نشسته بودم پشت لب تاپم و انگار داشتم کار مهمی می کردم و سرم خیلی شلوغ بود. اما نبود. توئیت می خواندم. صبح ها لب تاپم را می زدم زیر بغلم، ده دقیقه تا تاکسی های میرداماد پیاده روی می کردم و سوار تاکسی های میرداماد می شدم و پیاده می شدم و سوار اتوبوس های تجریش ـ راه آهن می شدم و چند تا ایستگاه بعد از ونک از اتوبوس پیاده می شدم.
می آمدم می نشستم توی کافه ای که پنجره هاش رو به درخت های سر بریدهء ولیعصر باز می شد. و توئیت می خواندم. بعله من یک انگل جامعه بودم که آخرین حقوقم را تمام و کمال خورده بودم و حالا با ته ماندهء پس اندازم داشتم کاپوچینو می خوردم و توئیت های شما را لایک می کردم و حقش نبود بابتش بهم حقوق بدهید؟
گاهی هم می مانم خانه. با بابا بازنشستگی می کنیم. سالاد درست می کنیم، کانال های تلویزیون را عوض می کنیم. منتظر مامان می نشینیم تا از سر کار بیاید خانه و کارهایی از این دست.
بابا می پرسد من تخته بلدم؟ می گویم بلدم. دارد سالاد درست می کند و من نگاهش می کنم. این کار مورد علاقهء من است. نگاه کردن. وقتی یکی نقاشی می کشد، سالاد درست می کند، آرایش می کند، با گلدان هایش ور می رود یا گلدوزی می کند یا هر چی. می پرسد توی خانه نداریم؟ می گویم نداریم؟ می گوید بهم یاد می دهی؟ می گوبم اهوم! می پرسم دوستهات بازی می کنند؟ می گوید ااوف! یعنی خیلی. یعنی همش. می پرسم حوصله اش سر نمی رود؟ می گوید نه! بابا گاهی بازنشستگیش را توی شمال می گذراند. با دوست هاش. من اما نمی روم. منتظر می مانم رئیسم بهم زنگ بزند و بهم بگوید از فردا بروم سر کار. رییسم زنگ نمی زند. من اما نا امید نمی شوم. لب تاپم را می زنم زیر بغلم و خیلی مصمم و با اراده می روم سمت میر داماد.

