۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

که خاطره ها می کشند مرا یک روز ، روی همین تخت ، زیر پنجره ای که باد پرده هاش را تکان می دهد .

یادم هست فهمیدم دیگر با من نیست . آخرین روزهای یکی از پاییز های زندگیم . من دراز کشیده بودم روی تخت . هوا ابر بود و باران نمی بارید . یک چیز تلخ بد مزه ای توی هوای چسبناک اتاق بود . و شما فکر می کنید برای این که نوشته ام را جذاب تر کنم می گویم چسبناک . اما بود . هوا چسبناک بود . و همه چیز آن اتاق خیلی الکی و بد ترکیب بود .
از ان لحظه هایی بود که همه چیز تمام شده . خیلی قبل تر . خیلی خیلی قبل تر . 
فهمیدم دیگر با من نیست . نمی دانستم با کی . فقط می دانستم با من نیست . یک کم سعی کردم بفهمم . که تلاش بیهوده ای بود . من بلد نبودم . آدم داستان پردازی بودم که داستان های تلخ می ساختم . با این همه واقعیت ِ تابستان ، تلخ تر از داستان های من بود .

اما هنوز پاییز بود . آخرین روزهای یکی از پاییزهای زندگیم .

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

رای من ؛ میر حسین موسوی

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

منظور الناز خوب ِخوب نبود . خوب بد بود . خوب ِ افتضاح .

آخرین بار آن شبی بود که حسام مرده بود . هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم . رفتم آرام به مهران گفتم ببخشید مزاحم شدم که حرف بی ربطی بود . کسی کاری به مزاحمت من نداشت . آن ها کار به حسام داشتند که دیگر نبود . دور هم جمع شده بودند که به یاد حسام عرق بخورند . که برای من غریب بود . من این جوز عزاداری را بلد نبودم . ترجیح می دادم قرآن پخش کنند ، ما گریه کنیم یا برویم توی آشپزخانه هستهء خرماها را در آوریم و بگوییم چقدر از این که حسام نیست متاسفیم . یا برای کسی که داشت از حال می رفت آب قند درست کنیم .
اما آن ها می خواستند عرق بخورند و من دلم می خواست زودتر بروم نه چون قرآن پخش نمی کردند ، چون هیچ کدام از آن آدم ها را نمی شناختم و معذب شده بودم . دست و پام را گم کرده بودم .
از مهران پرسیدم کتم را کجا بگذارم . گفت توی اتاق امید . گفتم اِ من امید را می شناسم . خوشحال بودم توی آن جمع یک آشنا پیدا کرده ام . هر چند من امید را دو بار بیشتر ندیده بودم و شک داشتم اصلا من را یادش بیاید . من هم اگر توی خیابان می دیدمش نمی شناختم . و هر چند خودش نبود اما اتاقش که بود . و من از این که کتم را توی اتاق آدمی بگذارم که می شناسمش حس بهتری داشتم . گفتم همون که دانشگاه هنر درس می خونه ؟ گفت آره یا گفت درسش تمام شده یا یک همچین چیزی . بعد دیگر حرفی نداشتم که بزنم . شبیه این مهمانی های فامیلی بود که عمه مادرت ازت می پرسد چی کار می کنی . می گویی مجسمه می سازم و این جمله آن قدر نامانوس و غریب بنظر می رسد که بی نوا نمی داند چه جوری باید ادامه بدهد . مثلا می گوید خدا حفظت کنه و بعد خیارش را پوست می کند .
یک بار هم یکی گفت اِ نوه اش معرق کار می کند . وقت گفتنش برق می زد چشمش . فکر کرده بود یک موضوعی پیدا کرده برای صحبت و خلاص شدن از سکوت خیاریش . من اما نمی دانستم چی بگویم . گفتم اِ چه خوب . شبیه همان خدا حفظش کنه بود . برق چشمش رفت . خیارش را پوست کند .
من هم رفتم خیارم را پوست بکنم . اتاق به هم ریخته ای بود که می شد اتاق هر کی باشد . بعد صدای شهرام ناظری آمد که خوب بهتر از هیچی بود . هر چند قرآن را ترجیح می دادم هنوز .
یک آهنگی بود که حسام دوست داشت . من نمی دانستم چون حسام را نمی شناختم .
من از حسام چهار تا خاطره بیشتر نداشتم . یکیش مال یک زمستانی بود که هوا سرد بود و من و خواهره و هدیه رفته بودیم آتلیه حسام که ازمان عکس بگیرد . و این خاطره ای بود که همه داشتند . چون حسام از همه عکس می گرفت .
دومیش را یادم نیست فقط یادم هست که آزاده هم بود . آن وقت ها آزاده دوست دخترش بود . ولی اصلا یادم نیست کجا می رفتیم . فقط یادم هست حسام و زنش که آن موقع دوست دخترش بود جلو نشسته بودند و ما سه تا عقب .
سومیش ،  عیدی که من و خواهره تنها بودیم . با هدیه و حسام و دوست دختر قبلیش که اسمش فاطی بود رفتیم فری کثیفه شام خوردیم . بعد فاطی را رساندیم خانه شان . بعد حسام ما را رساند خانه مان . حتما بعدش هم هدیه را رسانده خانه شان .
و آخریش این که یکی که یادم نیست کی و بی آن که یادم باشد کجا گفت حسام با آزاده عروسی کرده  و من فکر کردم آزاده دختر قشنگی ست و فکر دیگری نکردم .
با این همه غمگین بودم چون حسام خودکشی کرده بود و چون تصویری که ازش توی ذهنم مانده بود داشت می خندید .
مسجد نرفتم . سر خاک نرفتم . بعد از الناز پرسیدم آزاده حالش خوب بود ؟ که سوال بی ربطی بود . اما منظورم خوب ِ خوب نبود . خوب در حدی بود که آدمی که شوهرش خودکشی کرده می تواند باشد . الناز گفت خوب بود .

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

اما هنوز هیچ چیزی تراژیک تر از زرد شدن گوجه سبزها نبود .

خواب می دیدم زهرا مرده . مامان روناک خبرش را می دهد . تمام خواب گریه می کردم . یک جاش شروع می کنم به سینه زدن . سینه می زدم و اشک می ریختم .
صبح که بیدار می شوم بدخلق و خسته ام . زنگ می زنم به مامان چون باید صداش را بشنوم .
سینه چپم هم درد می کند . فکر می کنم بالاخره سرطان سینه می گیرم و سینه ام را می کنند می اندازند دور و من افسوس همه لحظه هایی را می خورم که بابت سایز سینه ام شکایت کرده ام و ناشکر بوده ام .
برای همین همان جا از کائنات بابت سینه هام تشکر می کنم . کائنات هم یک بیلاخ نشانم می دهد . زندگی همیشه یک کاری می کند که کف مطالبات آدم هی و هی بیاید پایین تر .
بعد همین جوری دراز کشیده جاهای دیگرم را معاینه کردم و یک کم به این که می خواهم توی زندگیم چه غلطی بکنم فکر کردم چون چیزی به آخر ماه نمانده بود و باید اجاره می دادم . نتیجهء معایناتم خیلی امید بخش نبود . موهام داشت می ریخت . این اصلا انصاف نبود . من همیشه بابت موهای شهلام شکرگزار بودم .  دست از انگولک کردن خودم برداشتم . صدای خنده شیطانی کائنات را می شنیدم و سرطانم داشت عود می کرد و پخش می شد توی بدنم . برای همین دست از فکر کردن به زندگیم هم کشیدم . می دانستم این کار بیماریم را تشیدید می کند . فکر کردم به چی فکر کنم ؟ به آرین ؟ رابطه آخرین چیزی بود که می خواستم و این مرا می ترساند . این که نگران نبودم . یک مرگیم بود .
باید از جام بلند می شدم چون چیزی برای فکر کردن نداشتم .
سرطانم پیش از آن که بیاید و سینه هام را ازم بگیرد داشت خیال بافی هام را ازم می گرفت . لعنتی .

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

بعدش طوفان می آید که دیگر تعریف کردن ندارد . چون آن توده را بس که همه دیده اند و گفته اند خیلی پیش و پا افتاده به نظر می رسد و من از این بابت خیلی متاسفم چون خودم را آماده کرده بودم داستان خودم را برای تان تعریف کنم و شما دهانتان باز بماند از تعجب .

نظر من را بخواهی که همش دروغ است . آشپزی هیچ لذتی ندارد . همش عرق می کنی و دست هات بابت پوست های بادمجان سیاه می شود و روغن هی می پرد روی لباست و از اول تا آخرش کثافت کاری ست . من تمام مدت به همین فکر می کردم و هی کشش می دادم تا سیب زمینی ها سرخ شوند . چون همیشه سیب زمینی ها خام می مانند و همیشه یک جای کار آشپزیم می لنگد . همین بی انگیزه ترم کرده .
گاهی هم می رفتم عقب تا خودم را توی آینه ببینم و نمی دیدم چون آینه خیلی کثیف بود . و آسمان هم داشت ابر می شد و طوفان هم توی راه بود ، هر چند آن لحظه هیچ خبر نداشتیم و داشتیم یکی از آهنگ های شهرام شب پره را گوش می دادیم و آرام کمرمان را می جنباندیم . لابد . من الناز را نمی دیدم ولی آهنگه جوری بود که مجبور بودی یک جاییت را تکان بدهی . هر چند مختصر .
حتی قبل تر فکر کرده بودم از آشپزی خوشم هم می آید چون وقتی آن آقاهه داشت غذای چینی درست می کرد بنظر کار مفرحی می آمد . اما نبود . حالا فکر می کنم خوشمزه هم نبوده . غداهای من معمولی اند . که باکیم نیست . من همیشه از معمولی بودن رنج می برم . برای همین هیچ عجیب نیست که آشپزیم هم  معمولی باشد و بابتش افسوس نمی خورم . تنها وقتی چخوف یا همینگوی می خوانم افسوس می خورم . چون چخوف  همانی ست که باید می بودم .
مثل کوهنوردی که انگار قرار است خیلی خوش بگذرد اما از همان لحظه ای که ساعت پنج صبح زنگ می زند خوش نمی گذرد تا سه روز بعدش که آدم کج کج راه می رود . 
و مثال های دیگری هم بود اما سیب زمینی ها دیگر سرخ شده بودند .

۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

این نوشته خودش عنوان است . خودش پایان است .
























یکشنبه یازدهم خرداد نود و سه
که باران می بارد 
.