۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

خیال را می بافند . توی اتوبوس های پاییز ِ ولیعصر . سرد که شد می پوشند . گرم می شوند ، شب ها که پاهاشان آویزان است از دیوارِ کنار شومینه . شب ها که کتاب می خوانند .

حوصلهء « خیابان بوتیک های خاموش » ِ پاتریک مودیانو را ندارم برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . من از این آدم هام که وقتی یکی اسمش می رود توی رسانه ها می خوانمش ؟ بله . احمد محمود را وقتی خواندم که مرده بود . افسوس خوردم . هر چند اگر قبل از مرگش هم می خواندمش نمی توانستم جلوی مرگش را بگیرم . اما دست کم می دانستم توی هوایی نفس می کشم که احمد محمود هم . چه مهم است ؟ هیچ مهم نیست .
دارم سعی می کنم یک قسمت سپانج باب را ببینم که توش مردمِ بیکینی باتم شهر را خالی می کنند چون یک روز توی سال هست که اسمش روز بدون باب اسفنجی ست . اما نمی شود چون سرعتم خیلی مورچه ای ست . خیلی قسمت عجیبی ست . چون مردم شهر بدون اسپانج باب خیلی بهشان خوش می گذرد و دو هفته این تعطیلات را کش می دهند . بیچاره ! اما من نمی توانم ببینم . برای همین صفحه ها را بالا پایین می کنم که بیهوده ترین است . چون فیس بوک ندارم . اینستا گرام ندارم . هیچ کوفتی ندارم . برای همین بالا پایین کردن هام خیلی غیر هدفمند است و به نتیجه ای نمی رسد . مثلا من دیر خبر تجمع را می شنوم . فکر می کنم ساعت دو ست . اگر فیس بوکی چیزی داشتم می دانستم یک است . اما نداشتم . دوست هم نداشتم . تنها و بی کس راه افتادم سمت اغتشاش . توی راه دختره توی اتوبوس گفت چه موهام بهم می آید . من قند توی دلم آب شد . من رفته بودم ته ترین صندلی سمت راست نشسته بودم . ازم عکس می گرفت و می گفت قشنگم . عکس های خودش را نشانم می داد که بگوید خودش هم قشنگ بوده وقتی موهاش کوتاه بوده . من گفتم همین الان هم قشنگ است . که کاملا دروغ نمی گفتم . معمولی بود . دندان هاش کج و کوله بود . که اگر قرار نبود اشاره ای به قشنگیش کنم متوجهش نمی شدم . شاید هم می شدم . از این کج و کوله های توی چشم بود . هی توجه آدم از حرف هاش معطوف می شد به کجی دندان هاش . خیلی پوزیشن اجتماعی ای به خودم گرفته بودم . عکس هاش را می دیدم و اظهار نظر می کردم . ابروهای نازک بهت نمیاد ! آره ! خودم هم دوست ندارم دیگه .
رسیدم سر فاطمی و خیلی بی میل باهاش خداحافظی کردم . دلم می خواست تا آخرین ایستگاه را بروم . از توی شیشه های بزرگ اتوبوس ، پاییز خیابان را ببینم . خیال ببافم . بله عجیب است اما خیال را می بافند .

این اصلا انصاف نبود . من می میرم برای اغتشاش . حالا که فاصلهء این اغتشاش تا آن اغتشاش به دو سال رسیده نباید این همه دیر خبر دار می شدم . یک عالمه پلیس دیدم . تا چشم کار می کرد . من اما باکیم نبود . خیالم را تنم کردم و ولیعصر را پیاده آمدم پایین .

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

و داستانم جایی میان درخت های کاج ته می کشد …

خانومه را پیدا نمی کنم . تو توی دور پنجم ، جایی میان درخت های بلند و آبی ِ آسمان پیدا می شوی . تو که زشت ترین فکر پاییز های منی .
من خیلی جدی داشتم دنبال خانومه می گشتم ازش تشکر کنم که بهم گفته بود وقتی راه می روم زمین را نگاه نکنم . گفته بود افسردگی می گیرم . خیلی مطمئن نبودم حرفش چقدر پایه و اساس علمی دارد اما وقتی گفت چشمم را از زمین برداشتم و نگاهم رفت سمت درخت ها . حقیقتا قشنگ بودند . این همه درخت این جا بود و من ندیده بودم . حیف ! زمین خیلی معمولی بود و جز بعضی جاهاش که آسفالتش ترک برداشته بود چیز دندان گیری برای نگاه کردن نداشت . اما من زمین را انتخاب کرده بودم جای این همه درختی که تنه های قشنگی داشتند و منتظر بودند من طراحی شان کنم . اما چون تنبل بودم طراحی شان نمی کردم . بسنده می کردم به دیدن شان .
من قدم های تند و ترسناک و مثل خرسی دارم . بوم بوم بوم . یک جوری راه می روم که انگار خیلی آدم مصمم و جدی ای هستم که نیستم . انگار دارم می روم یک ماموریت مهمی را انجام دهم . اما ماموریتم یک جایی توی آسفالت هاست . زل می زنم به آسفالت و محکم قدم بر می دارم . زمین از این که من روش راه می روم خیلی خوشحال نیست . که اهمیتی ندارد . من هم حقیقتا از این که روی زمین راه بروم به خودم نمی بالم .
الناز هم خوشحال نبود . صدای قدم هام عصبانیش می کرد . برادره هم خوشحال نیست از این که یکی صبح به این زودی مثل شتر هی برود و برگردد . اما خودش هم شتر است برای همین من به غرولند هاش اهمیتی نمی دهم . اما الناز را سعی می کردم دریابم که اغلب فراموش می کردم . چون الناز با یک متر و هشتاد و چهار سانت قدش که حق داشت شتر ترین باشد ، هیچ شتر نبود . الناز چی بود ؟ … ممممم .

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

از سپند امیرسلیمانی تا سیاوش خیرابی


دختره داشت می گفت واقعا داریم تو دنیای چرندی زندگی می کنیم . من داشتم خودم را توی شیشه در مترو نگاه می کردم . چون به نظرم موهام خیلی قشنگ شده بود . موهام شبیه جیم کری توی دامب اند دامبر است . اما توی در مترو دو تا از من بود که شبیه ناتالی پورتمن ِ «‌ لیون » .
یکیش توی نور ایستگاه ها می رفت و یکیش کمرنگ می شد .
دختره داشت می گفت واقعا داریم توی دنیای چرندی زندگی می کنیم . اگر این دیالوگ را توی یک فیلم می شنیدم می گفتم چه مصنوعی ! اما دختره داشت جدی می گفت . برگشتم نگاهش کردم ببینم چه شکلی ست . هیچ شکلی نبود . برگشتم به دوتای خودم توی شیشه . گفت ما تازه خیلی خوشبختیم .
من فکر کردم موهام خیلی قشنگ شده . فکر کردم ایستگاه مصلی خیلی زشت است . و فکر دیگری نکردم .
برگشتم که خانه مامان داشت گریه می کرد . گفتم چی شده . گفت آخه این چه بلایی بود سر دخترای مردم اووردن . گفتم شام چی داریم ؟ من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان ، من نبود . نزد توی گوشم . همین جور گریه کرد و گفت مرغ . دلم نخواست . نشستم پای کامپیوتر و « زوج های بازیگر ایرانی » را گوگل کردم . چون کار دیگری نداشتم و به نتایج جالبی رسیدم .
فرداش هم گریه کرد . گفت شیشهء ماشین را نکشم پایین . گفت روسریم را سرم کنم . گفتم اینا همینو می خوان . که بترسیم . من اگر مامان بودم می زدم توی گوشش . مامان من نبود . نزد توی گوشم . اشک هاش را پاک نکرد . پیاده شد . هوا ابری بود . تاریک بود هنوز آسمان . مامان توی آن خیابان ِ ابری پاییز خیلی غمگین و تنها بود .
فهمیدم ما خیلی بدبختیم که توی این جا زندگی می کنیم . فهمیدم کسی روی صورت من اسید نخواهد پاشید . من شوک شنیدن این خبر هولناک را فراموش خواهم کرد . اما تصویر مامان ِ غمگین ِ مستاصل ِ من که داشت دور می شد تنهایی و چادرش را باد تکان می داد تا آخر دنیا با من و با خیابان های این شهر می ماند . حتی روزی که دیگر نباشم .

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

« برقصم بر آپارتمان‌های چروک شهر ... » *

هوا ابر است . من خیلی بی جنبه ام . این همه لباسی که پوشیده ام تناسبی با دمای هوا ندارد اما من عاشق لباس های گرمم هستم . این جای شهر را خیلی وقت است ندیده ام . پیاده راه می روم و هوای خوب ِ تمیزِ خلوت جمعهء تهران را نفس می کشم . من این شهر را خوشم می آید . بلد نیستم بنویسمش . تلاش هام برای نوشتنش به کلمات مبتدل ختم می شود . کلمات تکراری ملال آور . نمی نویسمش . نمی سازمش حتی . باهاش ور نمی روم بیخودی . قدمش می زنم . نفسش می کشم .
خوشم می آمد مثل نازگل بودم . خوب بلد است با این شهر کار کند .
نیستم . راه می روم . آن قدر که گرسنه می شوم . و تشنه می شوم . و جیش دارم . این شهر توالت کم دارد . آب خوری هم . احمدی نژاد را می گذاشتند بماند سر جاش هی توالت و آبخوری می ساخت . خدا هم راضی تر بود .
آقاهه می گوید چند تا کوچه بالاتر فست فودی هست . می توانم هم بروم دستشویی ، هم آب بخورم ، هم غذا . این ها را آقاهه نمی گوید . فقط آدرس فست فودی می دهد که از قضا فست فودیِ چرند بد مزه ای هم هست .
روی در تمام فست فودی ها نوشته « به یک کارگر ساده نیازمندیم » . این فست فودی ها خیلی حمالند . شک ندارم مثل خر کار می کشند از کارگرهای ساده شان که همیشه نیازمند کارگر ساده هستند . هیچ کس بیشتر از چند ماه توی این شغل نمی ماند . احتمالا هیچ وقت این کاغذ های پرینت شدهء « به یک کارگر ساده »‌شان را حتی از روی شیشه نمی کنند چون کارگر فعلی شان خواهد رفت به زودی .
توی دوره ای که همهء کاسبی ها دارند جمع می کنند می روند سرمایه شان را یک جای دیگر می گذارند که کم ضرر ده تر باشد این ها بسته نمی شوند . مثل قارچ سبز می شوند . خیلی استعمارگرند .
حالا که این ها را می نویسم توی یک فست فودی ِ حمال نشسته ام و فونت نوشته هام را آن قدر مورچه ای کرده ام که حتی خودم هم نمی توانم بخوانم چون می ترسم آن ها بخوانند و توی غذام تف کنند . چرا نکنند ؟

* عنوان نوشته قسمتی از شعر سارا محمدی اردهالی

۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

تا مِی شود انگور ما

صدای زنه را شنیدم که می گفت : من خاک پای همه شماهام . یعنی این کثافت ترین جمله ای بود که شنیده بودم . وقتی این جمله را می گفت با یک دستش چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگرش یک نیم دایره کشید که از مغربش رفت مشرقش . خواست نشان دهد که منظورش از همه شما فقط چند تا مخاطبش نیستند . منظورش همه ماهاست . خاک پا ؟ فقط یک مدیر توی جمهوری اسلامی می تواند این جمله را بگوید . شبیه حراست دانشگاه بود که تذکرشان را با خانومم و عزیزم شروع می کنند . اگر باهاشان چانه بزنی یک جوری بد و بیراه می گویند که لال می شوی . داشت تذکر می داد . نا حق هم نمی گفت . اما با چرند ترین کلمات ممکن . من می رفتم و بر می گشتم و ادامه اش را می شنیدم . یکی از خانوم ها می گفت نمی خواهد پشت سر کسی حرف بزند . اما داشت می زد . داشت با فدای شما ، قربان شما نان یکی را آجر می کرد . خانومه از طرف همکارانش معذرت می خواست چون خاک پای همه ما ها بود . خدمتگزار همهء ماها بود . وظیفه اش بود حرف های ما را گوش دهد . آخ آخ ! یعنی این ادبیات می تواند آدم را دیوانه کند . این جا کثافت پرور است . بگو ترتیب اثر می دهیم . رسیدگی می کنیم . یا هر کوفتی . خاک پا ؟

بعدش رفتم خنزر پنزر ترین خنزر پنزر فروشی دنیا . نه که کاری داشته باشم . اما خوشم می آمد کشش بدهم . لخ لخ . هوا خوب بود . هی این بیل بیلک ها را می گرفتم دستم و خوب بود که کسی نبود بالا سرم که بفرمایید خانوم . چی لازم دارید . چون چیزی لازم نداشتم . مجبور نبودم وانمود کنم دارم سعی می کنم بین آن چرت و پرت ها انتخاب کنم . آخه صندلی ؟ چرا آدم باید دلش بخواهد صندلی آویزان گوشش کند . یا قیچی مثلا ؟ یک شوخی هایی کش پیدا می کند و تمام هم نمی شود . اولش آدم می گوید اِ چه بامزه گوشوارت زیپه مثلا ! بعد چاقو ، قاشق ، چنگال ، دسته بیل . ای بابا .

فکر کردم آخر هفته باران می آید . حالا که این ها را می نویسم هوا ابر است . کسی آن دور و بر نبود این پیشگویی حکیمانه ام را بشنود . این پیش گویی های آب و هوایی را از پدربزرگم به ارث برده ام . نه این جور الکی و الابختکی مثل من . خیلی جدی می گفت سه شنبه صبح میام دنبالتون بریم بیرون ! پدر سه شنبه که مدرسه داریم ! نه ! برف میاد مدرسه ها تعطیل می شه ! حالا آسمان بی لکه ابری ! می گفت تعطیل می شود ! دوشنبه شبش برف شروع می شد . آرام و سنگین و مدرسه تعطیل کن !

باری ! برگشتم خانه . خواهره پرسید چی کار می کنم . گفتم زندگی . گفت نه کلا . گفتم زندگی . نگران بود . این جوری مریض افتاده بودم خانه این همه وقت . گفت چرا هیچ دوستی ندارم ؟ چرا هیچ جا نمی روم ؟ چرا هیچ کس را نمی بینم ؟ گفتم خوبم . همین جا که هستم آرامم . همین بس نیست ؟ پرسید خوشحالی ؟ چه سوال بامزه ای بود . یک کم بهش فکر کردم . دیدم هستم . خوشحالم . شبش ممدرضا گفت چه خوش اخلاق شدم . گفتم آره خوشحالم این روزها . خوشم آمده بود از این کلمه . کسی پرسید چطوری می گویم خوشحالم !

زندگی از تو شروع می شود . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

و تاریخ نباید بنویسد که کاف را گرفتند و آزادش کردند و بسنده کند به همین چند خط کوتاه . بهتر آن که ننویسد . گم می شوی میان توده ای از آدم هایی که ذره ذره ساختند و من چه بدم می آید از این گم شدگی آدم هایی که هیچ انقلابی و تغییری سهم شان را به تمامی نداد و ارج شان ننهاد .
باید بنویسد او ، بنویسد تو ، کاف کافه های غروب ، کاف شیر نسکافه های کم شکر ، کاف پیاده روی های صبح های زود ِ هنوز آفتاب نزده ، با چشم های مشکیش و موهایی که حالا کوتاه تر است از همیشه ، نشسته توی جمعی که همه چشم ها به دهانش ، ذره ذرهء آزادی کوتاه چند روزه اش را می بلعد . توی سکوتی که سنگینیش تن آدم را و قلبش را می فشارد ، دست می کشد آرام به سرش . مثل پیرمردها که سال ها زندگی و در به دری را گذرانده باشند از سر ، می گوید ؛ « داشتیم زندگیمونو می کردیم ! چی شد یهو ؟ » بی آن که منتظر جوابی باشد . با بهت و ناباوری ، خیره به جایی توی خلا . که خودش جواب مسلم است و اشک ها یواشکی حلقه می زند توی چشم هایی که حالا دیگر نه او را ، که گل های فرش را نگاه می کنند .

تاریخ باید بنویسد تمام این جزئیات غم انگیز زندگی آدم هایی را که هنوز در بندند . باید بنویسد هر روزشان را و هر لحظه شان . به نام کوچک صداشان کند ؛ کاف ، فرزند علیرضا و فاطمه ، فرزند زمستان شصت و یک تهران ، که هنوز جنگ را به یاد دارد ... با خصوصیات اخلاقی خوب و بدشان . این که تنها نامی باشند و از یاد بروند زود ، گم شوند میان اسم های بزرگ انصاف نیست . تاریخ باید یادش باشد که تو، قبل از تمام این روزهای بد ، روزهای امید و نا امیدی ، نشستی روی همین صندلی ، عاشق دختری شدی که موهاش را بافته بود و وقت لبخند ، چشم هاش برق می زد . تو داشتی چیز کیکت را می خوردی و چای . و من این را یادم نمی رود . گیرم که یادم نباشد تو را کدام روزِ پاییز هشتاد و هشت از ما گرفت . بی آن که بدانم چند روز است که نیستی و نخواهی بود بعد از این . اما یادم نمی رود که چه دوست داشتی « هامون » را . چه خطت بد بود و نمی شد خواندش و چه بهتر که خودت می خواندی نوشته هات را با صدایی که عجیب گرم بود و قشنگ . من یادم نمی رود این ذره های کوچکی که تو را ساختند ، فارغ از تمام روزها و تاریخ ها .
تاریخ باید بنویسد تنهایی حالای مادرت را ، بیش از تمام این سال های بی پدری . بنویسد چه موهاش سفید تر شده این روزها و این همه انصاف نیست . این همه بی عدالتی ست که این روزها برای مادرت انگار هزار سال گذشته باشد ، اشک هاش را کسی ندیده باشد ، خنده اش را هم ...

و کاف عزیز تر از جان ! زندگی از تو شروع می شود . از روزی که برگردی ، چای و چیز کیک و دختری که موهاش را بافته بود و عاشقت ماند . از ساعت پنج بعد از ظهر یکی از شنبه های ابری پاییز ...

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

و به بیهوده ترین موضوع دنیا فکر می کردم و باران نمی بارید .

اما من حقیقتا نمی دوم . چون دیگر نمی توانم بدوم . هنوز می نویسم می دوم چون راه رفتن خیلی دلگیر است . خیلی پیرزنی ست . خیلی مسخره . اَه !
گاهی دلم می خواهد قدم هام را کمی تند تر کنم . قبلش دستم را می کنم توی جیبم و اسپری ام را لمس می کنم چون این کار حالم را خوب می کند . بعد نگاهی به آدم های دور و برم می اندازم و سعی می کنم حدس بزنم اگر نفسم بالا نیامد کدام شان ممکن است کمکم کند . این ساعت ِ این جا مال مامان هایی ست که بچه های شان را گذاشته اند مدرسه و گفته اند قبل از این که برگردند خانه و قد فیل صبحانه بخورند یک کم راه بروند که هیچ عذاب وجدانی توی بلعیدن تخم مرغ صبحانه شان نداشته باشند .
آن ها خیلی چاقند . یا یک کم چاقند . با این همه نمی خواهند لاغر شوند . فقط می خواهند توی دسته های چند تایی ، ردیفی و لش لش راه بروند ، بلند بلند دربارهء مدرسه بچه های شان با هم حرف بزنند و با کون های گنده شان راه ما را سد کنند . من ؟ گاهی گوش تیز می کنم تا حرف های بامزه شان را بشنوم . از این که نویسنده نیستم حسرت می خورم .  گاهی هم خودم را لاغر تر از اینی که هستم می کنم و می خزم از میان شان ، دور می شوم با باد و با جان لنون .
بعدش به خانه بر خواهم گشت و تخم مرغم را خواهم بلعید و لبخند رضایت خواهم زد چون چاق نیستم و می توانم مفصل ترین صبحانه دنیا را بخورم !

مامان ها دو دسته اند . و این ربطی به چاقی و لاغری ندارد . یک دسته آن هایی هستند که از وقتی بچه دار می شوند حتی بچه های حلزون ها و بچه های کلاغ ها و بچه های میمون ها را هم بچه های خودشان می دانند و چتر محبت مادرانه شان را روی سر همه اندازند . یک عده آن هایی هستند که هیچ کس جز بچهء دماغوی خودشان را دوست ندارند . حتی بچه های گربه ها که خیلی بامزه و دوست داشتنی اند .
مثلا خاله من یکی از این مادرهاست . شک ندارم جز بچه های خودش که از قضا دماغو هم نیستند و خیلی هم بامزه اند هیچ بچه ای را دوست ندارد . حالا که می نویسم خیلی مطمئن نیستم . آن وقت که داشتم برای دویدن آماده می شدم خیلی مطمئن بودم که از مادر های دسته دوم است و خیلی دلایل محکمی داشتم .
تمام راه همین جوری که دستم اسپری ام را می فشرد ، مطمئن بودم و چون خاله ام و رفتارش با بچه هاش و بچه های مردم ذهنم را درگیر کرده بود ندویدم .
دراز کشیدم و چشم دوختم به آسمان و فکر کردم سرانجام یک روز دوباره خواهم دوید .

سلام سی سالگی ! صبح بخیر !

هوا سرد بود و زمین خیس . همه چیز به غایت قشنگ بود . حتی من که نمی توانستم  . حتی تو که نبودی .

۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

یادداشت های دفترچهء‌ زرد

شنبه ۱۹ / مهر
ـ ساعت ۸ و ۲۳ دقیقه صبح  ـ اتوبوس ولیعصر ؛ خانومه داشت با ساعتش ور می رفت . نمی توانم توضیح بدهم دقیقا داشت چی کار می کرد . اما حقیقتا کار بیهوده ای بود . یک کم دستش را تکان می داد حلقه هایی که داشت با مصیبت از یک طرف بند هلشان می داد طرف دیگر به حالت قبلی شان بر می گشتند . اما اصرار داشت که درستش کند حتی اگر این کار سه تا ایستگاه طول می کشید و حتی اگر توی این وضیعت ِ درست ماندنش ده ثانیه هم دوام نداشت . خیلی کار لج در آری بود اما نمی شد ازش چشم بر داشت . یعنی شک ندارم جز من سه نفر دیگر هم که اشراف داشتند روی دست های خانومه زل زده بودند به حرکاتش .

ـ ساعت ۱۰ و ربع صبح ـ اتوبوس ولیعصر ؛ از این جا که نشسته بودم آسمان یک تکه اش پیدا بود که ابر بود . باقیش صورت دکتر بود و پرده های خیلی زشت مطب . صدای پشت ماسک ازم پرسید که با داوود رشیدی نسبتی دارم ؟ در جواب این سوال گاهی متواضعانه گفته ام که داوود رشیدی عموم است که دروغ محض است . گاهی گفته ام نه که عین حقیقت است . بستگی به حوصله ام دارد . گفتم نه . با چشمم . دهانم به اندازهء یک کروکدیل باز بود و لوله ای که توی دهانم بود داشت با تمام قوا آب دهانم را می بلعید . بعد پرسید چند سالم است . و گفت چه بهم نمی آید . و گفت چی خوانده ام . وقتی دکتر ها شروع می کنند به سوال یعنی می خواهند یک کار بدی کنند . اما کار بدی نکرد . کلن پر کردن دندان آدم ها به خودی ِ خود کار بدی هست . اما من حالم خوب بود . حوصله ام سر ِ جا بود . هوا هم ابر . دهانم اگر بند نبود می گفتم داوود رشیدی عموم است .
رفتم دیدم صد تا آدم نشسته اند منتظر دارو . شمارهء من هفتصد و چهل و شش بود . خانومه توی بلند گو گفت هفتصد و سی و هفت . ماند روی همان هفتصد و سی و هفت . تکان نخورد . صد نفر خسته بودند و حوصله شان سر رفته بود و هی پای چپ شان را می انداختند روی پای راست شان ، پای راست شان را می انداختند روی پای چپ شان . من هم .

ـ ساعت ۶ بعد از ظهر ـ آشپزخانه ؛ به آیدا می نویسم فهمیدم برای تولدم چی بخرد . قهوه جوش . با تشکر . آیدا می نویسد اوکی عزیزم :*

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

یا دویدن ! آن وقت می دویدم . آدم توی دویدن خیال می بافد . عاشق می شود . فارغ می شود . می خندد . عصبانی می شود . اخم می کند . اشک نمی ریزد اما . اشک می جوشد و جاری نمی شود . من باید دونده می شدم .

هفده ساله که بودم می خواستم نویسنده شوم . شاید . درست یادم نیست . من خیلی فکر کردم که آن سال ها که همه می دانستند می خواهند چه کاره شوند ، من سرم گرم کدام کثافت کاری بوده ؟
فکر کردم می خواستم معمار شوم . اما یک مصاحبه از خودم پیدا کردم توی روزنامهء‌ « بهار » که ازم پرسیده اند می خواهم در آینده چه کاره شوم . گفته ام مهندس کامپیوتر . من سال ها جز تایپ کردن کلماتم چیزی از کامپیوتر نمی دانستم . چرا گفتم مهندس کامپیوتر ؟ شاید غافلگیر شدم . شاید انتظار نداشتم کسی این سوال را از من بپرسد . شاید این تنها چیزی بوده که آن لحظه به ذهنم رسیده . آن وقت ها می نوشتم . چرا نگفتم نویسنده ؟
باری ! می خواستم نویسنده شوم . یک روز فهمیدم داستان های من ته ندارد . سر هم ندارد . فقط وسط دارد . با وسط داستان هام چه می توانستم بکنم ؟ فقط می توانستم نویسنده نشوم .
فکر کردم می خواستم وکیل شوم . پس چرا ریاضی خواندم . من تمام این سال ها چه مرگم بوده ؟ 
بچه که بودم می خواستم معلم بشوم . یک مدتی توی « جمعیت دفاع » درس می دادم . اما یک هو دلم نخواست . نمی دانم چرا فکر کردم توی رفتارم یک جور ریاکاریست . خیلی بی شیله پیله نبود . کجاش نبود ؟ نمی دانستم . نرفتم . امروز فکر کردم بروم ؟ هنوز نمی دانستم کجای خنده هام و دلسوزی هام لج در آر بود که خودم بیشتر از همه می دانستم . فرهاد می گفت من قشنگ می خندم . می گفت همیشه بخندم . من اما می دانستم یک جای خنده هام قشنگ نیست که فرهاد نمی دید و نمی فهمید . می گفت مصطفی درسش بهتر شده .

می دانستم می خواهم چه کاره نشوم .
نمی خواستم کارمند باشم . نمی خواستم بازیگر تئاتر باشم یا مورخ . مجری ها با آن لبخندهای ابلهشان کفرم را در می آورند . یا منشی ها با آن کندی ِ بی نهایت شان . هیچ استعدادی توی رقصیدن نداشتم . مکانیکی تحریک کننده بود اما من وسواس دارم . آن همه کثافت را تاب نمی اوردم .
آشپزی ؟ هووم .

اما نمی دانستم می خواهم چه کاره بشوم .
گفتم بودم که ، رمان خوانی اگر شغل بود می رفتم رمان خوان می شدم . خیلی جدی . همین جوری که چین افتاده بود به پیشانیم رمانم را می خواندم . الناز می گفت برم پیشش . می گفتم وای الناز نمی دونی چند تا رمان افتاده رو سرم !
یا اغتشاش . هر روز می رفتم توی خیابان ها و شعار می دادم که رای مان را پس بدهید . یعنی فکر می کنم چه کاری مهم تر از اعتراض وقتی هنوز میر حسین حبس است ؟ دم سازمان ملل یک عده را دیدم که خیلی سبز بودند . یعنی نه که بخواهم اولویت بندی کنم . اما می دانستم دلشان می خواسته جای کوبانی داد بزنند « یا حسین » دلم می خواست بغل شان کنم . از این که هنوز خیابان های تهران را باور دارند . علی را دیدم . داد زدم علی . فقط دست دادیم با هم . پلیس گفت بروم . دیرم هم بود . یک کم این پا و آن پا کردم تا یاشار و اردوان را هم خوب ببینم . می خندیدند . من هم .
ماندم توی ترافیک . دیدم به سخنرانی نمی رسم . توی راه فکر کردم کجا بروم . هیچ جا نبود که بخواهم بروم . هیچ کس نبود که بخواهم ببینمش . می دانستم باید فکر کنم چرا دلم نمی خواهد کسی را ببینم . اما خسته بودم . از چی ؟  فردا بهش فکر می کنم

۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

معدنای طلا منتظرن ! پیش به سوی کانزاس سیتی !


هشت صبح ِ سرد ِ پنجشنبه ، هفده مهر نود و سه
زیر درخت های کاج ، « پسرکی با پیژامهء راه راه » جان بوین را می خوانم و چهار روز دیگر بیست و نه ساله می شوم .

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

« بعله درست حدس زدید . من کرم ضد چروک می زنم . » همین جوری که زل زده ام به دوربین با اعتماد به نفسی که از من بعید است اضافه می کنم : « از گفتنش خجالت هم نمی کشم . » ( صدای تشویق حضار ) دوربین می رود روی خندهء اپرا .

ایستاده ام جلوی آینه و از توی لیوان دنبال کرمی می گردم که پر تر است . این کرم ها خیلی گران است . برای همین آدم دلش راضی نمی شود وقتی تمام شدند بیندازتشان دور . هی فکر می کنم شاید یک قطره داشته باشند که بشود هزار و هفتصد تومان . یا هر چی . اصلا هفتصد تومان . علف خرس که نیست . من اگر ریه هام را به گا داده ام و این جوری بین هر دو تا جمله ام یک سرفهء خشکی می کنم که اشتیاق آدم ها به همصحبتی با من را کور می کند ، برای یک هفته جان کندن و پول در آوردن بوده . که نصفش را همان اول دادم اجاره خانه . حالا همین جوری هفتصد تومان هفتصد تومان بیندازم دور . جای کسی را تنگ نکرده اند که .

همین حالا که این ها را می نویسم شرح بیماریم را به میترا می دهم و گربه هم دارد یک کارهای بامزه ای می کند که اصلا نخواهید برای تان تعریف کنم . چون اگر بخواهم باز هم از گربه ها و کارهای بامزه شان برای تان تعریف کنم به خل و چل بودن متهم می شوم . چند تا پست بعد تر وقتی حواس تان نبود برای تان می گویم .
من یک کار را توی دنیا دوست داشته باشم دکتر رفتن است و قرص خوردن است . محل مورد علاقه ام دراگ استور است . حتی راه رفتن میان قفسه ها و استشمام بوی لوسین ها پوستم را شاداب می کند .
وقتی قرص می خورم احساس تندرستی می کنم . هر چند وقت یک بار می روم دکتر چون خودتان بهتر می دانید که سرطان سینه همه جا در کمین ما نشسته و می خواهد همین یک ذره را هم که دنیا عنایت کرده ازمان بگیرد . و دندان های مان را هر چقدر هم که هر شب مسواک بزنیم باز هم کرم ها منتظرند تا خواب مان ببرد . کی تضمین می کند که همین جوری که داریم تایپ می کنیم ، قلب مان دچار اختلال نشود . ما فکر می کنیم آنفولانزا گرفته ایم اما قرار است سکته کنیم .
تفریحم این است که تا وقتی نوبتم شود می روم یک سری به دکتر گوش و حلق و بینی می زنم ، یا برای هزارمین بار می پرسم حالا نمی شود من را ماموگرافی کنید و می شنوم که نه خانوم جان . کشکی کشکی که نیست . دکتر گفته نه یعنی نه .
توی طبقه ها سرگردانم و روی در مطب ها را می خوانم . از کنار چشم پزشکی که رد می شوم با یک دستم چشم چپم را می گیرم و می فهمم چشم راستم ضعیف تر شده . می گویم برای دوشنبهء آینده بهم وقت بدهند . می گویند تا یک ماه آینده به کسی وقت نمی دهند . یعنی چی ؟ خانوم من موردم اورژانسی ست ! چشمم دارد می ترکد . خوب بابا ! هفتهء آینده بیایم بنشینم بین مریض اما علاف می شوم . عیبی که ندارد ؟ معلوم است که ندارد . فکر می کنم می توانم یک سری هم به دکتر زنان بزنم توی علافی های دوشنبه . پاپ اسمیر ، پاپ اسمیر ، پاپ اسمیر .
از هر دکتری دو تا دارم . یکیش کافی و قابل اعتماد نیست . من حقیقتا به دکتر های ایرانی اعتماد ندارم . همین پدر زن پسر دایی من رفته بود دکتر . دکتره بهش گفته بود هیچیش نیست . توی راه بیمارستان تا خانه مرده بود . از این اتفاقات کم نیست .
بند نمی شوم روی صندلی . نوشته های روی دیوار را دربارهء COPD می خوانم . اصلا شما می دانید این بیماری تنفسی چهارمین علت مرگ و میر در امریکاست ؟ می دانید این که جدیدا شب ها تکرر ادرار دارید ممکن است مال فشار خون باشد ؟ می دانید با یک مریض آنفولانزایی حتی نباید دست بدهید ؟
یعنی هر چقدر هم که سالم باشید شک نکنید که یک ویتامینی توی بدنتان کم است که در دراز مدت مشکل ساز می شود . همین که باران می آید مثل روانی ها می دوید دم پنجره تا بوی خاک باران خودره را استنشاق کنید یعنی آهن ندارید .
انقدر ساده نباشید . ( تشویق حضار )

۱۳۹۳ مهر ۱۲, شنبه

« برای این که شعارم این بود ؛ یا همه یا هیچ … » *

شش صبح شنبه ، دوازده مهر نود و سه
که باد می آید . آفتاب بی رمق است و زمین هنوز یک کم خیس ِ باران دیشب .
خودم را توی آینه نگاه نمی کنم . چشم هام پف کرده اند و دماغم قرمز است . شبیه پیرمردها توی خانه آرام راه می روم و سرفه های خشک می کنم . یخچال را باز می کنم و می بندم و کابینت ها را باز می کنم و می بندم و غر می زنم . کسی بیدار نیست غرهام را بشنود و ترتیب اثر بدهد  . حیف . شیر نداریم . نان نداریم . کوفت هم نداریم . با این همه می خواهم از امروز تند تر بدوم که امید بذر هویت ماست . تا ابد …
برای خودم یک نسکافهء تلخ بدمزه می ریزم و مثل اسب یورتمه می روم سمت حمام …

* از بخش « زندگی من » ِ کتاب « شیطان در بهشت » ِ هنری میلر


۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

صدای اذان می اومد . از هر طرف این شهر که فکرشو بکنی و من یهو احساس کردم دیگه هیج اندوخته ای ندارم .

حرکت بدنم رو به حداقل تقلیل دادم تا پشه ای رو که دست از سرم بر نمی داشت بکشم . اما فقط این نبود . گاهی دلم می خواست حرکت نکنم . حتی نفس هم نکشم . حالا آخرین صفحه کتاب رو می خوندم . میل شدیدی به گریستن داشتم . کتاب پایان غم انگیزی نداشت . یعنی نمی شد گفت که غم انگیزه . از جهاتی هم می شد گفت . لحظه ای بود که داشت آفتاب تموم می شد و یک کم دیگه صدای اذان به گوش می رسید و خوب می تونید بفهمید که این لحظه به خودی ِ خود ، بی اون که کتابی در حال پایان باشه ، چقد می تونه غم انگیز باشه .
و یک چیز بدتر این که من توی عمرم هیچ کس رو ندیده بودم که به اندازهء من کتاب خونده باشه . نه که فک کنید بابت بالیدن به خودمه که دارم می گم . نه . ولی همیشهء زندگیم در حال کتاب خوندن بودم و حالا و درست توی آخرین سطور این کتاب که نمی دونستم پایانش رو باید غم انگیز دونست یا چی ، فهمیده بودم هیچی از کتابایی که خونده بودم یاد نگرفتم . فهمیدم بدترین آدمی بودم که تو زندگی دیدم .
سعی کردم خودم رو در هيات یه وکیل تصور کنم چون یادم اومده بود که یک روزی هم بوده که می خواستم وکیل بشم . تصویر مضحکی بود . اما این تصویر تو خودش یه چیزی داشت که خبر از تن ندادن می داد . من تن داده بودم . خودم . تصویرم هنوز می جنگید . خودم بدترین بودم و بدترین روزای زندگیِ خصوصیم رو تجربه می کردم . لحظه ای که می فهمی من درست همونی ام که همیشه می خواستم نباشم . همونی که سعی کردم ازش فاصله بگیرم .
وکالت آخرین کاریه که دلم می خواد بکنم اما تصویر آدمی که داره داد می زنه برام دلنشینه . نه که کم داد بزنم توی زندگیم اما همیشه ترجیح دادم سکوت کنم . حتی جایی وسط فریاد های به حقم بوده که دلم خواسته حرکتام رو به حداقل تقلیل بدم . حتی نفس هم نکشم .