۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

بهر حال امید بذر هویت همهء ما بود. من رای می دادم و ان ها تا بهمن نود و هفت صبر می کردند.

حقیقتا نمی دانستم توی این هوای آلوده باید بروم ورزش کنم یا نروم. برای همین رفتم. چون وقتی نمی دانم، آن گزینه ای را انتخاب می کنم که بعید تر است. باشگاه خلوت بود. سر هر دستگاهی چهل نفر نایستاده بودند توی صف. پاهای کمتری توی هوا بود و صدا به صدا می رسید. من آهنگ گوش نمی دادم. آهنگ های من تکراری و بیمزه اند. حرف های خانوم باشگاهی ها بامزه تر است. فضا یک حال بحرانی داشت. مثل فردای زلزلهء کرمانشاه. همه دربارهء آلودگی هوا حرف می زدند. حرف های مشابه. هیچ کس برج میلاد را ندیده بود و همه معتقد بودند برج میلاد شاخص مناسبی برای سنجش آلودگی هواست. اخبار نیست؟ باید حتما با چشم ببینید برج میلاد را نمی شود دید که باورتان شود؟ از نظر همه باید مدارس تهران را برای یک هفته تعطیل می کردند و کسی به هفتهء بعدش فکر نمی کرد. پس ما چی که قرار است برویم سر کار؟ این تنها دغدغهء من بود. این ساعت باشگاه مال آدم های سر کار برو نبود. کسی نگران کارمندها و ویتر ها و پرستار ها نبود.
من تمام سعی ام را می کردم کف دستهایم را به زمین برسانم و نمی رساندم. بس که بدنم سفت و چغر بود. با این که خیلی کوچک و گربه ای بودم و از هر سوراخی رد می شدم، اما از هر سوراخی رد نمی شدم. مثل کامیون بودم. می خوردم به در و دیوار. زمخت بودم. داشتم توی باشگاه سعی می کردم به ظرافت و ملاحت برسم. اما این هوای آلوده مناسب ِ رسیدن به ظرافت و ملاحت نبود. کاری که با یوگا بدست نمی آمد و با باشگاه ِ گولاخا به دست می آمد. من هر چی یو گی موگی توی زندگیم دیده بودم نا اعصاب و سلیطه و حرصی از آب در آمده بود و بعله می دانم که شما توی زندگی تان کسی را می شناسید که خیلی هم آرام و ملیح است و هفت سال یوگا کار می کند و فلان. اما آیا همکارتان بوده؟ تا به حال لجش را در آورده اید؟ سر به سرش گذاشته اید؟ اگر همهء این ها بود و یک هو آن روی سگش را نشان تان نداد آن وقت حساب است. وگرنه یوگی موگی ها اولش خیلی ارام و صبور به نظر می رسند. اما حواستان باشد همکارتان از آب درنیایند. حسابی زشت و بی تربیتند.
باری! خانوم باشگاهی ها بحران آلودگی هوا را خیلی جدی گرفته بودند و می گفتند این رژیم به بهمن نود و هفت نمی رسد. پووف! مثل جنگ که یک عده می گفتند این رژیم به بهار نمی رسد. بعدش که جنگ تمام شد گفتند این حکومت به ده سال نمی رسد. سر سال دوازدهم گفتند این حکومت به بیست سال نمی رسد. سر سال بیست چهارم گفتند به سی سال نمی رسد و این داستان تا ظهور امام زمان ادامه دارد و کاریش نمی شود کرد. این حکومت هم خیلی چغر و بد بدن و حرصی از آب در آمده بود. 

من توی دلم بهشان پوزخند زدم که حکومت اسلامی به همین راحتی ها ریشه کن نمی شود که! بعله من از آن دسته آدم ها بودم که معتقدند بنی عباس فلان، بنی امیه فلان. از این آدم هایِ این آخوندا مگه به این راحتیا می رن! چند تا سال و تاریخ هم می اورند که یعنی خیلی تاریخ خوانده اند و این موها را الکی توی آسیاب سفید نکرده اند.