاریخ خوانده اند و این موها را الکی توی آسیاب سفید نکرده اند.

۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

احمق من بودم که داشتم ساعت ده صبح سه شنبه دستمال تا می کردم.

دیر می رسم سر کار. توی راه همسایهء طبقهء بالایی را سوار می کنم. چشم هاش قرمز است. خوابش می آید. یک کم معذب است. فکر می کند باید یک چیزی بگوید. سکوت معذبش کرده. معذب نباش بابا! دماوند پیدا نیست. حتی یک کمش. آهنگی که می شنویم خوشبختی نام دارد با صدای محسن تاجیک. صبح خود را این جوری شروع می کنم. با آقای همسایهء معذب و « خوشبختی » ِ محسن تاجیک. بعد نزدیک میرداماد یک شوخی بیمزه ای می کند که مجبوریم بخندیم. ها ها ! یک کم بعدش پیاده می شود. می توانست همین چند پانیه آخر را هم تحمل کند و به سکوتش ادامه دهد و روزهای یکشنبه و سه شنبه قسمتی از مسیرش را پیاده نرود. با چشم های قرمز و دماغ یخزده. بعد از این مجبورم مثلا نبینمش و از کنارش گاز بدهم بروم. حوصله ندارم هر روز قبل از سر کار و تمیز کردن میزها و روشن کردن چراغ ها و گذاشتن گلدان روی میزها، به شوخی های بیمزه اش بخندم. شاید خودش هم حوصله نداشته باشد به مغز فندوقیش فشار بیاورد تا یک مزاحی کرده باشد که حال راننده تاکسی و مسافری نداشته باشیم. اصلا چرا باید دلش بخواد صبحش را با آهنگ های خیلی بد رادیو آوا خراب کند؟ وقتی می تواند هدفونش را بگذارد توی گوشش و یک چیز کمتر آزاردهنده گوش کند. 

من خودم را معذب نمی کنم. خودم را مجبور به حرف زدن نمی کنم. بیمزه ام و خدا می داند بابتش افسوس هم نمی خورم. سکوتم آدم ها را معذب می کند. حتی معذب بودنشان هم معذبم نمی کند. می توانند از محل کار اخراجم کنند. حتی اگر اخراجم کنند هم ازشان دلخور نمی شوم. اما اخراجم نمی کنند. چون نمی شود آدم ها را چون حوصلهء حرف زدن ندارند اخراج کرد. از کنارشان می گذرم. سلام ، خداحافظ. پیش بندم را می بندم و با مشتری ها حرف می زنم. چون نمی شود با مشتری ها حرف نزد. بله من حقوق می گیرم که به مشتری ها لبخند بزنم. این شغل من است. خاک بر سر من؟ خاک بر سر خودتان.
همین جوری که دارم دستمال ها را تا می کنم فیس بوک می پرسد تولد امیر حسین مشاهری فرد و فردین نظری و بهروز قاسمی ست. نمی خواهم بهشان تبریک بگویم؟ چرا نمی خواهم. از ته قلبم دلم می خواهد به امیر حسین مشاهری فرد و فردین نظری و بهروز قاسمی که حتی نمی دانم کی هستند و چه شکلی هستند تبریک بگویم. ممنونم آقای زاکربرگ که بهم یاد آوری کردی. احمق! 

رفتم آشپزخانه. آقا حمید داشت با تلفن حرف می زد. پرسیدم آقا حمید شما کردی؟ گفت آره! پرسیدم کرد کجایی؟ گفت سنندج. گفتم می دانستی من مهاباد به دنیا آمده ام. چرا باید می دانست؟ گفت اِ ! فهمیدی چی گفتم؟ گفتم نه. بلد نیستم. و گفتم وقتی بچه بودم کردی می فهمیدم. یک دایه داشتم که کرد بود. اما حالا چی؟ حالا هیچی حمید آقا. فارسی هم به زور می فهمم. ها ها! گفتم که بیمزه ام. اما حمید آقا نمی توانست من را پیاده کند و دیگر سوار نکند. بیچاره! 

۱۳۹۶ دی ۲, شنبه

به کجا را گذاشتم برای وقتی که هوا تمیز تر بود.

بعد همین جوری که بوق آزاد را می شنیدم پیچیدم توی کوچه تا صدای ماشین ها مانع شنیدنم نشود. جلوی ساختمانی ایستاده بودم که نه سال پیش، ما را با چشم بند انداخته بودند توش و بازجویی مان کرده بودند . آن روز چشم بند داشتیم و من ندیده بودم ساختمان چه شکلی ست. حالا که ساختمان را می بینم با مرمر سفیدش و موتورهایی که جلوش پارک شده اند، از دور داد می زند که یک جای کارش می لنگد. نکبت ازش می بارد. خانومه گوشی را برداشت و گذاشت چند دقیقه ای معطل بمانم و می شنیدم که چند نفر دارند با تلفن حرف می زنند. راه می رفتم جلوی ساختمانی که دیگر حسی نسبت بهش نداشتم. یعنی همان حسی را نسبت بهش داشتم که به تمام خیابان ها و کافه های شهر داشتم و به آسفالت خیابان ها و به کوچه های فرعی و به همه جا. نکبت از همه جای شهر می بارید و باید رفت که رفت. این از من. کجا؟ خانومه جوابم را داد و نگذاشت فکر کنم به کجا . گفتم من برای ساعت چهار وقت لیزر دارم و می خواهم وقتم را کنسل کنم و چهارشنبه بیایم. توی اس ام اسی که برایم آمده بود نوشته بود به هیچ عنوان وقتم را جا به جا نمی کنند. اما چه جوری می خواستند از خیر آن همه پول بگذرند؟ چه جوری می خواستند مجبورم کنند ساعت چهار امروز بروم آن جا؟ احمق ها! 

گفت باشه و گوشی را گذاشت. حتی نخواست بهانه ام را برای جا به جایی بشنود. من دیرم شده بود و باید می رفتم کلاس و وقت نداشتم فکر کنم به کجا. بعدش هم خسته بودم. و هوا سرد بود و آن قدر آلوده بود که چشم چشم را نمی دید. 

۱۳۹۶ آذر ۲۷, دوشنبه

ای حلزون! از کوه فوجی بالا برو. تند تند.

اول از همه سه تا قلم مو برداشتم.  می خواهم روی دیوار های تازه، کوه فوجیِ قرمز هوکوسای را بکشم. چون کوه فوجی به غایت زیباست و چون چهارده هزار تو مان و سی هزار تومان را خوانده بودم هزار و چهارصد تومان و سه هزار تومان و فکر می کردم خیلی برد کرده ام. این را نه توی فروشگاه که سه ساعت و نیم بعد، وقتی لم داده ام جلوی تلویزیون و سعی می کنم لیست خرید را بخوانم می فهمم. زکی!
و چیز های دیگری خریدم که رقم شان را درست دیده بودم. یک چیزی را چون دو هزار تومان گران بوده با یک برند دیگر عوض کردم. خیلی زبل و حساب شده خرید کردم. یعنی فکر می کردم دارم خیلی زبل و حساب شده خرید می کنم. تا جلوی تلویزیون که قیمت قلم مو ها را دیدم.
تمام همت را حرف زدم. آه کشیدم. غر زدم. حتی بامزگی کردم و خندیدم و مامان همراهی ام نکرد. چون خواب بود و من نفهمیده بودم. ورودی همت به ونک فهمیدم. چون داشتم تصمیم می گرفتم ترافیک همت را ادامه بدهم یا از ونک بروم یا چی؟ اگر آن طرف هم به همین شدت ترافیک باشد چی؟ از مامان پرسیدم چون می خواستم یکی را توی تصمیمم شریک کنم که اگر اشتباه شد بتوانم سر یکی دیگر غر بزنم. بعله! من آدمی هستم که همیشه تقصیر هایم را گردن دیگران می اندازم. این چیزی ست که حالا از خاطرتان گذشت. اما این جوری ها هم نیست. من اتفاقا آدم خود سرکوب کن خاک بر سری بیش نیستم. اما حالا حقیقتا خسته تر از آنم که بخواهم تقصیر ترافیک را هم گردن بگیرم. « از ونک برم؟ » مامان جواب نمی دهد چون خواب است و اگر ترافیکی به کار باشد مقصر خودم هستم و هیچ کس نیست. 

هوا تمیز باران دیروزست. ترافیک نیست و من با سرعت نسبتا ثابتی می رانم. مامان خواب ست و گردنش کجکی افتاده روی سینه اش. سعی می کنم گردنش را برگردانم سر جاش که نمی شود. ادامه نمی دهم چون نمی خواهم تصادف کنم. وقتی می رسم خانه توی دفترم می نویسم تلینگ استوری … برای شروع. 

۱۳۹۶ آذر ۲۱, سه‌شنبه

از دفتر مشق تازه ام

صبح پنجشنبه اما این شکلی نبود. کثیف و خاکستری بود. زشت نبود. ابری بود. معلوم بود قرار است باران بیاید. بیدار که شدم ساعت ده بود و من باید می رفتم دنبال سپیده و این که باید می رفتم دنبال سپیده یعنی لازم نبود فکر کنم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. ساعت های زیادی به گپ زدن می گذشت. 
من همیشه وقت هایی که خیلی خسته و درمانده بودم، می دانستم باید از کجا شروع کنم. به خودم اجازه می دادم کمی ناله کنم، کمی گریه کنم، بی هدف بنشینم روی سرامیک های گرم کنار بخاری و آه های پیرزنی بکشم، یا حتی مثل آنیان « نیکولا کوچولو » از عصبانیت روی زمین غلت بزنم، بعدش می دانستم شروعم کجاست. بلند می شدم، لباس هایم را می تکاندم، و می ایستادم روی جایی که باید شروع می کردم. 
اما حالا نقطهء شروع نداشتم. از فردا، از سوله، از کافه، از تردمیل طبقهء سوم . هیچ کدام شروعِ من نبودند. تکرارهای بیمزهء ملال آوری بودند که تمام نمی شدند. کش می آمدند. برای همین زنگ زدم به سپیده و گفتم ده دقیقه دیر می رسم. رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه. که خوب خیلی دور نبود. سر کوچه مان کتابفروشی بود. من ماهی یک بار می رفتم آن جا و میان کتابها پرسه می زدم و از فروشنده هایی که قدم به قدم همراهی ام می کردند می پرسیدم به فروشنده نیاز ندارند و آن ها لبخند می زدند و می گفتند فعلا که نه! پس کی دیوثا؟ شما که هر سه ماه یکبار فروشنده های تان را عوض می کنید . بعد بی هدف به پرسه زدنم ادامه می دادم و بی ان که کتابی بخرم می آمدم بیرون. من باید پنج ساعت توی کافه کار می کردم تا یک کتاب بخرم و خوب چرا؟ 
رسیدم به اولین کتابفروشی سر راه و قبل از این که از ماشین پیاده شوم به دست هایم نگاه کردم که بسیار پیر و خشک و خسته بودند. این عادت من است. به دست هایم نگاه می کنم و به هیچی فکر می کنم. مثل وقتی که آدم به ساعتش نگاه می کند و نمی بیند ساعت چند است.
بی آن که به لبخند فروشنده های جدید کتابفروشی که تازه استخدام شده بودند و حق من را خورده بودند و کوفتشان بشود، وقعی بنهم، از اولین قفسهء دفترها، یک دفتر مشق خط دار با جلد مشکی براق برداشتم. بعد میان پونز ها و سوزن ها پلکیدم و فکر کردم باید یک ساعت و نیم کارم را بدهم پونز بخرم؟ نچ. 

پول دفتر جلد مشکی ام را دادم. نشستم توی ماشین و کمی نگاهش کردم. این جا جایی بود که باید شروع می کردم. ساعت از دوازده گذشته بود و کمتر از ده دقیقهء دیگر باید می رسیدم به چهار راه پاسداران. 

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

هر جور هم حساب می کردم هفتصد هزار تومان از پانصد و سی هزار تومان بیشتر بود.

صبح چهارشنبه، تهران به غایت کثیف و خاکستری و زشت بود. خواهره رفته بود. سرما خورده بودم و خوابیده بودم. با نالهء سرماخوردگی و اندوه رفتنش. 
بیدار که شدم تنها یک ساعت گذشته بود و من نمی دانستم با بیست و سه ساعت باقی مانده چه کنم. 
خوشحال بودم که کارمند نیستم و قرار نیست مقنعه مشکی و مانتو سرمه ای بپوشم و با کفش های سیاهِ راحت زنانه ای که از حراج سال پیش منگو خریده ام بروم سر کار. هر چند امروز تعطیل بود و چون کارمند بانک یا وزارت خانه نبودم از تعطیلی چهارشنبه خوشحال نمی شدم. من را فقط تعطیلی های یکشنبه و سه شنبه خوشحال می کرد. تنها روزهایی بود که باید می رفتم سر کار و چهارده ساعت به مشتری ها لبخند می زدم و برای شان اسموتی درست می کردم، بدون مقنعهء سیاه و مانتو سرمه ای. با کفش های کتانی. بدون بیمه و حقوق و مزایا. حقوقم از حقوق مصوب وزارت کار برای یک کارگر ساده کمتر بود و مقنعه پوشیدن چه اشکالی داشت که یک بار نکردی؟ 
با این همه ذهنم را خیلی درگیرش نمی کنم. چون من قرار نیست پیر و بیمارستانی شوم و بیمهء تامین اجتماعی، با بدبختی و بدو بدو و از این اتاق امضاء بگیر، بده آقای فلانی مهر بزند، صد و هفتاد تومان از هفتصد تومان خرجی را که بابت سونوگرافی شکم و فلان کرده ام پسم بدهد. قرار است چی بشوم؟ این چیزی ست که خودم هم نمی دانم. با این که سن و سالی ازم گذشته و هر چند هنوز به نظر خیلی جوانم و اصلا بهم نمی آید که سی و دو سالم باشد، اما پایم به بیمارستان باز شده و وقتی پای آدم به یک جایی باز شود دیگر نمی شود جلوش را گرفت، اما هنوز نمی دانم هفتصد تومان پول سونوگرافی و عکس و فلان را کی قرار است بدهد؟ 
حقیقتا نمی خواستم بیست و سه ساعت باقی مانده را به بیمهء درمانی ام فکر کنم. نشستم پشت میز. فیس بوکم را باز کردم. میدان و بی بی سی را آنفالو کردم چون چه کاری از دستم برای یمنی ها بر می آمد؟ 

صبحانه خوردم و ساعت یک و سی هشت دقیقهء ظهر، تمام محتویات معده ام را بالا اوردم. 

۱۳۹۶ آذر ۱۱, شنبه

حالا که داشتم می رفتم «‌ سیاسنگ » چی؟

به ساعت نگاه کردم و دیدم عقربهء کوچک از یک گذشته و عقربهء ثانیه شمار دارد از یک می گذرد و ندیدم عقربهء بزرگ کجاست. چون فکر کردم چه اهمیتی دارد ساعت چند است؟ من داشتم تصمیم های بزرگ می گرفتم و وقت تصمیم های بزرگ باید راه بروم و باید بدانم ساعت چندِ چند شنبهء چندم سال است. که بعد بگویم شد یا نشد یا چی؟ 
نمی شد بلند شوم چون منتظر بودیم برگه های امتحانی از راه برسند و همه چیز خیلی مهر و موم شده و جدی بود. آخر این امتحان تکلیف زندگی ما را مشخص می کرد. مسخره ها! 
امتحان زودتر از آن چه انتظارش را داشتم تمام شد چون عجله داشتم راه بروم و تصمیم های بزرگم را توی نمی دانم ساعت چندِ چندم ماه فلان بگیرم. من آن وقت ها که همه از تهران بدشان می آمد تهران را دوست داشتم. چون هیچ وقت شهری نداشتم که مال خودم باشد و وقتی سرانجام از اتوبوس پیاده شدیم و چمدان های مان را گذاشتیم زمین و داد زدیم تاکسی ! تصمیم گرفته بودم این شهر را به عنوان شهرم انتخاب کنم و باید که دوستش می داشتم . با تمام ترافیکش. بعد جنبش تهران شهر قشنگیه راه افتاد و مجبور شدم تهران را دوست نداشته باشم. چون من با این همه کتابی که خوانده ام و شعوری که فلان باید چیزی شبیه همه باشم؟ البته که نه! 
و ماندم این وسط. عده ای بودند که به تهران بد و بیراه می گفتند و عده ای سعی می کردند قشنگی های تهران را. از شلوغی و کثافت میدان هفت تیر جان سالم به در ببری، گشت ارشاد رو به روی مسجد الجواد را رد کنی، خودت را برسانی به کافهء فلان که لاته بخوری پانزده هزارتومان. بعله تهران شهر قشنگی ست! 

بعد فکر کردم شاید باید قیدش را بزنم. من چهار سال بود که درگیر تهران نبودم و درگیر کرشت بودم. می شد کرشت را به عنوان شهرم انتخاب کنم و فکر کنم که دوستش داشته باشم یا نه یا چی؟ و بگذارم آن ها از کافه های بیمزهء تهران عکس بگیرند و بگذارند توی ایستاگرام. این شهر بی تو یا با تو من را حبس نمی شد. کلن نه این شهر را دوست داشتم و نه جایی توی این شهر کسی منتظرم بود و نه هیچ. از تقویم سایت تقویم آی آر دیدم چند شنبهء چندم ماه است و تصمیمم را گرفتم. ساعت دوازده و پنجاه و سه دقیقهء شبِ نه آذر نود و شش، اتوبوس بعدی جایی حوالی پاریس نگه می داشت و من چمدانم را توی خیابان های پاریس روی زمین می گذاشتم.