۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

بعدش طوفان می آید که دیگر تعریف کردن ندارد . چون آن توده را بس که همه دیده اند و گفته اند خیلی پیش و پا افتاده به نظر می رسد و من از این بابت خیلی متاسفم چون خودم را آماده کرده بودم داستان خودم را برای تان تعریف کنم و شما دهانتان باز بماند از تعجب .

نظر من را بخواهی که همش دروغ است . آشپزی هیچ لذتی ندارد . همش عرق می کنی و دست هات بابت پوست های بادمجان سیاه می شود و روغن هی می پرد روی لباست و از اول تا آخرش کثافت کاری ست . من تمام مدت به همین فکر می کردم و هی کشش می دادم تا سیب زمینی ها سرخ شوند . چون همیشه سیب زمینی ها خام می مانند و همیشه یک جای کار آشپزیم می لنگد . همین بی انگیزه ترم کرده .
گاهی هم می رفتم عقب تا خودم را توی آینه ببینم و نمی دیدم چون آینه خیلی کثیف بود . و آسمان هم داشت ابر می شد و طوفان هم توی راه بود ، هر چند آن لحظه هیچ خبر نداشتیم و داشتیم یکی از آهنگ های شهرام شب پره را گوش می دادیم و آرام کمرمان را می جنباندیم . لابد . من الناز را نمی دیدم ولی آهنگه جوری بود که مجبور بودی یک جاییت را تکان بدهی . هر چند مختصر .
حتی قبل تر فکر کرده بودم از آشپزی خوشم هم می آید چون وقتی آن آقاهه داشت غذای چینی درست می کرد بنظر کار مفرحی می آمد . اما نبود . حالا فکر می کنم خوشمزه هم نبوده . غداهای من معمولی اند . که باکیم نیست . من همیشه از معمولی بودن رنج می برم . برای همین هیچ عجیب نیست که آشپزیم هم  معمولی باشد و بابتش افسوس نمی خورم . تنها وقتی چخوف یا همینگوی می خوانم افسوس می خورم . چون چخوف  همانی ست که باید می بودم .
مثل کوهنوردی که انگار قرار است خیلی خوش بگذرد اما از همان لحظه ای که ساعت پنج صبح زنگ می زند خوش نمی گذرد تا سه روز بعدش که آدم کج کج راه می رود . 
و مثال های دیگری هم بود اما سیب زمینی ها دیگر سرخ شده بودند .