۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

« پرسپولیس استقلال اهواز را برده بود . ما صدر جدول بودیم . هر چند وضع مان چندان تعریفی نداشت . »

من دیر خیلی دیر فهمیدم این تو نبودی که دوستش داشتم . تو بدترین بودی . اشتباه ترین بودی . 
شاید خودت ، خودِ جدای از آیسا ، خودِ کنار یکی دیگر که دوستش داشتی ، این همه بد نبودی . دوست دارم این جوری فکر کنم . که تو همیشه این همه دروغ نمی گویی . این همه بد نیستی . اما با من بدترین بودی و من دوستت داشتم . 
نه تو را که عشق را ، عاشق شدن را دوست داشتم . می فهمی که ؟ آدم از یک جایی توی سیزده سالگی می فهمد باید یکی را دوست تر داشته باشد از همه . یک جور دیگر . بعد می فهمد خیلی وقت کم است و باید دوید . همین جوری که همت را می رود به غرب و غرب تر و برف می بارد آرام و یکنواخت ، یک جور پیرمردی فکر می کند که این همهء تقدیر من بود ! همهء سهم من از عشق . اشتباه ترین اتفاق دنیا . جایی نزدیک کرج ، تن می دهد به اشتباه . 

تابستان هزار سال بعد ، من داشتم به عکس هدایت روی دیوار نگاه می کردم . و به کمد بی قوارهء اتاق خواب .  تو به من گفتی تمام این سال ها یکی دیگر را دوست داشتی . چرا بعد از این همه سال ؟ چرا به من ؟ من کسی را نداشتم . همین جوری که می شنیدم هی فکر می کردم به کی بگویم ؟ هی فکر می کردم چرا یکی باید عکس هدایت را بزند به دیوار اتاق خواب ؟ و آفتاب بعد از ظهر افتاده بود روی فرش و صدای خندهء ساره می آمد . 

زمستان هزار سال بعد ، جایی رو به روی کوه های سفید از برف ، ساعت یازده شب ، تو دیگر نبودی و من ایستاده بودم توی مه و ها می کردم توی سرمای هوا و فکر می کردم زندگی بی تو چقدر قشنگ است . 

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه


۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

یعنی من قرار است تا آخر عمر راجع به سی سالگی بنویسم ؟

برای همین بلند شدم و طرز تهیهء کوکوسبزی را گوگل کردم . می آمد می دید مثل دو تا تاپالهء گاو پخش شده ایم روی تخت و کنده نمی شویم . ساعت به یازده نزدیک می شد و باید بیدار می شدیم . اما برای چه کاری ؟ ما سر کار نمی رفتیم . دانشگاه نمی رفتیم . یوگا نمی کردیم . زیر هیچ پتیشنی را امضا نمی کردیم و تاپالهء گاو بودیم . این تصویری بود که من از خودمان داشتم . اما بابا نمی توانست این تصویر متعفن را داشته باشد چون بابا بود و می خواست تحت هر شرایطی به ما ببالد . هر چند حالا دیگر می دانست که ما هیچ چیزی برای بالیدن نداریم . اما نمی خواست باور کند که ما هیچی نیستیم . اما من می دانستم . آدم توی سی سالگی دربارهء خودش بدجوری بی رحم می شود . این که می گویم بدجوری بی رحم یعنی به اندازهء کافی بی رحم نیستم . یعنی انگار دارم اغراق می کنم و تاپالهء گاو نیستم و چون نسبت به خودم بی رحمم این جوری می گویم . اما واقعیت این است که آدم توی سی سالگی واقع بین می شود . مثل قیامت همهء نقاب ها فرو می ریزد و آدم خودش را همان جوری می بیند که هست . نه آن جوری که دلش می خواهد باشد . دیگر هیچ دوستی ندارد که بهش بگوید نه آیسا ! تو آنقدر ها هم تاپاله نیستی . و از همیشه ، حتی از تمام جشن تولد های تنهاییش هم تنها تر و تاپاله تراست . و تک تک نوتیفیکیشن های فیس بوکش خوشحالش می کند . آخ آخ ! حتی یک تاپالهء گاو هم این همه احمق نیست .