۱۳۹۶ آبان ۵, جمعه

و تنها شش روز از تولد سی و دو سالگی ام می گذشت.

کتاب رسیده بود به انتهاش و من دیگر نمی توانستم بخوانمش. حالا مامان سیمون مرده بود و من کتاب را گذاشته بودم روی میز و نمی توانستم ادامه دهم . کتاب از اولین کلماتش دربارهء مرگ مامان سیمون بود و من می دانستم نباید بخوانم و خوانده بودم تا مامان سیمون مرده بود و باقیش را نمی توانستم. وقتی یکی می میرد بعدش چی؟ این چیزی بود که نمی خواستم بدانم. بعدش آفتاب می تابید به همان شدت روزهای قبلش و قبل ترش و بعدترش و خیلی خیلی بعد تر. سبا آمد و گفت چرا دارم این کتاب را می خوانم و من گفتم نمی دانم. چون نمی دانستم. حقیقتا نمی دانستم چرا باید کتابی را بخوانم، وقتی تمام مدتی که مامان سیمون روی تخت با مرگ می جنگید، من مامان خودم را می دیدم. وقتی سبا هم. یا هر کس که کتاب را می خواند. هر کس که توی کتابفروشی تصمیم می گرفت کتابی را بخواند که اسمش مرگی بسیار آرام بود. در حالیکه هیچ چیز تند تر از مرگ نیست. چرا باید پیش تر از موعد با مرگ مامان مواجه می شدم وقتی سرانجام یک روز همهء ما با مرگ مامان مواجه می شویم و یک روز خانه، دیوارهاش، گربه ها و گلدان هاو زندگی مان، زندگی کوچک و حقیر و بی معنی مان از حضور مامان خالی می شود. وقتی هر روز که می گذرد مرگ مامان نزدیک و نزدیک تر می شود. هر ساعت و هر لحظه. و هیچ چیز توی این دنیا نیست که بتواند جلوی مرگ مامان را بگیرد. وقتی یک روز همهء ما با حقیقتِ عریان و ترسناک زندگی مواجه می شویم و فرداش آفتاب می تابد، به همان شدت روزهای قبل ترش و بعدترش و بعد و بعد تر. 

۱۳۹۶ مهر ۱۷, دوشنبه

خدای من! یکی وایساده جلوی تانکا!‌

ـ ساعت چهار بعد از ظهر گرم تابستان تهران است که سهیلا می خواهد برایش دربارهء عشق و عکاسی بنویسم. که می توانم با خیال راحت هزار و پانصد کلمه بنویسم سر صبر و حوصله. هزار و پانصد کلمه خیلی زیاد است. حتی هشتصد کلمه. حتی هیچ. عکس خوب کلمه نمی خواهد. عکسِ خوب خودش به تمامی و فارغ از کلمه کامل است. گفت و گو ندارد  کلماتی که می نویسم، تنها احساس من در مواجهه با عکس هایی ست که دیده ام. در ستایش عشق است. نه حتی در ستایشش. عشق هم نیازی به ستایش ، نیازی به کلمه ندارد. این یادداشتِ هزار و پانصد کلمه ای دربارهء مواجهه من با تصویر عشق است

ـ اولین تصویری که به ذهنم می آید عکسی از مارک ریبو ست . دختری را نشان می دهد که در برابر ردیفی از سربازان مسلح  ایستاده و گلی را به سمت سربازها گرفته . انگار دارد می گوید : نگاه کنین! این فقط یه گله! همین
دختر مسلح نیست. من قصد ندارم این تصویر را نشان تان بدهم. نمی خواهم اینجا بیش از یک عکس بگذارم و این تصویر به اندازهء کافی معروف هست که شما اگر با خواندن نوشته ام کنجکاو شده باشید بتوانید گوگل کنید مارک ریبو و دختر گل به دست و کلماتی از این دست و به عکس مورد نظرم برسید. اگر برای تان مهم نباشد هم که هیچ . 
در تاریخ عکاسی که من یک کمش را بلدم و نه زیاد ، عکاسان زیادی هستند که از معشوقه های شان عکاسی کرده اند و می کنند، همیشه و در همه حال. و این چی می تواند باشد جز عشق؟ و من چرا مثلا یاد عکس های کالاهان نمی افتم؟ چرا با عنوان عشق و عکاسی یاد این تصویر می افتم؟ 
و خیلی فکر می کنم. سر صبر و حوصله. گلی که یان رُز کسمیر به سمت سرباز ها گرفته تنها یک گل نیست . تمام عشقی ست که یک انسان می تواند به همنوع خود تقدیم کند . برای همین «عشق» پیش از هر عکسی که تا به حال دیده ام، من را به یاد این عکس می اندازد. 
تنها سلاح دختر عشقش به انسان است . او آن قدر به همنوع خودش عشق و اطمینان دارد که می داند آن ها به سمتش شلیک نمی کنند. برای همین در فاصله ای کوتاه از سربازان مسلح ایستاده. و جنگ ویتنام به پایان می رسد . 

ـ من شنیده ام آدم ها توی جنگ خودکشی نمی کنند. نمی دانم آیا برای این حرف مدرک و سند و آماری هم هست یا نه. اما فکر می کنم توی جنگ آنقدر کار و بدبختی سر آدم ریخته که وقت نمی کند به خودکشی فکر کند. باید به مجروحین از جنگ برگشته رسیدگی کرد، برای جنازه های از راه رسیده سوگواری کرد، خانواده های عزادار را دلداری داد. خرابی ها را سرو سامان داد، توی صف های طولانی نان ایستاد، غذا خورد، خندید و زنده ماند. 
مرگ به میزان زیادی هست و نیازی نیست آدم خودش دست به کار شود. کافیست به اندازهء کافی بدشانس باشد و خانه اش دو تا کوچه بالاتر باشد، زود به خانه برسد، دیر از خانه برود بیرون تا با خاک یکسان شود. 
توی جنگ همه چیز زیادی و اغراق شده است. همان قدر که مرگ اغراق شده و زیاد است، زندگی و عشق به زنده ماندن هم زیاد است. چرا آدم باید دلش بخواهد بیش از این زنده بماند وقتی جز خرابی چیزی باقی نمانده؟ نمی دانم. وقت جنگ خیلی کوچک بودم و خانواده ام به جای من داشتند برای زنده ماندنم تلاش می کردند. اما وقتی بیشتر به عشق و عکاسی فکر می کنم یاد عکس های جنگ می افتم. چون دارم یک کتاب آبکی دربارهء جنگ جهانی دوم می خوانم؟ چون این روزهای زندگی‌مان پر است از تصاویر جنگ سوریه؟ چون موصل دارد آزاد می شود؟ 
تصاویر جنگ آنقدر سر شارند از خشونت که فلج می کنند . با این همه ذهن من همیشه عادت دارد تصویر ها و اتفاق های بد و فلج کنند را فراموش کند . و این تنها راهی ست که می تواند به زندگی ادامه دهد . چطور می شود بعد از دیدن تصویر کودکی که آب جنازه اش را به ساحل آورده ، صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید و صبح رفت سر کار و شب به خانه برگشت و خوابید . 
لیبرا هنرمندی ست که توی یکی از مجموعه هایش ، عکس های معروفی از جنگ را باز سازی می کند. توی عکس های بازسازی شدهء لیبرا، بچه هایی که به سمت دوربین می دوند، از چیزی فرار نمی کنند ، فریاد نمی کشند، اشک نمی ریزند. آن ها می خندند و دسته جمعی به سمت دوربین می دوند. انگار عکس نیک اوت ، جنگ و بمب هایی که بر سرشان آوار شده تنها یک شوخی بوده.  توی عکس های لیبرا آن ها که از پشت سیم های خاردار بازداشتگاه بوخن والد به ما نگاه می کنند، شبیه چهره های مغموم عکس های مارگارت بورکه وایت نیستند، آن ها می خندند و این لحظه تصویری ست که از بازداشتگاه های آلمان ها به یادم می ماند.
محمد بدر فر عکسی دارد از جنگ که در آن دو تا سرباز که ماسک شیمیایی زده اند و صورت شان پیدا نیست ، به دوربین نگاه می کنند . ان ها زیر تابلویی ایستاده اند که رویش با خط خوش نوشته شده : « لبخند بزن ای برادر ». شاید بعد از دیدن عکس های لیبراست که هر وقت به این عکس نگاه می کنم فکر می کنم آن ها زیر ماسک شان دارند می خندند. 
کاری که ذهن من می کند، شبیه عکس های بازسازی شدهء لیبراست. ذهن من میان آن همه تصویر فلج کننده از جنگ تنها آن هایی را نگه می دارد که قسمتیش ، گیرم یک قسمت کوچک و ناچیزش زندگی و عشق به زنده ماندنست. من نه جنازهء کودک روی ساحل ، که تصاویری از پناهندگان را به یاد می آورم که آنقدر عاشق زندگی بوده اند که شنا کرده اند ، زنده مانده اند ، به ساحل رسیده اند و همدیگر را در آغوش گرفته اند. هر چند خاکی که به آن رسیده اند آغوشش را برایشان نگشوده. این جوری می توانم صبح بروم سر کار و شب به خانه بر گردم و بخوابم و صبح بروم سر کار . 
برای همین «عشق» من را به یاد عکاسی جنگ می اندازد.

ـ رون هویو توی بوسنی از مسمانی عکاسی می کند که گیر شبه نظامیان صرب افتاده. جوان، بسیار مستاصل و نا امید، زانو زده و به چشم های عکاس نگاه کرده و دست هایش را به نشانهء تسلیم بالا برده. و این جا همان جایی ست که عشق و انسانیت فلج می شود .
می شود یه عکس های مشابه زیادی اشاره کرد . در برابر گلی که یان رز کسمیر به سمت سرباز های مسلح گرفته، می توان عکس های بسیاری را به یاد آورد که در آن ها عشق معنایی ندارد. بسیاری وقتی صحبت از جنگ ویتنام می شود عکس ادی آدامز را به یاد می آورند که ژنرالی را نشان می دهد که تفنگش را به سمت یک ویت کنگ نشانه رفته است. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود و این لحظه تا ابد کش می آید . تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود. تفنگی که تا دقایقی دیگر شلیک می شود …  
حتی وقتی چهل و چند سال بعد که جنگ به پایان رسیده، به عکس نگاه می کنیم، هنوز عشق به هیچ کاری نیامده و تفنگ ژنرال لوآن تا دقایقی دیگر سرباز را خواهد کشت. 

ـ اخرین عکسی که درباره اش نوشته ام نشانی از عشق و زندگی ندارد اما من نمی خواهم نوشته ام را با این عکس به پایان برسانم. دلم می خواهد اگر نوشته ام را به خاطر آوردید، تصویر «مرد تانکی» استوارت فرانکلین را به خاطر بیاورید. استوارت فرانکلین این عکس را از اعتراضات دانشجویی می هزار و نهصد و هشتاد و نه پکن گرفته. چیزی که این عکس را برای من این همه جادویی و قدرتمند می کند این است که در نگاه اول نمی شود مرد را دید. ما ردیف تانک های توی خیابان را می بینیم و این خودش به قدر کافی هولناک هست . جای تانک توی میدان جنگ است . تانک اگر وسط میدان شهر باشد خبر از تسلط نیروهای نظامی می دهد . و با کمی دقت ؛ خدای من ! یکی واستاده جلو تانکا! 
روز پنجم جون سال هزار و نهصد و هشتاد و نه عکاس ها و روزنامه نگار ها داخل هتلی مشرف به میدان تان آن من پکن محبوس شده اند . شب قبلش سرباز ها وارد میدان شده اند و آن جا را از حضور معترضین خالی کرده اند . ارتش لابی هتل را اشغال کرده  و خبرنگار ها بازجویی می شوند و جلوی فعالیت شان گرفته شده . هیچ کس به اندازهء اسلحه به دست ها از تاثیر عکس ها خبر ندارد . فرانکلین و باقی خبر نگار ها و عکاس ها ایستاده اند توی بالکن و لابد گپ می زنند که ناگهان مردی می پرد جلوی تانک ها. 
و این عکس برای من تبدیل می شود به نمادی از عشق ، امید ، زندگی ، ایستادگی و من وقتی بسیار خسته و از پا افتاده ام و تمام عشق و امیدم برای باقی زندگی ته کشیده به این عکس نگاه می کنم .

تمام آن تانک ها جلوی مردی به صف ایستاده اند که هیچ سلاحی ندارد جز این که پریده جلوی تانک ها و چه سلاحی از این بالاتر. این که توی چشم تانک ها نگاه کنی و … خوب بگذارید داستان را همین جا به پایان برسانیم. هیچ کدام از این داستان ها پایان خوشی ندارد و این را کی بهتر از ما خاورمیانه ای ها می داند؟ 

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه


Stuart Franklin

۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

یک کاش یک ماه و هفده روز دیگر سی و یک ساله می شدم و نامی زنده بود. یا سی ساله. چرا نه ؟ اصلا بیست و هفت ساله.

هوا خیلی گرم است. هر جا می نشینی مثل کره وا می روی. آرایش روی صورتت می ماسد و زشتی. هر کاری کنی زشتی. حقیقتا از چی می شود نوشت؟ اگر داشت باران می آمد و دمای هوا دوازده درجهء سانتی گراد بود، نوشتن معنا داشت، دویدن معنا داشت، قدم زدن یا هر کوفتی. یا نه درجه . چرا نه ؟ اصلا پنج درجه . 
اما حالا هیچ کاری نمی شود کرد. ظهرها یک کم آبلیموی کافه را می ریزم توی لیوان و با یک کم عسل کافه قاطی می کنم و روش یخ می ریزم و با عذاب وجدانِ دزدی یواشکی ام می نوشمش. وگرنه بالا می آورم. از گرما. از روسری. روی سر مشتری ها. روی سر همکارهام. کسری می گوید که از دستش ناراحتم؟ نیستم. والا نیستم. پس چه مرگمه؟ چه مرگی بالاتر از این که من یک ماه و هفده روز دیگر سی و دو ساله می شوم و دمای هوا بیست و نه درجه ست و دارم توی کافهء طبقه زیر همکف برای مشتری ها اسموتی درست می کنم و باد کولر با آشپزخانه کلی فاصله دارد؟ اَه
کار توی کافه تشکیل می شود از همین دله دزدی های عذاب وجدان آور. یعنی آدم نمی داند چجوری حساب کند. من یک کم آبلیموی شما را خوردم. آبلیمویی که خودم گرفته بودمش. می شود چند؟ یک کاسه سوپ بیشتر لطفا! پووف! 
اما امروز روز کار نیست. روزهایی که نمی روم سر کار می روم باشگاه و با سرعت نیمه تند ، بیست دقیقه روی تردمیل راه می روم. باد مستقیم می خورد بهم و تا گرم شوم و عرق بریزم بیست دقیقه ام تمام می شود. بیشتر صلاح نیست. زانوهایم به هم ساییده می شود و می میرم. این را با حروف بسیار کوچک توی پنج تا ورق آچهار به صورت خیلی فشرده و تو هم تو هم بالای تردمیل ها نوشته اند. اما کی وقتی دارد روی تردمیل راه می رود این اطلاعات فشرده را می خواند. من نخواندم. هیچ کدام از مربی های آن جا هم این را برایم توضیح نداده اند. چون کسی فکرش را نمی کرد من به تردمیل نیاز داشته باشم. من هیچی زیاد نداشتم. کم داشتم. پنج کیلو وزن کم داشتم و با این همه وقتی می رسیدم باشگاه می رفتم روی تردمیل و آدم های چاق طبقهء سوم باشگاه با خصم نگاهم می کردند. من توی گوش هایم گوشی می گذاشتم و بهشان اعتنایی نمی کردم. چون حالا که نمی توانستم بدوم، راه رفتن تنها چیزی بود که آرامم می کرد. بعله من آدم نا آرامی هستم. یک چیزی شبیه آتشفشان دارد درونم قل قل می کند. صبح ها که از خواب بیدار می شوم صدایش را می شنوم و پاهایم را تند تند تکان می دهم. وگرنه گدازه ها از دهانم و از گوشهایم می زند بیرون و همه جا را می گیرد.
باری! باشگاه را می گفتم. چون شما خیلی مشتاق شنیدنش هستید. بس که چیز تعریفی دیگری ندارم. غیر از باشگاه بیمزه ام و هم باشگاهی های بیمزه ترم . 

بعدش می روم طبقهء دوم که مال آدم های چاق و نیمه چاق و لاغر است. قبلش بازویاهم را گرما داده ام تا کوچک شوند و سینه هایم را سرما داده ام که تمام نشوند. چون خیلی کمند و اگر بیشتر ورزش کنم هیچی ازشان نمی ماند. بشر چقدر بدبخت و خاک بر سر است. همش یک دغدغه ای دارد. این جا را کوچک کند. آن جا را بزرگ کند. آخرش هم هیچی. پیری پیش از آن که فکر کنی هجوم می اورد و قشنگ های دنیا را ازت می گیرد و تنها و بی کس، روی صندلی آشپزخانه رهات می کند. ساعت از یک و نیم شب گذشته و خوابت نمی برد. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

حداقل آزاده باشیم.

خانومه داشت از بی فرهنگی ایرانی ها می نالید. خودش بی فرهنگی متحرک بود. خانوم های پنجاه ساله این شکلی اند. وقت حرف زدن فریاد می زنند و همهء دور و بری های شان را مخاطب قرار می دهند. یعنی فکر می کنند این که ایرانی ها بی فرهنگند برای همه جالب است و می خواهند تمام خاطرات شان دال بر بی فرهنگی ایرانی ها را به سمع و نظر همه برسانند. کافیست اشتباهی باهاشان چشم تو چشم شوی، صدای شان را می برند بالاتر که همین جوری که داری روی دستگاه خم و راست می شوی، از شنیدن خاطرات بامزه شان هم بهره مند شوی. بله پنجاه سال سن دارند و هنوز دست از بامزه بودن برنداشته اند. این که توی ترکیه و روسیه و گرجستان مردم چه شکلی بودند و این جا چه شکلی اند. آخرِ خرداد رفته اند استانبول و یک جوری می گویند مردم ترکیه فلان که انگار با سه روز و چهار شب اقامت توی هتل چهار ستاره می شود مردم یک کشور را شناخت و به عنوان مثال هم زد توی سر ایرانی ها. یعنی من تا قبل از این که بیایم باشگاه نفهمیده بودم زن های پنجاه سالهء باشگاه برو چه شکلی اند. با سی و دو سال سن . تو با یک سفر سه روز و چهار شبه مردم ترکیه را شناختی. آفرین.

بعد هم به خواهر شوهر و مادر شوهرشان فحش می دهند . در راستای همان بی فرهنگی مردم ایران. همین قدر کلیشه. یعنی کل این داستان را شروع کرده که برسد به خواهر شوهر و مادر شوهرش. مردم ایران بی فرهنگند، توخوبی که به مادر شوهرت فحش می دهی. همهء کسانی که من را می شناسند می دانند من خودم آدم فحش بده ای هستم. با فحش مشکلی ندارم. اما وقتی دارم می گویم مردم ایران بی فرهنگند سعی می کنم خیلی فحش نده و فاخر به نظر برسم که شبیه ضیا آتابای نباشم. و چون خیلی سخت است که با فرهنگ و فاخر باشم، کاری به کار فرهنگ مردم ایران ندارم. تعارف نمی کنم. وقت بیچاره هایی که اشتباهی باهام چشم تو چشم شدند را نمی گیرم. یک راست می روم سراغ مادر شوهرم. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

پدر مریم میرزاخانی جایی می گفت از مریم هزار تا داریم. انقدر فروتن. انقدر قشنگ. آن وقت من اصرار داشتم بگویم توی عشق بیمزه و کشدارم هم منحصر به فردم. پووف!

من سال های زیادی دوست نداشته شدم . یعنی خیلی جدی دوست پسرم دست از سرم بر نمی داشت. هی می رفت و می آمد که جدی تر و عصبی تر دوستم نداشته باشد. توی دوست نداشتنش حسابی پیگیر و مصمم بود. این بلایی بود که هشتاد و هشت سر ما اورده بود . داشتیم انتقام نشدن های خیابان های تهران را از هم می گرفتیم. دوست پسرم از من. من از خودم. بیخود سیاسیش نکنم که به داستان ِ بی سر و تهم اعتبار بدهم. می شود هم ربطش داد به دیوثی مثلا.  هر چی.  هر ژانگولری بلد بودم سوار کردم که دوست داشته شوم. دارم اغراق می کنم لابد. همیشه بیشتر از بیشتر وجود دارد. بیشترین. مثلا قرص که نخوردم بیفتم بیمارستان. خوردم؟ از من نخواهید بگویم چی داشت که فلان. هیچی نداشت. کتاب های میم مودب پور. به همان رقت انگیزی. کشدار و بیمزه. این چیزی بود که بودیم. هیچ کس منحصر به فرد نیست. ما ولی توی بیمزگی مان منحصر به فرد بودیم. بعله اغراق می کنم. همیشه منحصر به فردتر هم وجود دارد. منحصر به فرد ترین. 
بعد برای این که انتقام بگیرم رفتم توی چند تا رابطهء دیگر که دوست نداشته باشم. که خیلی نپایید. چون حوصله ام سر رفت. 
بعدش دوست پسر سابقم یک روز برگشت که بگوید رفته نشسته رو بروی دم دستگاه رسول اف ها گردن کج کرده که راهش بدهند توی بازی و ندادند و فلان . فلان فحش بود. نه که مثل من فحش بدهد . فحش بده نبود. چی بود؟ یادم نیست. فقط یادم هست که همه چیز خیلی کشدار و بیمزه بود و تمام شد. یکی از روزهای گرم مرداد که هوا به قدر کافی برای تمام شدن گرم و راکد هست. بعد از دو سال نیامده بود بگوید دلش برایم تنگ شده، بدون من نمی تواند، کجا بودی این همه وقت. آمده بود این داستانِ رقت انگیزش را برایم تعریف کند. پووف! تو قرار نبود شبیه بقیه باشی.
نشسته بودم روی تشک اتاق پایین و بوی نا می آمد و گرسنه بودم. 
فکر کردم اگر آن ها راهش می دادند می شد یکی از آن ها. حالا که داشت فحش می داد بابت این بود که چیزی بهش نرسیده بود. وگرنه نمی رفت. از اول نمی رفت. هان؟ حالا شما داری فکر می کنی لابد من هم که دارم فحش می دهم فلان. من هم فکر می کنم شما فلان . که مهم نیست ما دربارهء هم چی فکر می کنیم. اما این آدم، مهم بود و نتیجه تمام سال های عاشقیت من بود! الاغ! 

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه



ای داد بی داد