۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

خدای من! یکی وایساده جلوی تانکا!‌

ـ ساعت چهار بعد از ظهر گرم تابستان تهران است که سهیلا می خواهد برایش دربارهء عشق و عکاسی بنویسم. که می توانم با خیال راحت هزار و پانصد کلمه بنویسم سر صبر و حوصله. هزار و پانصد کلمه خیلی زیاد است. حتی هشتصد کلمه. حتی هیچ. عکس خوب کلمه نمی خواهد. عکسِ خوب خودش به تمامی و فارغ از کلمه کامل است. گفت و گو ندارد  کلماتی که می نویسم، تنها احساس من در مواجهه با عکس هایی ست که دیده ام. در ستایش عشق است. نه حتی در ستایشش. عشق هم نیازی به ستایش ، نیازی به کلمه ندارد. این یادداشتِ هزار و پانصد کلمه ای دربارهء مواجهه من با تصویر عشق است

ـ اولین تصویری که به ذهنم می آید عکسی از مارک ریبو ست . دختری را نشان می دهد که در برابر ردیفی از سربازان مسلح  ایستاده و گلی را به سمت سربازها گرفته . انگار دارد می گوید : نگاه کنین! این فقط یه گله! همین
دختر مسلح نیست. من قصد ندارم این تصویر را نشان تان بدهم. نمی خواهم اینجا بیش از یک عکس بگذارم و این تصویر به اندازهء کافی معروف هست که شما اگر با خواندن نوشته ام کنجکاو شده باشید بتوانید گوگل کنید مارک ریبو و دختر گل به دست و کلماتی از این دست و به عکس مورد نظرم برسید. اگر برای تان مهم نباشد هم که هیچ . 
در تاریخ عکاسی که من یک کمش را بلدم و نه زیاد ، عکاسان زیادی هستند که از معشوقه های شان عکاسی کرده اند و می کنند، همیشه و در همه حال. و این چی می تواند باشد جز عشق؟ و من چرا مثلا یاد عکس های کالاهان نمی افتم؟ چرا با عنوان عشق و عکاسی یاد این تصویر می افتم؟ 
و خیلی فکر می کنم. سر صبر و حوصله. گلی که یان رُز کسمیر به سمت سرباز ها گرفته تنها یک گل نیست . تمام عشقی ست که یک انسان می تواند به همنوع خود تقدیم کند . برای همین «عشق» پیش از هر عکسی که تا به حال دیده ام، من را به یاد این عکس می اندازد. 
تنها سلاح دختر عشقش به انسان است . او آن قدر به همنوع خودش عشق و اطمینان دارد که می داند آن ها به سمتش شلیک نمی کنند. برای همین در فاصله ای کوتاه از سربازان مسلح ایستاده. و جنگ ویتنام به پایان می رسد . 

ـ من شنیده ام آدم ها توی جنگ خودکشی نمی کنند. نمی دانم آیا برای این حرف مدرک و سند و آماری هم هست یا نه. اما فکر می کنم توی جنگ آنقدر کار و بدبختی سر آدم ریخته که وقت نمی کند به خودکشی فکر کند. باید به مجروحین از جنگ برگشته رسیدگی کرد، برای جنازه های از راه رسیده سوگواری کرد، خانواده های عزادار را دلداری داد. خرابی ها را سرو سامان داد، توی صف های طولانی نان ایستاد، غذا خورد، خندید و زنده ماند. 
مرگ به میزان زیادی هست و نیازی نیست آدم خودش دست به کار شود. کافیست به اندازهء کافی بدشانس باشد و خانه اش دو تا کوچه بالاتر باشد، زود به خانه برسد، دیر از خانه برود بیرون تا با خاک یکسان شود. 
توی جنگ همه چیز زیادی و اغراق شده است. همان قدر که مرگ اغراق شده و زیاد است، زندگی و عشق به زنده ماندن هم زیاد است. چرا آدم باید دلش بخواهد بیش از این زنده بماند وقتی جز خرابی چیزی باقی نمانده؟ نمی دانم. وقت جنگ خیلی کوچک بودم و خانواده ام به جای من داشتند برای زنده ماندنم تلاش می کردند. اما وقتی بیشتر به عشق و عکاسی فکر می کنم یاد عکس های جنگ می افتم. چون دارم یک کتاب آبکی دربارهء جنگ جهانی دوم می خوانم؟ چون این روزهای زندگی‌مان پر است از تصاویر جنگ سوریه؟ چون موصل دارد آزاد می شود؟ 
تصاویر جنگ آنقدر سر شارند از خشونت که فلج می کنند . با این همه ذهن من همیشه عادت دارد تصویر ها و اتفاق های بد و فلج کنند را فراموش کند . و این تنها راهی ست که می تواند به زندگی ادامه دهد . چطور می شود بعد از دیدن تصویر کودکی که آب جنازه اش را به ساحل آورده ، صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید و صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید . 
لیبرا هنرمندی ست که توی یکی از مجموعه هایش ، عکس های معروفی از جنگ را باز سازی می کند. توی عکس های بازسازی شدهء لیبرا، بچه هایی که به سمت دوربین می دوند، از چیزی فرار نمی کنند ، فریاد نمی کشند، اشک نمی ریزند. آن ها می خندند و دسته جمعی به سمت دوربین می دوند. انگار عکس نیک اوت ، جنگ و بمب هایی که بر سرشان آوار شده تنها یک شوخی بوده.  توی عکس های لیبرا آن ها که از پشت سیم های خاردار بازداشتگاه بوخن والد به ما نگاه می کنند، شبیه چهره های مغموم عکس های مارگارت بورکه وایت نیستند، آن ها می خندند و این لحظه تصویری ست که از بازداشتگاه های آلمان ها به یادم می ماند.
محمد بدر فر عکسی دارد از جنگ که در آن دو تا سرباز که ماسک شیمیایی زده اند و صورت شان پیدا نیست ، به دوربین نگاه می کنند . ان ها زیر تابلویی ایستاده اند که رویش با خط خوش نوشته شده : « لبخند بزن ای برادر ». شاید بعد از دیدن عکس های لیبراست که هر وقت به این عکس نگاه می کنم فکر می کنم آن ها زیر ماسک شان دارند می خندند. 
کاری که ذهن من می کند، شبیه عکس های بازسازی شدهء لیبراست. ذهن من میان آن همه تصویر فلج کننده از جنگ تنها آن هایی را نگه می دارد که قسمتیش ، گیرم یک قسمت کوچک و ناچیزش زندگی و عشق به زنده ماندنست. من نه جنازهء کودک روی ساحل ، که تصاویری از پناهندگان را به یاد می آورم که آنقدر عاشق زندگی بوده اند که شنا کرده اند ، زنده مانده اند ، به ساحل رسیده اند و همدیگر را در آغوش گرفته اند. هر چند خاکی که به آن رسیده اند آغوشش را برایشان نگشوده. این جوری می توانم صبح بروم سر کار و شب به خانه بر گردم و بخوابم و صبح بروم سر کار . 
برای همین «عشق» من را به یاد عکاسی جنگ می اندازد.

ـ رون هویو توی بوسنی از مسمانی عکاسی می کند که گیر شبه نظامیان صرب افتاده. جوان، بسیار مستاصل و نا امید، زانو زده و به چشم های عکاس نگاه کرده و دست هایش را به نشانهء تسلیم بالا برده. و این جا همان جایی ست که عشق و انسانیت فلج می شود .
می شود یه عکس های مشابه زیادی اشاره کرد . در برابر گلی که یان رز کسمیر به سمت سرباز های مسلح گرفته، می توان عکس های بسیاری را به یاد آورد که در آن ها عشق معنایی ندارد. بسیاری وقتی صحبت از جنگ ویتنام می شود عکس ادی آدامز را به یاد می آورند که ژنرالی را نشان می دهد که تفنگش را به سمت یک ویت کنگ نشانه رفته است. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود و این لحظه تا ابد کش می آید . تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود …  
حتی وقتی چهل و چند سال بعد که جنگ به پایان رسیده، به عکس نگاه می کنیم، هنوز عشق به هیچ کاری نیامده و تفنگ ژنرال لوآن تا دقایقی دیگر سرباز را خواهد کشت. 

ـ اخرین عکسی که درباره اش نوشته ام نشانی از عشق و زندگی ندارد اما من نمی خواهم نوشته ام را با این عکس به پایان برسانم. دلم می خواهد اگر نوشته ام را به خاطر آوردید، تصویر «مرد تانکی» استوارت فرانکلین را به خاطر بیاورید. استوارت فرانکلین این عکس را از اعتراضات دانشجویی می هزار و نهصد و هشتاد و نه پکن گرفته. چیزی که این عکس را برای من این همه جادویی و قدرتمند می کند این است که در نگاه اول نمی شود مرد را دید. ما ردیف تانک های توی خیابان را می بینیم و این خودش به قدر کافی هولناک هست . جای تانک توی میدان جنگ است . تانک اگر وسط میدان شهر باشد خبر از تسلط نیروهای نظامی می دهد . و با کمی دقت ؛ خدای من ! یکی واستاده جلو تانکا! 
روز پنجم جون سال هزار و نهصد و هشتاد و نه عکاس ها و روزنامه نگار ها داخل هتلی مشرف به میدان تان آن من پکن محبوس شده اند . شب قبلش سرباز ها وارد میدان شده اند و آن جا را از حضور معترضین خالی کرده اند . ارتش لابی هتل را اشغال کرده  و خبرنگار ها بازجویی می شوند و جلوی فعالیت شان گرفته شده . هیچ کس به اندازهء اسلحه به دست ها از تاثیر عکس ها خبر ندارد . فرانکلین و باقی خبر نگار ها و عکاس ها ایستاده اند توی بالکن و لابد گپ می زنند که ناگهان مردی می پرد جلوی تانک ها. 
و این عکس برای من تبدیل می شود به نمادی از عشق ، امید ، زندگی ، ایستادگی و من وقتی بسیار خسته و از پا افتاده ام و تمام عشق و امیدم برای باقی زندگی ته کشیده به این عکس نگاه می کنم .

تمام آن تانک ها جلوی مردی به صف ایستاده اند که هیچ سلاحی ندارد جز این که پریده جلوی تانک ها و چه سلاحی از این بالاتر. این که توی چشم تانک ها نگاه کنی و … خوب بگذارید داستان را همین جا به پایان برسانیم. هیچ کدام از این داستان ها پایان خوشی ندارد و این را کی بهتر از ما خاورمیانه ای ها می داند؟ 

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه


Stuart Franklin

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

یک کاش یک ماه و هفده روز دیگر سی و یک ساله می شدم و نامی زنده بود. یا سی ساله. چرا نه ؟ اصلا بیست و هفت ساله.

هوا خیلی گرم است. هر جا می نشینی مثل کره وا می روی. آرایش روی صورتت می ماسد و زشتی. هر کاری کنی زشتی. حقیقتا از چی می شود نوشت؟ اگر داشت باران می آمد و دمای هوا دوازده درجهء سانتی گراد بود، نوشتن معنا داشت، دویدن معنا داشت، قدم زدن یا هر کوفتی. یا نه درجه . چرا نه ؟ اصلا پنج درجه . 
اما حالا هیچ کاری نمی شود کرد. ظهرها یک کم آبلیموی کافه را می ریزم توی لیوان و با یک کم عسل کافه قاطی می کنم و روش یخ می ریزم و با عذاب وجدانِ دزدی یواشکی ام می نوشمش. وگرنه بالا می آورم. از گرما. از روسری. روی سر مشتری ها. روی سر همکارهام. کسری می گوید که از دستش ناراحتم؟ نیستم. والا نیستم. پس چه مرگمه؟ چه مرگی بالاتر از این که من یک ماه و هفده روز دیگر سی و دو ساله می شوم و دمای هوا بیست و نه درجه ست و دارم توی کافهء طبقه زیر همکف برای مشتری ها اسموتی درست می کنم و باد کولر با آشپزخانه کلی فاصله دارد؟ اَه
کار توی کافه تشکیل می شود از همین دله دزدی های عذاب وجدان آور. یعنی آدم نمی داند چجوری حساب کند. من یک کم آبلیموی شما را خوردم. آبلیمویی که خودم گرفته بودمش. می شود چند؟ یک کاسه سوپ بیشتر لطفا! پووف! 
اما امروز روز کار نیست. روزهایی که نمی روم سر کار می روم باشگاه و با سرعت نیمه تند ، بیست دقیقه روی تردمیل راه می روم. باد مستقیم می خورد بهم و تا گرم شوم و عرق بریزم بیست دقیقه ام تمام می شود. بیشتر صلاح نیست. زانوهایم به هم ساییده می شود و می میرم. این را با حروف بسیار کوچک توی پنج تا ورق آچهار به صورت خیلی فشرده و تو هم تو هم بالای تردمیل ها نوشته اند. اما کی وقتی دارد روی تردمیل راه می رود این اطلاعات فشرده را می خواند. من نخواندم. هیچ کدام از مربی های آن جا هم این را برایم توضیح نداده اند. چون کسی فکرش را نمی کرد من به تردمیل نیاز داشته باشم. من هیچی زیاد نداشتم. کم داشتم. پنج کیلو وزن کم داشتم و با این همه وقتی می رسیدم باشگاه می رفتم روی تردمیل و آدم های چاق طبقهء سوم باشگاه با خصم نگاهم می کردند. من توی گوش هایم گوشی می گذاشتم و بهشان اعتنایی نمی کردم. چون حالا که نمی توانستم بدوم، راه رفتن تنها چیزی بود که آرامم می کرد. بعله من آدم نا آرامی هستم. یک چیزی شبیه آتشفشان دارد درونم قل قل می کند. صبح ها که از خواب بیدار می شوم صدایش را می شنوم و پاهایم را تند تند تکان می دهم. وگرنه گدازه ها از دهانم و از گوشهایم می زند بیرون و همه جا را می گیرد.
باری! باشگاه را می گفتم. چون شما خیلی مشتاق شنیدنش هستید. بس که چیز تعریفی دیگری ندارم. غیر از باشگاه بیمزه ام و هم باشگاهی های بیمزه ترم . 

بعدش می روم طبقهء دوم که مال آدم های چاق و نیمه چاق و لاغر است. قبلش بازویاهم را گرما داده ام تا کوچک شوند و سینه هایم را سرما داده ام که تمام نشوند. چون خیلی کمند و اگر بیشتر ورزش کنم هیچی ازشان نمی ماند. بشر چقدر بدبخت و خاک بر سر است. همش یک دغدغه ای دارد. این جا را کوچک کند. آن جا را بزرگ کند. آخرش هم هیچی. پیری پیش از آن که فکر کنی هجوم می اورد و قشنگ های دنیا را ازت می گیرد و تنها و بی کس، روی صندلی آشپزخانه رهات می کند. ساعت از یک و نیم شب گذشته و خوابت نمی برد. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

حداقل آزاده باشیم.

خانومه داشت از بی فرهنگی ایرانی ها می نالید. خودش بی فرهنگی متحرک بود. خانوم های پنجاه ساله این شکلی اند. وقت حرف زدن فریاد می زنند و همهء دور و بری های شان را مخاطب قرار می دهند. یعنی فکر می کنند این که ایرانی ها بی فرهنگند برای همه جالب است و می خواهند تمام خاطرات شان دال بر بی فرهنگی ایرانی ها را به سمع و نظر همه برسانند. کافیست اشتباهی باهاشان چشم تو چشم شوی، صدای شان را می برند بالاتر که همین جوری که داری روی دستگاه خم و راست می شوی، از شنیدن خاطرات بامزه شان هم بهره مند شوی. بله پنجاه سال سن دارند و هنوز دست از بامزه بودن برنداشته اند. این که توی ترکیه و روسیه و گرجستان مردم چه شکلی بودند و این جا چه شکلی اند. آخرِ خرداد رفته اند استانبول و یک جوری می گویند مردم ترکیه فلان که انگار با سه روز و چهار شب اقامت توی هتل چهار ستاره می شود مردم یک کشور را شناخت و به عنوان مثال هم زد توی سر ایرانی ها. یعنی من تا قبل از این که بیایم باشگاه نفهمیده بودم زن های پنجاه سالهء باشگاه برو چه شکلی اند. با سی و دو سال سن . تو با یک سفر سه روز و چهار شبه مردم ترکیه را شناختی. آفرین.

بعد هم به خواهر شوهر و مادر شوهرشان فحش می دهند . در راستای همان بی فرهنگی مردم ایران. همین قدر کلیشه. یعنی کل این داستان را شروع کرده که برسد به خواهر شوهر و مادر شوهرش. مردم ایران بی فرهنگند، توخوبی که به مادر شوهرت فحش می دهی. همهء کسانی که من را می شناسند می دانند من خودم آدم فحش بده ای هستم. با فحش مشکلی ندارم. اما وقتی دارم می گویم مردم ایران بی فرهنگند سعی می کنم خیلی فحش نده و فاخر به نظر برسم که شبیه ضیا آتابای نباشم. و چون خیلی سخت است که با فرهنگ و فاخر باشم، کاری به کار فرهنگ مردم ایران ندارم. تعارف نمی کنم. وقت بیچاره هایی که اشتباهی باهام چشم تو چشم شدند را نمی گیرم. یک راست می روم سراغ مادر شوهرم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

پدر مریم میرزاخانی جایی می گفت از مریم هزار تا داریم. انقدر فروتن. انقدر قشنگ. آن وقت من اصرار داشتم بگویم توی عشق بیمزه و کشدارم هم منحصر به فردم. پووف!

من سال های زیادی دوست نداشته شدم . یعنی خیلی جدی دوست پسرم دست از سرم بر نمی داشت. هی می رفت و می آمد که جدی تر و عصبی تر دوستم نداشته باشد. توی دوست نداشتنش حسابی پیگیر و مصمم بود. این بلایی بود که هشتاد و هشت سر ما اورده بود . داشتیم انتقام نشدن های خیابان های تهران را از هم می گرفتیم. دوست پسرم از من. من از خودم. بیخود سیاسیش نکنم که به داستان ِ بی سر و تهم اعتبار بدهم. می شود هم ربطش داد به دیوثی مثلا.  هر چی.  هر ژانگولری بلد بودم سوار کردم که دوست داشته شوم. دارم اغراق می کنم لابد. همیشه بیشتر از بیشتر وجود دارد. بیشترین. مثلا قرص که نخوردم بیفتم بیمارستان. خوردم؟ از من نخواهید بگویم چی داشت که فلان. هیچی نداشت. کتاب های میم مودب پور. به همان رقت انگیزی. کشدار و بیمزه. این چیزی بود که بودیم. هیچ کس منحصر به فرد نیست. ما ولی توی بیمزگی مان منحصر به فرد بودیم. بعله اغراق می کنم. همیشه منحصر به فردتر هم وجود دارد. منحصر به فرد ترین. 
بعد برای این که انتقام بگیرم رفتم توی چند تا رابطهء دیگر که دوست نداشته باشم. که خیلی نپایید. چون حوصله ام سر رفت. 
بعدش دوست پسر سابقم یک روز برگشت که بگوید رفته نشسته رو بروی دم دستگاه رسول اف ها گردن کج کرده که راهش بدهند توی بازی و ندادند و فلان . فلان فحش بود. نه که مثل من فحش بدهد . فحش بده نبود. چی بود؟ یادم نیست. فقط یادم هست که همه چیز خیلی کشدار و بیمزه بود و تمام شد. یکی از روزهای گرم مرداد که هوا به قدر کافی برای تمام شدن گرم و راکد هست. بعد از دو سال نیامده بود بگوید دلش برایم تنگ شده، بدون من نمی تواند، کجا بودی این همه وقت. آمده بود این داستانِ رقت انگیزش را برایم تعریف کند. پووف! تو قرار نبود شبیه بقیه باشی.
نشسته بودم روی تشک اتاق پایین و بوی نا می آمد و گرسنه بودم. 
فکر کردم اگر آن ها راهش می دادند می شد یکی از آن ها. حالا که داشت فحش می داد بابت این بود که چیزی بهش نرسیده بود. وگرنه نمی رفت. از اول نمی رفت. هان؟ حالا شما داری فکر می کنی لابد من هم که دارم فحش می دهم فلان. من هم فکر می کنم شما فلان . که مهم نیست ما دربارهء هم چی فکر می کنیم. اما این آدم، مهم بود و نتیجه تمام سال های عاشقیت من بود! الاغ! 

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه



ای داد بی داد

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

این شتری ست که در خانهء همه می خوابد. همه یک روز می گوزیم.

دیر یا زود من هم سر یکی از اپیلاسون ها، همین جوری که لنگم را هوا کرده ام می گوزم و این یعنی دیگر پیر شده ام و دست خودم نیست. آن وقت چی؟ پیری این شکلی می آید و هیچ چیز توی این دنیا از پیری و مرگ ملال آور تر و کشدار تر نیست. این که بدانی داری روزهای آخر را می گذرانی. و خیلی ورزش کنی و کرم زیر چشم بزنی، نود سال عمر کنی. بیشتر؟ نه واقعا. من ندیدم یکی بشود نود و سه سالش. هشتاد و هفت هم بوده . نود نداشتیم. حتی جنتی که راجع بهش این همه جوک می سازند نود سالش نیست. اما نجف دریابندری خیلی پیر است. شاید نود سالش شده باشد

برای همین گوشی ها را در آوردم. چون وقتی موزیک گوش می کنم و توی تنهایی خودم غرق می شوم و شکمم را منقبض می کنم به چیز های ملال اوری مثل این فکر می کنم. پیری. گوشی هایم را در می آورم و به حرف های به من چهء بقیه گوش می کنم . خانومه چهل و هفت در صد چربی اضافی دارد. بی نوا. با این که خیلی مصمم است و همین حالا لباس و کفش ورزشیش را از آدیداس خریده و همه می دانند که آدیداس حتی توی حراج چهل درصدش هم خیلی گران است، اما خانومه کم نگذاشته، بهترین ها را خریده که بیاید باشگاه و اولین جمله ای که می شنود این باشد؛ چهل و هفت درصد چربی اضافه. من وقت هایی که خیلی بدبخت و خاک بر سر و دنیا به کامم نیست، به این فکر می کنم که حداقل می توانم بخورم. وقتی چهل و هفت درصد چربی اضافی داشتی باشی حتی نمی توانی با این فکر خودت را آرام کنی. حتی ممکن است با این که نود و یک سالت نشده باشد سر اپیلاسیون بگوزی. از غم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

و اگر ورزشکار بودم، در برابر یک ورزشکار اسراییلی بازی نمی کردم. من هم مثل آیت الله خمینی فکر می کنم اسراییل باید از صفحهء روزگار محو شود. مثل بساط استند آپ کمدی های رامبد جوان. والسلام.


صبح با مسیج الناز بیدار شدم. نوشته بود که توی مرحلهء اول رزیدنسی قبول شده و حالا مانده تا از بین ده نفر قبول شود یا نشود. نوشتم امیدوارم قبول شود. و فکر نکردم که الناز شهرزاد را نمی بیند چون پولش از راه فلان آمده و از آن طرف با رسول اف کار می کند. زندگی ماها شده پر از تناقض. نمی شود شریف زندگی کرد. شریف ِ شریف. می شود مبارزه های کوچکِ دلبخواهی را انجام داد. من شهرزاد می بینم. با رسول اف کار نمی کنم. از یاس خرید نمی کنم. فیلم های مبتذل می بینم. اگر مجبور باشم جایی مقنعه سرم کنم قیدش را می زنم و امیدوارم اگر بساط ظلم برچیده هم نشد، بساط رامبد جوان و قالیباف برچیده شود . آمین. 
اما پشت تمام این ها آرمان خواهی نیست. یک کارهایی را حال می کنم انجام می دهم و یک کارهایی را نه. خیلی دنبال دلیل منطقی نمی گردم. حال نمی کنم کافیست. فکر نمی کنم اگر کسی با رسول اف کار کرد حتما آدم فلانی ست. فقط وقتی سپیده گفت کوشک رزیدنسی گذاشته مطمئن بودم که توش شرکت نمی کنم. وقتی برگشتم بابا قسمت سوم شهرزاد را خریده بود و ازم خواست بگذارم تا با هم ببینیم. حوصله نداشتم . خسته بودم و عرقی بودم و دلم می خواست زودتر به تختم برسم. با این همه گذاشتم تا ببینیم. چون دوست دارم با هم تلویزیون ببینیم. این کاری ست که سه تایی انجامش می دهیم و به خاطرش می شود بازی بد رضا کیانیان را هم تحمل کرد. 
اصلا نمی دانم چرا باید شهرزاد را ندید. می توانم یک سری به صفحهء فتوره چی بزنم و دلایلش را بخوانم و تصمیم بگیرم. اما هیچ چیز من را به اندازهء ادبیات فتوره چی کلافه نمی کند. غربتی و بی ادب . من هر چیزی را می توانم تحمل کنم. حتی کار با رسول اف. حتی پسر عارف. اما خواندن ادبیاتِ سخیف را نه. این چیزی ست که نادر فتوره چی هست. سخیف. شارلاتان. باز هم بگویم؟ 
نوشتم امیدوارم قبول شود و بیدار شدم و رفتم باشگاه. دارم تبدیل می شوم به دختر داف ها که می روند باشگاه و کلاس زبان و شب ها شهرزاد می بینند و قبل خواب عکس های سلبریتی های اینستاگرام را لایک می کنند. اما باکیم نیست. وسعم همین اندازه می رسید به دنیا و نه بیشتر.

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

اما قشنگ می خندم .

من از این ها نبودم که چشم های قشنگی دارند . که مداد چشم و ریمل می کشند و از چشم های شان عکس می گیرند و می گذارند توی اینستاگرام . چشم هایم خیلی معمولی و بیمزه اند. وقتی کمی سنم برود بالاتر پلک بالاییم سنگینی می کند و چشم هایم را به سمت پایین می کشد. از حالا معلوم است که آیندهء چشمی بدی در انتظارم است.
انگشت های قشنگی ندارم که به ناخن هایم لاک بزنم و عکسش را بگذارم توی اینستاگرام. انگشت های یغر زشتی دارم که وقتی با کسی قرار دارم قایمش می کنم توی جیبم . از لباس هایی که جیب ندارند بدم می آید. با پوشیدنشان بی قرار می شوم و دست هایم را پشتم پنهان می کنم. 
هیچ جای بدنم خیلی قابل ارائه و عکس اینستاگرامی نیست. اینستاگرام ندارم. اینستاگرام هیچ وقت برای من جای جذابی نبوده. عکس های ناخن های لاک زدهء آدم ها تنها من را یاد انگشت های بد قواره ام می اندازد. نگاهشان می کنم و فکر می کنم چندان هم بد نیستند. چون کلک زده ام. به انگشت های دست چپم نگاه کرده ام که به زشتی انگشت های دست راستم نیستند. بعد صفحه را می بندم. 
اما به هر حال باید این روزهای رفته را یک جایی ثبت کرد. هر چند هیچ وقت سفرهء غذای دلنشینی نداشته ام که مناسب عکس گرفتن باشد. دیروز زشت ترین کشک بادمجان دنیا را درست کردم. و شورترین. بعد از رفع گرسنگی باقیش را ریختم توی سطل زباله. این کاری بود که باید با غذاهای من کرد. نه این که عکسش را انداخت توی اینستاگرام و به بقیه نشان داد. حتی دیدن عکس سفرهء خیلی قشنگ دیگران هم برایم لذتی ندارد. شما از چیِ این عکس ها خوشتان می آید؟ 
بله ! می نویسم. این کاریست که از دستم بر می آید و سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، یکی این کلمه ها را می خواند و می فهمد یکی سی و هفت سال پیش انگشت های بدقواره ای داشته که توی جیب گشاد لباس هاش پنهانش می کرده. و خوب که چی؟
من از مرگ می ترسم و حتی همین حالا که نوشتم سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، با این که عدد بزرگی را برای زمان مرگم در نظر گرفته بودم و احتمالا تا آن موقع آن قدر خسته ام که خودم هم دلم می خواهد دیگر نباشم، باز هم ترسیدم. 
دیشب در را باز کردم و لوسی زنده بود و آمد توی حیاط. بیدار که شدم خیلی حالم گرفته بود. چون لوسی خیلی وقت پیش مرده بود. دستم را دراز کردم تا برسد به پای مامان. ما برعکس خوابیده بودیم. سر مامان کنار پای من بود. چرا؟ این که ما می دانیم قرار است بمیریم و باز هم داریم بی خیال زندگی می کنیم عجیب نیست؟ یعنی این موضوع انقدر غم انگیز هست که باید همیشه غمگین باشیم .
ای کاش کارمند بانک بودم، روزی چهارده ساعت نمی ایستادم، خسته نمی شدم، خواب لوسی را نمی دیدم و بلد بودم وام های خوب بگیرم. برای خودم و برای دختر سودابه خانوم. من شهوت تشکر شنیدن دارم. دوست دارم به همه محبت کنم تا ازم تشکر کنند، هی تشکر کنند. بس که مریض و عقده ایم. 

فکرم همین جا به پایان رسید. چون خسته بودم و به خوابیدنم ادامه دادم. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

من اگر دختر ابراهیم گلستان بودم حتی اسم این یک وجب جا را هم می گذاشتم گلستان. نگذاشتم چون نیستم. دختر کاغذهای چهارخانه با طعم چای لیمو هستم. خوشبختم!

اما ویدیوی گلستان من را اذیت نمی کند. دختر گلستان نباید هیچ فرقی با من داشته باشد؟ من اگر دختر گلستان بودم نمی گفتم؟ اسم گالریم را می گذاشتم رشید ؟ 
یک بار عابدزاده آمده کافهء ما و من برایش امریکانو برده ام و این را تمام کسانی که من را می شناسند می دانند. حتی کسانی که یکبار من را دیده اند این خاطره را شنیده اند. خیلی بی مقدمه و الکی سر صحبت را این جوری باز می کنم که بعله آقا یک بار هم عابد زاده اومد کافه مون. که خودم را آدم مهم و متشخصی جلوه بدهم. بعد دختر ابراهیم گلستان نگوید ؟ 
فقط این نیست. مثلا اکرم، کلفت شهرزاد را هم دیده ام. روی میز شمارهء یک نشسته و پاستای گرم سفارش داده. 
همین هفتهء پیش آنا نعمتی آمد و سالاد اسفناج خورد. خیلی بی تفاوت بود. مثلا مهم نیست که آنا نعمتی ست. یک آدم معمولی ست. اما معلوم بود که برای خودش هم مهم است. خودش هم باورش نمی شود آنا نعمتی ست. تپلی بود. اگر این جا ایران نبود باید خیلی زحمت می کشید که خودش را لاغر کند تا به وزن منطقیِ بازیگری برسد. اما این جا ایران بود و آنا نعمتی داف بازیگران ایرانی بود. حتی با پور عرب وقتی هنوز به این ریخت و قیافهء ترسناک در نیامده بود ازدواج کرده بود و طلاق گرفته بود و الان نمی دانستیم زن کی هست یا نیست یا چی؟ همین هفتهء پیش یک ویدیو ازش دیدم که توش توضیح داده بود چرا اسمش آناست و دیگر آناهیتا نیست. توضیح اضافه. بگو دلم خواست. مگر من آیسا هستم به کسی چه؟ 
دو هفته پیش زهرا داوودنژاد آمد شست روی مبل. فرو رفت. به هر کس گفتم نفهمید. بس که همکاران من خنگند. بابا دختر داوود نژاده ! اسمش یادم نبود. بعدا یادم افتاد. سالاد سبز خورد و باقیش را هم توی ظرف یکبار مصرف با خودش برد. قبل رفتن گفت که خیلی قشنگ می خندم و شبیه لیلا حاتمی ام. من با این که شبیه لیلا حاتمی نبودم خیلی خوشحال شدم و مثل اسب خندیدم. با این که لیلا حاتمی خیلی هیستیریک و عصبی ست و باید برود دکتر. چون قشنگ معلوم است یک مرگیش هست و بازیش هم هیچ خوب نیست. حتی من به آنا رای بیشتری می دهم توی بازیگری. چون تکلیفش معلوم است و آنا ست. اما این بنده خدا خیلی دلش می خواهد بگوید نیکل کیدمن است. نیست. اما به هر حال من مثل اسب خندیدم و در آخرش متاسفانه صدایی شبیه خرخر خوک از گلویم در آمد و واقعا الان وقتش نبود. یعنی پیش می آید که من نفسم وقت خنده بگیرد و شبیه خوک بشوم اما تعدادش خیلی زیاد نیست و درست نبود یکی از این بار های کم جلوی زهرا داوودنژاد باشد. 
نیکبخت هم آمد و سالاد خورد. اما این خیلی مهم نیست. چون دماغش را عمل کرده بود و هیچ تعریفی هم نداشت. لباس پوشیدنش و حرف زدنش و هیچی. هر چند عابد زاده هم تعریفی نداشت اما خوب عابد زاده عقاب آسیاست و محبوب دل هاست و آدم وقتی عابد زاده باشد کافیست . نیازی ندارد چیزِ تعریفی دیگری داشته باشد. من اگر عابد زاده بودم وسط یک میدان می نشستم تا همه تماشام کنند. هیچ کار دیگری هم نمی کرد. مطلقا هیچ. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

مچکرم آقای رامبد جوان !

گاهی فکر می کنم ای کاش سنم همان چیزی را نشان می داد که حقیقتا بودم . سی و دو سال . آن وقت مشتری ها خجالت می کشیدند سه بار من را از سر میزم بلند کنند چون یادشان رفته آب سفارش بدهند . یا دستمال بیشتری می خواهند . حقیقتا پنج تا دستمال کاغذی کوچک و یک دستمال کاغذی بزرگ برای یک وعده غذای کافه ای کافی نیست؟ باید غذای تان را با بیست تا دستمال بخورید. ایرانی ها خنگ و دستمال مصرف کنند. وقتی می گویم ایرانی ها خودم را جزو شان نمی بینم . من از این ها نیستم که می گویند ما ایرانی ها فلان. که یعنی ایرانی ها این جوری اند ولی من نیستم اما چون نمی خواهم متهم شوم که خودم را از اجدادم جدا می بینم مجبورم بگویم ما ایرانی ها. من خودم را جز ما ایرانی های خنگِ دستمال مصرف کن نمی بینم. من جز ایرانی های خنگ دستمال مصرف نکنم. اما من همانی هستم که باید دستمال های اضافی را ببرم سر میز ایرانی های خنگ دستمال مصرف کن. با این که درست دو ماه دیگر سی و دو ساله می شوم و برای این که دستمال ببرم سر میزها زیادی پیر و خسته ام. 
اما قیافه ام نشان نمی دهد . دهه هفتادی به نظر می رسم. با این که سال ها علم اندوخته ام و روزهای زوج روی تردمیل راه رفته ام و عشق های بی سرانجام زیادی را از سر گذرانده ام . 
برای همین آن ها بی دلیل صدایم می کنند و خواسته های بی اهمیت شان را به سمع و نظرم می رسانند . راجع به منو که بعله هر کس غیر از گرافیست کافهء ما می فهمد این منو مناسب کافه نیست و هر ژانگولری را نباید توی منوی کافه پیاده کرد. راجع به اسم کافه. دمای قهوه . لیوان های نامناسب لاته و رمز وای فای. وقتش نشده رمز وای فای کافه را به بزرگی اسم کافه بنویسیم و بزنیم به دیوار. بزنیم روی میزها، حتی توی بشقاب ها. تا روزی هزار بار مجبور نشوم رمز وای فای را به مشتری ها بگویم؟ وقتش نشده توی چهل و پنج دقیقه ای که آمدید همدیگر را ببینید، سرتان را از موبایل کوفتی تان در بیاورید؟ 

و من دهه هفتادی نیستم. یک دهه شصتی متشخص و جا افتاده ام و این را فقط همکارانم می دانند که هر روزشان را با شوخی های جلف و بی مزه ای دربارهء سن و سال من شب می کنند. چون هنوز آدم هایی هستند که فکر می کنند شوخی دربارهء سن و سال بامزه است. چون ایرانی ها هنری غیر از تلاشِ بی نتیجه برای بامزه بودن ندارند. من جزوشان نیستم . بیمزه ترین . این چیزی ست که هستم و کاملا هم به هنر بیمزه گی ام واقفم. برای همین سعی نمی کنم با شوخی های جلف دیگران را بخندانم.

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه


۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه


« من مهدی کروبی، فرزند احمد، صدایم خفه نمی شود. »


۱۳۹۶ تیر ۲۴, شنبه

پیام تسلیت روحانی را می خوانم ، پیام تسلیت اسحاق جهانگیری را می خوانم ، پیام تسلیت شهیندخت ملارودی را می خوانم ، مسواک می زنم و می خوابم .

مریم میرزا خانی مرده بود و من داشتم توی سایت دیجی استایل دنبال شلوارک نخی زنانه می گشتم . کار دیگری از دستم بر نمی آمد . نمی توانستم مریم میرزاخانی را زنده کنم . نمی توانستم به قشنگی مریم میرزاخانی زندگی کنم . حتی نمی توانستم از دیجی استایل شلوارک بخرم . چون تا آخر ماه شش روز مانده بود و من باید قبض موبایلم را می پرداختم ، اجاره را می ریختم ، پول کلاس ورزش می دادم و همین کافی بود که روز پنجم ماه حقوقم تمام شود . بله من حقوق نازل و پیش و پا افتاده ای می گرفتم که کفاف سی روز ماه را نمی داد . تنها به کار پنج روز اولش می آمد . نابغهء ریاضی نبودم . حتی متوسط ریاضی هم نبودم . و زنده بودم و داشتم راست راست راه می رفتم و حتی بلد نبودم برای میرزاخانی عزاداری کنم . چون حقوق کم و کار زیاد من را به یک دنیا به تخمم ِ بی خاصیت تبدیل کرده بود . 
من هیچ یادم نمی آید روی سن رفته باشم و از دست کسی جایزه گرفته باشم . حتی یادم نمی آید تعداد بیست هایم آنقدر زیاد شده باشد که بتوانم با ژتون هایی که در ازایش می شد گرفت ، از ویترین طبقهء اول مدرسهء ابتدایی نمونه معلم جایزه گرفته باشم . اگر پدرم شغل بی دردسر تر و یک جا بمان تری داشت شاید می توانستم سال بعدش سطح علمی ام را به بچه های مدرسهء نمونه معلم برسانم و با ژتون هایم یک جعبه مداد رنگی بخرم . اما تا می آمدم دوست پیدا کنم ، پدرم زندگی مان را بار می زد و راهی یک شهر دیگر می شدیم و نه ! آن جور که فکر می کنید و اغلب برای تان تعریف می کنم بچگی جالب و هیجان انگیزی نداشته ام . شاید هم داشته ام . شاید زندگی شما از زندگی من خیلی پیش و پا افتاده تر بوده . یک بار بیایید کودکی تان را برایم تعریف کنید تا ببینم زندگی من در مقایسه با زندگی شما چقدر هیجان انگیز بوده یا نبوده یا چی ؟ بگذارید یک جای زندگی به خودم ببالم یا نبالم یا چی ؟ 
بهر حال من هیچ وقت شانس این را نداشته ام که توی هیچ المپیادی مقام بیاورم ، به مدارس تیزهوشان راه پیدا کنم ، رتبهء کنکورم جوری باشد که مجاز به انتخاب رشته باشم یا با اردوی مدرسه بروم نمک آبرود . این آخری ربطی به درس و مشقم نداشت . هیچ کدام از مدرسه های من هیچ وقت ما را نبرد نمک آبرود و از اردوگاه ِ شهید کشوری دورتر نرفتیم . بی سلیقه ها ! 

ساعت از دوازده گذشته و همهء ما وارد بیست و پنج تیر نود و شش می شویم . شب بخیر .

۱۳۹۶ تیر ۲۰, سه‌شنبه

شما خیلی قشنگ می خندید ناخدا !


من فیلم نمی بینم ، کم می بینم . خیلی پیرمردی فیلم می بینم . اگر جمع شویم و قرار باشد فیلم ببینیم دور هم ، اولین پیشنهادم پدر خوانده است . آخرش را می دانم . قرار نیست غافلگیر شوم . من برای این که معشوقی برود و برنگردد ، قهرمانی بمیرد ، خنده ای تمام شود زیادی پیر شده ام . ای بابا ! اونو که دیدیم ! خوب دوباره ببینیم . ده باره . 
اما عکس زیاد می بینم . عکس مثل فیلم تمام نمی شود . تیتراژ نمی آید . چراغ ها روشن نمی شود . که خداحافظ . بروید خانه و با واقعیت خیلی واقعی ِ لوس زندگی تان دست و پنجه نرم کنید . عکس ها ته ندارند . من آن ها را ادامه می دهم . تا کجا ؟ تا آن جا که خیال . 
برای همین عکس فیلم ها را دوست تر دارم از خود فیلم . چون عکس فیلم من را می برد به قسمتی از فیلم که دوستش دارم . قسمتی که ندیدمش بس که تصویر بعدی و بعدی و بعدی . یا آن جا که زدم عقب و دوباره . 
قسمتی که عکاس جاودانه اش  کرده و کارگردان هر کاری کند قهرمان تمام نمی شود . دارد می رقصد . می خندد . اشک می ریزد . همین جوری بی هدف به جایی نگاه می کند . یا حتی می میرد . تا ابد می میرد . و هیچ تیتراژی این جاودانگی را ازش نمی گیرد . گیرم جاودانگی توی لحظهء مرگ . یا لحظه های بی اهمیت ِ الکی . 

خندهء این عکس جایی در فیلم فرسوده می شود . حتی غم انگیز تر . این خنده توی دنیای واقعی جایی حوالی صبح ماه اوت سال دوهزار و چهارده حلق آویز می شود . 
اما توی این عکس مهم نیست کسی مرده . روزنامه ها دنبال دلایل افسردگی  هنرپیشهء مشهور هالیوود نیستند . 
حتی یادم می رود صاحب این خنده حالا نیست . این خنده حواشی ندارد . کسی را شوکه نکرده . همیشه هست . یک دنیا امید دارد . امیدی که توی واقیعت خیلی واقعیِ لوس و هولناک زندگی جاری می شود .

پی نوشت : این نوشته در مشارهء ۹ مجلهء « فرهنگ امروز » چاپ شده . 

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

کس شعر محض

دختره از این زندگی خراب کن ها بود . از این ها که ادعای فمنیست و فلان . اما رفته بود شده بود دست دختر یک مرد زن دار و برای ادمی مثل من چی بدتر از این ؟ این که یکی به خاک بر سریش ببالد . من اگر بشوم دوست دختر مرد زن دار که خاک بر سرم باد ، به کسی نمی گویم . این یکی اما می گفت . هر بی شعوری می فهمد این که بشوی دوست دختر مرد زن دار خیلی بیشعوری می خواهد ، جز این بیشعور که نمی فهمید و آن قدر شهوت بچه معروف داشت که تا فهمید صاحب بلاگ را می شناسم گفت که باهاش دوست شده . که خبر برسد به زنِ پسره . بلکه طلاق بگیرد . اما به کاهدون زده بود . من نه زنش را می شناختم ، نه هیچ . آمدم بگویم من سه ماه دیگر سی و دو ساله می شوم و دیگر از سن شهوت گشتن با بچه معروف هام گذشته . از اولش هم نداشتم چون بهر حال این چیزی نیست که همهء دنیا بهش علاقه داشته باشند جز آدم هایی مثل تو که مغزشان خیلی فندوقی ست .  یعنی بعضی ها شغل شان همین است . زن آدم معروف ها بودن . زن بزرگمهر حسین پور فلان گفت . زن بغما گلرویی فلان کرد . خودش هیچی ، زنش هیچی تر . 
شروع دوستی شان هم چیز دندان گیری نبود . شاید هم بلد نبود قشنگ تعریفش کند . قصه تعریف کردن بلدی می خواهد . هر کسی نمی تواند داستانش را جوری تعریف کند که دلنشین باشد حتی اگر دلنشین تر روز زندگیش بوده باشد . من گاهی شده وسط داستان های عاشقانه ام لال شده ام بس که به نظرم همه چیز پیش و پا افتاده و بیمزه و کشدار آمده در کلام . من که شب عاشقانه ام این همه قشنگ بود ، پس چی شد ؟ 
ملال . این چیزی بود که بود . 
با این همه وسط حرف هایش چیزی نگفتیم . یک ساعت چهل و پنج دقیقه بود که توی ترافیک بودیم و شک نداشتم همین مقدار یا بیشتر را هم توی ترافیک خواهیم ماند . چون عین هشت میلیون آدم ساکن تهران تصمیم گرفته بودند جمعه غروب خود را توی فشم بگذرانند. نه هیچ قبرستان دیگری . رادیو آنتن نمی داد ، اینترنت نداشتیم . آب نداشتیم ، جیش داشتیم و تا اولین رستوران کلی راه مانده بود . برای همین اجازه دادیم به غایت حرف بزند و بعد ناگهانی ساکت شود و یک کم بعدش اعتراف کند که خیلی حرف زده . و از ما بخواهد این ها را به هیچ کس نگوییم . که منظورش این بود به یکی بگوییم . به کی ؟ نه واقعا توی این دنیا برای کی مهم است که نویسنده بلاگ مورد علاقهء تو با کی دوست شده ؟ 
من کسی را نداشتم و تصمیم گرفتم این ها را با شما در میان بگذارم . چون شما تنها کسانی هستید که من را گوش می کنید و دمتان گرم .

این ها غیر مفید ترین اطلاعات من است . حتی از طلاق هومن سیدی و آزاده صمدی هم بی اهمیت تر است . حتی از به دنیا آمدن دختر مهدی ژولهء بی اهمیت هم بی اهمیت تر است . و من اگر جای شما بودم می نشستم جریان طلاق بهاره رهنما را می خواندم . ساعت یک و چهار دقیقهء نیمه شب است و من  نشسته ام به نوشتن این اراجیف .  

۱۳۹۶ خرداد ۲۶, جمعه


۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

حتی شاید اسم بچه ام را هم می گذاشتم #آتش_به_اختيار !

همراه اول نوشته بود من هشتاد و پنج درصد حجم اینترنت صد و پنجاه مگابایتیم را با احتساب پنجاه درصد تخفیف استفاده از سایت های داخلی مصرف کرده ام و بعد از این که باقیش را هم خوردم خودشان اینترنتم را تمدید می کنند . اما بهتر نیست من با شماره گیری ستاره صد مربع  از اینترنت بهتری استفاده کنم ؟ مثلا آلفا دو ؟ نه !
و این پیام هر سه ساعت یکبار می آمد . چون اخبار تمامی نداشت . و من اگر خبر ها را دنبال نمی کردم چطور می خواستم مملکت را اداره کنم ؟ 
هوا خیلی گرم بود و از سقف حرارت می بارید روی سرم و من جلوی یک پنکه کوچکِ راننده تاکسی ای نشسته بودم و با موبایل توی دستم خیلی نرم می جنگیدم . پنکه می لرزید و جابه جا می شد . سرش را به سمت خودم بر می گرداندم و به مبارزهء نرمم ادامه می دادم . 
شاید باید به همراه اول می گفتم جهنم ، یکی از آن پرسرعت هاش بده ! اما نمی گفتم . همین جوری لاکپشتی و آلفا یکی خبر ها را می خواندم و زیر توییت های شما را لایک می کردم و عکس های اینستاگرام تان را لایک می کردم و برای عکس های بوجی بوجی تان شکلک در می آوردم و با هشتگ  به شایعات دامن می زدم . بعله آقا ! اسید پاشیدند روی شانزده نفر . خودم با این دو تا چشم خودم خواندم . چطوری ؟ حقیقتا چطوری می شود اسید را روی شانزده نفر پاشید . مگر آدم چقدر اسید می تواند حمل کند ؟ برای اسید پاشیدن روی شانزده نفر باید یک دبه اسید برد و خوب تا آن دبه را که از اسید سنگین شده و راحت پاشیده نمی شود بگیری بالا و سعی کنی بپاشی روی مخاطبت ، ازت کلی فاصله گرفته . اما نمی رفتم بخوانم اصل خبر چی بوده . همین جوری می نوشتم و هشتگ می زدم .
چون فارغ از این که معنای ترسناکی داشت کلمهء جالبی بود . حتی فکر کردم اسم نمایشگاهم را بگذارم  . بعد یادم آمد من نمایشگاهی ندارم و خوب این کلمه هم هیچ ربطی به من نداشت . برای همین به شایعه پراکنیم ادامه دادم و به ترس دامن زدم . 
اما انسان های آگاهی من را از جهلم رهانیدند و گفتند جمع کن بابا ! 

باشه من جمع می کنم اما رهبر یک کشوری بیاید بگوید شما ید آن هم نه پس از عرض تسلیت به خانواده های داغدار ؟ درست است ؟ نیست . درست نیست بی تربیت ! 

۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

چگونه از شدت اخبار بکاهیم و به عضله های خود بیفزاییم !

همین جوری که لنگم را هوا کرده بودم و سعی می کردم توی زاویهء نود درجه ، به اندازهء شصت ثانیه آن بالا نگهش دارم و ریمیکس کلد پلی گوش می دادم ، خانومه با مانتو روسری امد و نشست روی دستگاه کناری و به دوستش که روی دستگاه دیگری لنگش را هوا کرده بود و سعی می کرد توی زاویهء نود درجه ، به اندازهء شصت ثانیه پای چپش را توی هوا نگه دارد گفت کودتا شده . الله و اکبر ! کودتا . این را من گفتم . بعد از هشتاد و هشت ، الله و اکبر واکنش من به هر اتفاق عجیبی ست . به هر فتج الفتوحی . اما این فتح ما نبود . گوشیم را در نیاوردم که خودم را بی تفاوت نشان دهم . فقط خیلی سوسکی آهنگ را قطع کردم و به حرف های خانومه که به اندازهء لباس هاش عجیب بود گوش دادم . توی مجلس تیر اندازی شده بود . دویدم پایین تا اخبار کودتا را از توییتر که خیلی موثق و درست است دنبال کنم . اما احمق های توییتری نمی دانستند کودتا شده و راجع به حملات تروریستی نوشته بودند . 
یک کم بعدش من داشتم با آهنگ یکنواختی پاهایم را از پهلو بالا پایین می کردم و داعش داشت مسئولیت حملات را به عهده می گرفت . خانومه نبود تا بزنم توی دهانش . کودتا کجا بود . خدا را شکر داعش حمله کرده و همین . 
بعد پله ها را آمدم بالا و دیدم شهر شبیه همیشه است . نه شاهی رفته و نه شاهی آمده و خبری از کودتا نیست . خبری از داعش هم نیست . یک کم با کشمش های توی کیفم روزه خواری کردم و رفتم آزمایشگاه تا جواب آزمایشم را بگیرم . اولین بار بود که وارد یک جای عمومی می شدم و تلویزیون مهران مدیریِ خیلی خیلی بامزه نشان نمی داد و تماشاچی ها مثل کفتار نمی خندیدند . همهء کارکنان آزمایشگاه با روپوش های سفید و لخ لخ دمپایی های شان جایی حوالی تلویزیون می پلکیدند و زیرنویس شبکهء خبر را می خواندند . نگران نباشید ! کودتا نشده . لطفا جواب آزمایش من را بدهید . دکتر آزمایشگاه همین جوری که یک چشمش به تلویزیون بود و یک چشمش به برگهء آزمایش من بود گفت که گربه دارم ؟ داشتم . برای همین درصد نمی دانم چی لنفم بالاست . نه آقا ما سابقه داریم . پدربزگم بابت بی توجهی دکتر هایی مثل شما که به جای این که چهار چشمی برگهء آزمایش مریض را نگاه کنند ، به شبکهء خبر چشم دوخته بودند از سرطان مرد . از من اصرار و از دکتر انکار . یک کم از آن لامصب دل بکن ! کودتا نشده که . یک مقدار جزئی داعش حمله کرده . همین ! 
گفت بروم دوباره آزمایش بدهم . خیلی حالم گرفته شد . انتظار داشتم دکتر بگوید کولی بازی در نیاورم ، مریض نیستم و تمام . انتظار داشتم بگوید تو می فهمی یا من که دکترم ؟ اما می خواست زودتر دست به سرم کند و به شبکهء خبر عزیزش برگردد . گفته بود با این که همهء گلبول های سفیدم سر جای شان هستند و کم نشده اند و زیاد نشده اند باز هم مشکوک است . خودت مشکوکی ! 
باز پله ها را آمدم بالا و باز جز آفتاب که خیلی گرم بود ، خبری از کودتا و داعش نبود . 
دوباره اجازه می دهم دستم را سوراخ کنند . دوباره توی بوفهء فقط ساندویچ سردِ بیمارستان دی زیر نویس اخبار را می خوانم و دوباره هیچی عوض نشده و جز خانوم بوتاکسی های باشگاه ما مطلقا هیچ کس به کودتا اعتقادی ندارد . ای بابا !
و دوباره بر می گردم به خرداد ِ پرحادثهء گرم تهران ! 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

آن جاش که میان درخت های میرداماد نورانی ست .

شبش که بر می گشتم خانه ، خیابان ها خلوت بود و آدم باورش نمی شد این جا همان خیابانی ست که ترافیکش آدم را کلافه می کند . که از سر تا تهش هی چرت می زنم و تفم می ریزد روی شالم و پول راننده را که می دهم و از ماشین که پیاده می شوم چشم هام پف کرده اند و سردم شده . 
حالا ، ساعت یک ربع به یازده شب ، سر تا تهش را توی دو دقیقه و بیست ثانیه می راندم و پشت چراغ قرمزش هشتاد و سه ثانیه صبر می کردم و خسته ، خیلی خیلی خسته ، یک جوری که از آن خسته تر و له تر نمی شد باشم ، به آهنگ های به غایت بد رادیو آوا گوش می دادم . باورم نمی شد این حجم آهنگ بدی را که تولید شده بود . میلیون ها آهنگ بد . میان آهنگ ها یک مجری که صدای نچسبی هم داشت ، جملات به دردنخوری می گفت . عظمت باید در نگاه تو باشد و فلان . جملاتی از این دست . بی استفاده . مثل توان سه عدد هشت مثلا . به چه کار می آمد ؟ هیچی . این جملات را هم با صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا می شنیدم و می دانستم هیچ به کارم نمی آیند . یعنی منی که این همه کتاب خوانده ام ، اگر اینم که اینم ، این همه چرند ، یعنی تمام آن کتاب ها و جمله ها، هیچ فرقی با لیمیت هایی که تو انتگرال یاد گرفته ام نداشته . این از من . اگر هنوز دارم به خواندنم ادامه می دهم برای این است که جاش باید چی کار کنم ؟ 
و هیچ صدایی به درد آن جملات نمی خورد جز همان صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا . 
و این تصویری بود که سال ها بعد ، از خود این شب هایم به خاطر می آوردم . تمام روز ها را فراموش می کردم ، تمام خستگی ها و تصمیم هایی که من را رسانده بود به خود سال ها بعدم و تنها همین شب ها را به خاطر می آوردم . از کجا مطمئن بودم ؟ 
خاطره خیلی چیز عجیبی ست . مثلا من سال ها عاشق کسی بودم که عکسی ازش ندارم و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آورم .
خوب یادم هست یک زمانی همهء لحظه های با هم بودن مان را به خاطر داشتم . تمام جملاتش را به وضوح . رنگ چشم هایش ، لباس هایی که می پوشید ، همه را به خاطر داشتم و هر خیابانی او را به یادم می آورد و من از دنیا فقط یک روز ، یک نصفه روز می خواستم که بهش فکر نکنم . فقط چند ساعت حضورش دست از سرم بر دارد ! خواهش می کنم ! 
و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آوردم . یعنی وقتی می خواستم فکر کنم چه شکلی بوده باید یک کم تمر کز می کردم . باید اجزای صورتش را جمع می کردم تا شکل می گرفت . کی از خاطرم رفت ؟ کی تمام شد ؟ 

ما خیلی با هم بد بودیم ، خیلی . این چیزی ست که به خاطر می آوردم و اصلا یادم نمی آید چرا عاشقش بودم . چه جوری عاشقش بودم . فقط یک تصویر گنگ و مبهمی از خود آن سال هایم به خاطر می آورم که خیلی خسته و تنها و طرد شده دارم خیابان ها را راه می روم . آره ! تنها چیزی که به یاد دارم این است که خیلی راه می رفتم . خیلی . ولی به چی فکر می کردم ؟ هیچ یادم نیست . 

۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه



۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

اصلا زندگی از اول تا آخرش رقت انگیز است . حتی وقتی انگار نیست .

فیلمش را که دیدم گفتم این جا جهنمه . واقعا و از ته دل گفتم . هیچ کلمهء کوفتی دیگری غیر از این به ذهنم نمی رسید . جهنم اگر این شکلی نیست ، این صورت های معصوم در حال جان دادن ، این آبی که این جور با فشار می پاشد روی پیکر های در حال مرگ ، پس چه شکلی ست ؟ 
چیزی که دلم می خواست این بود که قرار بود بروم دانشگاه ، توی سرمای اول صبحِ اولین روزهای بهار کسانی را ببینم که این فیلم ها قلب شان را جریحه دار کرده ، که عصبانی اند . یعنی کار بشار اسد است ؟ الان چه وقتش بود ؟ کار مخالفان اسد است ؟ که چهرهء اسد را خدشه دار کنند ؟ خدشه دار نیست به اندازهء کافی ؟ به چه قیمتی ؟ 
اما قرار نیست بروم دانشگاه . قرار است بروم سر کار و به مشتری هایی که قلب شان جریحه دار نیست ، منو بدهم . 
حقیقتا احساس خرفت بودن و بی سوادی می کنم . 
یک شب توی یکی از مهمانی هایی که رفته بودم ، آن جاش که مهمانی آرام می شود و یکی سازش را در می آورد که دلنگ دولونگ کند یا هر کس که هنرنمایی بلد است هنرش را رو می کند ، صاحبخانه تصمیم گرفت فیلم های سفرش را نشان بدهد . وسط یکی از فیلم ها چند تا از زنان محلی را نشان داد و با خنده گفت انقدر گرسنه بودند که بیسکوییت گرجی هایی را که بهشان داده بودند را بلعیده اند . مسخره نمی کرد . صرفا این جمله را شبیه باقی جمله هایش گفته بود . با همان خندهء هنوز یک کم مست . اما چطور نمی فهمید این جمله خیلی خیلی غم انگیز است ؟ این که ما نشسته ایم این جا و هنوز یک کم مست ، تصاویر روی دیوار را می بینیم که توش سه تا آدم خیلی گرسنه اند ، خیلی خیلی غم انگیز است . 
نخواستم باقیش را ببینم . آمدم پایین و یک کم گریه هم کردم . لابد . چون کسی نبود و می شد یک کم تنها بود . این چیزی ست که یادم مانده . نغمه آمد پایین و پرسید چی شده . چی باید می گفتم ؟ که دلم برای آن زن ها سوخته بود ؟ وقتی دلسوزی من برای ان ها همان قدر رقت انگیز بود که جمله هایی که کاوه بعد از دیدن آن سه تا زنِ توی فیلم گفته بود . گفتم جای من این جا نیست . بین این آدما ! وقتی گفتم فهمیدم مرگم همین بوده . 
شب ترش وقتی شریعتی را می آمدم بالا و سعی می کردم سرعتم بیشتر از حد مجاز نباشد ، فکر می کردم پس جای من کجاست ؟ 

حالا ، صبح چهارشنبهء شانزدهم فروردین که باید دنیا به آخر می رسید و نرسیده بود ، فهمیدم تنها جایی که دلم می خواست باشم ، اتوبوبس دانشگاه بود . جایی که بشود این غم و حقارتِ هیچ کاری از دستم بر نمی آید را با کسی شریک شوم . 

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه



۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه


۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

ای غزالی که نمی شناسمت .

گفت یک دوست مشترک هم داریم . غزال . گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ تعریف دیگری از غزال نداشتم . کم هم دیگر را دیده بودیم و کم با هم صحبت کرده بودیم . اما قشنگ بود و توی همان کم هم قشنگیش به چشم می آمد . شبیه آدری هپبورن بود . اغراق نمی کنم . شبیهش بود و این شباهت بر کسی پوشیده نبود . البته حالا که این همه به وضوح نوشته ام اگر ببینیدش می گویید وا ! این که شبیش نیست . اگر نمی نوشتم خودتان می فهمیدید و به یکی دیگر می گفتید و آن یکی دیگر می گفت وا این که شبیش نیست . آن یکی دیگر باید خودش می فهمید و به یکی دیگر می گفت و الی آخر . بعله هر کس باید خودش بفهمد . 
مهربان بود . اما این چیزی نبود که با کم دیدنش و کم شناختنش فهمیده باشم . این را از ظاهرش می گویم . قیافه اش قشنگ ِ بدجنسی نبود . قشنگ مهربانی بود . چون قشنگ بود می گویم مهربان بود ؟ یعنی اگر زشت بود این را نمی گفتم ؟ یعنی بیچاره زشت ها ؟ 
آره خوب ! بیچاره زشت ها اما قضاوتم ربطی به قشنگی یا زشتی غزال نداشت . بعضی ها لبخند مهربانی دارند و غزال از آن دسته آدم ها بود . تصور این که دارد بد اخلاقی می کند برایم سخت است . تصور این که نمی گذارد کسی از رژ لبش استفاده کند . یا دامنش را بپوشد. یا هر چی . 
گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ گفت آره . بعد دیگر نمی دانستم باید چه بگویم . لابد گفته ام چه خوب . یا هر چی . دعوت شان کردم به نشستن و رفتم لبخند به لب ایستادم جلوی کانتر .
این تمام معاشرت من با آدم های آشنایی ست که به کافه سر می زنند . بعدش آن ها با هم معاشرت می کنند و قهوه می نوشند و من به این فکر می کنم که دوست داشتم آن قدر زیبا بودم که اگر کسی هیچ من را نمی شناخت همین جوری درباره ام می پرسید ؟ همان که خیلی قشنگ است ؟ 
آره . دوست داشتم یک کم از معمولی ِ بیمزه ای که هستم فراتر بودم . جالب تر بودم . بامزه تر بودم . قشنگ تر بودم . با هوش تر . نه خیلی . همان قدر که به چشم بیایم . 
شاید هم خیلی . چون یک کم به چشم نمی آید . همه یک کم قشنگند به هر حال . جز زشت ها . 

بعد مهدی از آن دور برایم ادا در آورد و من الکی خندیدم . چون نمی فهمیدم دارد چه ادایی در می آورد . عینک نزده بودم و هیچ وقت هم نمی خواستم بزنم . دوست نداشتم کسی فقط من را این جوری بشناسد . همون عینکیه ؟ پووف . نه همون هیچیه ! 

۱۳۹۶ فروردین ۱۱, جمعه

آه درختان سر بریدهء خیابان ولیعصر !

بهش گفتم که دارم اپلای می کنم که بروم . گفت چرا ؟ گفتم خسته شدم و حقیقتا خسته بودم . از کار نه . من آدم نق نقویی نیستم . کار زیاد خسته ام نمی کند . بی پولی خسته ام نمی کند . حتی درخت های سر بریده خیابان ولیعصر ! اما انتخابات ریاست جمهوری ، خواهش می کنم رای بدهید در حالیکه چی از این واضح تر که باید رای داد ؟ خسته ام می کرد . 
و تا انتخابات چیزی نمانده بود . دلم می خواست زمان انتخابات جایی کیلومتر ها دورتر از خیابان بلند ولیعصر باشم . بعدش چی ؟ بعدش کجا ؟ حتی هنوز نمی دانستم قرار است چی کاره بشوم وکجا زندگی کنم و مگر نه این که آدم ها توی سی و یک سالگی دیگر زن دارند و بچه دارند و پول دارند و سفرهای نوروزی می روند ارمنستان کنسرت ابی ؟ پس زن و بچه و اداره و ابی ِ من کجای این دنیا بودند ؟ 
گفت مگر دنبال می کنی ؟ چی را دنبال می کنم ؟ مگر گیمز آو ترون بود که دنبالش کنم  یا نکنم ؟ این که کی رییس جمهور آدم می شود چیزی بود که باید دنبال می کردم یا نمی کردم ؟ 
این پسره یک روزی کراش من بود ، اما تا بیایم عاشقش شوم با دوست پسر سابقم دوست شده بودم و نشده بود خیلی بهش بپردازم و بفهمم این همه احمق است . چون درگیر حماقت های بی انتهای یکی دیگر شده بودم . 
حالا هم ساعت یازده بود و من تنها چیزی که دلم می خواست این بود که حالا که زن و بچه و اداره و ابی ندارم ، راننده داشتم تا من را می رساند خانه . اما نداشتم . یک پراید مشکی ِ خستهء کثیف داشتم که توی پارکینگ بود و یک جوری بود که انگار چند ماه است همان جا پارک شده و قسمتی از پارکینگ شمارهء سی و هشت طبقهء چهار است . باید خودم تا خانه می بردمش . 
در جواب سوالش چی گفتم ؟ یادم نیست . 

۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

و آن یکی گربهء غیر شلم و حسن یوسف پلاسیده ام و خود ِ نپلاسیده ام .

دراز کشیده ام روی تخت و چشم هایم را بسته ام و خواب نیستم ، اما یک جورِ کرختی ام که نمی توانم تکان بخورم . تلفنم زنگ می زند اما نمی روم سمتش . چه کسی با من کار دارد ؟ لیست آخرین تماس هایم را اگر نگاه کنم چیزی شبیه این خواهد بود : مامان ، مامان ، بابا ، مامان ، کسری ، بابا ، کسری . 
تکلیف مامان و بابای آدم که معلوم است . هیچ وقت دست از سر آدم بر نمی دارند .
کسری برای این که بگوید می توانم چهار شنبه به جای راحیل بروم سر کار چون راحیل پریود است ؟ خوب باشد . من پریود نمی شوم ؟ اما آیا من برای پریدوم مرخصی می گیرم ؟ آدم هایی که برای پریود شان مرخصی می گیرند یک مرگیشان هست . راحیل هم یک مرگیش هست . من می دانم . اما به من چه ؟ آدم بهتر است به جای این که بگوید پریود است و سرش درد می کند و حالش خوب نیست و آخ و اوخ ، مشکلاتش را با کلمه حل کند . اما راحیل از آن دسته از آدم های لوس است که به اخم و تخم متوسل می شوند تا آدم ها حدس بزنند چه مرگشان شده و زودتر مرگشان را برطرف کنند . چون آدم ها بی کارند و کار مهم تری ندارند غیر از این که بنشینند و حدس بزنند راحیل چرا این همه پریود و بد اخلاق است ؟
توی تلگرام هم اگر عضو چند تا گروه خانوادگی و فلان نبودم کسی کاری با من نداشت . 
گاهی یاسمن حالم را می پرسد . یاسمن نا امیدکننده ترین است . اگر می خواهید از ایران بروید ، به هر دلیلی که به خودتان مربوط است و نه دیگران با یاسمن دوست نشوید . من از وقتی یاسمن را می شناسم می خواسته از ایران برود . اگر پیاده رفته بود الان وسط آلمان بود . حتی دورتر . پیش خرس های قطبی . کدام دور تر است ؟ پیش سرخپوست ها . می خواهم مزاح کنم . بس که آدم مزاحویی هستم . بهر حال هر جایی غیر از اول پاسداران . خوبی ؟ خوبم . رفتی ؟ نه هنوز . ها ها . 
مکالمهء من و یاسمن به همین چند تا جمله محدود می شود . حالا شاید مثلا می گوییم دلم برایت تنگ شده که نشده . یا قبل از رفتنت ببینمت که نخواهیم دید .
عضو یک گروه موسیقی هم هستم که هر شب یک آهنگ کلاسیک می گذارد و من یک روزی قرار است خیلی با شعور و ثروتمند شوم و دراز بکشم توی وان پر از کف و شمع روشن کنم و شراب بنوشم و آهنگ کلاسیک گوش کنم ، چون این تنها چیزی خواهد بود که حالم را جا خواهد آورد . اما چون فعلا پولی ندارم و وقتی می روم خانه و لب تاپم را باز می کنم و پیام های تلگرامم را می بینم خیلی خسته ام و حوصله ندارم ، آهنگ هایش را گوش نمی دهم . 

منتظر پیام مهم تری هستم ؟ نه . لب تاپم را می بندم و می خزم زیر لحاف . با کتابم و گربهء شَلَم و زندگی کوچکم . 

۱۳۹۶ فروردین ۵, شنبه

شما می دانستید که تنها با پرداخت هفده ملیون تومان می توانید به درصد کم چشم های آبی های دنیا بپیوندید ؟

مامان پرسید می دانستم که فقط چند درصد مردم دنیا چشم های رنگی دارند ؟ جای چند عدد گفت . یک عددی که یادم نیست . از آن اطلاعات تلگرامی بود . اطلاعات بی اهمیت . که باید در جواب گفت چه جالب ! چرا جالب ؟ 
هر چند برای این که نوشته ام درست باشد گوگل کردم « چند در صد مردم درنیا چشم های رنگی دارند ؟ » و سیصد و چهل و نه هزار جواب دریافت کردم . انتظار ندارید که سیصد و چهل و نه هزار جواب را بخوانم تا اطلاعات بی اهمیتی از این دست را بدست بیاورم ؟ 
به هر حال نمی توانستم بپذیرم درصد چشم رنگی های دنیا خیلی کم باشد و از قضا من تعدادی از این درصد خیلی کم را که توی پهنهء به این گستردگی زمین پخش و پلا هستند را بشناسم . اگر انقدر کمند من توی تمام زندگیم باید تنها افتخار آشنایی با یکی یا اگر خیلی خوش شانس و اهل سفر باشم دو تای شان را داشته باشم . اما مثلا سبا که با سین است و اسمش را از روی ملکه سبا برداشته اند چشم های عسلی قشنگی دارد که آدم از نگاه کردن بهشان لذت می برد . یا صبا که با صاد است و باد صباست چشم های یشمی دارد و من اگر قرار بود سبا باشم ترجیح می دادم ملکه باشم نه باد و با سین نوشته شوم . آیا سبا ها فارغ از این که با کدام س نوشته شوند ، چشم های رنگی دارند ؟ شاید .  
نغمه چشم های عسلی دارد . رنگ چشم ها و موهای نغمه شبیه ِ شبیه چشم ها و موهای سباست و اگر چیزی قرار است جالب باشد این است نه درصد چشم رنگی های دنیا . هر چند این هم جالب نیست . 

حقیقتا هیچ اطلاعات جالب قابل عرضی ندارم و بهتر است وقت تان را بیشتر از این نگیرم . شب بخیر . 

۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

برای من این ۳۲۰۰ تا کاراکتر سخت ترین و مهم ترین ۳۲۰۰ تا کاراکتر دنیا بود .

کاوه اولش که متنم را خواند ، شروع کرد به درست کردن ویرگول ها ، نیم فاصله ها ، نقطه گذاری ها . این اشتباهات باعث می شد نتواند بخواند . بعضی ها این شکلی اند . برخورد من با غلط املایی این شکلی ست . ربطی به این ندارد که خودم خالی از غلط املایی باشم . اما اگر توی نوشته ای غلط املایی ببینم باید اصلاحش کنم . مسیج می دهم ، ای میل می زنم ، کامنت می گذارم ، می آیم دم در خانه تان . 
هر کس هم غلط های املاییم را بگیرد من را بندهء خودش کرده . هر چند کلن هر کس هر چیزی بیاموزد . اما غلط املایی بیشتر . 
بعد که نوشته ام را از این غلط های دستوری خالی کرد و خیالش راحت شد دوباره خواند . روز شلوغی بود . آدم ها می نشستند و تند تند غذای شان را می خوردند و می رفتند تا صندلی را برای گرسنگان دیگری خالی کنند . برخوردشان با کافه مثل موبیدیک بود . انگار کارمندها آمده اند ناهار بخورند و دو نشده برگردند سر بدبختی و کارمندی شان . 
من اما نشسته بودم و خواندن کاوه را نگاه می کردم . سی و پنج ساعت بیشتر فرصت نداشتم تا خودم را توی ده تا کار و ۳۲۰۰ کاراکتر تعریف کنم . تا بفهمانم من لیاقت دارم یکی از آن بیست نفری باشم که دو سال از زندگیم را توی دانشگاه کوفتی شان بگذرانم . و ۳۲۰۰ کلمه خیلی کم بود . برای من که شهوت کلام . برای من که زبانم این همه الکن . یک جمله را باید توی پنج تا جمله بگویم تا منظورم را بفهمانم . من من می کنم ، کلافه می کنم ، لوس و بیمزه ام . پراکنده ام . سر و ته ندارم . وسط یک داستانی را شروع می کنم به تعریف کردن . نرسیده به آخرش باز می مانم از گفتن . چرا خوب ؟ یادم نمی آید . حوصله ندارم . سعی کنید خودتان حدس بزنید ، خودتان بسازید . اصلا نصفش را از خودم ساخته ام . که جالبتر به نظر بیایم . 

حالا فقط به اندازه دو تا پاراگراف نه خیلی گنده باید بگویم من کی ام و دارم چه غلطی می کنم ؟ والا اگر خودم هم بدانم . 

۱۳۹۶ فروردین ۱, سه‌شنبه

سال بدون بی بی سی و بدون رامبد جوانی را برای تان آرزو می کنم .

همین جوریش هیچ برنامه ای بی معناتر از نوبت شما نبود . انگار نشسته باشی توی تاکسی ، گیر کرده باشی توی ترافیک غروب میرداماد و به تحلیل های بی اساس و اطلاعات تلگرامی بغل دستیت گوش بدهی . باشه خانوم ! اگر احمدی نژاد آمد شما بهش رای بده و دست از سر من بردار !
مریم زهدی خیلی جدی داشت از مردم می خواست تماس بگیرند و بگویند برنامه شان برای سال تازه چی هست ؟ واقعا ؟ این که علی از تهران می خواهد چه غلطی توی سال جدید بکند چه اهمیتی دارد ؟ این که محمد از سیدنی انتظار دارد سال نود و شش برای خودش و خانواده اش چه سالی باشد چه مهم است خانوم زهدی ؟ 
توی مغز گردانندگان بی بی سی پهن ریخته بودند . 
مریم زهدی با مش های سوزنی ش داشت موضوع برنامهء امروز نوبت شما را می گفت و من فکر می کردم کدام آرایشگاه لندن موهای مجری های بی بی سی را رنگ می کند ؟ حتی آرایشگر من هم که اصرار داشت چند تا مش استخوانی لا به لای موهای فندقیم برایم در بیاورد می گفت مش سوزنی از مد افتاده و مش های کلفت برایم در می آورد و از او اصرار و از من انکار . 
نمی شد با قطعیت بگویم نه و تمام . موهای بی نوام زیر دستش بود و باید می گفتم یک کم فکر کنم شاید آره ، شاید نه . بگذارید دم عید بیایم . چشم الان وقت می گیرم . مریم جون یک وقت مش و فلان بهم می دهید ؟ 
اگر انکار هم نمی کردم وضع ریخت و قیافه ام از حالای مریم زهدی که توی لندن زندگی می کرد بهتر بود . 
وقتش نشده بود که یکی یک فکری به حال رنگ موهای مجری های بی بی سی می کرد ؟ یعنی به هر حال دیگر نمی شد کاری به کار لیلا فروهر داشت و سنی ازش گذشته بود و دیگر خیلی ها لیلا فروهر را با آن مدل مو و لباس های برقی برقیش پذیرفته بودند و هر چند هنوز از خودم می پرسیدم این بنده خدا لباس هاش را از کجای خارج می خرد ؟ اما جور دیگری نمی شد تصورش کرد . اما مجری های بی بی سی نباید یک فرقی با لیلا فروهر می کردند ؟ 
البته که نه ! چرا باید فرق می کردند وقتی سوال شان از بیننده ها این بود که برای سال جدید شان چه برنامه ای دارند ! و ما هفتاد میلیون آدم باید به درس هایی که ساناز از ونکوور از شکست های سال نود و پنجش گرفته بود گوش می دادیم . 
و این جوری سال نود و شش خود را شروع می کردیم . ممنونم ساناز . 

Stuart Franklin

و سال نو مبارک 

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

من شبش که می امدم بالا زمین خیسِ باران غروب بود .

زنه داشت تند تند حرف می زد . غر می زد . صدایش را نمی شنیدم . صدای جان تش را می شنیدم که sway را می خواند و تناسبی به غر های ملال آور زنه نداشت . عصبانی بود ، خسته بود ، نا امید بود . رسیده بود به ته رابطه اما قرار نبود بیاید بیرون . قرار بود جایی همان ته بماند و بماند و هی این پایان را کش بدهد . 
مرده لال . هیچی نمی گفت . خیره شده بود به زمین و از دور فکر می کردی بیچاره ! اما بیچاره نداشت . از این ازگل ها بود که یک گهی خورده بود یا یک گهی را که باید می خورد نخورده بود . خودش می دانست و باکیش نبود . می دانست کاری از دست زنه بر نمی آید . تنها غصه اش این بود که نمی تواند غذایش را به راحتی و بدون نق نق کوفت کند . 
زنه آیس لاته سفارش داده بود . همین جوری ، محض این که من ایستاده بودم بالای سرش و باید یک چیزی سفارش می داد و اولین کلماتی را که دید به زبان آورد . مرده اما مفصل ، پاستای گوشت و نوشابه و چون ببخشید ما نوشیدنی کارخانه ای نداریم ، موهیتو . 
زنه لب به آیس لاته اش نزد . با نی اش بازی می کرد و مرده تا ته ِ بشقابش را خورد . 
من هر از گاهی نگاه شان می کردم چون این شغلم بود و کافه خلوت بود و ناگزیر بودم از بر انداز کردن شان . 

این تمام چیزی بود که می توانستم ببینم و بگذارید کمی از ان بالا برای تان بگویم . صبح ، حوالی ساعت ده بادِ خوبی آسمان تهران را تمیز کرده بود و دماوند می درخشید . بعد نزدیکی های ظهر ابر شده بود و حالا باران می بارید . آدم ها بی هدف توی خیابان های نزدیک عید راه می رفتند و قیمت اجناس را می پرسیدند بی ان که قصد خریدشان را داشته باشند . یک کم خنزر پنزر می خریدند که اگر یک وقت دیگری از سال بود نمی خریدند . صرفا چون عید بود و حالا چه عیبی داشت آدم این گلدان های سفالیِ آبی را هم داشته باشد ؟ هووم ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

و بشر چقدر باید بدبخت باشد که هیلاری بشود معجزه اش ؟

بابا پرسید کسی زنگ نزد . گفتم نه . منتظر باقیش نماندم . باقیش شوخی بیمزه ای بود که بابا تمام این سال ها می کرد . قرار بود اوباما بهم زنگ بزنه . اوباما چند سال رییس جمهور بود ؟ هشت سال ؟ عین این هشت سال بابا این شوخی را کرده بود . از کی ؟ از همان روزی که سوگند ریاست جمهوری خورده بود . با این همه سه تا یکی می شد که به شوخیش بخندم . با این که از فرط تکرار جدی شده بود . مثل همان سوالش . کسی زنگ نزد ؟ حتی جواب این سوال هم همیشه یک چیز بود . نه ! بعد از این که همهء اعضای خانواده موبایل دارند کسی با تلفن خانه تماس نمی گیرد . اگر هم بگیرد معمولا کسی جواب نمی دهد . نه کسی زنگ نزده بود . اوباما هم زنگ نزده بود . ها ها ! 
اما بابا دیگر نمی پرسید . چون دیگر اوباما رییس جمهور نبود . ترامپ هم اسمی نبود که آدم دلش بخواهد باهاش شوخی کند . اسمی بود که بر زبان نمی آمد . 
شبی که رای اورد من خوابیدم . زود خوابیدم . هنوز قرار بود هیلاری رییس جمهور شود . هیلاری بهتر از ترامپ است ؟ چه مهم است وقتی دیگر محلی از اعراب ندارد ؟
نامی مرده بود . مردنش تازه بود . مثل حالا . مثل قبلن . من روی تخت نامی می خوابیدم که خیلی خوش می گذشت . بیدار که می شدم عکس خواهره را می دیدم . عکس مامان را ، عکس تمام خاله ها . من صبح ها همان چیز هایی را می دیدم که نامی می دید . عکس هایی که با دقت روی کتابخانه اش چیده بود . کتابخانه ای که خالی از عکس من بود . چون من همیشه قرار بود یک عکس خوب بهش بدهم . پس کی ؟ 

از روی تخت نامی آمدم روی کاناپه . لب تاپم را باز کردم و دیدم دیگر هیلاری رییس جمهور نیست . هر چند رای چند تا ایالت باقی مانده بود اما خوب کو معجزه ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

سرم را گذاشتم روی خیسی بالش و نور تابید روی گردنم . فعلا این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد .

سرم را گذاشته بودم روی لحاف و پاهام روی بالش بود و داشت بالش را خیس می کرد . چون از حمام آمده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت و تنم توی حوله بود و نور آفتاب را می دیدم که یک خط باریک بود روی لباسهایم ، روی تشک ، روی آستین حوله و سعاد مسی می خواند و می نمی فهمیدم چی می گوید چون عربی یاد نگرفته بودم و بیروت نرفته بودم و نود و پنج داشت تمام می شد و می شد حالا ، همین حالا پایان نود و چهار باشد . من دراز کشیده باشم و نور خط شده باشد روی آستینم و من سعاد مسی نفهمم و بیروت را ندیده باشم . حتی پایان نود و سه . توی تمام این سال ها هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز عوض نشده بود . شاهی نرفته بود . شاهی نیامده بود . 

صداهای دیگری هم بود . صدای کلاغِ توی حیاط . صدای سیفون توالت که اگر چشم هام را می بستم و فکر می کردم شب ِ انزلی ام و روی نیمکت پارک نشسته ام انگار جیر جیرک . اما من چشم هام باز بود . هوشیار بودم و این صدا هیچی نبود جز صدای سیفون توالت فرنگی . نور را روی آستینم می فهمیدم و دلم می خواست اسفند نود و شش را یک جور دیگر . 

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

هوممم . هیچی . به دل نگیر یاسمن . خوب ؟

من هیچ وقت موهایم را قرمز نکردم . نخواهم کرد . آدم های مو قرمز را هم خوشم نمی آید . خاله ام موهایش قرمز است و شامل این جمله نمی شود . اما این باعث نمی شود این جمله را این جوری بگویم که با این که موهایش را قرمز کرده خیلی بهش می آید و فلان . نه . خیلی هم بهش نمی آید . خیلی هم بی سلیقه گی . اما خاله ام است و خاله اش را آدم هر جوری خوشش می آید . 
حتی اگر شما که داری این ها را می خوانی موهایت را قرمز کرده باشی خیلی بی سلیقه ای . این از من . خوب یک کم نگران شدم . من یادم نمی آید موهای یاسمن آخرین باری که دیدمش چه رنگی بوده . یعنی یادم هست سالاد سفارش داد . روی میز شمارهء یک نشست . بعدش چای نوشید . و جزئیات بی اهمیتی از این دست . اما یادم نیست رنگ موهایش چه رنگی بود . و اکر یاسمن رنگ موهایش قرمز باشد و این سطور را بخواند و به دل بگیرد چی ؟ 
مثلا مهم است که تو فکر کنی موهای من از فرط شانه نکردن و آرایشگاه نرفتن و شلختگی ، این همه مضحک شده ؟ هر چند همیشه هدفم توی زندگی این بوده که داف باشم و تو دل برو باشم . اما نشد . شما هم به قرمز بودگیت ادامه بده . 

به تو چه ؟ این چیزی ست که باید در جوابم بگویی و هر جور که هستی را ادامه دهی . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

مثلا همین حالا داشت آی فیلم در پناه تو نشان می داد . حیف .

چیزی که حقیقتا دلم می خواست این بود که بروم آشپزخانه و کنسرو ذرت را باز کنم و بریزم توی بخار پز و همین جوری که ذرت داشت آرام بخار پزیده می شد ، به گرجستان فکر کنم و به لباس هایی که خواهم پوشید ، شب هایی که خواهم رقصید ، شراب هایی که خواهم نوشید ، کتاب هایی که اول صبح پیش از بیدار شدن شهر خواهم خواند . مثلا . هر چی . 
من وقت سفر بی خواب می شوم . شب ها دیر می خوابم . بعد از آخرین نفر که به خواب برود . صبح ها زود بیدار می شوم . پیش از آن اولین نفر که بیدار شود . هیجان زده ام و هی خیابان ها را بالا و پایین می کنم تا صبح از راه برسد . 
چیزی که دلم می خواست این بود که سس و آبلیمو را بریزم روی ذرت های بخار پزیده و یک سریال سبک نگاه کنم تا بی ان که مهم باشد دارد چه اتفاقی می افتد و همین جوری که صدای خندهء مثل کفتار بیننده ها به گوش می رسد خیالم را ادامه بدهم تا آن جا که کلن بروم و بشوم قسمتی از آن شهرهای زیبا و زندگی های آرام ِ بدون انتخابات پیش رو ، زندگیِ  به تخمم . 
اما مامان داشت گریه می کرد و من معذب بودم بروم توی آشپزخانه . معذب بودم بروم بگوید گریه نکند . چرا نکند ؟ 
 صدای فین فینش را از پشت در بسته می شنیدم و نامی مرده بود و اهواز داشت خاک بالا می آورد و من روی مبل کتاب می خواندم و پاهام را می فشردم به مبل که کمی از قدِ پاهای من کوچکتر بود . نه خیلی . آن قدر که تکلیفم را نمی دانستم . می شد پاهایم را دراز کنم و به این فکر کنم دلم ذرت می خواهد . اما نه کاملا . یک قسمتی از پام ، آن تهش جا نداشت . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

حتی برای پایان

بابا گفت تو چرا انقدر امروز ساکتی . سه بار گفت ، چهار بار گفت . با صدای یکنواخت . منتظر بودم گربه به حرف بیاید و جوابش را بدهد . که مثلا امروز حوصله ندارد . اعصاب ندارد . هر چی . انقدر که بابا جدی و منطقی داشت می پرسید . بعد ادامه داد . بقیه اش را به مامان گفت . این که رفته خرید و چیزی که می خواسته را پیدا نکرده . با همان لحن . نه انگار مخاطبش عوض شده بود . موقع حرف زدن با گربه صداش را موش موشی نمی کرد . 
من نشسته بودم توی اتاق ، زیر پنجره . آسمان داشت کم کم ابر می شد و صدای مبهم مامان و بابا را از پشت در بسته می شنیدم و فکر می کردم باید هفتهء دیگر دوباره بروم کونگ فو . وقتی خواهره امد ایران کونگ فو رفتنم را قطع کردم . اپیلاسیون رفتنم را هم قطع کردم . دیگر نرفتم زبان بخوانم و یک ماه بودنش را به غایت لش کردم که خیلی خوب و آرام و قشنگ بود و این لش بودگی با من ماند تا صبح چهارشنبهء بیست و هفت بهمن که فکر کردم خوب چی ؟ تا کی ؟ حالا لش کردنم با یک عذاب وجدانی همراه بود که از لذتش می کاست . آدم باید بی دغدغه لش کند . لش کردن با دغدغه سرطان می آورد . 
و فقط این نبود . دویدن تنها چیزی بود که آدم را از لش کردگی و از عذاب وجدان و از مرگ لوسی و مرگ نامی و پلاسکو و ترامپ و حصر می رهاند . 
بر خلاف تصورم کونگ فو تشکیل نمی شد از یک سری حرکات آرام و زیبا و متفکر و استاد چانگ چی و فلان . بلکه ما قبل از شروعِ یک سری حرکات آرام و زیبا و چانگ چی باید چهل دقیقه می دویدیم و صد تا دراز نشست می رفتیم و صد تا پاهای مان را می بردیم هوا و می آوردیم پایین و از عدد چهل و هشت انگار یک وزنه به پایت بسته اند از زور سختی و سنگینی ، سعی می کردیم دور از نگاه مربی دو تا یکی پای مان را ببریم بالا ، اما همه جا آینه بود و چوب مربی پای مان را می برد بالا . بعد که از بوی عرق داشتیم خفه می شدیم و از گرفتگی عضلات پا داشتیم می مردیم چند تا حرکت آرام و زیبا و متفکری انجام می دادیم و با بوی گند می رفتیم سر کار و چی میل دارید و باقی داستان . 

دویدن و عرق ریختن و گرفتگی عضلات پا . این چیزی بود که برای شروع بهش نیاز داشتم . 

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه


بیست و پنج بهمن هشتاد و نه ، ساعت های اولیه حصر ، ون سفیدی ورودی اختر را می بندد .

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

آهای محمد مختاری ، ساکن نارمک !

می روم صفحهء فیسبوک محمد مختاری که می دانم شهید شده . خوب چرا ؟ همیشه از هر چیزی که من را یاد اتفاق های بد بیندازد فرار می کنم . فکر می کنم لوسی جایی توی کوچه های کرشت دارد بازی می کند . فکر می کنم نامی دارد تلویزیون تماشا می کند . پلاسکو فرونریخته ، پابرجاست ، شاهی نرفته ، شاهی نیامده . 
و ما یک خط بزرگِ بی انتهاییم و آزادی از این جا که ایستاده ایم پیداست و هیچ کس داد نمی زند « ندا نترس ! ندا بمون ! » 
باید صفحهء محمد مختاری را ببندم . با این همه یک کم بالا پایینش می کنم . خیلی غریب است که محمد مختاری توی این صفحه این همه زنده ست و طرفدار بارسلوناست .   
محمد مختاری ، با صد و پنجاه و پنج تا دوست ، که عکس پروفایلش را به بیست و پنج بهمن ، همه با هم تغییر داده . که نوشته : بر اساس اصل بیست و هفت قانون اساسی برای راهپیمایی نیازی به مجوز نیست . کدام قانون وقتی تو ، توی بیست و یک ساله ، بیست و پنج بهمن با رویای خیابان های مصر ، از خانه رفتی و دیگر بر نگشتی ؟ 
یک جایی ولنتاین را تبریک گفته . توی یکی از عکس هایش کوچک است و لخت ایستاده کنار ساحل « این منم » 
یک جاییش نوشته : خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در زلت خسته ام ! و اگر زنده بود برایش می نوشتم ذلت نه زلت ! اما نیست . ایستاده مرده . با زلت یا ذلت یا هر چی نزیسته . 

مثل نامی که مرده ، مثل لوسی که مرده ، پلاسکو که فروریخته ، ندا که ترسیده . 

۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

« از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید ، زیرا امید بذر هویت ماست ؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است ، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد ، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند . »
میر حسین موسوی 

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه


Max Pinckers