۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه


Stuart Franklin

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

یک کاش یک ماه و هفده روز دیگر سی و یک ساله می شدم و نامی زنده بود. یا سی ساله. چرا نه ؟ اصلا بیست و هفت ساله.

هوا خیلی گرم است. هر جا می نشینی مثل کره وا می روی. آرایش روی صورتت می ماسد و زشتی. هر کاری کنی زشتی. حقیقتا از چی می شود نوشت؟ اگر داشت باران می آمد و دمای هوا دوازده درجهء سانتی گراد بود، نوشتن معنا داشت، دویدن معنا داشت، قدم زدن یا هر کوفتی. یا نه درجه . چرا نه ؟ اصلا پنج درجه . 
اما حالا هیچ کاری نمی شود کرد. ظهرها یک کم آبلیموی کافه را می ریزم توی لیوان و با یک کم عسل کافه قاطی می کنم و روش یخ می ریزم و با عذاب وجدانِ دزدی یواشکی ام می نوشمش. وگرنه بالا می آورم. از گرما. از روسری. روی سر مشتری ها. روی سر همکارهام. کسری می گوید که از دستش ناراحتم؟ نیستم. والا نیستم. پس چه مرگمه؟ چه مرگی بالاتر از این که من یک ماه و هفده روز دیگر سی و دو ساله می شوم و دمای هوا بیست و نه درجه ست و دارم توی کافهء طبقه زیر همکف برای مشتری ها اسموتی درست می کنم و باد کولر با آشپزخانه کلی فاصله دارد؟ اَه
کار توی کافه تشکیل می شود از همین دله دزدی های عذاب وجدان آور. یعنی آدم نمی داند چجوری حساب کند. من یک کم آبلیموی شما را خوردم. آبلیمویی که خودم گرفته بودمش. می شود چند؟ یک کاسه سوپ بیشتر لطفا! پووف! 
اما امروز روز کار نیست. روزهایی که نمی روم سر کار می روم باشگاه و با سرعت نیمه تند ، بیست دقیقه روی تردمیل راه می روم. باد مستقیم می خورد بهم و تا گرم شوم و عرق بریزم بیست دقیقه ام تمام می شود. بیشتر صلاح نیست. زانوهایم به هم ساییده می شود و می میرم. این را با حروف بسیار کوچک توی پنج تا ورق آچهار به صورت خیلی فشرده و تو هم تو هم بالای تردمیل ها نوشته اند. اما کی وقتی دارد روی تردمیل راه می رود این اطلاعات فشرده را می خواند. من نخواندم. هیچ کدام از مربی های آن جا هم این را برایم توضیح نداده اند. چون کسی فکرش را نمی کرد من به تردمیل نیاز داشته باشم. من هیچی زیاد نداشتم. کم داشتم. پنج کیلو وزن کم داشتم و با این همه وقتی می رسیدم باشگاه می رفتم روی تردمیل و آدم های چاق طبقهء سوم باشگاه با خصم نگاهم می کردند. من توی گوش هایم گوشی می گذاشتم و بهشان اعتنایی نمی کردم. چون حالا که نمی توانستم بدوم، راه رفتن تنها چیزی بود که آرامم می کرد. بعله من آدم نا آرامی هستم. یک چیزی شبیه آتشفشان دارد درونم قل قل می کند. صبح ها که از خواب بیدار می شوم صدایش را می شنوم و پاهایم را تند تند تکان می دهم. وگرنه گدازه ها از دهانم و از گوشهایم می زند بیرون و همه جا را می گیرد.
باری! باشگاه را می گفتم. چون شما خیلی مشتاق شنیدنش هستید. بس که چیز تعریفی دیگری ندارم. غیر از باشگاه بیمزه ام و هم باشگاهی های بیمزه ترم . 

بعدش می روم طبقهء دوم که مال آدم های چاق و نیمه چاق و لاغر است. قبلش بازویاهم را گرما داده ام تا کوچک شوند و سینه هایم را سرما داده ام که تمام نشوند. چون خیلی کمند و اگر بیشتر ورزش کنم هیچی ازشان نمی ماند. بشر چقدر بدبخت و خاک بر سر است. همش یک دغدغه ای دارد. این جا را کوچک کند. آن جا را بزرگ کند. آخرش هم هیچی. پیری پیش از آن که فکر کنی هجوم می اورد و قشنگ های دنیا را ازت می گیرد و تنها و بی کس، روی صندلی آشپزخانه رهات می کند. ساعت از یک و نیم شب گذشته و خوابت نمی برد. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

حداقل آزاده باشیم.

خانومه داشت از بی فرهنگی ایرانی ها می نالید. خودش بی فرهنگی متحرک بود. خانوم های پنجاه ساله این شکلی اند. وقت حرف زدن فریاد می زنند و همهء دور و بری های شان را مخاطب قرار می دهند. یعنی فکر می کنند این که ایرانی ها بی فرهنگند برای همه جالب است و می خواهند تمام خاطرات شان دال بر بی فرهنگی ایرانی ها را به سمع و نظر همه برسانند. کافیست اشتباهی باهاشان چشم تو چشم شوی، صدای شان را می برند بالاتر که همین جوری که داری روی دستگاه خم و راست می شوی، از شنیدن خاطرات بامزه شان هم بهره مند شوی. بله پنجاه سال سن دارند و هنوز دست از بامزه بودن برنداشته اند. این که توی ترکیه و روسیه و گرجستان مردم چه شکلی بودند و این جا چه شکلی اند. آخرِ خرداد رفته اند استانبول و یک جوری می گویند مردم ترکیه فلان که انگار با سه روز و چهار شب اقامت توی هتل چهار ستاره می شود مردم یک کشور را شناخت و به عنوان مثال هم زد توی سر ایرانی ها. یعنی من تا قبل از این که بیایم باشگاه نفهمیده بودم زن های پنجاه سالهء باشگاه برو چه شکلی اند. با سی و دو سال سن . تو با یک سفر سه روز و چهار شبه مردم ترکیه را شناختی. آفرین.

بعد هم به خواهر شوهر و مادر شوهرشان فحش می دهند . در راستای همان بی فرهنگی مردم ایران. همین قدر کلیشه. یعنی کل این داستان را شروع کرده که برسد به خواهر شوهر و مادر شوهرش. مردم ایران بی فرهنگند، توخوبی که به مادر شوهرت فحش می دهی. همهء کسانی که من را می شناسند می دانند من خودم آدم فحش بده ای هستم. با فحش مشکلی ندارم. اما وقتی دارم می گویم مردم ایران بی فرهنگند سعی می کنم خیلی فحش نده و فاخر به نظر برسم که شبیه ضیا آتابای نباشم. و چون خیلی سخت است که با فرهنگ و فاخر باشم، کاری به کار فرهنگ مردم ایران ندارم. تعارف نمی کنم. وقت بیچاره هایی که اشتباهی باهام چشم تو چشم شدند را نمی گیرم. یک راست می روم سراغ مادر شوهرم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

پدر مریم میرزاخانی جایی می گفت از مریم هزار تا داریم. انقدر فروتن. انقدر قشنگ. آن وقت من اصرار داشتم بگویم توی عشق بیمزه و کشدارم هم منحصر به فردم. پووف!

من سال های زیادی دوست نداشته شدم . یعنی خیلی جدی دوست پسرم دست از سرم بر نمی داشت. هی می رفت و می آمد که جدی تر و عصبی تر دوستم نداشته باشد. توی دوست نداشتنش حسابی پیگیر و مصمم بود. این بلایی بود که هشتاد و هشت سر ما اورده بود . داشتیم انتقام نشدن های خیابان های تهران را از هم می گرفتیم. دوست پسرم از من. من از خودم. بیخود سیاسیش نکنم که به داستان ِ بی سر و تهم اعتبار بدهم. می شود هم ربطش داد به دیوثی مثلا.  هر چی.  هر ژانگولری بلد بودم سوار کردم که دوست داشته شوم. دارم اغراق می کنم لابد. همیشه بیشتر از بیشتر وجود دارد. بیشترین. مثلا قرص که نخوردم بیفتم بیمارستان. خوردم؟ از من نخواهید بگویم چی داشت که فلان. هیچی نداشت. کتاب های میم مودب پور. به همان رقت انگیزی. کشدار و بیمزه. این چیزی بود که بودیم. هیچ کس منحصر به فرد نیست. ما ولی توی بیمزگی مان منحصر به فرد بودیم. بعله اغراق می کنم. همیشه منحصر به فردتر هم وجود دارد. منحصر به فرد ترین. 
بعد برای این که انتقام بگیرم رفتم توی چند تا رابطهء دیگر که دوست نداشته باشم. که خیلی نپایید. چون حوصله ام سر رفت. 
بعدش دوست پسر سابقم یک روز برگشت که بگوید رفته نشسته رو بروی دم دستگاه رسول اف ها گردن کج کرده که راهش بدهند توی بازی و ندادند و فلان . فلان فحش بود. نه که مثل من فحش بدهد . فحش بده نبود. چی بود؟ یادم نیست. فقط یادم هست که همه چیز خیلی کشدار و بیمزه بود و تمام شد. یکی از روزهای گرم مرداد که هوا به قدر کافی برای تمام شدن گرم و راکد هست. بعد از دو سال نیامده بود بگوید دلش برایم تنگ شده، بدون من نمی تواند، کجا بودی این همه وقت. آمده بود این داستانِ رقت انگیزش را برایم تعریف کند. پووف! تو قرار نبود شبیه بقیه باشی.
نشسته بودم روی تشک اتاق پایین و بوی نا می آمد و گرسنه بودم. 
فکر کردم اگر آن ها راهش می دادند می شد یکی از آن ها. حالا که داشت فحش می داد بابت این بود که چیزی بهش نرسیده بود. وگرنه نمی رفت. از اول نمی رفت. هان؟ حالا شما داری فکر می کنی لابد من هم که دارم فحش می دهم فلان. من هم فکر می کنم شما فلان . که مهم نیست ما دربارهء هم چی فکر می کنیم. اما این آدم، مهم بود و نتیجه تمام سال های عاشقیت من بود! الاغ! 

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه



ای داد بی داد

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

این شتری ست که در خانهء همه می خوابد. همه یک روز می گوزیم.

دیر یا زود من هم سر یکی از اپیلاسون ها، همین جوری که لنگم را هوا کرده ام می گوزم و این یعنی دیگر پیر شده ام و دست خودم نیست. آن وقت چی؟ پیری این شکلی می آید و هیچ چیز توی این دنیا از پیری و مرگ ملال آور تر و کشدار تر نیست. این که بدانی داری روزهای آخر را می گذرانی. و خیلی ورزش کنی و کرم زیر چشم بزنی، نود سال عمر کنی. بیشتر؟ نه واقعا. من ندیدم یکی بشود نود و سه سالش. هشتاد و هفت هم بوده . نود نداشتیم. حتی جنتی که راجع بهش این همه جوک می سازند نود سالش نیست. اما نجف دریابندری خیلی پیر است. شاید نود سالش شده باشد

برای همین گوشی ها را در آوردم. چون وقتی موزیک گوش می کنم و توی تنهایی خودم غرق می شوم و شکمم را منقبض می کنم به چیز های ملال اوری مثل این فکر می کنم. پیری. گوشی هایم را در می آورم و به حرف های به من چهء بقیه گوش می کنم . خانومه چهل و هفت در صد چربی اضافی دارد. بی نوا. با این که خیلی مصمم است و همین حالا لباس و کفش ورزشیش را از آدیداس خریده و همه می دانند که آدیداس حتی توی حراج چهل درصدش هم خیلی گران است، اما خانومه کم نگذاشته، بهترین ها را خریده که بیاید باشگاه و اولین جمله ای که می شنود این باشد؛ چهل و هفت درصد چربی اضافه. من وقت هایی که خیلی بدبخت و خاک بر سر و دنیا به کامم نیست، به این فکر می کنم که حداقل می توانم بخورم. وقتی چهل و هفت درصد چربی اضافی داشتی باشی حتی نمی توانی با این فکر خودت را آرام کنی. حتی ممکن است با این که نود و یک سالت نشده باشد سر اپیلاسیون بگوزی. از غم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

و اگر ورزشکار بودم، در برابر یک ورزشکار اسراییلی بازی نمی کردم. من هم مثل آیت الله خمینی فکر می کنم اسراییل باید از صفحهء روزگار محو شود. مثل بساط استند آپ کمدی های رامبد جوان. والسلام.


صبح با مسیج الناز بیدار شدم. نوشته بود که توی مرحلهء اول رزیدنسی قبول شده و حالا مانده تا از بین ده نفر قبول شود یا نشود. نوشتم امیدوارم قبول شود. و فکر نکردم که الناز شهرزاد را نمی بیند چون پولش از راه فلان آمده و از آن طرف با رسول اف کار می کند. زندگی ماها شده پر از تناقض. نمی شود شریف زندگی کرد. شریف ِ شریف. می شود مبارزه های کوچکِ دلبخواهی را انجام داد. من شهرزاد می بینم. با رسول اف کار نمی کنم. از یاس خرید نمی کنم. فیلم های مبتذل می بینم. اگر مجبور باشم جایی مقنعه سرم کنم قیدش را می زنم و امیدوارم اگر بساط ظلم برچیده هم نشد، بساط رامبد جوان و قالیباف برچیده شود . آمین. 
اما پشت تمام این ها آرمان خواهی نیست. یک کارهایی را حال می کنم انجام می دهم و یک کارهایی را نه. خیلی دنبال دلیل منطقی نمی گردم. حال نمی کنم کافیست. فکر نمی کنم اگر کسی با رسول اف کار کرد حتما آدم فلانی ست. فقط وقتی سپیده گفت کوشک رزیدنسی گذاشته مطمئن بودم که توش شرکت نمی کنم. وقتی برگشتم بابا قسمت سوم شهرزاد را خریده بود و ازم خواست بگذارم تا با هم ببینیم. حوصله نداشتم . خسته بودم و عرقی بودم و دلم می خواست زودتر به تختم برسم. با این همه گذاشتم تا ببینیم. چون دوست دارم با هم تلویزیون ببینیم. این کاری ست که سه تایی انجامش می دهیم و به خاطرش می شود بازی بد رضا کیانیان را هم تحمل کرد. 
اصلا نمی دانم چرا باید شهرزاد را ندید. می توانم یک سری به صفحهء فتوره چی بزنم و دلایلش را بخوانم و تصمیم بگیرم. اما هیچ چیز من را به اندازهء ادبیات فتوره چی کلافه نمی کند. غربتی و بی ادب . من هر چیزی را می توانم تحمل کنم. حتی کار با رسول اف. حتی پسر عارف. اما خواندن ادبیاتِ سخیف را نه. این چیزی ست که نادر فتوره چی هست. سخیف. شارلاتان. باز هم بگویم؟ 
نوشتم امیدوارم قبول شود و بیدار شدم و رفتم باشگاه. دارم تبدیل می شوم به دختر داف ها که می روند باشگاه و کلاس زبان و شب ها شهرزاد می بینند و قبل خواب عکس های سلبریتی های اینستاگرام را لایک می کنند. اما باکیم نیست. وسعم همین اندازه می رسید به دنیا و نه بیشتر.