از خواب که بیدار می شوم، هوا گرم و آسمان صاف ست. ساعت از نه گذشته. دراز کشیده به آسمان نگاه می کنم. بسیار عمیق و طولانی. بی آن که پلک روی هم بگذارم. این کار کمکم می کند به هیچی فکر نکنم. مطلقا هیچ. دست کم برای دقایقی.
آیدا عکس دوست پسرش را برایم فرستاده. کمی نگاهش می کنم. خیلی نمادین ایتالیاییست. بور، با چشم های آبی، بسیار زیبا و آندرهآ. اگر توی فیلمی دیده بودم فکر می کردم چه نویسندهء بی خلاقیتی. حتی توی انتخاب اسم. آندرهآ! اما آندرهآ هست و دوست پسر آیداست. برایم نوشته هر وقت عشقم کشید می توانیم با هم گپ بزنیم. برایش بوسه می فرستم. و به خواهرم می گویم نباید نا امید باشد. چون بالاخره خانه اش را پیدا می کند. از کجا می دانم؟ از هیچ جا! چی می توانم بگویم وقتی این همه از من دور است و نمی توانم کمکش باشم. دلم می خواهد بغلش کنم و این ناتوانی برای در آغوش گرفتنش یک روز من را از پا می اندازد. به برادرم می گویم از دیدن عکس هایی که فرستاده چه لذت بردم. توی آن عکس ها نامی زنده ست و وقت خنده چشم مان برق می زند از سرخوشی و … حیف! باقی را نمی خوانم. دلم می خواهد لذت دیدن عکس ها با من بماند تا آخر.
از توی بطری کنار تخت، کمی آب می نوشم. که گرم است و دهانم را بدمزه می کند. روی بطری نوشته تو چریش اند لاو. بی معنی ترین عبارتی که می شود روی بطری آب نوشت. آبِ گرمِ مانده از دیشب.
از تخت می آیم بیرون، دوش آب سرد می گیرم، مسواک می زنم و زندگی را از اول شروع می کنم. از آسمان.
سه ماه و بیست و شش روز دیگر سی و پنج ساله می شوم.
* عنوان نوشته از « جنگ و صلحِ » تولستوی