۱۳۹۸ آذر ۴, دوشنبه

چون همه چیز را از یاد برده بودم.


آسمان تهران ابری بود. آسمان چهار آذر نود و هشت. و بوی برف می آمد و از درز پنجره های اتاقم می خزید زیر لحاف و نمی گذاشت بیایم بیرون. 
سعی می کنم همان زیر لحاف اخبار را دنبال کنم. فیلتر شکنم از من می خواهد صبور باشم چون گاورمنت، مدرسه، آ اس پی و شرکت تلفن یا یک بابایی که معلوم نیست کی دارد سعی می کند سرورشان را بلاک کند و شاید باید منطقهء بهتری را انتخاب کنم، ندرلند؟ هیچ جا. هیچ جا را انتخاب می کنم و به صدای شهر گوش می کنم. چون آن فیلم ها و عکس هایی که برای دیدنش باید صبور باشم از توان من خارج است. 
از صبح، از نه و شانزده دقیقهء صبح غم آرامی با من است. درست وسط خواندن کلمات، بعد از اونچوالی، کتاب را می بندم و به دیوار رو به رو خیره می شوم. بی خبر از دنیا. بی خبر از فیلم هایی که یکی یکی در می آمد. صدای تیر هایی که دور نبود و نشنیده بودیم. خون هایی که ریخته شده بود و ندیده بودیم. و حالا باید می دیدیم. حتی اگر چشم مان را می بستیم. حتی اگر موبایل ها را خاموش می کردیم. حتی اگر خیره به دیوار های رو به رو. همه جا بود و رهایمان نمی کرد. 

باید از امروز زندگی را جور دیگری شروع می کردم. اما چه جوری؟ 

۱۳۹۸ آبان ۱۱, شنبه

نشستم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کردم ؟ نچ!


از آن روزهایی بود که وقتی داری نمک می ریزی در نمکدان باز می شود و همهء نمک ها می ریزد توی غذا، از خواب که بیدار می شوی نان برای صبحانه نداری، زردچوبه تمام شده. زرد چوبه که هیچ وقت تمام نمی شود و همیشه هست. 
اما برایم مهم نبود. باران می بارید و قطره هاش روی کانال کولر، صدای شیروانی های شمال را می داد. روز سرد و قشنگی بود. برایم مهم نبود و نمی خواستم بنشینم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کنم. چون دلیلی برای گریه نداشتم. دیروز توی حمام آسیاب بادی ام را کشته بودم. امروز که رفتم حمام جنازه اش را کنار چاه دیدم. شمشیرم را غلاف کردم. به صدای بچه های مدرسهء کناری گوش دادم و صدای باران و دوش گرفتم. خودم را توی آینه نگاه کردم. لاغر و رنگ پریده. به سرعت به سمت لاغری و رنگ پریدگی می روم و همین روزهاست که تمام شوم. کمی نشستم پشت میزم و ورق ها را زیر و رو کردم که خودم را آدم ِ خیلی کار دارم و سر شلوغی جلوه دهم. که نبودم. می شد ساعت ها دراز بکشم توی تختم و کتاب بخوانم و صدای باران را بشنوم و هیچ. آب از آب تکان نمی خورد. من هیچ جای چرخ صنعت این مملکت را نمی گرداندم. هیچ جای چرخ صنعت هیچ جای دیگری را هم نمی گرداندم. از جیب می خوردم و همین است که هست. 
بعد به کار خیلی خیلی مهم ترم می پردازم. لایک کردن توییت های کراشم ؟ … امممم … کسی که ازش خوشم می آید؟ که کار راحتی نیست و زمان زیادی می گیرد. متاسفانه توییت های فاخری تولید نمی کند. من نمی خواهم با لایک کردن هر چیزی بفهمد آدم سبکسر و بی مغزی هستم. باید با دقت لایک کنم و باید کاری کنم از خلال لایک هایم بفهمد ازش خوشم می آیدکمی پیچیده و زمان بر است.  
حقیقتا که صبح شلوغی را می گذرانم.