۱۳۹۹ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

چند ساعت از نیمه شب گذشته بود و شد دوازده روز.

یازده روز از بهار نود و نه می گذشت و انگار یازده روز از هر ماه دیگری، از هر سال دیکری گذشته بود. نمی دانستم چند روز است که از خانه بیرون نرفته ام. شاید تا آخرش می ماندم همین جا. پشت همین میز. و دیگر زیر آفتابِ خیابان های تهران، یا هر شهر دیگری راه نمی رفتم. خیابان انقلاب آخرین جایی بود که چمدان ها یم را توش باز کرده بودم و دیگر نمی بستم. 
باران می بارید. من لای پنجره را باز کردم و به صدای باران گوش دادم. زیر لحاف. دلم نمی خواست از جایم بلند شوم. نمی دانستم بعد از این دنیا چه شکلی خواهد بود. یادم نبود پیش از این روزها به چی فکر می کردم. به کار، موعد اجاره، قبض برق، به چی؟ حالا که از همیشهء زندگیم بی پول تر و بی کار تر بود چرا نگران نبودم؟ شاید چون همگی دردمان شبیه هم بود. من همان جور مامان را نمی دیدم که خواهرم. همان جور بیکار بودم که باقی. همان قدر نگران فردا بودم که دیگران. نه بیشتر. بیشتر، کاری از دستم بر نمی آمد. 

این کاری بود که امروز می کردم. تا وقتی باران ببارد همین جا روی تخت دراز می کشم و در آغوشت می گیرم و به صدای باران گوش می دهم. من قرار نیست هملتم را بنویسم.

۱۳۹۹ فروردین ۶, چهارشنبه

سلام سال نو!

ساعت هفت و سی و پنج دقیقه از خواب بیدار می شوم. چشم هایم باز نمی شود. یادم نیست سال تحویل ساعت چند است. گوگل می کنم لحظهء تحویل سال نود و هشت. ساعت یک و بیست و هشت دقیقه و بیست و هفت ثانیه بامداد. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم بفهمم کجا را اشتباه کردم. من ساعت یک بیدار بودم و داشتم ایرما خوشگله را می دیدم. سال نو آمد و من نفهمیدم؟ چرا هیچ کس عید را به من تبریک نگفت؟
طول می کشد تا بفهم سال تازه نود و هشت نیست. شانزده دقیقه دیر از خواب بیدار شده ام. اولین سالی ست که لحظهء تحویل سال خواب مانده ام. کسی نبود بیدارم کند. کسی نبود از من بخواهد لباس خوابم را عوض کنم. اولین سالی ست که تنهام. از این بابت افسوس می خورم؟ حقیقتا که برایم مهم نیست. تنها دلخوریم بابت دندانم است که درد می کند. باید بیدار شوم و قرص بخورم؟ دلم نمی خواهد ژلوفن اولین چیزی باشد که توی سال جدید وارد معده ام می کنم. بی آن که از زیر پتو بیایم بیرون به مامان زنگ می زنم. جواب نمی دهد. و به بابا و برادرم و خواهرم. همه خوابند. این جور خانواده ای هستیم. نوید زنگ می زند. چون آن ها این جور خانواده ای نیستند. همه بیدارند ، دوش گرفته اند، لباس های قشنگ شان را پوشیده اند و دور سفره هفت سین شان نشسته اند. 
بعد می خوابم و بیدار که می شوم هنوز دندانم درد می کند و فین فین می کنم و گلوم می خارد. قرص ضد حساسیت می خورم و ژلوفن می خورم و صورتم را با ماسک میس ادن می پوشانم. میس ادن یک خانومی توی پاریس است که معلوم نیست چی و کیست. اما چون روی تیوب های ماسک ها و کرم هاش نوشته شده مید این فرانس ما محصولاتش را با قیمت گران می خریم و از این بابت خوشحالیم. 
دوش می گیرم. صبحانه می خورم و ساعت یازده صبح عید را به همه تبریک می گویم و نود و نه آغاز می شود.

۱۳۹۹ فروردین ۱, جمعه

« من مقلد امام هستم و باید عملیات انجام شود » *


شبش برف بارید. من « افسانهء پدران ما » را می خواندم و هیچ کار دیگری نمی کردم. بعد از تمام اتفاقاتی که گذشت، نوشتن برایم سخت ترین کار است. نوشتن از برف، از افسانهء پدران، از حرکت نرم گربهء نارنجی روی لبهء پنجرهء اتاق خواب. 
ما، هیچ کدام مان، دربارهء هیچ کدام از روزهایی که گذشت، از آبان و روزهایی که از پی اش آمد با هم حرف نزدیم. صبح ها از خواب بیدار می شدیم، خبر ها را می خواندیم و انگار اتفاقی نیفتاده، صبحانه می خوردیم و هر کس می رفت سراغ کار و زندگیش. 
عمدی به کار نبود. حرفی برای گفتن نداشتیم. بعد از آشویتس بود و گفتن، نوشتن، خواندن و زندگی کردن حتی شرمساری. ما شرمساری می کردیم.  
تمام اتفاقاتی که گذشت، از تمام سال های گذشته، از تمام هشتاد و هشت و دویدن ها و نرسیدن هاش، بزرگ تر و مهیب تر بود. من جنگ را ندیده بودم. دو سالم بود که جنگ تمام شد، پیش از آن که بفهمم هشت سال منتظر مرگ بودن چه بلایی سر روح و جان آدم می آورد. خاطرهء مبهمی از جنگ دارم. اولین خاطرهء زندگیم پله های پناهگاه است. خیلی مطمئن نیستم این خاطره را به یاد می آورم یا زاییده ذهن خیال پردازم است. به یاد می آورم یا از لا به لای حرف های مامان، خاطراتی برای خودم دست و پا کرده ام. از پنج سال اول زندگیم، تنها خاطره ای که ساخته ام، یا به یاد می آورم پناهگاه خانهء مهاباد است. 
با این همه می دانم این روزها از جنگ هم سخت تر است. به سختی عملیات کربلای چهار . نه وقتی اتفاق افتاد. آن روزها کسی خبر نداشت که فرماندهان سپاه ، سربازان ایرانی را قربانی کرده اند. که سال ها بعد، به سختی روزی که داستان هولناک عملیات کربلای چهار را فهمیدیم و بهت و ناباوریش. آن ها می دانستند عملیات لو رفته و با این همه، صد ها جوان را فرستادند توی جهنم آتش عراق؟ 
به سهمگینی صبح شنبه ای بود که نامهء سپاه را خواندیم. هواپیمای مسافربری با شلیک موشک های ایران سقوط کرده. و باور نمی کردیم. حتما دروغ است. خبرگزاری های ایرانی هم نوشته اند؟ و بعدترش. کسی عمدا دکمهء پرتاب موشک را زده؟ 

سال بدی بود نود و هشت. نود و نه تان مبارک و سلامت. 

* عنوان نوشته جواب آیت الله هاشمی رفسنجانی به درخواست جلال الدین طاهری اصفهانی ست که خواسته بود عملیات لورفتهء کربلای چهار متوقف شد. 

۱۳۹۸ اسفند ۲۸, چهارشنبه

به هر حال صد سال به از این سال ها!


آسمان ابری ست. از صبح. کمی هم باران بارید. من خواب بودم و وقتی بیدار شدم، از پنجرهء اتاقم دیدم که زمین خیس باران است. کمی افسوس خوردم. هر چند پنجرهء اتاق من منظرهء قشنگی از شهر را نشانم نمی دهد، با این همه بارش باران بسیار زیباست. می نشینم روی تختم و فکر می کنم. نمی دانم روز چندم قرنطینه است. یادم نیست از کی فهمیدیم داستان جدی ست و تصمیم گرفتیم از خانه بیرون نرویم. یادم نیست کی مامان را دیدم. آخرین بار که رفتم خانه مامان را نبوسیدم و بغل نکردم. کنارش نخوابیدم و وزن پاهایم را روی پاهایش نینداختم. کاری که آرامم می کند. با کمی فاصله نشستم کنارش تا خوابی را برایم تعریف کند که دیشبش دیده بود. خواب نامی را دیده بود. من وقتی به نامی فکر می کنم قلبم مچاله می شود. سعی کردم به نامی فکر نکنم. بهش لبخند زدم چون خواب خوبی دیده بود. و کار دیگری نداشتم برای انجام دادن. برگشتم خانه و بیرون نرفتم. 
یک روز و هفت ساعت و بیست و هفت دقیقهء دیگر سال نو می آید و من ساعت هفت و نوزده دقیقه و سی و هفت ثانیهء صبحِ جمعه، مامان را نخواهم دید و بابا را نخواهیم بوسید و برادرم را بغل نخواهم کرد. مثل تمام سال هایی که بهار آمد بی آن که خواهرم را در آغوش بگیرم. نوید می گوید چقدر خانوادهء بی احساسی هستیم. راست نمی گوید. آن ها نگرانم هستند و از من خواسته اند توی خانه ام بمانم و عید را تلفنی به هم تبریک خواهیم گفت. ناراحتم؟ نیستم. شانه های تان را بیندازید بالا. این حسی ست که نسبت به عید دارم. و همیشه داشته ام. و خواهم داشت. شاید. کسی نمی داند فردا چه شکلی ست. شاید سال ها بعد، برای آمدن عید لحظه شماری کردم. اما حالا، همین حالا، یک روز و هفت ساعت و بیست و سه دقیقهء دیگر سال نو می آید و باز شانه های تان را بیندازید بالا. هنوز همان شکلی ام. و حتی حالا که شد بیست و دو دقیقه. 
باید بروم ظرف ها را بشویم مثل هر شب، و به گلدان ها آب بدهم، و مسواک بزنم، و برای نوید بنویسم که دلم برایش تنگ شده و شب بخیر. 

پی نوشت: عکس توی مونیتور، اثر Thomas Demand است. 

۱۳۹۸ اسفند ۲۴, شنبه

چون از امروز بیشتر درس می خوانم.

از خواب که بیدار می شوم هوا ابری ست. اغلب نوشته هایم این جوری شروع می شود. از خواب که بیدار می شوم هوا ابری ست، آفتابی ست یا برف می بارد. چون داستانی برای نوشتن ندارم. تنها اتفاق زندگیم این است که از خواب بیدار می شوم صبح ها. و آسمان را می بینم. سرانجام اتاقی دارم که تختش زیر آسمان است. من سال های زیادی، طبقهء اول یک تخت دو طبقه خوابیده ام. صبح ها چشممم را به روی ام دی اف تخت بالای سرم گشوده ام. یا به دیوار. یا هر جایی غیر از آسمان. 

می شد که بیدار نشوم. مثل خیلی ها، بعد از آبان، بعد از سقوط هواپیما، بعد از این روزها. پس جای گله نیست. از خواب بیدار می شوم و هوا ابری ست. هوای دلپذیر آخر اسفند. هر چند توی خانه خیلی نمی شود فهمید هوا چقدر دلپذیر است، یا نیست، یا چی؟

وقتی دارم دوش می گیرم فکر می کنم امروز شنبه ست و چه خوب. چرا خوب؟ نمی دانم. شاید چون همیشه قرار بوده از شنبه بیشتر درس بخوانم. هیچ وقت نخواندم. هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم. همیشه تا اردیبهشت می خواستم از شنبه بهتر باشم. نزدیکی های اردیبهشت قیدش را می زدم. می دانستم اگر از تمام شنبه های بعدش هم درس بخوانم، کارنامهء درخشانی نخواهم داشت. خودم را برای تابستان آماده می کردم. 
اغلب وقتی دارم از حمام می آیم بیرون کمی تامل می کنم. می خواهم خودم را برای دیدن مردی که بیرون حمام منتظرم ایستاده آماده کنم. این نگرانی و ترسِ همیشه من است وقتی توی خانه تنهام و می روم دوش بگیرم. این که وقتی از حمام بیایم بیرون یکی ان بیرون ایستاده باشد. گاهی هنگام دوش گرفتن کمی لای در را باز می گذارم. اما بعد پشیمان می شوم. دلم نمی خواهد مرد من را در حال دوش گرفتن ببیند. در را می بندم و خودم را برای لحظهء گشودن در آماده می کنم.
در را که باز می کنم کسی نیست چون امروز تنها نیستم. گربهء نارنجی آرام از کنار دیوار می گذرد. هوا دلپذیر است و بوی بهار می آید. حتی از همین جا که از پنجره فاصله دارم. و توی خانه هم می شود فهمید که شش روز دیگر بهار است. بهار هشتاد و نه. 
هنوز شنبه است و چه خوب.   

۱۳۹۸ اسفند ۱۵, پنجشنبه

چهارشنبهء آفتابیِ اسفند


با صدای موبایلم از خواب بیدار می شوم. وی بهداشت از ما می خواهد همچنان در خانه بمانیم. و دست های مان را با آب و صابون بشوییم. و دستمال کاغذی های کرونایی مان را رها نکنیم. و هنگام عطسه کردن با دست جلوی دهان مان را بپوشانیم. و نان را قبل از خوردن گرم کنیم. 
برای خواهرم که اغلب نگران است می نویسم همه خوبیم. این تنها چیزی ست که این روزها می خواهیم بدانیم. نه بیشتر. خوب بودن کافیست. و می پرسم تو خوبی؟ خبرها را دنبال نمی کنم. از تعداد مبتلایان برلین چیزی نمی دانم و نمی خواهم بدانم. تنها می خواهم بدانم خواهرم خوب است و خوب خواهد ماند. 
و از مامان می پرسم خوبند؟ و از نرگس می پرسم خوب است؟ و از اقبال می پرسم خوب است؟ و هر کس که می شناسم. 

من شنا بلد نیستم. فقط می دانم وقتی توی آب گرفتار شدم باید خودم را رها کنم، سبک و آرام تا بیایم روی آب. هر دست و پا زدنی غرقم می کند. 

یادم نیست چند شنبهء چندم ماه است. تقویم موبایلم می گوید چهارشنبه، چهاردهم اسفند. به زودی سالِ جدید می آید. نود و نه؟ به سختی به یاد می آورم. زمان را گم کرده ام. 
بی آن که دست ها و پاهایم را بیش از آن که لازم باشد تکان بدهم، پنجره ها را باز می کنم تا نسیم روزها آخر اسفند بوزد لای موهام. تا آفتاب. به خانه عادت کرده ایم. و سخت نیست. شاید دیگر هیچ وقت نروم بیرون. 
دوش می گیرم، صبحانه می خورم و کیسه های خرید را می گذارم توی سینک ظرفشویی. شستن و ضد عفونی کردن زمان زیادی می گیرد. باید با نهایت دقت و حوصله هر چیزی را از ویروس زدود. 
وقت شستن خرید ها به حساب بانکیم فکر نمی کنم، به آبان فکر نمی کنم و به سقوط هواپیما. حتی به مرگ. چون هیچ وقت آدم فکر نمی کند این بلا سر خودش بیاید. به هیچی فکر می کنم و خانه، هر گوشه اش بوی صابون اوه می دهد. می نشینم روی مبل و چشم هایم را می بندم.
حالا روی آبم. آفتاب می تابد روی صورتم، صدای ترومپت کلاس موسیقی ساختمان رو به رویی را می شنوم و می گذارم جریان آب من را ببرد هر کجا که خواست.