۱۳۹۶ خرداد ۲۶, جمعه


۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

حتی شاید اسم بچه ام را هم می گذاشتم #آتش_به_اختيار !

همراه اول نوشته بود من هشتاد و پنج درصد حجم اینترنت صد و پنجاه مگابایتیم را با احتساب پنجاه درصد تخفیف استفاده از سایت های داخلی مصرف کرده ام و بعد از این که باقیش را هم خوردم خودشان اینترنتم را تمدید می کنند . اما بهتر نیست من با شماره گیری ستاره صد مربع  از اینترنت بهتری استفاده کنم ؟ مثلا آلفا دو ؟ نه !
و این پیام هر سه ساعت یکبار می آمد . چون اخبار تمامی نداشت . و من اگر خبر ها را دنبال نمی کردم چطور می خواستم مملکت را اداره کنم ؟ 
هوا خیلی گرم بود و از سقف حرارت می بارید روی سرم و من جلوی یک پنکه کوچکِ راننده تاکسی ای نشسته بودم و با موبایل توی دستم خیلی نرم می جنگیدم . پنکه می لرزید و جابه جا می شد . سرش را به سمت خودم بر می گرداندم و به مبارزهء نرمم ادامه می دادم . 
شاید باید به همراه اول می گفتم جهنم ، یکی از آن پرسرعت هاش بده ! اما نمی گفتم . همین جوری لاکپشتی و آلفا یکی خبر ها را می خواندم و زیر توییت های شما را لایک می کردم و عکس های اینستاگرام تان را لایک می کردم و برای عکس های بوجی بوجی تان شکلک در می آوردم و با هشتگ  به شایعات دامن می زدم . بعله آقا ! اسید پاشیدند روی شانزده نفر . خودم با این دو تا چشم خودم خواندم . چطوری ؟ حقیقتا چطوری می شود اسید را روی شانزده نفر پاشید . مگر آدم چقدر اسید می تواند حمل کند ؟ برای اسید پاشیدن روی شانزده نفر باید یک دبه اسید برد و خوب تا آن دبه را که از اسید سنگین شده و راحت پاشیده نمی شود بگیری بالا و سعی کنی بپاشی روی مخاطبت ، ازت کلی فاصله گرفته . اما نمی رفتم بخوانم اصل خبر چی بوده . همین جوری می نوشتم و هشتگ می زدم .
چون فارغ از این که معنای ترسناکی داشت کلمهء جالبی بود . حتی فکر کردم اسم نمایشگاهم را بگذارم  . بعد یادم آمد من نمایشگاهی ندارم و خوب این کلمه هم هیچ ربطی به من نداشت . برای همین به شایعه پراکنیم ادامه دادم و به ترس دامن زدم . 
اما انسان های آگاهی من را از جهلم رهانیدند و گفتند جمع کن بابا ! 

باشه من جمع می کنم اما رهبر یک کشوری بیاید بگوید شما ید آن هم نه پس از عرض تسلیت به خانواده های داغدار ؟ درست است ؟ نیست . درست نیست بی تربیت ! 

۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

چگونه از شدت اخبار بکاهیم و به عضله های خود بیفزاییم !

همین جوری که لنگم را هوا کرده بودم و سعی می کردم توی زاویهء نود درجه ، به اندازهء شصت ثانیه آن بالا نگهش دارم و ریمیکس کلد پلی گوش می دادم ، خانومه با مانتو روسری امد و نشست روی دستگاه کناری و به دوستش که روی دستگاه دیگری لنگش را هوا کرده بود و سعی می کرد توی زاویهء نود درجه ، به اندازهء شصت ثانیه پای چپش را توی هوا نگه دارد گفت کودتا شده . الله و اکبر ! کودتا . این را من گفتم . بعد از هشتاد و هشت ، الله و اکبر واکنش من به هر اتفاق عجیبی ست . به هر فتج الفتوحی . اما این فتح ما نبود . گوشیم را در نیاوردم که خودم را بی تفاوت نشان دهم . فقط خیلی سوسکی آهنگ را قطع کردم و به حرف های خانومه که به اندازهء لباس هاش عجیب بود گوش دادم . توی مجلس تیر اندازی شده بود . دویدم پایین تا اخبار کودتا را از توییتر که خیلی موثق و درست است دنبال کنم . اما احمق های توییتری نمی دانستند کودتا شده و راجع به حملات تروریستی نوشته بودند . 
یک کم بعدش من داشتم با آهنگ یکنواختی پاهایم را از پهلو بالا پایین می کردم و داعش داشت مسئولیت حملات را به عهده می گرفت . خانومه نبود تا بزنم توی دهانش . کودتا کجا بود . خدا را شکر داعش حمله کرده و همین . 
بعد پله ها را آمدم بالا و دیدم شهر شبیه همیشه است . نه شاهی رفته و نه شاهی آمده و خبری از کودتا نیست . خبری از داعش هم نیست . یک کم با کشمش های توی کیفم روزه خواری کردم و رفتم آزمایشگاه تا جواب آزمایشم را بگیرم . اولین بار بود که وارد یک جای عمومی می شدم و تلویزیون مهران مدیریِ خیلی خیلی بامزه نشان نمی داد و تماشاچی ها مثل کفتار نمی خندیدند . همهء کارکنان آزمایشگاه با روپوش های سفید و لخ لخ دمپایی های شان جایی حوالی تلویزیون می پلکیدند و زیرنویس شبکهء خبر را می خواندند . نگران نباشید ! کودتا نشده . لطفا جواب آزمایش من را بدهید . دکتر آزمایشگاه همین جوری که یک چشمش به تلویزیون بود و یک چشمش به برگهء آزمایش من بود گفت که گربه دارم ؟ داشتم . برای همین درصد نمی دانم چی لنفم بالاست . نه آقا ما سابقه داریم . پدربزگم بابت بی توجهی دکتر هایی مثل شما که به جای این که چهار چشمی برگهء آزمایش مریض را نگاه کنند ، به شبکهء خبر چشم دوخته بودند از سرطان مرد . از من اصرار و از دکتر انکار . یک کم از آن لامصب دل بکن ! کودتا نشده که . یک مقدار جزئی داعش حمله کرده . همین ! 
گفت بروم دوباره آزمایش بدهم . خیلی حالم گرفته شد . انتظار داشتم دکتر بگوید کولی بازی در نیاورم ، مریض نیستم و تمام . انتظار داشتم بگوید تو می فهمی یا من که دکترم ؟ اما می خواست زودتر دست به سرم کند و به شبکهء خبر عزیزش برگردد . گفته بود با این که همهء گلبول های سفیدم سر جای شان هستند و کم نشده اند و زیاد نشده اند باز هم مشکوک است . خودت مشکوکی ! 
باز پله ها را آمدم بالا و باز جز آفتاب که خیلی گرم بود ، خبری از کودتا و داعش نبود . 
دوباره اجازه می دهم دستم را سوراخ کنند . دوباره توی بوفهء فقط ساندویچ سردِ بیمارستان دی زیر نویس اخبار را می خوانم و دوباره هیچی عوض نشده و جز خانوم بوتاکسی های باشگاه ما مطلقا هیچ کس به کودتا اعتقادی ندارد . ای بابا !
و دوباره بر می گردم به خرداد ِ پرحادثهء گرم تهران ! 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

آن جاش که میان درخت های میرداماد نورانی ست .

شبش که بر می گشتم خانه ، خیابان ها خلوت بود و آدم باورش نمی شد این جا همان خیابانی ست که ترافیکش آدم را کلافه می کند . که از سر تا تهش هی چرت می زنم و تفم می ریزد روی شالم و پول راننده را که می دهم و از ماشین که پیاده می شوم چشم هام پف کرده اند و سردم شده . 
حالا ، ساعت یک ربع به یازده شب ، سر تا تهش را توی دو دقیقه و بیست ثانیه می راندم و پشت چراغ قرمزش هشتاد و سه ثانیه صبر می کردم و خسته ، خیلی خیلی خسته ، یک جوری که از آن خسته تر و له تر نمی شد باشم ، به آهنگ های به غایت بد رادیو آوا گوش می دادم . باورم نمی شد این حجم آهنگ بدی را که تولید شده بود . میلیون ها آهنگ بد . میان آهنگ ها یک مجری که صدای نچسبی هم داشت ، جملات به دردنخوری می گفت . عظمت باید در نگاه تو باشد و فلان . جملاتی از این دست . بی استفاده . مثل توان سه عدد هشت مثلا . به چه کار می آمد ؟ هیچی . این جملات را هم با صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا می شنیدم و می دانستم هیچ به کارم نمی آیند . یعنی منی که این همه کتاب خوانده ام ، اگر اینم که اینم ، این همه چرند ، یعنی تمام آن کتاب ها و جمله ها، هیچ فرقی با لیمیت هایی که تو انتگرال یاد گرفته ام نداشته . این از من . اگر هنوز دارم به خواندنم ادامه می دهم برای این است که جاش باید چی کار کنم ؟ 
و هیچ صدایی به درد آن جملات نمی خورد جز همان صدای نچسب مجری قسمت شبانهء رادیو آوا . 
و این تصویری بود که سال ها بعد ، از خود این شب هایم به خاطر می آوردم . تمام روز ها را فراموش می کردم ، تمام خستگی ها و تصمیم هایی که من را رسانده بود به خود سال ها بعدم و تنها همین شب ها را به خاطر می آوردم . از کجا مطمئن بودم ؟ 
خاطره خیلی چیز عجیبی ست . مثلا من سال ها عاشق کسی بودم که عکسی ازش ندارم و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آورم .
خوب یادم هست یک زمانی همهء لحظه های با هم بودن مان را به خاطر داشتم . تمام جملاتش را به وضوح . رنگ چشم هایش ، لباس هایی که می پوشید ، همه را به خاطر داشتم و هر خیابانی او را به یادم می آورد و من از دنیا فقط یک روز ، یک نصفه روز می خواستم که بهش فکر نکنم . فقط چند ساعت حضورش دست از سرم بر دارد ! خواهش می کنم ! 
و حالا تصویرش را هم به سختی به خاطر می آوردم . یعنی وقتی می خواستم فکر کنم چه شکلی بوده باید یک کم تمر کز می کردم . باید اجزای صورتش را جمع می کردم تا شکل می گرفت . کی از خاطرم رفت ؟ کی تمام شد ؟ 

ما خیلی با هم بد بودیم ، خیلی . این چیزی ست که به خاطر می آوردم و اصلا یادم نمی آید چرا عاشقش بودم . چه جوری عاشقش بودم . فقط یک تصویر گنگ و مبهمی از خود آن سال هایم به خاطر می آورم که خیلی خسته و تنها و طرد شده دارم خیابان ها را راه می روم . آره ! تنها چیزی که به یاد دارم این است که خیلی راه می رفتم . خیلی . ولی به چی فکر می کردم ؟ هیچ یادم نیست . 

۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه



۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

اصلا زندگی از اول تا آخرش رقت انگیز است . حتی وقتی انگار نیست .

فیلمش را که دیدم گفتم این جا جهنمه . واقعا و از ته دل گفتم . هیچ کلمهء کوفتی دیگری غیر از این به ذهنم نمی رسید . جهنم اگر این شکلی نیست ، این صورت های معصوم در حال جان دادن ، این آبی که این جور با فشار می پاشد روی پیکر های در حال مرگ ، پس چه شکلی ست ؟ 
چیزی که دلم می خواست این بود که قرار بود بروم دانشگاه ، توی سرمای اول صبحِ اولین روزهای بهار کسانی را ببینم که این فیلم ها قلب شان را جریحه دار کرده ، که عصبانی اند . یعنی کار بشار اسد است ؟ الان چه وقتش بود ؟ کار مخالفان اسد است ؟ که چهرهء اسد را خدشه دار کنند ؟ خدشه دار نیست به اندازهء کافی ؟ به چه قیمتی ؟ 
اما قرار نیست بروم دانشگاه . قرار است بروم سر کار و به مشتری هایی که قلب شان جریحه دار نیست ، منو بدهم . 
حقیقتا احساس خرفت بودن و بی سوادی می کنم . 
یک شب توی یکی از مهمانی هایی که رفته بودم ، آن جاش که مهمانی آرام می شود و یکی سازش را در می آورد که دلنگ دولونگ کند یا هر کس که هنرنمایی بلد است هنرش را رو می کند ، صاحبخانه تصمیم گرفت فیلم های سفرش را نشان بدهد . وسط یکی از فیلم ها چند تا از زنان محلی را نشان داد و با خنده گفت انقدر گرسنه بودند که بیسکوییت گرجی هایی را که بهشان داده بودند را بلعیده اند . مسخره نمی کرد . صرفا این جمله را شبیه باقی جمله هایش گفته بود . با همان خندهء هنوز یک کم مست . اما چطور نمی فهمید این جمله خیلی خیلی غم انگیز است ؟ این که ما نشسته ایم این جا و هنوز یک کم مست ، تصاویر روی دیوار را می بینیم که توش سه تا آدم خیلی گرسنه اند ، خیلی خیلی غم انگیز است . 
نخواستم باقیش را ببینم . آمدم پایین و یک کم گریه هم کردم . لابد . چون کسی نبود و می شد یک کم تنها بود . این چیزی ست که یادم مانده . نغمه آمد پایین و پرسید چی شده . چی باید می گفتم ؟ که دلم برای آن زن ها سوخته بود ؟ وقتی دلسوزی من برای ان ها همان قدر رقت انگیز بود که جمله هایی که کاوه بعد از دیدن آن سه تا زنِ توی فیلم گفته بود . گفتم جای من این جا نیست . بین این آدما ! وقتی گفتم فهمیدم مرگم همین بوده . 
شب ترش وقتی شریعتی را می آمدم بالا و سعی می کردم سرعتم بیشتر از حد مجاز نباشد ، فکر می کردم پس جای من کجاست ؟ 

حالا ، صبح چهارشنبهء شانزدهم فروردین که باید دنیا به آخر می رسید و نرسیده بود ، فهمیدم تنها جایی که دلم می خواست باشم ، اتوبوبس دانشگاه بود . جایی که بشود این غم و حقارتِ هیچ کاری از دستم بر نمی آید را با کسی شریک شوم . 

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه



۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه


۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

ای غزالی که نمی شناسمت .

گفت یک دوست مشترک هم داریم . غزال . گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ تعریف دیگری از غزال نداشتم . کم هم دیگر را دیده بودیم و کم با هم صحبت کرده بودیم . اما قشنگ بود و توی همان کم هم قشنگیش به چشم می آمد . شبیه آدری هپبورن بود . اغراق نمی کنم . شبیهش بود و این شباهت بر کسی پوشیده نبود . البته حالا که این همه به وضوح نوشته ام اگر ببینیدش می گویید وا ! این که شبیش نیست . اگر نمی نوشتم خودتان می فهمیدید و به یکی دیگر می گفتید و آن یکی دیگر می گفت وا این که شبیش نیست . آن یکی دیگر باید خودش می فهمید و به یکی دیگر می گفت و الی آخر . بعله هر کس باید خودش بفهمد . 
مهربان بود . اما این چیزی نبود که با کم دیدنش و کم شناختنش فهمیده باشم . این را از ظاهرش می گویم . قیافه اش قشنگ ِ بدجنسی نبود . قشنگ مهربانی بود . چون قشنگ بود می گویم مهربان بود ؟ یعنی اگر زشت بود این را نمی گفتم ؟ یعنی بیچاره زشت ها ؟ 
آره خوب ! بیچاره زشت ها اما قضاوتم ربطی به قشنگی یا زشتی غزال نداشت . بعضی ها لبخند مهربانی دارند و غزال از آن دسته آدم ها بود . تصور این که دارد بد اخلاقی می کند برایم سخت است . تصور این که نمی گذارد کسی از رژ لبش استفاده کند . یا دامنش را بپوشد. یا هر چی . 
گفتم همان که خیلی قشنگ است ؟ گفت آره . بعد دیگر نمی دانستم باید چه بگویم . لابد گفته ام چه خوب . یا هر چی . دعوت شان کردم به نشستن و رفتم لبخند به لب ایستادم جلوی کانتر .
این تمام معاشرت من با آدم های آشنایی ست که به کافه سر می زنند . بعدش آن ها با هم معاشرت می کنند و قهوه می نوشند و من به این فکر می کنم که دوست داشتم آن قدر زیبا بودم که اگر کسی هیچ من را نمی شناخت همین جوری درباره ام می پرسید ؟ همان که خیلی قشنگ است ؟ 
آره . دوست داشتم یک کم از معمولی ِ بیمزه ای که هستم فراتر بودم . جالب تر بودم . بامزه تر بودم . قشنگ تر بودم . با هوش تر . نه خیلی . همان قدر که به چشم بیایم . 
شاید هم خیلی . چون یک کم به چشم نمی آید . همه یک کم قشنگند به هر حال . جز زشت ها . 

بعد مهدی از آن دور برایم ادا در آورد و من الکی خندیدم . چون نمی فهمیدم دارد چه ادایی در می آورد . عینک نزده بودم و هیچ وقت هم نمی خواستم بزنم . دوست نداشتم کسی فقط من را این جوری بشناسد . همون عینکیه ؟ پووف . نه همون هیچیه ! 

۱۳۹۶ فروردین ۱۱, جمعه

آه درختان سر بریدهء خیابان ولیعصر !

بهش گفتم که دارم اپلای می کنم که بروم . گفت چرا ؟ گفتم خسته شدم و حقیقتا خسته بودم . از کار نه . من آدم نق نقویی نیستم . کار زیاد خسته ام نمی کند . بی پولی خسته ام نمی کند . حتی درخت های سر بریده خیابان ولیعصر ! اما انتخابات ریاست جمهوری ، خواهش می کنم رای بدهید در حالیکه چی از این واضح تر که باید رای داد ؟ خسته ام می کرد . 
و تا انتخابات چیزی نمانده بود . دلم می خواست زمان انتخابات جایی کیلومتر ها دورتر از خیابان بلند ولیعصر باشم . بعدش چی ؟ بعدش کجا ؟ حتی هنوز نمی دانستم قرار است چی کاره بشوم وکجا زندگی کنم و مگر نه این که آدم ها توی سی و یک سالگی دیگر زن دارند و بچه دارند و پول دارند و سفرهای نوروزی می روند ارمنستان کنسرت ابی ؟ پس زن و بچه و اداره و ابی ِ من کجای این دنیا بودند ؟ 
گفت مگر دنبال می کنی ؟ چی را دنبال می کنم ؟ مگر گیمز آو ترون بود که دنبالش کنم  یا نکنم ؟ این که کی رییس جمهور آدم می شود چیزی بود که باید دنبال می کردم یا نمی کردم ؟ 
این پسره یک روزی کراش من بود ، اما تا بیایم عاشقش شوم با دوست پسر سابقم دوست شده بودم و نشده بود خیلی بهش بپردازم و بفهمم این همه احمق است . چون درگیر حماقت های بی انتهای یکی دیگر شده بودم . 
حالا هم ساعت یازده بود و من تنها چیزی که دلم می خواست این بود که حالا که زن و بچه و اداره و ابی ندارم ، راننده داشتم تا من را می رساند خانه . اما نداشتم . یک پراید مشکی ِ خستهء کثیف داشتم که توی پارکینگ بود و یک جوری بود که انگار چند ماه است همان جا پارک شده و قسمتی از پارکینگ شمارهء سی و هشت طبقهء چهار است . باید خودم تا خانه می بردمش . 
در جواب سوالش چی گفتم ؟ یادم نیست . 

۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

و آن یکی گربهء غیر شلم و حسن یوسف پلاسیده ام و خود ِ نپلاسیده ام .

دراز کشیده ام روی تخت و چشم هایم را بسته ام و خواب نیستم ، اما یک جورِ کرختی ام که نمی توانم تکان بخورم . تلفنم زنگ می زند اما نمی روم سمتش . چه کسی با من کار دارد ؟ لیست آخرین تماس هایم را اگر نگاه کنم چیزی شبیه این خواهد بود : مامان ، مامان ، بابا ، مامان ، کسری ، بابا ، کسری . 
تکلیف مامان و بابای آدم که معلوم است . هیچ وقت دست از سر آدم بر نمی دارند .
کسری برای این که بگوید می توانم چهار شنبه به جای راحیل بروم سر کار چون راحیل پریود است ؟ خوب باشد . من پریود نمی شوم ؟ اما آیا من برای پریدوم مرخصی می گیرم ؟ آدم هایی که برای پریود شان مرخصی می گیرند یک مرگیشان هست . راحیل هم یک مرگیش هست . من می دانم . اما به من چه ؟ آدم بهتر است به جای این که بگوید پریود است و سرش درد می کند و حالش خوب نیست و آخ و اوخ ، مشکلاتش را با کلمه حل کند . اما راحیل از آن دسته از آدم های لوس است که به اخم و تخم متوسل می شوند تا آدم ها حدس بزنند چه مرگشان شده و زودتر مرگشان را برطرف کنند . چون آدم ها بی کارند و کار مهم تری ندارند غیر از این که بنشینند و حدس بزنند راحیل چرا این همه پریود و بد اخلاق است ؟
توی تلگفرام هم اگر عضو چند تا گروه خانوادگی و فلان نبودم کسی کاری با من نداشت . 
گاهی یاسمن حالم را می پرسد . یاسمن نا امیدکننده ترین است . اگر می خواهید از ایران بروید ، به هر دلیلی که به خودتان مربوط است و نه دیگران با یاسمن دوست نشوید . من از وقتی یاسمن را می شناسم می خواسته از ایران برود . اگر پیاده رفته بود الان وسط آلمان بود . حتی دورتر . پیش خرس های قطبی . کدام دور تر است ؟ پیش سرخپوست ها . می خواهم مزاح کنم . بس که آدم مزاحویی هستم . بهر حال هر جایی غیر از اول پاسداران . خوبی ؟ خوبم . رفتی ؟ نه هنوز . ها ها . 
مکالمهء من و یاسمن به همین چند تا جمله محدود می شود . حالا شاید مثلا می گوییم دلم برایت تنگ شده که نشده . یا قبل از رفتنت ببینمت که نخواهیم دید .
عضو یک گروه موسیقی هم هستم که هر شب یک آهنگ کلاسیک می گذارد و من یک روزی قرار است خیلی با شعور و ثروتمند شوم و دراز بکشم توی وان پر از کف و شمع روشن کنم و شراب بنوشم و آهنگ کلاسیک گوش کنم ، چون این تنها چیزی خواهد بود که حالم را جا خواهد آورد . اما چون فعلا پولی ندارم و وقتی می روم خانه و لب تاپم را باز می کنم و پیام های تلگرامم را می بینم خیلی خسته ام و حوصله ندارم ، آهنگ هایش را گوش نمی دهم . 

منتظر پیام مهم تری هستم ؟ نه . لب تاپم را می بندم و می خزم زیر لحاف . با کتابم و گربهء شَلَم و زندگی کوچکم . 

۱۳۹۶ فروردین ۵, شنبه

شما می دانستید که تنها با پرداخت هفده ملیون تومان می توانید به درصد کم چشم های آبی های دنیا بپیوندید ؟

مامان پرسید می دانستم که فقط چند درصد مردم دنیا چشم های رنگی دارند ؟ جای چند عدد گفت . یک عددی که یادم نیست . از آن اطلاعات تلگرامی بود . اطلاعات بی اهمیت . که باید در جواب گفت چه جالب ! چرا جالب ؟ 
هر چند برای این که نوشته ام درست باشد گوگل کردم « چند در صد مردم درنیا چشم های رنگی دارند ؟ » و سیصد و چهل و نه هزار جواب دریافت کردم . انتظار ندارید که سیصد و چهل و نه هزار جواب را بخوانم تا اطلاعات بی اهمیتی از این دست را بدست بیاورم ؟ 
به هر حال نمی توانستم بپذیرم درصد چشم رنگی های دنیا خیلی کم باشد و از قضا من تعدادی از این درصد خیلی کم را که توی پهنهء به این گستردگی زمین پخش و پلا هستند را بشناسم . اگر انقدر کمند من توی تمام زندگیم باید تنها افتخار آشنایی با یکی یا اگر خیلی خوش شانس و اهل سفر باشم دو تای شان را داشته باشم . اما مثلا سبا که با سین است و اسمش را از روی ملکه سبا برداشته اند چشم های عسلی قشنگی دارد که آدم از نگاه کردن بهشان لذت می برد . یا صبا که با صاد است و باد صباست چشم های یشمی دارد و من اگر قرار بود سبا باشم ترجیح می دادم ملکه باشم نه باد و با سین نوشته شوم . آیا سبا ها فارغ از این که با کدام س نوشته شوند ، چشم های رنگی دارند ؟ شاید .  
نغمه چشم های عسلی دارد . رنگ چشم ها و موهای نغمه شبیه ِ شبیه چشم ها و موهای سباست و اگر چیزی قرار است جالب باشد این است نه درصد چشم رنگی های دنیا . هر چند این هم جالب نیست . 

حقیقتا هیچ اطلاعات جالب قابل عرضی ندارم و بهتر است وقت تان را بیشتر از این نگیرم . شب بخیر . 

۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

برای من این ۳۲۰۰ تا کاراکتر سخت ترین و مهم ترین ۳۲۰۰ تا کاراکتر دنیا بود .

کاوه اولش که متنم را خواند ، شروع کرد به درست کردن ویرگول ها ، نیم فاصله ها ، نقطه گذاری ها . این اشتباهات باعث می شد نتواند بخواند . بعضی ها این شکلی اند . برخورد من با غلط املایی این شکلی ست . ربطی به این ندارد که خودم خالی از غلط املایی باشم . اما اگر توی نوشته ای غلط املایی ببینم باید اصلاحش کنم . مسیج می دهم ، ای میل می زنم ، کامنت می گذارم ، می آیم دم در خانه تان . 
هر کس هم غلط های املاییم را بگیرد من را بندهء خودش کرده . هر چند کلن هر کس هر چیزی بیاموزد . اما غلط املایی بیشتر . 
بعد که نوشته ام را از این غلط های دستوری خالی کرد و خیالش راحت شد دوباره خواند . روز شلوغی بود . آدم ها می نشستند و تند تند غذای شان را می خوردند و می رفتند تا صندلی را برای گرسنگان دیگری خالی کنند . برخوردشان با کافه مثل موبیدیک بود . انگار کارمندها آمده اند ناهار بخورند و دو نشده برگردند سر بدبختی و کارمندی شان . 
من اما نشسته بودم و خواندن کاوه را نگاه می کردم . سی و پنج ساعت بیشتر فرصت نداشتم تا خودم را توی ده تا کار و ۳۲۰۰ کاراکتر تعریف کنم . تا بفهمانم من لیاقت دارم یکی از آن بیست نفری باشم که دو سال از زندگیم را توی دانشگاه کوفتی شان بگذرانم . و ۳۲۰۰ کلمه خیلی کم بود . برای من که شهوت کلام . برای من که زبانم این همه الکن . یک جمله را باید توی پنج تا جمله بگویم تا منظورم را بفهمانم . من من می کنم ، کلافه می کنم ، لوس و بیمزه ام . پراکنده ام . سر و ته ندارم . وسط یک داستانی را شروع می کنم به تعریف کردن . نرسیده به آخرش باز می مانم از گفتن . چرا خوب ؟ یادم نمی آید . حوصله ندارم . سعی کنید خودتان حدس بزنید ، خودتان بسازید . اصلا نصفش را از خودم ساخته ام . که جالبتر به نظر بیایم . 

حالا فقط به اندازه دو تا پاراگراف نه خیلی گنده باید بگویم من کی ام و دارم چه غلطی می کنم ؟ والا اگر خودم هم بدانم . 

۱۳۹۶ فروردین ۱, سه‌شنبه

سال بدون بی بی سی و بدون رامبد جوانی را برای تان آرزو می کنم .

همین جوریش هیچ برنامه ای بی معناتر از نوبت شما نبود . انگار نشسته باشی توی تاکسی ، گیر کرده باشی توی ترافیک غروب میرداماد و به تحلیل های بی اساس و اطلاعات تلگرامی بغل دستیت گوش بدهی . باشه خانوم ! اگر احمدی نژاد آمد شما بهش رای بده و دست از سر من بردار !
مریم زهدی خیلی جدی داشت از مردم می خواست تماس بگیرند و بگویند برنامه شان برای سال تازه چی هست ؟ واقعا ؟ این که علی از تهران می خواهد چه غلطی توی سال جدید بکند چه اهمیتی دارد ؟ این که محمد از سیدنی انتظار دارد سال نود و شش برای خودش و خانواده اش چه سالی باشد چه مهم است خانوم زهدی ؟ 
توی مغز گردانندگان بی بی سی پهن ریخته بودند . 
مریم زهدی با مش های سوزنی ش داشت موضوع برنامهء امروز نوبت شما را می گفت و من فکر می کردم کدام آرایشگاه لندن موهای مجری های بی بی سی را رنگ می کند ؟ حتی آرایشگر من هم که اصرار داشت چند تا مش استخوانی لا به لای موهای فندقیم برایم در بیاورد می گفت مش سوزنی از مد افتاده و مش های کلفت برایم در می آورد و از او اصرار و از من انکار . 
نمی شد با قطعیت بگویم نه و تمام . موهای بی نوام زیر دستش بود و باید می گفتم یک کم فکر کنم شاید آره ، شاید نه . بگذارید دم عید بیایم . چشم الان وقت می گیرم . مریم جون یک وقت مش و فلان بهم می دهید ؟ 
اگر انکار هم نمی کردم وضع ریخت و قیافه ام از حالای مریم زهدی که توی لندن زندگی می کرد بهتر بود . 
وقتش نشده بود که یکی یک فکری به حال رنگ موهای مجری های بی بی سی می کرد ؟ یعنی به هر حال دیگر نمی شد کاری به کار لیلا فروهر داشت و سنی ازش گذشته بود و دیگر خیلی ها لیلا فروهر را با آن مدل مو و لباس های برقی برقیش پذیرفته بودند و هر چند هنوز از خودم می پرسیدم این بنده خدا لباس هاش را از کجای خارج می خرد ؟ اما جور دیگری نمی شد تصورش کرد . اما مجری های بی بی سی نباید یک فرقی با لیلا فروهر می کردند ؟ 
البته که نه ! چرا باید فرق می کردند وقتی سوال شان از بیننده ها این بود که برای سال جدید شان چه برنامه ای دارند ! و ما هفتاد میلیون آدم باید به درس هایی که ساناز از ونکوور از شکست های سال نود و پنجش گرفته بود گوش می دادیم . 
و این جوری سال نود و شش خود را شروع می کردیم . ممنونم ساناز . 

Stuart Franklin

و سال نو مبارک 

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

من شبش که می امدم بالا زمین خیسِ باران غروب بود .

زنه داشت تند تند حرف می زد . غر می زد . صدایش را نمی شنیدم . صدای جان تش را می شنیدم که sway را می خواند و تناسبی به غر های ملال آور زنه نداشت . عصبانی بود ، خسته بود ، نا امید بود . رسیده بود به ته رابطه اما قرار نبود بیاید بیرون . قرار بود جایی همان ته بماند و بماند و هی این پایان را کش بدهد . 
مرده لال . هیچی نمی گفت . خیره شده بود به زمین و از دور فکر می کردی بیچاره ! اما بیچاره نداشت . از این ازگل ها بود که یک گهی خورده بود یا یک گهی را که باید می خورد نخورده بود . خودش می دانست و باکیش نبود . می دانست کاری از دست زنه بر نمی آید . تنها غصه اش این بود که نمی تواند غذایش را به راحتی و بدون نق نق کوفت کند . 
زنه آیس لاته سفارش داده بود . همین جوری ، محض این که من ایستاده بودم بالای سرش و باید یک چیزی سفارش می داد و اولین کلماتی را که دید به زبان آورد . مرده اما مفصل ، پاستای گوشت و نوشابه و چون ببخشید ما نوشیدنی کارخانه ای نداریم ، موهیتو . 
زنه لب به آیس لاته اش نزد . با نی اش بازی می کرد و مرده تا ته ِ بشقابش را خورد . 
من هر از گاهی نگاه شان می کردم چون این شغلم بود و کافه خلوت بود و ناگزیر بودم از بر انداز کردن شان . 

این تمام چیزی بود که می توانستم ببینم و بگذارید کمی از ان بالا برای تان بگویم . صبح ، حوالی ساعت ده بادِ خوبی آسمان تهران را تمیز کرده بود و دماوند می درخشید . بعد نزدیکی های ظهر ابر شده بود و حالا باران می بارید . آدم ها بی هدف توی خیابان های نزدیک عید راه می رفتند و قیمت اجناس را می پرسیدند بی ان که قصد خریدشان را داشته باشند . یک کم خنزر پنزر می خریدند که اگر یک وقت دیگری از سال بود نمی خریدند . صرفا چون عید بود و حالا چه عیبی داشت آدم این گلدان های سفالیِ آبی را هم داشته باشد ؟ هووم ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

و بشر چقدر باید بدبخت باشد که هیلاری بشود معجزه اش ؟

بابا پرسید کسی زنگ نزد . گفتم نه . منتظر باقیش نماندم . باقیش شوخی بیمزه ای بود که بابا تمام این سال ها می کرد . قرار بود اوباما بهم زنگ بزنه . اوباما چند سال رییس جمهور بود ؟ هشت سال ؟ عین این هشت سال بابا این شوخی را کرده بود . از کی ؟ از همان روزی که سوگند ریاست جمهوری خورده بود . با این همه سه تا یکی می شد که به شوخیش بخندم . با این که از فرط تکرار جدی شده بود . مثل همان سوالش . کسی زنگ نزد ؟ حتی جواب این سوال هم همیشه یک چیز بود . نه ! بعد از این که همهء اعضای خانواده موبایل دارند کسی با تلفن خانه تماس نمی گیرد . اگر هم بگیرد معمولا کسی جواب نمی دهد . نه کسی زنگ نزده بود . اوباما هم زنگ نزده بود . ها ها ! 
اما بابا دیگر نمی پرسید . چون دیگر اوباما رییس جمهور نبود . ترامپ هم اسمی نبود که آدم دلش بخواهد باهاش شوخی کند . اسمی بود که بر زبان نمی آمد . 
شبی که رای اورد من خوابیدم . زود خوابیدم . هنوز قرار بود هیلاری رییس جمهور شود . هیلاری بهتر از ترامپ است ؟ چه مهم است وقتی دیگر محلی از اعراب ندارد ؟
نامی مرده بود . مردنش تازه بود . مثل حالا . مثل قبلن . من روی تخت نامی می خوابیدم که خیلی خوش می گذشت . بیدار که می شدم عکس خواهره را می دیدم . عکس مامان را ، عکس تمام خاله ها . من صبح ها همان چیز هایی را می دیدم که نامی می دید . عکس هایی که با دقت روی کتابخانه اش چیده بود . کتابخانه ای که خالی از عکس من بود . چون من همیشه قرار بود یک عکس خوب بهش بدهم . پس کی ؟ 

از روی تخت نامی آمدم روی کاناپه . لب تاپم را باز کردم و دیدم دیگر هیلاری رییس جمهور نیست . هر چند رای چند تا ایالت باقی مانده بود اما خوب کو معجزه ؟ 

۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

سرم را گذاشتم روی خیسی بالش و نور تابید روی گردنم . فعلا این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد .

سرم را گذاشته بودم روی لحاف و پاهام روی بالش بود و داشت بالش را خیس می کرد . چون از حمام آمده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت و تنم توی حوله بود و نور آفتاب را می دیدم که یک خط باریک بود روی لباسهایم ، روی تشک ، روی آستین حوله و سعاد مسی می خواند و می نمی فهمیدم چی می گوید چون عربی یاد نگرفته بودم و بیروت نرفته بودم و نود و پنج داشت تمام می شد و می شد حالا ، همین حالا پایان نود و چهار باشد . من دراز کشیده باشم و نور خط شده باشد روی آستینم و من سعاد مسی نفهمم و بیروت را ندیده باشم . حتی پایان نود و سه . توی تمام این سال ها هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز عوض نشده بود . شاهی نرفته بود . شاهی نیامده بود . 

صداهای دیگری هم بود . صدای کلاغِ توی حیاط . صدای سیفون توالت که اگر چشم هام را می بستم و فکر می کردم شب ِ انزلی ام و روی نیمکت پارک نشسته ام انگار جیر جیرک . اما من چشم هام باز بود . هوشیار بودم و این صدا هیچی نبود جز صدای سیفون توالت فرنگی . نور را روی آستینم می فهمیدم و دلم می خواست اسفند نود و شش را یک جور دیگر . 

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

هوممم . هیچی . به دل نگیر یاسمن . خوب ؟

من هیچ وقت موهایم را قرمز نکردم . نخواهم کرد . آدم های مو قرمز را هم خوشم نمی آید . خاله ام موهایش قرمز است و شامل این جمله نمی شود . اما این باعث نمی شود این جمله را این جوری بگویم که با این که موهایش را قرمز کرده خیلی بهش می آید و فلان . نه . خیلی هم بهش نمی آید . خیلی هم بی سلیقه گی . اما خاله ام است و خاله اش را آدم هر جوری خوشش می آید . 
حتی اگر شما که داری این ها را می خوانی موهایت را قرمز کرده باشی خیلی بی سلیقه ای . این از من . خوب یک کم نگران شدم . من یادم نمی آید موهای یاسمن آخرین باری که دیدمش چه رنگی بوده . یعنی یادم هست سالاد سفارش داد . روی میز شمارهء یک نشست . بعدش چای نوشید . و جزئیات بی اهمیتی از این دست . اما یادم نیست رنگ موهایش چه رنگی بود . و اکر یاسمن رنگ موهایش قرمز باشد و این سطور را بخواند و به دل بگیرد چی ؟ 
مثلا مهم است که تو فکر کنی موهای من از فرط شانه نکردن و آرایشگاه نرفتن و شلختگی ، این همه مضحک شده ؟ هر چند همیشه هدفم توی زندگی این بوده که داف باشم و تو دل برو باشم . اما نشد . شما هم به قرمز بودگیت ادامه بده . 

به تو چه ؟ این چیزی ست که باید در جوابم بگویی و هر جور که هستی را ادامه دهی . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

مثلا همین حالا داشت آی فیلم در پناه تو نشان می داد . حیف .

چیزی که حقیقتا دلم می خواست این بود که بروم آشپزخانه و کنسرو ذرت را باز کنم و بریزم توی بخار پز و همین جوری که ذرت داشت آرام بخار پزیده می شد ، به گرجستان فکر کنم و به لباس هایی که خواهم پوشید ، شب هایی که خواهم رقصید ، شراب هایی که خواهم نوشید ، کتاب هایی که اول صبح پیش از بیدار شدن شهر خواهم خواند . مثلا . هر چی . 
من وقت سفر بی خواب می شوم . شب ها دیر می خوابم . بعد از آخرین نفر که به خواب برود . صبح ها زود بیدار می شوم . پیش از آن اولین نفر که بیدار شود . هیجان زده ام و هی خیابان ها را بالا و پایین می کنم تا صبح از راه برسد . 
چیزی که دلم می خواست این بود که سس و آبلیمو را بریزم روی ذرت های بخار پزیده و یک سریال سبک نگاه کنم تا بی ان که مهم باشد دارد چه اتفاقی می افتد و همین جوری که صدای خندهء مثل کفتار بیننده ها به گوش می رسد خیالم را ادامه بدهم تا آن جا که کلن بروم و بشوم قسمتی از آن شهرهای زیبا و زندگی های آرام ِ بدون انتخابات پیش رو ، زندگیِ  به تخمم . 
اما مامان داشت گریه می کرد و من معذب بودم بروم توی آشپزخانه . معذب بودم بروم بگوید گریه نکند . چرا نکند ؟ 
 صدای فین فینش را از پشت در بسته می شنیدم و نامی مرده بود و اهواز داشت خاک بالا می آورد و من روی مبل کتاب می خواندم و پاهام را می فشردم به مبل که کمی از قدِ پاهای من کوچکتر بود . نه خیلی . آن قدر که تکلیفم را نمی دانستم . می شد پاهایم را دراز کنم و به این فکر کنم دلم ذرت می خواهد . اما نه کاملا . یک قسمتی از پام ، آن تهش جا نداشت . 

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

حتی برای پایان

بابا گفت تو چرا انقدر امروز ساکتی . سه بار گفت ، چهار بار گفت . با صدای یکنواخت . منتظر بودم گربه به حرف بیاید و جوابش را بدهد . که مثلا امروز حوصله ندارد . اعصاب ندارد . هر چی . انقدر که بابا جدی و منطقی داشت می پرسید . بعد ادامه داد . بقیه اش را به مامان گفت . این که رفته خرید و چیزی که می خواسته را پیدا نکرده . با همان لحن . نه انگار مخاطبش عوض شده بود . موقع حرف زدن با گربه صداش را موش موشی نمی کرد . 
من نشسته بودم توی اتاق ، زیر پنجره . آسمان داشت کم کم ابر می شد و صدای مبهم مامان و بابا را از پشت در بسته می شنیدم و فکر می کردم باید هفتهء دیگر دوباره بروم کونگ فو . وقتی خواهره امد ایران کونگ فو رفتنم را قطع کردم . اپیلاسیون رفتنم را هم قطع کردم . دیگر نرفتم زبان بخوانم و یک ماه بودنش را به غایت لش کردم که خیلی خوب و آرام و قشنگ بود و این لش بودگی با من ماند تا صبح چهارشنبهء بیست و هفت بهمن که فکر کردم خوب چی ؟ تا کی ؟ حالا لش کردنم با یک عذاب وجدانی همراه بود که از لذتش می کاست . آدم باید بی دغدغه لش کند . لش کردن با دغدغه سرطان می آورد . 
و فقط این نبود . دویدن تنها چیزی بود که آدم را از لش کردگی و از عذاب وجدان و از مرگ لوسی و مرگ نامی و پلاسکو و ترامپ و حصر می رهاند . 
بر خلاف تصورم کونگ فو تشکیل نمی شد از یک سری حرکات آرام و زیبا و متفکر و استاد چانگ چی و فلان . بلکه ما قبل از شروعِ یک سری حرکات آرام و زیبا و چانگ چی باید چهل دقیقه می دویدیم و صد تا دراز نشست می رفتیم و صد تا پاهای مان را می بردیم هوا و می آوردیم پایین و از عدد چهل و هشت انگار یک وزنه به پایت بسته اند از زور سختی و سنگینی ، سعی می کردیم دور از نگاه مربی دو تا یکی پای مان را ببریم بالا ، اما همه جا آینه بود و چوب مربی پای مان را می برد بالا . بعد که از بوی عرق داشتیم خفه می شدیم و از گرفتگی عضلات پا داشتیم می مردیم چند تا حرکت آرام و زیبا و متفکری انجام می دادیم و با بوی گند می رفتیم سر کار و چی میل دارید و باقی داستان . 

دویدن و عرق ریختن و گرفتگی عضلات پا . این چیزی بود که برای شروع بهش نیاز داشتم . 

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه


بیست و پنج بهمن هشتاد و نه ، ساعت های اولیه حصر ، ون سفیدی ورودی اختر را می بندد .

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

آهای محمد مختاری ، ساکن نارمک !

می روم صفحهء فیسبوک محمد مختاری که می دانم شهید شده . خوب چرا ؟ همیشه از هر چیزی که من را یاد اتفاق های بد بیندازد فرار می کنم . فکر می کنم لوسی جایی توی کوچه های کرشت دارد بازی می کند . فکر می کنم نامی دارد تلویزیون تماشا می کند . پلاسکو فرونریخته ، پابرجاست ، شاهی نرفته ، شاهی نیامده . 
و ما یک خط بزرگِ بی انتهاییم و آزادی از این جا که ایستاده ایم پیداست و هیچ کس داد نمی زند « ندا نترس ! ندا بمون ! » 
باید صفحهء محمد مختاری را ببندم . با این همه یک کم بالا پایینش می کنم . خیلی غریب است که محمد مختاری توی این صفحه این همه زنده ست و طرفدار بارسلوناست .   
محمد مختاری ، با صد و پنجاه و پنج تا دوست ، که عکس پروفایلش را به بیست و پنج بهمن ، همه با هم تغییر داده . که نوشته : بر اساس اصل بیست و هفت قانون اساسی برای راهپیمایی نیازی به مجوز نیست . کدام قانون وقتی تو ، توی بیست و یک ساله ، بیست و پنج بهمن با رویای خیابان های مصر ، از خانه رفتی و دیگر بر نگشتی ؟ 
یک جایی ولنتاین را تبریک گفته . توی یکی از عکس هایش کوچک است و لخت ایستاده کنار ساحل « این منم » 
یک جاییش نوشته : خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در زلت خسته ام ! و اگر زنده بود برایش می نوشتم ذلت نه زلت ! اما نیست . ایستاده مرده . با زلت یا ذلت یا هر چی نزیسته . 

مثل نامی که مرده ، مثل لوسی که مرده ، پلاسکو که فروریخته ، ندا که ترسیده . 

۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

« از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید ، زیرا امید بذر هویت ماست ؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است ، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد ، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند . »
میر حسین موسوی 

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه


Max Pinckers