۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

احمق من بودم که داشتم ساعت ده صبح سه شنبه دستمال تا می کردم.

دیر می رسم سر کار. توی راه همسایهء طبقهء بالایی را سوار می کنم. چشم هاش قرمز است. خوابش می آید. یک کم معذب است. فکر می کند باید یک چیزی بگوید. سکوت معذبش کرده. معذب نباش بابا! دماوند پیدا نیست. حتی یک کمش. آهنگی که می شنویم خوشبختی نام دارد با صدای محسن تاجیک. صبح خود را این جوری شروع می کنم. با آقای همسایهء معذب و « خوشبختی » ِ محسن تاجیک. بعد نزدیک میرداماد یک شوخی بیمزه ای می کند که مجبوریم بخندیم. ها ها ! یک کم بعدش پیاده می شود. می توانست همین چند پانیه آخر را هم تحمل کند و به سکوتش ادامه دهد و روزهای یکشنبه و سه شنبه قسمتی از مسیرش را پیاده نرود. با چشم های قرمز و دماغ یخزده. بعد از این مجبورم مثلا نبینمش و از کنارش گاز بدهم بروم. حوصله ندارم هر روز قبل از سر کار و تمیز کردن میزها و روشن کردن چراغ ها و گذاشتن گلدان روی میزها، به شوخی های بیمزه اش بخندم. شاید خودش هم حوصله نداشته باشد به مغز فندوقیش فشار بیاورد تا یک مزاحی کرده باشد که حال راننده تاکسی و مسافری نداشته باشیم. اصلا چرا باید دلش بخواد صبحش را با آهنگ های خیلی بد رادیو آوا خراب کند؟ وقتی می تواند هدفونش را بگذارد توی گوشش و یک چیز کمتر آزاردهنده گوش کند. 

من خودم را معذب نمی کنم. خودم را مجبور به حرف زدن نمی کنم. بیمزه ام و خدا می داند بابتش افسوس هم نمی خورم. سکوتم آدم ها را معذب می کند. حتی معذب بودنشان هم معذبم نمی کند. می توانند از محل کار اخراجم کنند. حتی اگر اخراجم کنند هم ازشان دلخور نمی شوم. اما اخراجم نمی کنند. چون نمی شود آدم ها را چون حوصلهء حرف زدن ندارند اخراج کرد. از کنارشان می گذرم. سلام ، خداحافظ. پیش بندم را می بندم و با مشتری ها حرف می زنم. چون نمی شود با مشتری ها حرف نزد. بله من حقوق می گیرم که به مشتری ها لبخند بزنم. این شغل من است. خاک بر سر من؟ خاک بر سر خودتان.
همین جوری که دارم دستمال ها را تا می کنم فیس بوک می پرسد تولد امیر حسین مشاهری فرد و فردین نظری و بهروز قاسمی ست. نمی خواهم بهشان تبریک بگویم؟ چرا نمی خواهم. از ته قلبم دلم می خواهد به امیر حسین مشاهری فرد و فردین نظری و بهروز قاسمی که حتی نمی دانم کی هستند و چه شکلی هستند تبریک بگویم. ممنونم آقای زاکربرگ که بهم یاد آوری کردی. احمق! 

رفتم آشپزخانه. آقا حمید داشت با تلفن حرف می زد. پرسیدم آقا حمید شما کردی؟ گفت آره! پرسیدم کرد کجایی؟ گفت سنندج. گفتم می دانستی من مهاباد به دنیا آمده ام. چرا باید می دانست؟ گفت اِ ! فهمیدی چی گفتم؟ گفتم نه. بلد نیستم. و گفتم وقتی بچه بودم کردی می فهمیدم. یک دایه داشتم که کرد بود. اما حالا چی؟ حالا هیچی حمید آقا. فارسی هم به زور می فهمم. ها ها! گفتم که بیمزه ام. اما حمید آقا نمی توانست من را پیاده کند و دیگر سوار نکند. بیچاره!