۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

صدای اذان می اومد . از هر طرف این شهر که فکرشو بکنی و من یهو احساس کردم دیگه هیج اندوخته ای ندارم .

حرکت بدنم رو به حداقل تقلیل دادم تا پشه ای رو که دست از سرم بر نمی داشت بکشم . اما فقط این نبود . گاهی دلم می خواست حرکت نکنم . حتی نفس هم نکشم . حالا آخرین صفحه کتاب رو می خوندم . میل شدیدی به گریستن داشتم . کتاب پایان غم انگیزی نداشت . یعنی نمی شد گفت که غم انگیزه . از جهاتی هم می شد گفت . لحظه ای بود که داشت آفتاب تموم می شد و یک کم دیگه صدای اذان به گوش می رسید و خوب می تونید بفهمید که این لحظه به خودی ِ خود ، بی اون که کتابی در حال پایان باشه ، چقد می تونه غم انگیز باشه .
و یک چیز بدتر این که من توی عمرم هیچ کس رو ندیده بودم که به اندازهء من کتاب خونده باشه . نه که فک کنید بابت بالیدن به خودمه که دارم می گم . نه . ولی همیشهء زندگیم در حال کتاب خوندن بودم و حالا و درست توی آخرین سطور این کتاب که نمی دونستم پایانش رو باید غم انگیز دونست یا چی ، فهمیده بودم هیچی از کتابایی که خونده بودم یاد نگرفتم . فهمیدم بدترین آدمی بودم که تو زندگی دیدم .
سعی کردم خودم رو در هيات یه وکیل تصور کنم چون یادم اومده بود که یک روزی هم بوده که می خواستم وکیل بشم . تصویر مضحکی بود . اما این تصویر تو خودش یه چیزی داشت که خبر از تن ندادن می داد . من تن داده بودم . خودم . تصویرم هنوز می جنگید . خودم بدترین بودم و بدترین روزای زندگیِ خصوصیم رو تجربه می کردم . لحظه ای که می فهمی من درست همونی ام که همیشه می خواستم نباشم . همونی که سعی کردم ازش فاصله بگیرم .
وکالت آخرین کاریه که دلم می خواد بکنم اما تصویر آدمی که داره داد می زنه برام دلنشینه . نه که کم داد بزنم توی زندگیم اما همیشه ترجیح دادم سکوت کنم . حتی جایی وسط فریاد های به حقم بوده که دلم خواسته حرکتام رو به حداقل تقلیل بدم . حتی نفس هم نکشم .