خیلی از زلزله گذشته بود که زنگ زدند. یعنی به خاطر دارم که زمین زیر پای من لرزید و زیر پای بقیه نلرزید. و هر چی گفتم باور نکردند. جا داشت باور کنند. چون پنجرهء بالای سرمان داشت می لرزید و حمید آقا که می شود صاحب خانه مان از بالا آمد پایین و گفت چی انداختیم و ما گفتیم هیچی. حمید آقا که هنوز به اسمش عادت نکرده ام و فرصت نشده صدایش کنم گفت این بغل مغل ها معدن هست و گاهی یک چیزی را منفجر می کنند و همه چیز می لرزد. گفتم ولی زمین زیر پای من لرزید و حمید آقا اعتنایی نکرد و رفت بالا. از زلزلهء کرمانشان زمین هزار بار لرزیده بود هر جای این کشور و نمی دانم چرا کسی شک نمی برد که این زلزله باشد. حتی بیشتر از هزار بار یک جوری که خانوم باشگاهی های باشگاه ما معتقد بودند این ها دارند یک غلطی می کنند وگرنه توی ژاپنم این همه زلزله نمیاد!
بهر حال ما نشستیم حرف زدیم و خیلی بعدش تلفن ها شروع شد. بیا! من یک اشتباه می کنم همهء دنیا می فهمند. اما درایت و هوشیاریم را کسی نمی بیند. زلزله بوده. اما دیری نپایید و برگشتیم سر کار خودمان. چون مرکزش ملارد بوده و خوب ملارد از تهران چهل کیلومتر فاصله داشت و تهران از ما بیست کیلومتر، می کند به عبارتی شصت کیلومتر. یادم نیست از کجا فهمیدیم ملارد از تهران چهل کیلومتر و تهران از ما بیست. اما یک محاسبهء سرانگشتی کردیم و پرداختیم به خودمان. و البته که تو کز محنت دیگران بی غمی اما سرد بود و اول باید مراقب می بودیم از سرما نمیریم.
فرداش وقتی بر می گشتیم شبِ طولانی سال بود و باران می بارید. من بنزینم تمام شده بود و ماشینم زوج بود و ممکن بود جریمه شوم. زلزله کسی را نکشته بود.