۱۳۹۸ آبان ۱۱, شنبه

نشستم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کردم ؟ نچ!


از آن روزهایی بود که وقتی داری نمک می ریزی در نمکدان باز می شود و همهء نمک ها می ریزد توی غذا، از خواب که بیدار می شوی نان برای صبحانه نداری، زردچوبه تمام شده. زرد چوبه که هیچ وقت تمام نمی شود و همیشه هست. 
اما برایم مهم نبود. باران می بارید و قطره هاش روی کانال کولر، صدای شیروانی های شمال را می داد. روز سرد و قشنگی بود. برایم مهم نبود و نمی خواستم بنشینم روی سرامیک های آشپزخانه و گریه کنم. چون دلیلی برای گریه نداشتم. دیروز توی حمام آسیاب بادی ام را کشته بودم. امروز که رفتم حمام جنازه اش را کنار چاه دیدم. شمشیرم را غلاف کردم. به صدای بچه های مدرسهء کناری گوش دادم و صدای باران و دوش گرفتم. خودم را توی آینه نگاه کردم. لاغر و رنگ پریده. به سرعت به سمت لاغری و رنگ پریدگی می روم و همین روزهاست که تمام شوم. کمی نشستم پشت میزم و ورق ها را زیر و رو کردم که خودم را آدم ِ خیلی کار دارم و سر شلوغی جلوه دهم. که نبودم. می شد ساعت ها دراز بکشم توی تختم و کتاب بخوانم و صدای باران را بشنوم و هیچ. آب از آب تکان نمی خورد. من هیچ جای چرخ صنعت این مملکت را نمی گرداندم. هیچ جای چرخ صنعت هیچ جای دیگری را هم نمی گرداندم. از جیب می خوردم و همین است که هست. 
بعد به کار خیلی خیلی مهم ترم می پردازم. لایک کردن توییت های کراشم ؟ … امممم … کسی که ازش خوشم می آید؟ که کار راحتی نیست و زمان زیادی می گیرد. متاسفانه توییت های فاخری تولید نمی کند. من نمی خواهم با لایک کردن هر چیزی بفهمد آدم سبکسر و بی مغزی هستم. باید با دقت لایک کنم و باید کاری کنم از خلال لایک هایم بفهمد ازش خوشم می آیدکمی پیچیده و زمان بر است.  
حقیقتا که صبح شلوغی را می گذرانم.