۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

یادداشت های دفترچهء‌ زرد

شنبه ۱۹ / مهر
ـ ساعت ۸ و ۲۳ دقیقه صبح  ـ اتوبوس ولیعصر ؛ خانومه داشت با ساعتش ور می رفت . نمی توانم توضیح بدهم دقیقا داشت چی کار می کرد . اما حقیقتا کار بیهوده ای بود . یک کم دستش را تکان می داد حلقه هایی که داشت با مصیبت از یک طرف بند هلشان می داد طرف دیگر به حالت قبلی شان بر می گشتند . اما اصرار داشت که درستش کند حتی اگر این کار سه تا ایستگاه طول می کشید و حتی اگر توی این وضیعت ِ درست ماندنش ده ثانیه هم دوام نداشت . خیلی کار لج در آری بود اما نمی شد ازش چشم بر داشت . یعنی شک ندارم جز من سه نفر دیگر هم که اشراف داشتند روی دست های خانومه زل زده بودند به حرکاتش .

ـ ساعت ۱۰ و ربع صبح ـ اتوبوس ولیعصر ؛ از این جا که نشسته بودم آسمان یک تکه اش پیدا بود که ابر بود . باقیش صورت دکتر بود و پرده های خیلی زشت مطب . صدای پشت ماسک ازم پرسید که با داوود رشیدی نسبتی دارم ؟ در جواب این سوال گاهی متواضعانه گفته ام که داوود رشیدی عموم است که دروغ محض است . گاهی گفته ام نه که عین حقیقت است . بستگی به حوصله ام دارد . گفتم نه . با چشمم . دهانم به اندازهء یک کروکدیل باز بود و لوله ای که توی دهانم بود داشت با تمام قوا آب دهانم را می بلعید . بعد پرسید چند سالم است . و گفت چه بهم نمی آید . و گفت چی خوانده ام . وقتی دکتر ها شروع می کنند به سوال یعنی می خواهند یک کار بدی کنند . اما کار بدی نکرد . کلن پر کردن دندان آدم ها به خودی ِ خود کار بدی هست . اما من حالم خوب بود . حوصله ام سر ِ جا بود . هوا هم ابر . دهانم اگر بند نبود می گفتم داوود رشیدی عموم است .
رفتم دیدم صد تا آدم نشسته اند منتظر دارو . شمارهء من هفتصد و چهل و شش بود . خانومه توی بلند گو گفت هفتصد و سی و هفت . ماند روی همان هفتصد و سی و هفت . تکان نخورد . صد نفر خسته بودند و حوصله شان سر رفته بود و هی پای چپ شان را می انداختند روی پای راست شان ، پای راست شان را می انداختند روی پای چپ شان . من هم .

ـ ساعت ۶ بعد از ظهر ـ آشپزخانه ؛ به آیدا می نویسم فهمیدم برای تولدم چی بخرد . قهوه جوش . با تشکر . آیدا می نویسد اوکی عزیزم :*