۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

و بشر چقدر باید بدبخت باشد که هیلاری بشود معجزه اش ؟

بابا پرسید کسی زنگ نزد . گفتم نه . منتظر باقیش نماندم . باقیش شوخی بیمزه ای بود که بابا تمام این سال ها می کرد . قرار بود اوباما بهم زنگ بزنه . اوباما چند سال رییس جمهور بود ؟ هشت سال ؟ عین این هشت سال بابا این شوخی را کرده بود . از کی ؟ از همان روزی که سوگند ریاست جمهوری خورده بود . با این همه سه تا یکی می شد که به شوخیش بخندم . با این که از فرط تکرار جدی شده بود . مثل همان سوالش . کسی زنگ نزد ؟ حتی جواب این سوال هم همیشه یک چیز بود . نه ! بعد از این که همهء اعضای خانواده موبایل دارند کسی با تلفن خانه تماس نمی گیرد . اگر هم بگیرد معمولا کسی جواب نمی دهد . نه کسی زنگ نزده بود . اوباما هم زنگ نزده بود . ها ها ! 
اما بابا دیگر نمی پرسید . چون دیگر اوباما رییس جمهور نبود . ترامپ هم اسمی نبود که آدم دلش بخواهد باهاش شوخی کند . اسمی بود که بر زبان نمی آمد . 
شبی که رای اورد من خوابیدم . زود خوابیدم . هنوز قرار بود هیلاری رییس جمهور شود . هیلاری بهتر از ترامپ است ؟ چه مهم است وقتی دیگر محلی از اعراب ندارد ؟
نامی مرده بود . مردنش تازه بود . مثل حالا . مثل قبلن . من روی تخت نامی می خوابیدم که خیلی خوش می گذشت . بیدار که می شدم عکس خواهره را می دیدم . عکس مامان را ، عکس تمام خاله ها . من صبح ها همان چیز هایی را می دیدم که نامی می دید . عکس هایی که با دقت روی کتابخانه اش چیده بود . کتابخانه ای که خالی از عکس من بود . چون من همیشه قرار بود یک عکس خوب بهش بدهم . پس کی ؟ 

از روی تخت نامی آمدم روی کاناپه . لب تاپم را باز کردم و دیدم دیگر هیلاری رییس جمهور نیست . هر چند رای چند تا ایالت باقی مانده بود اما خوب کو معجزه ؟