هوا تاریک بود که می آمدند توی اتاق، چراغ را روشن می کردند، چند تا سوزن می کردند توی دستت و یکی توی کونت و هنوز چشم هات باز نشده باید درد می کشیدی. تازه درد را فراموش کرده بودی و داشت چشم هات گرم می شد که با سرو صدایی که از آن بلند تر نمی شد سینی صبحانه ات را می انداختند جلوت. یک عمدی بود توی سرو صدای راهرو. آن ها از دست ما مریض ها عصبانی بودند؟ همیشه یادم می رفت توی دستم سرم دارم، و وقتی سعی می کردم صورتم را بخارانم، دستم تیر می کشید. با ولع غذا می خوردم. همیشه گرسنه بودم. منتظر سرو صدای راهرو و سینی های غذا، قدم می زدم تا زمان زودتر بگذرد. هر روز باران می بارید. بی وقفه. پرده میان خودم و مریض کناری را می کشیدم و از پنجره باران را نگاه می کردم. غمگین نبودم. تنها بودم. پولی نداشتم. آن سال تنهایی آزارم نمی داد. بی پولی آزارم نمی داد. کتاب می خواندم و می نوشتم. ساعت ها با خواهرم حرف می زدم. گاهی دلتنگش می شدم و از دلتنگی نفسم بالا نمی آمد. نفس های عمیق می کشیدم. این را دکتر جوانی که هر روز با یک دستگاه ماساژ از پشت ریه هایم را ماساژ می داد از من خواسته بود. منتظر بودم. راه می رفتم و نفس های عمیق می کشیدم و فکر می کردم همه چیز درست می شود. نشد. نمی شود.
۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه
۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه
و چون خیلی ترسیده ام.
از صبح باران می بارد. حتی قبل تر. ساعت پنج و سی و هشت دقیقه از خواب بیدار می شوم. کمی به صدای باران گوش می کنم. کمی غلت می زنم. بعد خوابم می برد. دوباره بیدار می شوم و باران می بارد، گوش می کنم، غلت می زنم و می خوابم. ساعت هشت و بیست دقیقه می فهمم غلت زدنم بیهوده ست. بیدار می شوم.
دلم می خواهد بروم خانه. دلم برای برادرم تنگ شده. هر چند رابطه من و برادرم جوری نیست که هی دلمان برای هم تنگ شود یا هر چی. وقتی خانه بودم هم همین بود. همدیگر را کلافه می کردیم. همش از دست هم عصبانی بودیم. کوتاه. یک کم بد و بیراه می گفتیم. آشغال. می رفتیم تا عصبانیت بعدی! آشغال!
حالا هم کم حرف می زنیم. از یک جایی شروع کرد به عکس گرفتن. داشتی خمیازه می کشیدی عکس می گرفت. خودت را می خاراندی عکس می گرفت. خودت را نمی خاراندی عکس می گرفت. من توی تمام عکس هاش دارم ناله می کنم. بابا سعی می کند لبخند بزند و و مامان لبخند نمی زند. چون مامان این شکلی ست. اگر بهش نگویی مامان بخند اخم می کند وقت عکس گرفتن. مثل تمام وقت هایی که دارد کار مهمی می کند و اخم می کند. بعد عکس را نگاه می کند و می گوید این چیه ازم گرفتی؟
از همه عکس می گیرد. گربه ها، درخت های بلوار شهرزاد، آسمانِ پشت پنجره محل کارش، مامان، بابا وقتی که تهران است، من اگر خانه باشم. عکس ها را می فرستد توی گروه خانوادگی. این گروه یکی از گروه های باباست. زیر مجموعه گروه های بزرگتر. بابا عاشق گروه درست کردن است. گروه های خانوادگی از خانواده های بزرگتر شروع می شود و هی کوچکتر می شود تا می رسد به ما. یک بار هم یک زیر گروه درست کرد که اسمش بود دختر خاله ها. خودش رییس گروه بود و حقیقتا مایه تفریح بود.
گاهی هم به عنوان ادمین تذکر می داد. بحث های استقلال پرسپولیس که بالا می گرفت همه را دعوت به آرامش و سکوت می کرد. یا یک عکس سماور و لیوان کمر باریک می فرستاد با جملاتی در مدح گذشته. یکی قهر می کرد می رفت بیرون، می رفت پادرمیانی برش می گردادند. بعد کم کم از صرافتش افتاد. دایی و زندایی و دخترشان که رفتند قهر کسی نرفت دنبالشان. انقدر نرفت تا برادر زن دایی مرد و چون خدا را شکر کرونا ما را از شرکت در مراسم های عزاداری فامیلی محروم کرده یکی گفت بروید این ها را برگردانید تسلیت بگوییم. آمدند تسلیت گفتیم رفتند به سلامت.
حالا گاهی می نشینم عکس هاش را نگاه می کنم. که خیلی کار لذتبخشی ست. صبح دراز می کشم زیر پتو چون باران می بارد و دمای اتاق منفی بیست درجه ست و عکس ها را نگاه می کنم.
۱۳۹۹ آبان ۲۰, سهشنبه
بله بابا! رسم روزگار چنین است!
صبح با ویدیوی انگیزشی بابا از خواب بیدار می شوم. بابا گاهی از این ویدیو ها برایم می فرستد. کسانی که تعریف می کنند یک زمانی بی پول و خاک بر سر بوده اند و مجبور بوده اند تمام راه را پیاده بروند و یک وعده غذا بخورند یا اصلا هیچی نخورند و از گرسنگی بمیرند. اما به جای مردن پولدار شده اند و خیلی معروف و متشخصند. آن ها توی آن ویدیو، با لباس های سفید و تمیز و شلوارهای اتو کشیده اول و اخر داستان شان را تعریف می کنند. اما نمی گویند آن وسط ها، برای این که بنشینند جلوی دوربین یا باستند روی سن تا نور بتابد رویشان، پول چند نفر را خورده اند و از کول چند نفر بالا رفته اند و چقدر شارلاتان بوده اند و چقدر کثافت کاری کرده اند.
فکر می کنم باید برای بابا بنویسم چون فکر می کنم فکر می کند می شده و نتوانسته. هر وقت احساس می کند من دیگر از پسش بر نمی آیم این ویدیو ها را برایم می فرستد که تو اشتباه من را تکرار نکن! در حالیکه بابا درست ترین آدم زندگی من است.
نمی نویسم. چون فکر می کنم شاید این جوری فکر کند من هم یک روز می توانم و با خیال راحت ریحان هایش را بکارد و به گربه هاش غذا بدهد. من نمی خواهم که بتوانم چون دیدن تلاش آدم ها برای رسیدن خیلی رقت انگیز است. تنها چیزی که توی زندگی دلم می خواهد این است که از پس اجاره خانه ام بر بیایم و نه بیشتر. این چیزی ست که باید برای بابا بنویسم. که من هیچ وقت نشده چیزی را دلم بخواهد و نباشد. نه چون همه چیز بوده. چون من دلم نخواسته. قناعت. این چیزی بوده که باید توی آن دوازده سال پشت آن میز و نیمکت های کثافت یادمان می دادند تا این جوری با هر ویروسی که آمد و دلاری که بالا رفت همدیگر را ندریم. اما یادمان ندادند. درست نمی دانم چه کوفتی یادمان دادند. اما بعدش تنها چیزی که بلد بودیم این بود که از خودمان عکس بگیریم و بگذاریم توی اینستاگرام و توی کپشن بنویسیم خودتو دوست داشته باش. چون اگر این را نگوییم چطوری می توانیم این خودِ کثافتمان را تحمل کنیم؟
دوشنبه نوزده آبان است، نزدیک ساعت هشت صبح، هوا صاف است، من به یکی از آهنگ های تارکان گوش می کنم و تا فکر کردن به اجاره خانه ام کمی فرصت دارم. و بله من از پس همین یکی هم بر نیامدم. چطور می توانم خودم را دوست داشته باشم؟
۱۳۹۹ آبان ۱۳, سهشنبه
صبح آفتابی ست. شب اما ابر جلوی ماه را می گیرد.
از خواب که بیدار می شوم میترا برایم نوشته که دارد به هر دری می زند از این جا برود. از شنیدینش دلم می گیرد. به هر دری؟ چرا میترا؟ این جمله برای فیلم های کلیشه ای ست. قرار نبود فیلم های کلیشه ای را بازی کنیم. جملات بهرام رادان را تکرار کنیم و توی مرز کشته شویم. اما همین کلمات حقیقت زندگی میتراست. میترا را آخرین بار چهار سال پیش دیدم. یا قبل تر. توی بالکن خانهء شیوا. ازدواج کرده بود. شوهر نچسب محترمی داشت. می خواستند بروند. کجا؟ یادم نیست. برایم مهم نبود میترا می خواهد برود کجا. برایم مهم نیست هر کی می خواهد برود هر جا. هنوز نرفته. هنوز دارد به هر دری می زند که برود. دیگر برایش فرقی نمی کند کجا. از من می خواهد از خواهرم بپرسم چجوری می شود رفت نروژ یا آلمان. این جا اگر من توی یوسف آباد زندگی می کردم خوشحال تر بودم. اگر هر روز صبح می توانستم توی پارک قیطریه ورزش کنم بیشتر زکیف می کردم. اما برای میترا فرقی نمی کند برود آلمان یا نروژ یا کانادا. سه سال، هر روز صبح بخواهی بروی. هر شب قبل خواب با خودت فکر کنی یک روز می روی و دیگر پشت سرت را نگاه هم نمی کنی. هر خبری که می خوانی، هر تصویری که می بینی، با هر سقوط هواپیما، با گلوله های آبان، با قیمت دلار، یا رای صندوق هایی که امشب از صندوق بیرون می آید.
برایش می نویسم که هر جا برود آسمانش همین رنگی ست. گفت و گو ندارد که دارم چرند می گویم. که خودم هم نمی دانم آسمان هر جایی چه رنگی ست. که مهم هم نیست. نه برای من. نه برای میترا. میترا این جا خوب نیست. من خوبم؟
برای خواهرم نوشته بودم بابای آلما مرد. نوشت بیشتر خسرو سینایی تا بابای آلما. فکر می کنم توی تمام لحظه هایی که می دانستم حالش بد است یادم نبود خسرو سینایی ست. چون برای من بابای آلما بود. زهرا سال هاست رفته. شد هفت سال. و دیگر آلما را ندیده. دیگر آلما را نمی شناسد. اما مرگ بابای آلما خبر رسانه هاست. « مرگ کارگردان سینمای ایران بر اثر کرونا » برای آلما می نویسم متاسفم و ای کاش می شد کلمه ای بیش از این بگویم. آلما می نویسد ممنون است. تسلیت من هم شبیه تسلا دادن دوستی نیست که می شناسمش. شبیه تمام تسالاهای دیگر است.
گوشیم را می گذارم روی زمین کنار تختم. مسواک می زنم و دراز می کشم و فکر می کنم من خوبم. شب بخیر.