۱۳۹۸ مرداد ۲۸, دوشنبه

و من کی فکر می کردم این همه به آدم ها دل نبندم؟


من اما آدم خاطره جمع کنی نیستم. شاید چون تمام کودکی ام توی سفر و از این شهر به آن شهر گذشته. شاید چون تمام زندگی مان چند تا چمدان و یک کامیون بوده. شاید چون توی این سفر ها هیچی از جهاز مادرم نمانده که بگذاریمش توی ویترین اتاق پذیرایی.اصلا ویترین نداریم که چیزی توش بگذاریم. 
هر سال قبل از عید کمد کوچکم را خالی می کنم و هی پاره می کنم و می ریزم دور. تمام چیز هایی که توی سال گذشته نگه داشته بودم. هیچ احساسی ندارم. سر تکان نمی دهم، افسوس نمی خورم، حتی سعی نمی کنم آن نوشته ها را، اگر نوشته ای باشد بخوانم. من نسبت به هیچ بلیط سینمایی، گل خشک شدهء لای کتابی، هیچ دوستت دارمِ پشتِ کارت پستالی احساسی ندارم. صادقانه بخواهم بگویم کسی پشت هیچ کارت پستالی برایم ننوشته دوستت دارم. 
اولین بار اولین دوست پسرم بهم گفت دوستم دارد. نه! گفت فکر می کند عاشقم شده. خودش هم گیچ شده بود. نمی دانست این حسی که به من دارد چیست. صبحش با مترو رفته بود یک جای دوری. تمام مدتی که توی مترو ایستاده بوده با خودش فکر می کرده بدون من نمی تواند زندگی کند. شاید اگر نشسته بود این فکر را نمی کرد. آدم گاهی توی شلوغی مترو احساس غربت می کند. گفت « فکر می کنم عاشقت شدم ! » من چی گفتم؟ گفتم می شود کمی بعد تر باهاش تماس بگیرم؟ من هیچ فکری نمی کردم. با رویا و آزاده نشسته بودیم توی بالکن خوابگاه کرج و رویا داشت چیزی می گفت که ما می خندیدیم. رویا خوب دلقکی بود و همیشه داشت ما را می خنداند و من خنده های عمیق شب های خوابگاه دانشگاه را مدیون رویام. و خنده های دوناتِ پارک پرنس را، کافه عکس، شب های خانهء جهان آرا و بسیار جاهای دیگری که یادم نمی آید. گفتم بعدا باهاش تماس می گیرم چون حقیقتا نمی دانستم باید در جوابش چی بگویم. هیچ وقت جوابش را ندادم. آن شب را فراموش کردیم و چند ماه بعد برایم توی نامه ای نوشت با کس دیگری دوست شده. و تمام. شاید ساعت های زیادی توی مترو بوده و به کفش بد ترکیب آدم ها نگاه می کرده و بغض گلوش را فشرده. شاید از غربت نشسته توی ایستگاه دروازه دولت و گریه کرده تنهایی. لابد حالا مطمئن بود که عاشق شده. 
هیچ نشانی، کلمه ای، هدیه ای ازش ندارم. دلم نمی خواهد داشته باشم. نه از او و نه از باقی و بله متاسفانه بعدی هایی آمدند و رفتند و رفتم.

۱۳۹۸ مرداد ۲۶, شنبه

بله قشنگم. اما نه توی نور فلورسنت!


خانه رئیس من این شکلی ست. چند روز پیش یک سوسک بزرگ را با حشره کش می کشد. همان جا که ایستاده حشره کش را می گذارد روی زمین و از محل حادثه فاصله می گیرد تا سوسک خودش آرام آرام دور خودش بچرخد و کم کم دیگر نچرخد و شاخک هایش را تکان دهد و دیگر تکان ندهد و بمیرد. بی صدا و آرام. و بعله سه روز بعد حشره کش درست وسط اتاق است. حتی کسی پایش بهش نخورده و به گوشه ای پرتاب نشده. سوسک بعدی می آید و داد می زند پیف پاف کجاست؟ سر قبر من. وسط اتاق. این جوری پیف پاف توی خانه جا به جا می شود. چون آن خانه خیلی سوسک دارد. 
من گاهی کلافه می شوم و سعی می کنم یک چیز هایی را سامان بدهم که تلاش بیهوده ای ست. همه چیز به هم ریخته و نامرتب است. گاهی هم سعی می کنم بهش بفهمانم آهنگ هاش دارد آزارم می دهد. که باز هم تلاش بیهوده ای ست. من اگر آهنگ های محل کارم را دوست نداشته باشم کم می آورم. گاهی می خواهم بنشینم یک گوشه و گریه کنم. به سکوت نیاز دارم که نیست. به صدای خیابان حافظ نیاز دارم، صدای کولر و کلمات توی سرم. وقتی توی کافه کار می کردم شبیه این بود که ساعت ها توی آسانسور گیر کرده ام. آهنگ های آسانسوری آهنگ های مورد علاقهء رئیسم بود. وانمود می کرد به خاطر اماکن باید این آهنگ ها را گوش کنیم، اما این جوری نبود. خودش دلش می خواست. گاهی هم مجبور بودیم ساعت ها سهیل نفیسی گوش کنیم. ساعت ها. هزار بار ریرا! ریرااا. که استعفا دادم و خودش و تمام همکار هایم را جا گذاشتم توی آسانسور و آمدم نشستم کنار حشره کش. 
می نشینم روی مبل و دختر زیبایی را توی توئیتر فالو می کنم. صرف این که زیباست. من مفتون زیباییم. این را جوری گفتم که به  رفتار پیش و پا افتاده ام اعتبار بدهم. 
یک لیوان شربت بهار نارنج و کاسنی می نوشم. یک نفس. گرم است. آن قدر که موبایلم را پرت می کنم یک گوشه و از هر حرکتی اجتناب می کنم. حتی لمس موبایل هم گرما را تشدید می کند. و بهر حال کار امروز را هم انجام داده ام. یک دختر زیبا پیدا کرده ام. برای چی؟ والا که هیچی. رئیسم نیست. شلوارم را در آورده ام و این تنها هدف من برای کار کردن و پول در آوردن و خانه داشتن است. شلوارم را در بیاورم و سکوت. صبح تا شب. 
موهایم را کوتاه کرده ام و باید بگویم خیلی قشنگ شده ام. از جلو. از پشت فکر کنم زشتم. شاید هم نه. مامان گفت اوم. یعنی نه زشت و نه قشنگ. معمولی؟ جوابم را نداد. داشت کارتون عصر یخبندان را می دید. رفتم دوش گرفتم و کمی از قیچی استفاده کردم. همیشه وقتی از آرایشگاه بر می گردم باید یک قسمت هایی را کوتاه تر کنم. هنوز داشت کارتونش را می دید و گربه اش کنارش دراز کشیده بود و صحنهء قشنگی بودند دو تایی. خداحافظی ام را جواب نداد. اوم. این چیزی بود که گفت. دقایق زیادی ایستادم تا آسانسور بیاید و خودم را توی آینهء آسانسور ببینم. که اشتباه بود. نور آسانسور رنگ پریده نشانم داد. زیر چشم هایم سیاه بود و هیچ معلوم نبود موهایم را تازه کوتاه کرده ام. 
بعد رفتم سر کار. بعد آمدم خانه. بعد باید بخوابم. 
شب بخیر. 

۱۳۹۸ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ *


مامان می پرسد که کدام روزی که با هم بیرون رفته ایم را از همه بیشتر دوست داشته ام؟ می گویم من همیشه از بیرون رفتن باهاش لذت می برم. می گوید من روزی را دوست داشتم که با هم رفتیم کافه موزاییک. می پرسم کجا؟ می گوید همان روز که رفتیم صبحانه خوردیم. 
من لباس هایم را پوشیده بودم و منتظرش در در ایستاده بودم که قبل از ورزش با هم صبحانه بخوریم. لابد نق هم می زدم. که زود باشد. که دیرم شده. من همیشه باید قبل از بیرون رفتن از خانه برای دیر آماده شدن اهالی خانه نق بزنم. نه چون آن بیرون خیلی کار مهمی داریم یا ادم خیلی مهمی انتظارمان را می کشد یا قرار است توی مهمانی خیلی خوش بگذرد یا هرچی. چون کم طاقتم. چون صبوری را بلد نیستم. انتظار کلافه ام می کند. انتظار و دنبال چیزی گشتن. 
کافه تازه باز شده بود و هنوز دستگاه اسپرسو روشن نبود و ما گفته بودیم قهوه نمی خواهیم. صبحانه مان دیر حاضر شد و من از وقتی توی کافه کار می کنم هیچ سخت نمی گیرم. لبخند می زنم و اجازه می دهم ویتر های کله پوک اشتباه کنند. هنوز از کافه بیرون نیامده بودم. خودم یکی از آن ویتر های کله پوک بودم که سعی می کردم با لبخندی به پهنای صورتم اشتباهات اشپزخانه، قیمت بالای منو، سوسک های کافه و هر چیز اشتباهی را جبران کنم و به من چه؟ آفتاب صبح مرداد می درخشید و من و مامان جایی کنار پنجره های کافه نشسته بودیم و داشتیم به عابرین پیاده نگاه می کردیم و حرف های روزمره می زدیم. من توی کافه آدم حوصله سر بری ام. گفته ام قبلا. همین که همه چیز را قبلا گفتم و تعریفی تازه ای ندارم خودش به قدر کافی گویای این هست که چقدر حوصله سر برم. برای همین با آدم های امنم معاشرت می کنم. آن ها ازم انتظار ندارند داستان تازه ای برایشان بگویم. زندگی من فرقی با یک سال پیش ندارد. اگر یک سال پیش من را می دیدید و ازم می پرسیدید چه خبر همان جملاتی را می گفتم که دو سال پیش گفته بودم. یا امروز می گویم. یا بعد تر. یا هر چی. 
باری! هیچ عکسی از آن روز ندارم. و مامان راست می گفت. روز قشنگی بود. 
اما من هم راست می گفتم. من تمام روزهای با مامان بودن را دوست داشته ام. هر چند خیلی وقت ها بد عنق و بد اخلاق بوده ام. بس که بلد نیستم از زندگی و لحظه های نابش لذت ببرم. مثلا همین حالا. دراز کشیده بودم کنار مامان و پاهایش را گرفته بودم دستم که فکر کردم بلند شوم بیایم این ها را برای تان بنویسم. در حالیکه هیچ کلمه ای نمی تواند لذت خوابیدن کنار مامان را وصف کند. دست کم نه کلمه های الکن ِ بی استعداد من. 

* از سیمین بهبهانی

۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه

و حالا، درست همین حالا تنها لحظهء خالی از ابتذال این روزهای من است.


از این جا شروع می کنم. نه و چهل دقیقهء صبح بیست مرداد. 
برایش دلیلی ندارم. دلیل مشخصی ندارم. نمی توانم توی کلمات بیانش کنم. فقط فهمیدم پیر و خرفت شده ام و به میوه فروش وقتی کارت بانکیم را بر می گرداند می گویم مطمئنم و نه متشکرم. چند ثانیه همدیگر را نگاه می کنیم. فروشنده فهمیده یک چیزی اشتباه است اما نمی داند چی. من فهمیده ام و ترسیده ام. به اشتباهم نمی خندیم. اشتباهم را اصلاح نمی کنم و می آیم بیرون. قبلش چند ساعت ورزش کرده بودم. بدنم را کشیده بودم و گره های دست و پام آرام آرام باز شده بود. آی پادم را جا گذاشته بودم و روی تردمیل که راه می رفتم به حرف های خانوم های باشگاهی گوش می دادم. که کار مفرحی بود. خانوم های باشگاهی مفرح ترینند. شاید برای همین بود که خلقم بابت اشتباهم تنگ نشد. فراموشش کردم. فکر کردم این به این معنا نیست که پیر و خرفت شده ام. دلیلش تنها این است که فکرم مشغول است. مطمئنم و متشکرم خیلی از هم دور نیستند. 
با این همه دلایل دیگری دارم که نشان می دهد پیر و خرفت شده ام و باید از اول شروع کنم. کتاب « زنی با موهای قرمز » اورهان پاموک را که دیشب داشتم می خواندم رها می کنم چون برای شروع خوب نیست. برای هیچی خوب نیست. اصلا اورهان پاموک خوب نیست. مبتذل. مثل تمام فیلم هایی که این روزها می بینم، کتاب هایی که می خوانم، فکر هام.
از کارم استعفا داده ام. چون از لبخند زدن به مشتری های کافه عضله های صورتم داشت کش می آمد. وقتی دارم با لذت به نور استودیوی جدید خانهء جدیدمان نگاه می کنم و رویا می بافم کمی نگران و بی پولم. اما مثل اسکارلت فردا بهش فکر خواهم کرد. چون نگرانی هم برای شروع خوب نیست. 
تا چند ساعت دیگر باید بروم فرودگاه دنبال آنیتا چون حال پدرش خوب نیست. شاید هم پدرش دیگر نیست و از فکرش غمگینم. نمی دانم وقتی دیدمش باید چی بگویم. چون با کمال تاسف فرودگاه امام مبتذل ترین است. و آخرین جای دنیاست که دلم می خواهد بروم. و باید بروم. 
   و آهان! پیدایش کردم
درست همین حالا که دارم می نویسم و در اتاق بسته ست صدای نا واضح مامان را می شنوم که با گربه ها حرف می زند. قلبم از دلتنگی مچاله می شود و همین برای شروع کافیست. 

۱۳۹۸ مرداد ۶, یکشنبه

آخرش من و خاتمی می رویم دو تایی دماوند رای می دهیم و بر می گردیم.


یک همکار دارم که هدفش توی زندگی خودشیرینی ست. حقیقتا همین. یعنی خودشیرینی نمی کند که به یک جایی، مقامی، پولی چیزی برسد. خودشیرینی می کند که خودشیرینی کند. یعنی اصلا توی کافه نمی شود به مقامی پولی جایی رسید. قرار نیست کسی رئیس بشود چون کافهء ما خودش سه تا رئیس دارد و جا برای رئیس تازه ای نمی ماند. قرار نیست کسی حقوقش زیاد شود. حقوق همه یکی ست. یک کم بالا پایین. نه آنقدر که به چشم بیاید و لازم باشد برایش تقلا کرد. اما همکار من همچنان خودشیرین است. چون این شکلی ست. و این خیلی عجیب است. من هیچ وقت ندیده بودم خودشیرینی هدف باشد. همیشه پله ای بوده برای رسیدن به هدفی. اما تنهاییش به چه درد می خورد؟
و بعله! رسیده ام به مرحلهای از کار که حاشیه ها شروع می شود. آن جا که نصف بیشتر ذهنت را همکار های حمالت پر می کنند. منتظری آخر ماه شود و حقوقت را بگیری. مساعده و اضافه کار. پوووف! و تازه ساعت سه و بیست دقیقهء بعد از ظهر است. 

من از این کنج بیشتر خوشم می آید. تنها دقایقی ست که مال من است و می توانم به فکر های بیهوده ام بپردازم که ای کاش می شد تمام زندگیم همین جوری بیهوده فکر کنم. 
گاهی یکی رد می شود. سرگردان دنبال توالت می گردد. سعی می کنم به چشم هایش نگاه نکنم که نپرسد ببخشید توالت کجاست؟ چون توی عالم خودم هستم و چند دقیقه بیشتر فرصت ندارم و دلم نمی خواهد کسی مزاحم فکر هایم شود. فکر های مهمِ بیهوده ام. اغلب دارم سعی می کنم چیزی را به خاطر بیاورم. مثلا فکر می کنم فرمول اندازهء قطر های مثلث متساوی الساقین چی بود؟ تو اولین بار کی رفتی؟ اسم فیلم کافمن چی بود؟ تو آخرین بار کی؟ 
ساعت پنج عصر است. 

این سومین مشتری امروز است که وقتی با سینی پر از کنارش رد می شوم صدایم می کند تا بپرسد همهء آبمیوه های منو طبیعی اند یا نه یا کوفت؟ اولین دستهء مشتری های بد کافهء مشتری هایی هستند که وقتی دستت سینی ست، صدایت می کنند. من مستاصل نگاه شان می کنم. انتظار دارم بفهمند موقع مناسبی را برای صدا کردنم انتخاب نکرده اند. نمی فهمند و به سوال شان ادامه می دهند. هیچ چیزی جز نفهمی این رفتارشان را توجیه نمی کند. مگر این که اگر یک ثانیه دیر تر بهشان برسم بمیرند. شما اگر ندانید بشقاب بندری خوشمزه تر است یا ساندویچ بندری می میرید؟ 
به ساعتم نگاه نمی کنم که زمان کش نیاید. باورکردنی نیست. از خستگی دیگر نمی توانم راه بروم اما هنوز ساعت هفت است. هفت و ده دقیقه. هفت و سی و هفت دقیقه. اولین باری که ساعت را ببینم، هر چند دقیقه یک بار ساعت را نگاه می کنم. چند دقیقه ای که به نظر خودم چهل و پنج دقیقه می آید. به ساعتم نگاه نمی کنم و به همکار حمالم نگاه نمی کنم و هوا نمی تواند از این گرم تر باشد. 

ساعت یازده و ده دقیقهء شب می رسم خانه و گرسنه ام. مامان آشپزی کردن را دوست ندارد. هیچ وقت نداشت. غذاهاش هم تعریفی ندارد. و من خیلی حیوانم که دارم این جوری حرف می زنم. بابا گاهی آشپزی می کند. اما بلد نیست. حوصله ندارد. دوست دارد توی بیست دقیقه آشپزی کند. آشپزی بیست دقیقه ای مال غذاهای ایرانی نیست. کوکو سبزی اش قد متکاست. توی کوکوش نپخته و بیرونش دارد جزغاله می شود. خودش می خورد و مامان. ما خودمان را سرگرم نشان می دهیم و وانمود می کنیم دیرمان شده و حتما شب می آییم و غذایش را می خوریم و دمش گرم و خداحافظ. می رویم بیرون یک چیزی می خوریم. یک چیزی بدتر از کوکوی بابا. من با این سنم چرا آشپزی نمی کنم؟ چرا وقتی مامانم آشپزی دوست ندارد من باید آشپزی دوست داشته باشم. 
داد می زنم شام نمی خورم و اشتباه می کنم. چون بابا بقیهء متکایش را می گذارد توی یخچال و فردا ناهار از توی یخچال در می آورد و می گوید نه نسرین نمی خواد آشپزی کنی. کوکو زیاد داریم. 
لب تاپم را باز می کنم و می بینم خاتمی یک چیزی گفته و همه عصبانی اند. حتی حوصله ندارم بخوانم چی گفته و چرا گفته.

۱۳۹۸ تیر ۳۰, یکشنبه

برای همین است که رییسم را دوست دارم.


دلم می خواهد توی بیمارستان بستری بودم. شب بودم. تمام سرم هایم تمام شده بود. قرص هایم را خورده بودم. و وقتی پرستار شب به اتاقم سر می زد و می پرسید هنوز نخوابیده ام، سرم را از کلمات کتاب بلند می کردم، بهش لبخند می زدم و می گفتم می خوابم. 
چون توی بیمارستان کسی کاری به کارم ندارد. حتی خودم هم کاری به کار خودم ندارم. اجازه می دهم هیچ کاری نکنم و کتاب بخوانم و با خودم و جهان در صلحم. مهم نیست که تمام این سال ها بیهودگی کرده ام و سال های پیش رو بیهودگی خواهم کرد و سو وات د فاک. 
قرار است به قدر کفایت استراحت کنم و به قدر کفایت حالم خوب شود. می توانم موهایم را شانه نکنم. یا شانه کنم. یا هر چی. پرده را بکشم و به بیمار تخت کناری بگویم برایم مهم نیست نمی تواند آسمان را ببیند. من توی محل کارم اگر خوش شانس باشم هفت ساعت و نیم و اگر آیدا مریض باشد یا حوصله نداشته باشد یا هر چی که معمولا هر چی، روزی چهارده ساعت آسمان را نمی بینم. وقتی هم می آیم بالا خسته ام و حوصله ندارم آسمان را ببینم. حالا دلم می خواهد پرده را بکشم و تنهایی از دیدن آسمان لذت ببرم. 
نه! اصلا هم با جهان در صلح نیستم. اصلا جهان و ما فیهاش برایم مهم نیست. لازم نیست لبخند های معذب بزنم. هر چی شد می گویم خسته ام و می خواهم بخوابم و پرده را می کشم. 
امروز از آن روزهایی بود که دلم می خواست توی بیمارستان بودم. آن قدر گرم بود که گوشیم گفت نمی تواند ادامهء مسیر را نشانم دهد و نیاز دارد کمی خنک شود. گفتم به جهنم. انداختمش توی کیفم و رفتم و بر گشتم تا رسیدم به همت. من هر جای این شهر هم که باشم آخرش خودم را می رسانم به همت. چون به نظرم از همت می شود رفت هر جا و از هر جا می شود رفت همت. وقتی رسیدم به رییسم گفتم من جمعه ها کار نمی کنم. گوشیم را از توی کیفم در آوردم و دیدم روشن شده و اس ام اس بانک می گفت تنها صد و هفده هزار تومان توی حسابم هست و به جهنم. گفتم بعله! همین است که هست. از این به بعد جمعه ها کار نمی کنم. اگر از موجودی حسابم خبر نداشتم ممکن بگویم دیگر هیچ وقت کار نمی کنم. رییسم گفت کار نکنم. همان جا روی مبل خوابید. پرده را هم کشید. من هم کفش هایم را در آوردم چون دمای هوای داخل کفشم هفتاد درجه بود. جوراب هایم را گذاشتم توی کفشم، دراز کشیدم روی مبل، پرده را کشیدم و « دوبلینی ها »ی جیمز جویس را خواندم. 

۱۳۹۸ تیر ۲۸, جمعه

خواهش می کنم بگویید یک جایی داستان بهتری انتظارم را می کشد.


گزارش هواشناسی دمای هوا را بین سی و نه تا چهل و یک درجه سانتی گراد در یک هفتهء آینده پیش بینی می کرد. آسمان صاف و آفتابی. هیچ چشم انداز روشنی نبود. 
تصمیمم را گرفته بودم. تمام هفتهء گذشته هر روز صبح از خواب بیدار می شدم و فکر می کردم خواهم نوشت. تمامش را خواهم نوشت. تا آخرش را. تمام لحظه های غم و اندوه و نا امیدی را. خوشبین نبودم و فکر نمی کردم از پیروزی هام خواهم نوشت. نه وقتی آفتاب چهل درجهء بعد از ظهر تابستان روی سرم بود و اگر می خواستم توی سایهء دیوار ها راه بروم باید خودم را می چسباندم به دیوار و کج کج راه می رفتم. نه وقتی مقصدم محل کارم بود و وقتی می گفتم محل کارم اولین چیزی که از خاطرم می گذشت توالت های باریک بود با سقف های کوتاه. توی راه می نوشتم. کلمه به کلمه. و توی محل کارم. حتی توی توالت های باریکش. تمام آدم ها را. حوالی غروب خودم و کلماتم ته می کشیدیم. سالاد را با لبخند می گذاشتم روی میز مشتری کنار دیوار و هیچ کلمه ای توی ذهنم نبود. مطلقا هیچ. شب که می رسیدم خانه خسته بودم و تمامش را یادم رفته بود. تمام داستان ها و کلمات را. 
توی صدای تبلیغ دوغ آلیس، می نشینم پشت لب تاپم و سعی می کنم جمله هایی را به خاطر بیاورم. کلمات را کنار هم بگذارم. بی سر. بی ته. زشت و بدترکیبند. کلماتی مثل توالت های باریک با سقف های کوتاه، دمای هوای چهل و یک درجه. مشتری های هیز کافه. داستان های من به مشتری های بعد از ظهر کافهء بی آسمان مان محدود شده. به روزمرگی. 
ساعت ده شب، در حالی که دارم دستمال های روی کانتر را تا می کنم، می خواهم برای نرگس بنویسم خیلی خسته ام و باید خودم را برسانم به تختم. دراز بکشم رو به دیوار و به هیچی فکر کنم. با این همه می روم پیش شان. تمام راه را گریه می کنم. چون خیلی شکننده و خسته و پریودم. چون به زودی سی و چهار ساله می شوم و دیگر دلم نمی خواهد سس های خالی تاباسکو را پر کنم و گلدان های روی میزها را بگذارم توی یخچال و دستمال کاغذی کثیف مشتری ها را از روی میز بردارم. چون از غر زدن خسته شدم اما کاری غیر از غر زدن از دستم بر نمی آید.  
نوید می پرسد خوابم می آید. می گویم خیلی خسته ام. می گوید از چشم هایم معلوم است. ای کاش می شد ازشان بخواهم اجازه دهند بیست دقیقهء دیگر هم گریه کنم. چون هنوز آب بدنم به قدر کفایت تمام نشده و هنوز نیاز دارم اشک بریزم. 
نمی گویم. چون چشمم می افتد به کاسهء زردآلوهای روی میز. چون می خواهم همهء زردآلوها را تنهایی بخورم و چون گفت و گو ندارد که رسم روزگار چنین است!