۱۳۹۳ مهر ۱۲, شنبه

« برای این که شعارم این بود ؛ یا همه یا هیچ … » *

شش صبح شنبه ، دوازده مهر نود و سه
که باد می آید . آفتاب بی رمق است و زمین هنوز یک کم خیس ِ باران دیشب .
خودم را توی آینه نگاه نمی کنم . چشم هام پف کرده اند و دماغم قرمز است . شبیه پیرمردها توی خانه آرام راه می روم و سرفه های خشک می کنم . یخچال را باز می کنم و می بندم و کابینت ها را باز می کنم و می بندم و غر می زنم . کسی بیدار نیست غرهام را بشنود و ترتیب اثر بدهد  . حیف . شیر نداریم . نان نداریم . کوفت هم نداریم . با این همه می خواهم از امروز تند تر بدوم که امید بذر هویت ماست . تا ابد …
برای خودم یک نسکافهء تلخ بدمزه می ریزم و مثل اسب یورتمه می روم سمت حمام …

* از بخش « زندگی من » ِ کتاب « شیطان در بهشت » ِ هنری میلر