۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه

لابد اون بالاها، یکی فکر ما بوده

هوا تاریک بود که می آمدند توی اتاق، چراغ را روشن می کردند، چند تا سوزن می کردند توی دستت و یکی توی کونت و هنوز چشم هات باز نشده باید درد می کشیدی. تازه درد را فراموش کرده بودی و داشت چشم هات گرم می شد که با سرو صدایی که از آن بلند تر نمی شد سینی صبحانه ات را می انداختند جلوت. یک عمدی بود توی سرو صدای راهرو. آن ها از دست ما مریض ها عصبانی بودند؟ همیشه یادم می رفت توی دستم سرم دارم، و وقتی سعی می کردم صورتم را بخارانم، دستم تیر می کشید. با ولع غذا می خوردم. همیشه گرسنه بودم. منتظر سرو صدای راهرو و سینی های غذا، قدم می زدم تا زمان زودتر بگذرد. هر روز باران می بارید. بی وقفه. پرده میان خودم و مریض کناری را می کشیدم و از پنجره باران را نگاه می کردم. غمگین نبودم. تنها بودم. پولی نداشتم. آن سال تنهایی آزارم نمی داد. بی پولی آزارم نمی داد. کتاب می خواندم و می نوشتم. ساعت ها با خواهرم حرف می زدم. گاهی دلتنگش می شدم و از دلتنگی نفسم بالا نمی آمد. نفس های عمیق می کشیدم. این را دکتر جوانی که هر روز با یک دستگاه ماساژ از پشت ریه هایم را ماساژ می داد از من خواسته بود. منتظر بودم. راه می رفتم و نفس های عمیق می کشیدم و فکر می کردم همه چیز درست می شود. نشد. نمی شود.