۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

اما آن ها چون می خواهند هر سه طبقهء باشگاه را از نقطه نظراتشان آگاه کنند، جوری داد می زنند که توی دورترین نقطه باشگاه هم صدای شان به گوش می رسد. حتی از فلاحتیِ صدای امریکا هم بلند ترند.

صبحم را با ماسک صورت جو و آلوئه ورا، اخبار اقتصادی اروپا، کلاس زبان نرفتن و به بدبختی هام فکر کردن شروع می کنم. اما خیلی زود از فکر کردن به بدبختی هام دست می کشم. چون ماسک جو و آلوئه ورا روی صورتم خشک شده، اخبار اقتصادی اروپا به من چه و حالا که نرفته ام کلاس زبان درست است خودم را با بدبختی هام سرگرم کنم؟ بهتر نیست فردا، ساعت دوازده ظهر، وقتی دارم سینی پر از غذای میز شش را می برم و میز شمارهء هشت انگار کور است و نمی بیند این همه کوفت را دارم می برم، صدام می کند و رمز وای فای را می پرسد بفهمم چقدر بدبختم؟ اولین مشتری ساعت نه و سه دقیقهء صبح به اندازهء کافی کافی نیست برای فهمیدن بدبختیم؟ 
هست.
رفتم دوش گرفتم چون صورتم از شدت خشکی ماسک مچاله شده بود و نمی توانستم با خودم و گربه ها صحبت کنم و ادامهء صبحم را با خانوم های باشگاهی سپری کردم که معتقد بودند جمهوری اسلامی هر ماه یک بازی در می آورد تا حواس مردم را پرت کند. مثلا هواپیما سقوط می کند. اما این به اندازهء کافی حواس مردم را جمع نمی کند؟ نه! خانوم باشگاهی ها معتقد بودند که هواپیما سقوط می کند که حواس مردم پرت شود. از چی؟ قیمت دلار؟ مرگ کاووس سید امامی؟ دختران خیابان انقلاب؟ خیلی توضیح نمی دادند. سربسته می گفتند که حواس مردم پرت می شود. ماه پیشم که زلزله اومد. بعله!  ابروی تان را نبرید بالا از تعجب. خانوم باشگاهی ها معتقدند زلزله هم کار جمهوری اسلامی بوده. بعد دور می شوم و باقیش را نمی شنوم. وقتی بر می گردم می فهمم که « پلیس گذاشتنن سر چار راها و ماشینا رو جریمه می کنند که عیدی شب عیدشون در آد! » عجب! دوباره دور می شوم. 

۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

یک روز ساعت هشت و سی و هشت دقیقهء صبح شات گانش را در آورد و همه را کشت. حتی گلدان های روی میزها را.

و غمگین بودنم ربطی به کار کردنم ندارد. من الکنم. برای همین همیشه یک جوری حرف می زنم که انگار از این که کار می کنم غمگینم یا کلافه ام یا شلافه ام یا هر چی. که نیستم. کار کردن شلافگی ندارد و آدم به کار زنده ست و کار جوهر مرد است و می توانم حالا حالا ها دربارهء کار کردن و مفید بودگی اش برایتان بگویم. اما شک ندارم همان هفت تا بازدید کننده در روز را هم از دست می دهم و آن وقت چی؟ هیچی!
شنبه، ساعت دوازده شب بعد از خواندن خبر مرگ کاووس امامی در زندان به خواب می روم. وقتی می رسم سر کار این خبر را به آشپزمان می دهم. خودم بهت زده ام. کامران می گوید خیلی اهل این چیز ها نیست! پس اهل چیست؟ مثلا ما خیلی اهل مرگ آدم ها در زندانیم؟ اهل یعنی چی آخه دیوث؟ مگر من پرسیدم دیشب بارسا چند تا گل خورد که می گویی اهلش نیستی؟ یا علف دارد می چرخد و کناریت با شانه اش می کوبد به شانه ات که از دستش بگیری که می گویی اهلش نیستی؟ می تواند بگوید خدا بیامرزتش. اما نه! باید حماقتش را حسابی به رخ بکشد و بگوید اهلش نیست. 
و وقتی می گویم توی زندان مرده می گوید به به! خیلی قشنگه آدم تو زندان بمیره. چی از این زشت تر که فکر می کنی کشته شدن توی زندان خیلی قشنگ است؟ چی از این زشت تر که اصلا فکر نمی کنی؟ باید یادش می دادم هیچ کس دلش نمی خواهد بیفتد زندان که بعد کشته شود؟ نه! یک چیزهایی یاد دادنی نیست. فهمیدنی ست.
این دقیقا لحظه ای ست که من باید غمگین شوم. نه از خبر مرگ کاووس امامی، نه از این که روز تعطیلم را باید بروم سر کار، نه از هیچی. حماقت! این چیزی ست که باید ازش غمگین بود و از غم مرد. 
استاد دانشگاه ییل امریکا در مقاله ای پنج راه رضایت از زندگی را نوشته. خواب کافی! باقیش را بعدا برای تان می گویم. 
ذهنم را از کامران خالی می کنم. چون قرار است ده ساعت دیگر را با هم سپری کنیم و زود است برای آن که شات گانم را در آورم. 
شب ازم می خواهد برسانمش. تنها راه رضایتم از زندگی این است که بگویم نه! این کاریست که بلدش نیستم. اما به کسی که اهل مرگ آدم ها در زندان نیست چی باید گفت جز نه! نیازی به شات گان نیست. می گویم نه. 

زود می رسم خانه که بخوابم و به رضایت کامل از زندگی برسم. اما چطور می توانم بی ان که به شما هفت نفر بگویم کامران اهل کشته شدن آدم ها توی زندان نیست بخوابم؟ گفتم و شب بخیر. 

۱۳۹۶ بهمن ۲۲, یکشنبه

میز اتو را می گذارم جلوی تلویزیون، به صدای الله و اکبر همسایه ها گوش می کنم و مانتوی سر کارم را اتو می کنم. همسایه های ما خیلی از انقلاب راضی اند.

باید بگویم من عمیقا آدم غمگینی هستم. یعنی این شکلی نیستم که هر کس من را دید بگوید واای پسر! این دختره چقدر غمگینه! یا هر چی. از قضا خیلی ها معتقدند خیلی هم سر حال و شادم. کی ها ؟ نمی دانم. مثلا! 
اما خودم می دانم که عمیقا غمگینم. و حتی وقتی توی کلاس زبان معلمم  ازم پرسید فکر می کنم توی زندگیم ساکسسفول هستم یا نه گفتم نه چون آدم وقتی ساکسسفول است که هپی باشد و پر واضح است که من هر چی توی زندگیم باشم بدون شک هپی نیستم. پس چی هستم؟ نمی دانم. این را معلمم نپرسید. با سر حرفم را تایید کرد و رفت سراغ نکست. نفر بعدی هانیه بود که خیلی هپی بود چون شوهرش را دوست داشت. دو تا دخترش را خیلی دوست داشت و همین کافی بود تا ساکسسفول باشد. ریلی؟ این چیزی بود که باید می پرسیدم. پس چرا فکر کردن به شوهر و دو تا بچه من را خوشحال نمی کند؟ حتی غمگین ترم می کند. باید خیلی ملال آور باشد. حالا شما که دو تا بچه دارید می گویید تا بچه دار نشوم نمی فهمم. که شاید درست بگویید شاید نه. هو نوز؟ 

کسری ساعت شش بعد از ظهر می نویسد که فردا طبق روال باید برویم سر کار. همین جوری. طبق روال. پس برای چی انقلاب کردیم. این اولین بیست و دوی بهمن زندگیم است که می روم سر کار. چرا نباید آدم غمگینی باشم؟ و می گوید می شود پس فردا هم بروم سر کار؟ و من هی غمگین تر و در خودم فرو رفته تر می شوم. 

۱۳۹۶ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

به قرآن من تولد مادرم را هم نمی خواهم تبریک بگویم.

هوا خیلی کثیف بود. یک جوری که فکر می کردی از این کثیف تر نمی شود. اما می شد. هر روزِ آلوده که خانه را به مقصد باشگاه ترک می کردم فکر می کردم هوا نمی شود از این کثیف تر بشود. اما دفعهء دیگر کثیف تر بود. مدارس تعطیل بود. این را خانوم باشگاهی ها می گفتند. من بچه مدرسه ای نبودم، بچه مدرسه ای نداشتم. نمی دانستم کی تعطیل است و کی نیست. چون تعطیلی هم نداشتم. من جایی کار می کردم که مرخصی با حقوق معنی نداشت. تعطیلات معنی نداشت. جمعه معنی نداشت. بیمه و سنوات و هیچی. حتی برف. برف را از روی اپلیکشین آب و هوای موبایلمان دنبال می کردیم. از روی پالتو های خیس مشتری ها باران را می فهمیدیم. از ساعت تاریکی هوا را. آه! 
خانوم باشگاهی ها معتقد بودند به خاطر شلوغی های پاسداران مدرسه ها را تعطیل کرده اند که اساسا چرت بود. آن ها وقتی می آمدند باشگاه ندیده بودند چشم چشم را نمی بیند از کثیفی؟ نه! چون کورند و هر وقت توی این کشور تعطیل می شود هر کس یک چیزی می گوید. چون همیشه یک جایی یک چیزی هست که بشود یک چیز هایی را بهش ربط داد. منظورم را که می فهمید؟ 
دلار شده بود چهار هزار و هفتصد و پنجاه تومان؟ نه بابااا! بعله. تا پنج ـ شیش تومنم می رسه! حالا پاسداران چه خبره؟ به خاطر درویشا دیگه. اومدن رهبرشونو بگیرن اینا جمع شدن. بابا نود سالشه. جمهوری اسلامی نگیرتش خدا چند وقت دیگه می گیرتش! ها ها ها!
بعله خانوم باشگاهی ها خیلی بامزه و صاحب نظرند. من اخبارم را با خانوم باشگاهی ها دنبال می کنم. چون تنها جایی ست که پارازیت نیست.

وقتی بر می گردم خانه فیس بوک بهم می گوید تولد شکیباست و نمی خواهم بهش تبریک بگویم؟ و می گوید نمی خواهم با امیر کلانتریان که باهاش چهار تا دوست مشترک دارم دوست شوم؟ و پیشنهاد می کند صفحهء « طرفداران شاهزاده » یا « حامیان خانوادهء پهلوی » را دنبال کنم. زکی! 

۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه


۱۳۹۶ بهمن ۱۵, یکشنبه

یا حتی دوازده. چرا نه ؟

آرنو آخرش روی صندلی پشت یک میز می نشیند و می گوید : خدایا! من از این شغل متنفرم. 
این جمله ای ست که من یکشنبه صبح ها، وقتی با اولین زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم به زبان می آورم. نه دقیقا! مثلا فکر می کنم لعنتی! باید پاشم برم سر کار! یا ریدم قبر همتون! یا هر چی!
و فکر می کنم وقتش نشده زنگ بزنم به کسری و بگویم دیگر نمی خواهم بروم سر کار؟ چون توی قرعه کشی بانک برنده شده ام و یک ماشین پانصد میلیون تومانی برده ام که می توانم با پولش تمام یکشنبه ها تا ساعت یازده بخوابم. 
و خوابم می برد و نه دقیقهء دیگر با دومین زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم. 
اما برنده نشده ام. توی آخرین قرعه کشی ای که شرکت کردم، تخفیف بیست هزار تومانی سفارش غذا برنده شدم. در حالی که گردونه را به امید اپل واچ چرخانده بودم. من به اپل واچ نیازی نداشتم. اما به تخفیف بیست هزار تومانی سفارش غذا نیاز داشتم؟ 
و هجده دقیقهء دیگر با سومین زنگ ساعت موبایل بیدار می شوم. 
نیاز نداشتم. آخرین چیزی که توی دنیا بهش نیاز داشتم تخفیف بیست هزارتومانی سفارش غذا بود. پووف! صفحه را بستم و مسواک زدم و خوابیدم. چون دیر بود و هنوز توی هیچ قرعه کشی ای برنده نشده بودم که تا ساعت یازده صبح بخوابم. 
و سی و شش دقیقه دیگر با چهارمین زنگ ساعت موبایلم لباس می پوشم و می روم سر کار. بی صبحانه، بی هیچی و سیزده دقیقه دیر می رسم.

۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه