۱۳۹۸ خرداد ۱۰, جمعه

چرا فکر می کردم با گوگل کردن اسمش باید پیدایش کنم در حالیکه دوست پسر سابقم هیچ دست آورد مهمی توی زندگیش نداشت جز آزار رساندن به من.

اما بابا مثل لاک پشت است. این جور وقت ها می رود توی لاک خودش. می نشیند روی مبل گل گلی اتاق نشیمن، رو به روی تلویزیون که دارد اخبار صامتی را پخش می کند، تبلتش را می گیرد دستش و کانال های تلگرامیش را تغذیه می کند؛ خواص سیب، چگونه چاق نشویم، صبح بهاری تان زیبا و چیز هایی از این دست. 
من سعی می کنم زندگی عادی ام را ادامه دهم. بیهوده
داشتم ایمیلی از نوژن را می خواندم. به نامه اش نوشته ای ضمیمه شده بود دربارهء باربد گلشیری و احسان رسول اف و باقی قضایا. داشتم سعی می کردم تمرکز کنم. نوشتهء سختی بود و فکر کنم نوژن همیشه همین قدر سخت می نوشت. با این همه این نوشته ای نبود که باید سخت نوشته می شد. باید راحت تر و دم دستی تر می نوشت. که مخاطبان بیشتری داشته باشد؟ شاید.
نه چون من با باربد گلشیری خصومت شخصی داشتم. چون نوشته هایی از این دست نباید بی جواب می ماند. و اعتراف می کنم که به نظرم نامهء باربد سراسر بی اخلاقی بود. اما نه این که در خور جواب دادن نباشد. 
باری! نوشتهء سخت نوژن را می خواندم و مامان تمام مدت داد می زد. مامانِ من در مجموع آدم شلوغی ست. اشتباه ترین کار این است که وقتی عصبانی یا کلافه یا خوشحال است بخواهی نوشتهء سختی را بخوانی، یا نوشتهء معمولی و پیش و پا افتاده ای را بخوانی. یا اصلا بخواهی چیزی بخوانی. یا چیزی ببینی، یا هر چی. 
هر کاری توی داد و بیدادهای مامان گم می شود. 
بعد گوگل کردم سوزان کریمی. چون سورنا گفته بود خوب می نویسد. متاسفانه یک سوزان کریمی دیگری زیر عمل زیبایی بینی جانش را از دست داده بود و صفحه های زیادی را به خودش اختصاص داده بود. بعد عکس های نیکی کریمی آمد. نیکی کریمی از همهء کریمی ها زیباتر بود و هیچ عجیب نبود به جای عکس ها و نوشته های سوزان کریمی بیوگرافی نیکی کریمی نصیبم شود. شما اسم هر کس دیگری را هم گوگل کنید، عکس های نیکی کریمی و مهناز افشار می آید. این را وقتی فهمیدم که سعی می کردم اسم دوست پسر سابقم را گوگل کنم و کمی بعد در حال خواندن بیوگرافی نیوشا ضیغمی بودم. 
سرانجام یک شعر با صدای خودش پیدا کردم که باب طبعم نبود. من آدم این جور لفاظی ها نیستم. هایکو. چند کلمه. کوتاه و مختصر. 

برای همین به همان یک شعر بسنده کردم و رفتم توی کانال « باید بدانیم » تا اطلاعات دست اولی از سام اصغری، دوست پسر ایرانی بریتنی اسپبرز به دست آورم. 

۱۳۹۸ خرداد ۸, چهارشنبه

چی شد که من به مامان نرفتم؟

دراز کشیده ام روی تخت و صداها را می شنوم. خیلی خسته، شکست خورده و مچاله ام. هر چند دارم وانمود می کنم این شکلی نیست. اما هست. خیلی هم هست. پنجره باز است. از توی حیاط صدای بچه ها را می شنوم که دست جمعی می شمرند. تا پنجاه شمردند. بلند. ای داد! بعد سکوت شد. کمی بعد یکی داد زد دست پارسا را دیده و سک سک. پارسا نمی آمد بیرون. زیر بار نمی رفت که دیده شد. پارسا بیا بیرون دستتو دیدم! لابد هی بیشتر سعی می کرد دستش را پنهان کند. پارسا بیا بیرون پدرسگ!
و صدای باد می آید. و بابا به مامان می گوید بس که حروم زاده ان! آن دو تا هنوز خبر ها را با هم مرور می کردند و دوتایی فحش می دادند. تا می رسند به حرومزاده که اتفاق نظر ندارند. مامان می گوید به مادر پدرش چی کار داری آقای رشیدی! بله این جا اداره ست و مامانم وقتی می خواهد جدی باشد بابام را این جوری خطاب می کند! بابا وقتی می گوید حرامزاده کاری به مادر پدر کسی ندارد. یک فحش هایی فقط فحشند. خالی از معنای تحت اللفظی و فلان. حرومزاده یعنی خیلی فحش. خیلی.  
یادم آمد آن وقت ها خبرها را دسته جمعی دنبال می کردیم. دادگاهِ کرباسچی، قتل های زنجیره ای، کنفرانس برلین، خفاش شب و داستان … هوووم… یک دختر و پسری بودند که با هم دوست بودند و یک بلایی سرشان آمد، یا یک بلایی سر یکی آوردند یا چی؟ … هوووم … یادم نیست. مهم هم نیست. از خیرش می گذرم. 
حالا خبرها را هر کس برای خودش می شنود، تحلیل هایش را از منابع خودش می خواند، نظرش را می نویسد یا نمی نویسد و ماستش را می خورد. بهر حال همه مثل من شهوت کلام ندارند. 
جز مامان و بابا. مامان کوفته درست می کند و بابا همین جوری که دارد توی گروه های تلگرامی اش که به اندازهء موهای سرش گروه تلگرامی دارد، می نویسد عصر یکشنبه تان بخیر، به مداح کانال پنج فحش می دهد. به رییس صدا و سیما فحش می دهد. به احمدی نژاد فحش می دهد. اگر جا داشت به قالی باف هم فحش می داد. فحش دادن به قالی باف هنوز در خانوادهء ما مرسوم و جاری ست. 

هنوز تا اذان خیلی مانده بود. مامان تنها کسی بود که روزه بود و هیچ نمی فهمیدم چطوری می توانست با زبان روزه کوفته درست کند. چطور می توانست با انرژی حرف بزند، چطور می توانست بی هوا بزند زیر آواز، غلط غولوط، فالش. چطور می توانست انقدر قشنگ باشد. 

۱۳۹۸ خرداد ۵, یکشنبه

با خرید کدام خمیر دندان پول کمتری خواهم داد و دندان های سفید تری خواهم داشت؟ این سوال اساسی زندگی من است.

چون پرسیده بودید می گویم. هیچ ازش خبر نداشتم. از تمام آن سال ها، یادی حتی نمانده بود. چند روز پیش از کنار خانه اش گذشتم. این اولین بار نبود. برای برگشتن از خانهء مادربزرگم باید از کنار خانه اش می گذشتم. سال های زیادی سعی کرده بودم وقتی از آن کوچه می گذرم، نگاهم را سرگرم جایی کنم که نبینم چراغ های اتاقش روشن هست یا نه یا چی؟ یا اصلا به من چه؟
نامی خیلی وقت بود که مرده بود. دیگر از آن کوچه نمی گذشتم. دیگر برایم مهم نبود که نگاهم را بدزدم یا ندزدم یا چی. با این همه این بار به خانه اش نگاه کردم. با دقت. که قسمتی از دیوار های حیاطش ریخته بود. داشتند خرابش می کردند و چه حیف از آن همه دیوار های آجری زیبا. دلتنگ دوست پسر اولم نبودم. اما آن آجر های ریخته شدهء دیوار ها حقیقتا غمگینم کرد. 
تا چند دقیقهء دیگر تهران طوفانی خواهد شد.
تهران قشنگ ترین روزهایش را می گذراند، پروانه ای و زیبا. من ماشینم را کنار داروخانه پارک می کنم. زیر درخت های بلند چنار خیابان هدایت. یک ورق قرص سیتریزین، یک کرم پا، کرم صورت و کرم زیر چشم. که حساب بانکی ام را به نصف می رساند. دم صندوق با تردید کارتم را به صندوقدار می دهم. خیلی وقت است که کارتم را با تردید به صندوق دار ها می دهم. خیلی وقت است برای خرید خمیر دندان چهل دقیقه تمام نوشته های روی خمیر دندان ها را می خوانم.
همین جوری که دارم به بارش توت های سفیدِ طوفان تهران نگاه می کنم، تصمیم می گیرم آخر ماه برگردم سر کار قبلیم، وقتی رسیدم خانه آریزونا دریم کاستاریکا را ببینم دوباره، لباس هایم را بدهم خشکشویی و آخر هفته توی پوکر یک میلیارد تومن پول برنده شوم. 
آخ! از عشق اولم می گفتم. جز آجر های ریخته شدهء حیاط خانه اش، خبری ازش ندارم. شب های زیادی را بابت از دست دادنش گریسته ام. دارم سعی می کنم ادیبانه به نظر برسم. فعل درستش این است که عر زده ام. وقتی به قدر کفایت عر زدم و اشک هام خشک شد، که باید بگویم عجیب بود، چون مثل کروکودیل اشک می ریختم، یک جوری که داشتم توش غرق می شدم، بعدش دیگر کسی را دوست نداشتم. حتی خودش را. 
هر چند هیچ نمی دانم از کی این شکلی شد. از کی دیگر دلم نخواستش. فقط می دانم خیلی طولانی و جانکاه و مورچه ای بود. خیلی طول کشید و تمام آب بدنم خشک شد. 
این از این. 

و اگر حقیقتا دلتان می خواهد بدانید باید بگویم « صبح امروز ».
این روزنامه ای بود که هر صبح قبل از رفتن به دبیرستان و پیوستن به خیل عظیم مانتو سورمه ای های دبیرستان هدی می خریدم. به اصلاحات اعتقاد داشتم، هنوز هم دارم. رای داده بودم. باز هم خواهم داد. 

۱۳۹۸ خرداد ۳, جمعه

این تمام خاطرات عاشقانه ای ست که می توانم از کوچه های سعادت آباد برای تان تعریف کنم.

اولین بار فردی مرکوری را وقتی دیدم که کنسرتش روی دیوار اتاق دوست پسرم پخش می شد. ساعت هشت شب یکی از روزهای اول اسفند بود. ما داشتیم برای اولین بار همدیگر را می بوسیدیم. فردای آن روز دوست پسرم ویدیو پروژکتورش را به یکی از دوستانش قرض خواهد داد، ما خیلی زود از هم جدا می شویم و من دیگر هیچ کنسرتی از فردی مرکوری نخواهم دید. یکی از روز های بهار سال نود و هشت، وقتی دارم سعی می کنم تعادلم را روی داربست محل کارم حفظ کنم، از موبایل غزل یکی از آهنگ های مرکوری پخش خواهد شد و من یاد ساعت هشت شب اولین روز های اسفند و طعم بوسهء دوست پسرم خواهم افتاد. 

فگر می کنم حقش بود می رفتم فرانسه و کمی برای تان از پاریس می نوشتم. یا بیروت را برای تان تعریف می کردم.  کمی از ماجراجویی های برلین و شب های عاشقانهء استانبول می گفتم. 
اما من زندگی خیلی خیلی حقیری دارم که به خانهء خیلی خیلی معمولی مان توی بلوار شهرزاد، محل کارم توی یکی از کوچه های خیابان حافظ و خانهء دوستانم توی مطهری محدود می شود. 
گاهی می روم می نشینم توی کافه های دلگیر شهر. قهوهء مورد علاقه ام چیزی شبیه کاپوچینوست. دبل شات. با شیر کمتر. ماکیاتو، با شیر بیشتر. توضیحش سخت است. باریستاهایی که بهم علاقه مند می شوند و خیلی سوسکی باهام تیک می زنند دقیقا می دانند چقدر باید شیر بریزند و لبخند مهربانم را تحویل بگیرند. 
اغلب گرسنه ام. بیشتر وقت ها تنهام. کتاب می خوانم. تئاتر نمی روم. و سینما هم. هیچ علاقه ای، مطلقا هیچ علاقه ای به بازی نوید محمدزاده ندارم. اغراق شده و غیر قابل تحمل.
فایت کلاب را ندیده ام، جنگ و صلح را نخوانده ام، قلیه ماهی نخورده ام و بسیار بسیار شهر ها که نرفته ام.

۱۳۹۸ خرداد ۲, پنجشنبه

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

اما پسر بچه های بی خیال خیابان ولیعصر آخرین چیز دنیاست که دلم می خواهد درباره اش با رفیقم حرف بزنم.

می پرسد چه خبر؟ شاید ده بار این را می پرسد. من آدم هیچ خبر! سلامتی ام. خبر خاصی در چنته ندارم. شانه های تان را بالا بیندازید. این شکلی ام. اما دوباره می پرسد. حوصله اش را سر می برم. برای همین جواب تلفن هایش را نمی دهم. چون سرد و حوصله سر برم و همین است که هست. می تواند به جای چه خبر سرش را با دوستانش، شهر و کتاب هایش سرگرم کند. اما زنگ می زند که بپرسد چه خبر که بگوید تو هم که همیشه چیزی برای تعریف کردن نداری! 
نشسته بودم توی یکی از کافه های بیمزهء ولیعصر. تنها مشتریِ بعد از ظهر جمعهء کافه ای بودم که تمام هفته خلوت بود. جمعه ها خالی. سرم توی لب تاپم بود. به گوشیم که زنگ می خورد نگاه کردم و اعتنایی نکردم. 
نسیم خنکی می وزید و ردیف پرچم های سبز خیابان را تکان مختصری می داد و آسمان ابری بود. من بی آن که جواب تلفنم را بدهم، بیست دقیقه زل زدم به تکان ردیف پرچم های سبز و به هیچی فکر کردم. بعد از ظهرِ آرامی بود. بعد از ظهر آرامی که می شد به هیچی و هیچ خبر و سلامتی فکر کرد.  
پول قهوهء بدمزه ام را دادم و سر پایینی ولیعصر را قدم زدم. باران می بارید گاهی. گاهی هم نه. بارانِ تند ِ کوتاه ِ بهار هشتاد و نه. یک کفش آبی ورزشی پوشیده بودم و یک چفیهء سیاه و سفید سرم بود و به آدم هایی نگاه می کردم که بعد از ظهرِ جمعهء ولیعصر را قدم می زدند، بی هدف. من آدم جزئیات بی اهمیتم. می توانم راجع به تمام آدم هایی که آن بعد از ظهر از کنارم گذشتند در جواب چه خبرِ رفیقم بگویم. اما برای او اهمیتی ندارد که همین حالا که دارم قدم زنان ولیعصر را می روم پایین یک پسر بچه ای دارد کمی دورتر از خانواده اش راه می رود. فقط هلدن می تواند بفهمد که این صحنه کیفیتی توی خودش دارد که دیدنش به تمام زندگی و سختی هایی که کشیدیم می ارزد. پسر بچه ها خیلی قشنگند. دختر بچه ها خیلی حواس شان جمع دور و برشان است. کافیست بفهمند داری نگاهشان می کنی. پوووف. 
اما پسر بچه ها خیلی بی خیالند. اصلا کاری ندارند کسی زیر نظرشان گرفته. نه توی خیابان ولیعصر که توی دنیای خودشان راه می روند. می فهمید که چه می گویم؟ 

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۰, جمعه

و چی توی دنیا بی اهمیت تر از ولید راد؟

داشتم آژاکس و تاتنهام را می دیدم. نه چون تعلق خاطری داشتم به هیچ کدام شان. چون داشتم ذرت می خوردم و باید یک کاری می کردم. خیلی دلگیر بود اگر می نشستم زل می زدم به دیوار و ذرت می خوردم. 
حواسم به بازی نبود. آژاکس داشت فینالیست می شد. تا لحظه ای که من فکر می کردم این ها را بنویسم آژاکس فینالیست بود. آن طرف لیور پول برده بود که طرفدارش بودم. نه به خاطر خودش. به خاطر محمد صلاح. بعله ما جهان سومی ها باید هوای هم را داشته باشیم. 
بعد که دست از خوردن بر داشتم و رفتم سمت آشپزخانه تاتنهام گل سوم را زد. 
فکر کردم باید بروم پراگ درس بخوانم. پسر! این تنها چیزی بود که دلم می خواست. وقتی لیور پول قهرمان شد من پول هام را دلار می کنم و می روم پراگ. توی حسابم سیصد و سی و هشت تومان داشتم که می شد بیست و دو دلار و نیم. واقعا با این پول تا تجریش هم نمی توانستم بروم. هر چند خطی های پراگ توی تجریش نبودند. اما کلن. خواستم بی ارزشی حساب بانکیم را بفهمانم. من این پول را دزدیده بودم و مجبور بودم. می فهمید که! اما پول دزدی حقیقتا که برکت ندارد. مثل حقوق کافه. مثل پول کارگری. مثل حقوق کارمندی. مثل هر پولی. چشم روی هم گذاشتم تمام شده بود. از رییسم پرسیدم نمی خواهد حقوقم را بدهد. از نگاهش فهمیدم نمی خواهد. 
با این همه رفتم گوگل کردم تحصیل در پراگ. یک کم صفحه ها را بالا پایین کردم چون کار دیگری نداشتم. بعد نگاهی به قیمت بلیط های ترکیه کردم. ونیز جای من نبود. اما استانبول هم نبود؟ پس چی؟ 
من آن لحظه ای که قیمت خرما را دیدم پرچم سفیدم را بردم بالا. می خواستم به هیچی فکر کنم و کارهای بیهوده کنم. حقیقتا تصمیم گرفته بودم باقیش را به بیهودگی و بوالهوسی بگذارنم و چرا نه؟ 
هنوز تاتنهام داشت خوشحالی می کرد که تلویزیون را خاموش کردم. سعی کردم با زبانم خورده های ذرت را از لای دندانهایم تمیز کنم. چون تصمیم گرفته بودم مسواک نزنم. دراز کشیدم توی تخت و خودم را توی استانبول دیدم. واقعا هوس کرده بودم برگردم به سال های جوانیم و بی خیال توی خیابان های استانبول قدم بزنم تا خودم را برسانم به نمایشگاهی چیزی. انقدر بی خیال و دنیا به تخمم! آیا کار ولید راد خوب بود یا نه یا چی؟ همین! نه بیشتر. 

هومم! بد نبود. می رفتم بینال استانبول. این از من!