۱۳۹۹ تیر ۱, یکشنبه

« در حال شوک به سر بردن »

صبح را با خبر بی بی سی شروع می کنم. دادستانی آلمان، دو نقطه ، فرض می شود مدلین مرده است. مدلین یک دختر پنج شش سالهء مو طلایی ست. این را می شود از عکسش فهمید. خبر را نمی خوانم و به سقف خیره می شوم. شب هایی که تنهام، توی اتاق بی پنجره می خوابم. از خواب که بیدار می شوم به سقف نگاه می کنم و غمگین به مدلین فکر می کنم، یا به این که چندم ماه است، یا سعی می کنم به یاد بیاورم اولین بار کی گفتی دوستم داری. 
امروز به مدلین فکر می کنم بی آن که داستانش را بدانم. بعد از فیلم مرگ جورج فلوید فکر نمی کردم خبری غمگینم کند. چیزی شبیه سونتاگ بعد از دیدن عکس های داخائو. سر شده بودم. توی زندگیم بدتر از مرگ جورج فلوید ندیده بودم. هشت دقیقهء نفسگیر. با آن که می دانستم جورج فلوید مرده، توی تمام لحظاتی که فیلم را می دیدم، منتظر بودم پلیس زانویش را از روی گردنش بردارد. داره می میره لعنتی! و فلوید روزها بود که مرده بود. 
بعد از خیابان های هشتاد و هشت و چشم های خونی ندا، هیچ چیز هولناکی نبود که تکانم دهد. یا فکر نمی کردم چیز هولناکی باشد که تکانم دهد. اما بود. بسیار بدتر، طولانی تر و هولناک تر. حالا که مرگ فلوید را دیده بودم می توانستم مرگ سهراب را تصور کنم. کاری که سال ها ازش گریخته بودم. و بسیاری دیگر که زنده از کهریزک بیرون نیامدند. پس مرگ شان این شکلی بوده؟ نه! بسیار بسیار جانکاه تر.  
و دیدن همان چند کلمه روی عکس مدلین غمگینم کرد. بله خانوم سونتاگ! در حال شوک به سر بردن تا ابد طول می کشد. همیشه اتفاق هولناک تری هست. حتی دیدن ویدیوی نهنگی که بی باله توی آب می غلتد تا بمیرد تکان دهنده است، بعدِ مدلین، بعدِ جرج فلوید، بعدِ ندا.
آخر شب، قبل خواب یکی توئیت کرده که پسر دایی کوچکش مرده. که خیلی غمگین است. که هشتگ آه! این یکی از توان من خارج است. توی غمش شکی ندارم. اما نمی فهمم چطور یکی می تواند این همه غمگین باشد. بعد بیاید بنویسد غمگین است و در آخر هشتگ آه! چطور می تواند با هشتگ آه غمش را این همه بی معنی کند. حسی شبیه هولدن دارم، وقتی نشسته بود روی پله های مدرسهء فیبی و چشمش افتاد به دیواری که روش نوشته بود فاک. من هم داشتم دیوانه می شدم. اما من مثل هولدن نمی توانستم چیزی را پاک کنم. صفحه را بستم و خوابیدم. 

۱۳۹۹ خرداد ۲۹, پنجشنبه

میان این همه صداهای دلنشین ِ گوشنواز چرا نباید خیلی خیلی خیلی چاق باشم؟

« جنگ و صلح » را گذاشتم روی صندلی. قبلش سعی کردم صفحه ای که می خواندم را به خاطر بسپارم. دویست و هفتاد و نه. و همان جا روی صندلی حیاط رهاش کردم. فکر کردم اگر بلایی سرش آمد چی؟ هیچی. کتاب را از دوست پسرم گرفته بودم و می شد بهش پس ندهم. چون دوست پسرم بود و دوست دختر گاوی مثل من داشت و کاری از دستش بر نمی آمد. چون من قرار بود تا آخر عمرم همین قدر گار بمانم. هیچ برنامه ای برای تغییر و بهبودِ خودم نداشتم.  
لباس هام را پوشیدم و رفتم بیرون. خوش خوشان. انگار زندگی همین بود. این که بزنم بیرون. آن قدر مصمم بودم که انگار قرار بود بابتش حقوق بگیرم. بابت بیهودگیم، بی هدف راه رفتنم. 

صدای پرش غورباقه ها را می شنیدم میان علف ها. از کنار جاده می رفتم آرام و بی هدف. سال ها بود کنار جاده راه نرفته بودم. سال ها بود بی هدف نرفته بودم. سال ها بود صدای طبیعت را نشنیده بودم. یادم نبود باد که می وزد لای برگ درخت ها چه صدای دلنشینی دارد. توی تهران باد که می آمد، می پیچید بین ساختمان ها و صداش ترسناک بود. وقت مسواک زدن صدای باد را می شنیدم و فکر می کردم زودتر بروم زیر لحافم و حواسم باشد پاهام بیرون نماند. چون هنوز این جوری امن تر است.
اردیبهشت تهران را ندیده بودم. بهار داشت تمام می شد بی آن که من ذره ایش را نوشیده باشم. 
در تاریخ بیست و چهارم فروردین نوشته ام : « و باید بگویم همه چیز قشنگ تر از آن بود که انتظارش را داشتم. » همین و نه بیشتر. عجب!
فکر کردم وقتی برگشتم خانه یک برش کیک شکلاتی بخورم. یا یک برش و نیم اصلا. چرا نه؟ 

۱۳۹۹ خرداد ۲۸, چهارشنبه

پیش از آن که سی و پنج ساله شوم.

مثلا هر روز می نشینی روی مبل تا چای بنوشی یا قهوه یا هر چیزی یا هیچی اصلا. همین جوری می نشینی و چشمت می افتد به قاب روی دیوار و فکر می کنی بلند که شدم قاب را صاف کنم. و بلند می شوی و یادت می رود و فردا دوباره همان جا چشمت می افتد به قاب و فکر می کنی بلند که شدم. 
همین شکلی. بیدار که می شوم آسمان آفتابی ست. چون مهم است که بدانید آسمان چهارشنبه، بیست و هشت خرداد آفتابی ست. و انگار چیزی غیر از این می تواند باشد. این را از نور اتاق می فهمم. این اتاق پنجره ندارد. نورش از اتاق کناری می آید که پنجره های بزرگی رو به آسمان دارد و اگر کمی قدتان را بلند کنید، پل خیابان انقلاب پیداست. اگر نه ساختمان های بدقوارهء رو به رو را می بیند و تابلوی بزرگ بیمهء ایران را. و پنجره هایی که روش نوشته شده تولیدی و پخش. باقیش پاک شده. معلوم نیست تولیدی و پخش چی. 
ساعت کمی از هشت گذشته. ساعت خوبی نیست تا به مامان زنگ بزنم و بگویم چقدر دوستش دارم و چقدر از داشتنش خوشبختم. هر چند خیلی وقت است در آغوشش نگرفته ام. و به بابا، برادرم، خواهرم، حتی دوست پسرم خواب است. و دوستانم. تنها گربهء نارنجی خرامان می آید و لم می دهد توی گودی میان پاهام. فکر می کنم از هیچی بهتر است. کمی بی حرکت می مانم تا صدای نفس هاش آرام و منظم می شود. و بعد آرام، جوری که خوابش را به هم نریزم می روم سراغ قاب های کج روی دیوار. « جنگ و صلح » می خوانم.

۱۳۹۹ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

دل من نگرفته اما. خوبم. آرامم.

دارم به شالیزار ها نگاه می کنم. هوا آفتابی ست. آن سو تر اما ابر. بعد از ظهر باران خواهد بارید. بابا دارد یک چیزی را تعریف می کند. داستان ویلای آقای الهی تبار. سه بار، چهار بار، ده بار این داستان را شنیده ام. هر وقت از کنار همین شالیزار ها گذشته ایم که برویم کیا شهر ماهی بخریم، یا برنج بخریم یا هر چی، بابا شروع کرده به تعریف کردن این داستان. بی اندکی پس و پیش. تنها یک خدا بیامرز اضافه می شود به اسم ها. رفتم جلو دیدم اِ این که ماشین خدابیامرز علی اکبریه؟ گفتم مجید تو این جا چیکار می کنی؟ اگر مرحوم تازه مرحوم شده باشد، من یادش می اندازم. می گوید مقدم. می گویم همون که مرد؟ می گوید آره خدا بیامرز. با تاخیر. با افسوس. یادش رفته بود که مقدم هم مرده. و بله من نمی توانم لال شوم. 
گوش می کنم و گوش نمی کنم. من به بابا رفته ام از فرط تکرار. بابا اما گوینده خوبی ست. نه مثل من کشدار و بیمزه.
داستان هاش شنیدنی نیستند. برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست آقای الهی تبار چطوری این ویلا را خریده، چند بار رفته دادگاه، چند بار وکیل گرفته. توی این دنیا چی از این بی اهمیت تر که نقاشی که از تهران آورده با خودش، از میدان صادقیه سوارش کرده، توی راه چلو کباب خورده و هزار تا جزئیات ریز بی اهمیت دیگر، پکیج خانه را دزدیده و رفته که رفته؟ 
با این همه بلد است چطوری داستان های بی اهمیتش را برای شنونده تعریف کند. با جزئیات کشنده. فکر می کنی داستانش هیچ وقت تمام نمی شود. اما بلد است دهان ها را بسته نگه دارد. حتی دهان من که این داستان را ده بار شنیده ام. 
می گوید دقیقا یک سال طول کشید. روی ق های دقیقا تاکید می کند. تا بعدش اضافه کند حالا یک ماه کمتر یا بیشتر. برای غیر دقیق ترین چیز های ممکن از دقیقا استفاده می کند. اصلا معنی قید را نمی داند. 
می گوید زنگ زدم گفتم بردار بیار اون پکیجو. داستان به اوج خودش رسیده. فتوحاتش را با آب و تاب بیشتری می گوید. این همه را گفته تا برسد همین جا. فقط نادر شاه نیست و جایی را فتج نکرده و الماسی نیاورده. پکیج دزدیده شدء ویلای آقای الهی تبار را پس گرفته. 
ماشین را پارک می کند وسط خیابان. کج. از من بدتر و کج تر پارک می کند. از این که توی ماشین باشم و بابا جایی ماشین را پارک کند خجالت می کشم. می دانم راننده های دیگر وقتی از کنار ماشین بابا می گذرند لعنت می فرستند به خودم و پدر و مادرم. می گوید الان بر می گردد. می رود توی شورایاری. نباید بگذارم برود. اصلا آن تو چی کار دارد؟ آمده ام این جا تا نگذارم جایی برود. اما هوا خوب است. من صبحانهء ام را خورده ام، حیاط را آرام قدم زده ام. صدای باد را لای درخت های بلند صنوبر شنیده ام. بعد از سال ها انگار. هزار سال. صدای پرنده ها، صدای برگ ها، رشد آرام صخره ها. مثل معجزه ست صداها. 
می گذارم برود هر جا دلش خواست. حالش خوب است. تهران که بود گیر کرده بود توی خانه. پیر شده بود. پیر تر، بی حوصله تر. کم حرف می زد. زنگ که می زدم چهار تا کلمه می گفت و خداحافظی می کرد. بی هوا. وسط حرف. حالا از صبح تعریف می کند. می گوید بریم کیاشهر؟ بابا عاشق این است که برود کیاشهر و وقت رانندگی داستان های تکراریش را تعریف کند. می گویم برویم. 
همیشه همین جا، درست همین جا داستان ویلای آقای الهی تبار را قطع می کند و می گوید محلیا به این جا می گن چهار راه. با تعجب و خنده. که چهار راه است و نمی دانم چیش عجیب است. داستان ویلا را ادامه می دهد تا درست کنار همین ساختمان بلند سفید بگوید، محلیا این جا چقدر کشته دادن و رفتن و اومدن تا دادگاه صدا سیما رو مجبور کرد این راهو باز کنه همه بتونن برن لب ساحل از این راه! تا حالا از این ور اومدی؟ صد بار با خودش آمده ام. می گویم نه ! چطوری کشته دادن؟ نمی پرسم. 

می رسیم لب آب. فکر می کنم چه عجیب است که آدم توی شهری زندگی کند که دریا داشته باشد. دلش که گرفت لباسش را می پوشد، چترش را می گیرد دستش و داد می زند من می رم لب دریا و تق در به هم کوبیده می شود از باد. 

۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

آدم در آستانهء سی و پنج سالگی زود فراموش می شود.

آسمان آفتابی ست. من و گربهء نارنجی بیداریم. این را از صدای قلاده اش می فهمم. توی راهرو راه می رود. گاهی می آید دم در. بدنش را کش و قوس می دهد، آرام و با ناز. کمی نگاهم می کند و می رود. به گلدان سرخس نگاه می کنم که دارد خشک می شود. دلیل مرگش را نمی دانم. شاید سرخس ها توی بهار می میرند. و یا شاید چون همهء گیاه های من یک روز می میرند. بی آن که بفهمم چرا. پذیرفته ام که گلدان ها مهمان های چند روزهء اتاق منند. هیچ استعدادی توی نگهداری از گیاهان ندارم. مثل حیوانات. آن ها هیچ وقت رفیقم نمی شوند. از کنار اتاقم می گذرند بی تفاوت. و توی نگهداری از آدم ها. 
با این همه گله ای ندارم. آدم توی سی و چهار سالگی آن چه هست را به تمامی می پذیرد. بی اندوه و حسرت. 
سرخس های تازه ای می خرم. و آدم های تازه ای. حیوانات را اما نمی شود.  
درِ اتاق من کنار در خانه ست. جایی که شب ها پلاستیک آشغال ها را می گذاریم. و از فرط کرونا تعداد پلاستیک ها بیشتر و بیشتر می شود. صبح ها، پیش از آن که صورتم را بشویم، از کنار پلاستیک آشغال ها می گذرم و بابتش خیلی دلخورم. 
امروز صبح در را که باز می کنم، خبری از پلاستیک آشغال ها نیست. سپیده آشغال ها را برده. همین کافیست تا دیگر به سرخس ها، حیوانات و آدم ها فکر نکنم. آدم در آستانهء سی و پنج سالگی زود فراموش می کند.

۱۳۹۹ خرداد ۲۵, یکشنبه

« که فقط آسمان بود که نوید آرامش داشت. » *

از خواب که بیدار می شوم، هوا گرم و آسمان صاف ست. ساعت از نه گذشته. دراز کشیده به آسمان نگاه می کنم. بسیار عمیق و طولانی. بی آن که پلک روی هم بگذارم. این کار کمکم می کند به هیچی فکر نکنم. مطلقا هیچ. دست کم برای دقایقی. 
آیدا عکس دوست پسرش را برایم فرستاده. کمی نگاهش می کنم. خیلی نمادین ایتالیاییست. بور، با چشم های آبی، بسیار زیبا و آندرهآ. اگر توی فیلمی دیده بودم فکر می کردم چه نویسندهء بی خلاقیتی. حتی توی انتخاب اسم. آندرهآ! اما آندرهآ هست و دوست پسر آیداست. برایم نوشته هر وقت عشقم کشید می توانیم با هم گپ بزنیم. برایش بوسه می فرستم. و به خواهرم می گویم نباید نا امید باشد. چون بالاخره خانه اش را پیدا می کند. از کجا می دانم؟ از هیچ جا! چی می توانم بگویم وقتی این همه از من دور است و نمی توانم کمکش باشم. دلم می خواهد بغلش کنم و این ناتوانی برای در آغوش گرفتنش یک روز من را از پا می اندازد. به برادرم می گویم از دیدن عکس هایی که فرستاده چه لذت بردم. توی آن عکس ها نامی زنده ست و وقت خنده چشم مان برق می زند از سرخوشی و … حیف! باقی را نمی خوانم. دلم می خواهد لذت دیدن عکس ها با من بماند تا آخر. 
از توی بطری کنار تخت، کمی آب می نوشم. که گرم است و دهانم را بدمزه می کند. روی بطری نوشته تو چریش اند لاو. بی معنی ترین عبارتی که می شود روی بطری آب نوشت. آبِ گرمِ  مانده از دیشب. 
از تخت می آیم بیرون، دوش آب سرد می گیرم، مسواک می زنم و زندگی را از اول شروع می کنم. از آسمان. 
سه ماه و بیست و شش روز دیگر سی و پنج ساله می شوم. 

* عنوان نوشته از « جنگ و صلحِ » تولستوی