۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه

سرم را گذاشتم روی خیسی بالش و نور تابید روی گردنم . فعلا این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد .

سرم را گذاشته بودم روی لحاف و پاهام روی بالش بود و داشت بالش را خیس می کرد . چون از حمام آمده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت و تنم توی حوله بود و نور آفتاب را می دیدم که یک خط باریک بود روی لباسهایم ، روی تشک ، روی آستین حوله و سعاد مسی می خواند و می نمی فهمیدم چی می گوید چون عربی یاد نگرفته بودم و بیروت نرفته بودم و نود و پنج داشت تمام می شد و می شد حالا ، همین حالا پایان نود و چهار باشد . من دراز کشیده باشم و نور خط شده باشد روی آستینم و من سعاد مسی نفهمم و بیروت را ندیده باشم . حتی پایان نود و سه . توی تمام این سال ها هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز عوض نشده بود . شاهی نرفته بود . شاهی نیامده بود . 

صداهای دیگری هم بود . صدای کلاغِ توی حیاط . صدای سیفون توالت که اگر چشم هام را می بستم و فکر می کردم شب ِ انزلی ام و روی نیمکت پارک نشسته ام انگار جیر جیرک . اما من چشم هام باز بود . هوشیار بودم و این صدا هیچی نبود جز صدای سیفون توالت فرنگی . نور را روی آستینم می فهمیدم و دلم می خواست اسفند نود و شش را یک جور دیگر .