صبحم را با ماسک صورت جو و آلوئه ورا، اخبار اقتصادی اروپا، کلاس زبان نرفتن و به بدبختی هام فکر کردن شروع می کنم. اما خیلی زود از فکر کردن به بدبختی هام دست می کشم. چون ماسک جو و آلوئه ورا روی صورتم خشک شده، اخبار اقتصادی اروپا به من چه و حالا که نرفته ام کلاس زبان درست است خودم را با بدبختی هام سرگرم کنم؟ بهتر نیست فردا، ساعت دوازده ظهر، وقتی دارم سینی پر از غذای میز شش را می برم و میز شمارهء هشت انگار کور است و نمی بیند این همه کوفت را دارم می برم، صدام می کند و رمز وای فای را می پرسد بفهمم چقدر بدبختم؟ اولین مشتری ساعت نه و سه دقیقهء صبح به اندازهء کافی کافی نیست برای فهمیدن بدبختیم؟
هست.
رفتم دوش گرفتم چون صورتم از شدت خشکی ماسک مچاله شده بود و نمی توانستم با خودم و گربه ها صحبت کنم و ادامهء صبحم را با خانوم های باشگاهی سپری کردم که معتقد بودند جمهوری اسلامی هر ماه یک بازی در می آورد تا حواس مردم را پرت کند. مثلا هواپیما سقوط می کند. اما این به اندازهء کافی حواس مردم را جمع نمی کند؟ نه! خانوم باشگاهی ها معتقد بودند که هواپیما سقوط می کند که حواس مردم پرت شود. از چی؟ قیمت دلار؟ مرگ کاووس سید امامی؟ دختران خیابان انقلاب؟ خیلی توضیح نمی دادند. سربسته می گفتند که حواس مردم پرت می شود. ماه پیشم که زلزله اومد. بعله! ابروی تان را نبرید بالا از تعجب. خانوم باشگاهی ها معتقدند زلزله هم کار جمهوری اسلامی بوده. بعد دور می شوم و باقیش را نمی شنوم. وقتی بر می گردم می فهمم که « پلیس گذاشتنن سر چار راها و ماشینا رو جریمه می کنند که عیدی شب عیدشون در آد! » عجب! دوباره دور می شوم.
