۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

اما ترس ها و تصمیم های بزرگ ، تنها نیمه شب ها به سراغ آدم می آیند و ساعت چهار و نیم صبح زیر تخت قایم می شوند .

رسیدم که سر کوچه فهمیدم قرار است بالا بیاورم . اما وانمود کردم که نفهمیده ام . وانمود کردم که صبح قشنگی ست و همه چیز مرتب است . اما نبود . محتویات معدهء من مرتب نبود . باید بر می گشتم . اما لبخند گشادی روی لبم بود و خیلی مصمم و قدم هام محکم بودم . رفتم آن دست بلوار . رسیدم به پارک . و فکر کردم چهل ثانیه دیگر بالا خواهم آورد . فکر کردم چهل ثانیه وقت دارم خودم را به توالت زنانهء پارک برسانم . اما توی محاسبهء زمان اشتباه کرده بودم . من فقط هفت ثانیه وقت داشتم . همین جوری که می دویدم سمت توالت بالا می اوردم . انقدر درایت نداشتم که بنشینم یک گوشه ای پشت شمشاد ها . اصرار داشتم خودم را برسانم به توالت . اژدهای خشمگینی شده بودم که می دوید و از دهانش آتش نمی آمد . آخ آخ . داشتم صبح ِ قشنگ آن هایی که آمده بودند توی پارک و می دویدند را خراب می کردم . رسیدم که به توالت دیدم نوشته توالت مردانه . توالت پارک مثل تمام توالت های پارک ها ساختمان گردی داشت . پیچیدم سمت راست که اشتباه کردم . باید می پیچیدم سمت چپ . من سمت راست را رفتم و تمام راه به بالا آوردنم ادامه دادم . وقتی رسیدم به توالت زنانه دیگر هیچی از معده ام نمانده بود . با این همه خودم را شستم . لحظه ای از مصمم بودنم کاسته نشده بود . آمدم بیرون . عینک خیسم را زدم به چشمم و با قدم های محکم و بی لبخند به راهم ادامه دادم . 
این خاطره مال امروز نیست . امروز صبح قشنگی بود . همه چیز مرتب بود . من دیشبش تصمیم های مهمی گرفته بودم که داشتم سعی می کردم به خاطر بیاورم . حتی حالا هم دارم سعیم را می کنم .

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

خود غمگین شکست خورده ام را می بینم که شمشیرش را سمت آسیاب های بادی گرفته . و حقیقتا هیچ تصویری از این خنده دار تر نیست .

خیانت یکی از بی رحمانه ترین اتفاقات روابط عاطفی ست . خصوصا وقتی دو طرف رابطه با هم ازدواج نکرده اند و هیچ تعهدی نسبت به هم ندارند . آن ها هر وقت که خواستند ، بی آن که دلیلی بیاورند می توانند به همین دلیل سادهء دیگر نمی خواهم از رابطه بروند . اما می مانند . می مانند و خیانت می کنند چون . چون ندارد . توی ذهن من هیچ دلیلی برای این نوع خیانت پیدا نمی شود . تنها می دانم طرف مقابل از پا در می آید . یک جوری که تا سال ها نمی تواند از جایش بلند شود . تنهای می دانم وقتی می فهمد بهش خیانت شده هر جا که هست می نشیند . چون نمی تواند بایستد . من روی زمین آشپزخانه نشستم . نیمه شب بود . گرسنه بودم و حتی نمی دانستم باید خشمگین باشم یا غمگین یا چی ؟
توی رابطهء من هیچ تعهدی نبود . حتی حرفی از ماه بعد نبود . هر چی بود توی همان لحظه خلاصه می شد . شام کجا برویم ؟ این سوال اصلی رابطهء ما بود . رابطهء خوبی نبود . پر از گره بود . سر تا پاش دروغ بود . دروغ هایی که می دانستم و نمی دانستم . بیشتر نمی دانستم . دروغ گوی بدی بود که هر روز دروغ می گفت . چرا ؟
هنوز هم یاد آوریش باعث می شود ندانم عصبانیم یا ناراحت . این ندانستن بیشتر دلگیرم می کند . دوست دارم بدانم چه مرگم شده اما نمی دانم . یک زخمی توی روحم سر باز می کند و قلبم تیر می کشد .
تنها چیزی که می دانم ، تنها چیزی که تا ساعت دوازده و سی و هشت دقیقه پنجشنبه شب می دانم این است که خیانت را نباید بخشید .

با این همه وقتی پله ها را می روم پایین ، عصبانی نیستم . ناراحت نیستم . غمگین نیستم . می فهمم گذشته را باید بخشید ، با تمام دروغ هاش و خیانت هاش . همین جوری که سعی می کنم صدای زنگ موبایلم را نادیده بگیرم . ناشنیده ؟ همه چیز و همه کس را بخشیده ام . حتی خود شکست خورده ام را .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

یک کاسه سوپ بیشتر

ـ توی خانه راه می روم و سرفه های پیرمردی می کنم . خوشحالم کسی نیست . دلم می خواهد تمام روز کتاب بخوانم . توی اتاق ها بی هدف راه بروم و سرفه کنم .

ـ باید بروم تئاتر . این اولین فکر یکشنبهء اردیبهشت معمولی من بود . کسی را نداشتم . فکر کردم تنهایی تئاتر رفتن خیلی مسخره ست ؟ نیست . تنهایی سینما رفتن اما هست . دلم برای سینما و کافه تنگ شده .
دوست برای من یک واژه اشرافی ست .

ـ من سال های بسیار کمی از دوران مدرسه ام را به یاد می اورم که دوست داشته ام . از اردو بدم می آمد . چون اردو رفتن بدون دوست مثل سینما رفتن تنهایی ست . گاهی آویزان خواهره و دوست هاش می شدم . حالا خوب می دانم که این کار را دوست نداشت . آن وقت ها نمی دانستم .
دویدن را دوست دارم . چون دویدن تنهایی معنا دارد .

ـ من شوربختانه آدم جالبی نیستم . سکوت هام آزاردهنده و حرف هام بیمزه اند .
خاطرات مبهمی دارم از روزهایی که دوست هایی داشته ام . اما یادم نیست چجوری با آدم ها دوست می شدم . یادم نیست وقتی به هم زنگ می زنیم باید دربارهء چی حرف بزنیم . کافه های تنهایی برای من امن تر است . خبری از سکوت های معذب کننده و خنده های الکی نیست . اما از طرفی کافه های تنهایی خرج اضافه است . خرجی که این روزهای پرخرج زندگیم دیگر از پسش بر نمی آیم .

ـ شب ها خواب دوست های گذشته ام را می بینم . خواب های نا مفهومی که آدم های گذشته ام توش رفت و آمد می کنند . دلم می خواهد دلتنگ شان باشم اما نیستم . فقط می خواهم توی خواب هام نباشند . این شبیه این است که حسرت از دست دادن شان را می خورم اما نمی خورم . من یک روز از حضور شان خسته می شوم . از دیدن دوباره شان طفره می روم . دوستی از یک جایی  به بعد فرمالیته و الکی می شود . برای من همیشه همین بوده . چند هفته پیش شیوا را توی خیابان دیدم . پیچید توی یک مغازه . من صبر کردم تا کارش تمام شود و بیاید بیرون تا بغلش کنم و چند کلمه ای با هم گپ بزنیم . برای من همین کافی بود . همین چند کلمهء دیگه چه خبرِ توی پیاده روهای انقلاب . وقت خداحافظی شیوا گفت که قرار می گذارد که همه دور هم جمع شویم . شیوا هیچ وقت قرار نمی گذاشت . پس چرا می گفت ؟ این جا همان جای الکی دوستی ما بود . همان جا که شیوا وانمود می کرد باید دور هم جمع شویم چون یک روزی کنار هم بوده ایم . شیوا وانمود می کرد جای ما توی زندگیش خالی است . برای همین من این همه شیما را قبول دارم . چون وقتی جای ما توی زندگیش خالی نبود ، نبود . به همین راحتی . بی هیچ شیله پیله ای . دهانش را به کلمات مبتذل آلوده نکرد . حرف بی ربطِ غیر محترمانه نزد . خداحافظ و تمام .

ـ هفته ها و ماه ها را تنها سپری می کنم . توی اتاق ها بی هدف راه می روم و سرفه می کنم . کتاب می خوانم . به وفور . می نویسم . کم و کوتاه . و فکر می کنم زندگی همیشه همین شکلی بوده .
بعد نفیسه زنگ می زند و می گوید برویم بیرون . من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم . ساعت ها جلوی آینه لباس هام را عوض می کنم . می خواهم خیلی قشنگ و تو دل برو باشم . اگر قرار بود دوست داشته باشم ، دلم می خواست دوستم شبیه نفیسه باشد . نفیسه قشنگ است و گاهی به من اس ام اس می زند و ابراز دلتنگی می کند . من خیلی به خودم می بالم . هر چند ما خیلی کم و کوتاه هم را دیده ایم . اما من خندیدنش را دوست دارم و بنظرم دختر محترمی ست .

ـ اگر « دوست » پیدا کنم به کافه خواهم رفت . این هدف بعدی زندگی من است .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

Alec Soth

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

تو می دانستی هنوز آدم هایی توی این شهر هستند که از صدای زنگ در می ترسند ؟

اما هیچ شبیه جمعه نیست . چون ما جمعه نداریم . وقتی کار نداریم جمعه هم نداریم . از تعطیلات هم خوشحال نمی شویم . غمگین نمی شویم . هیچی نمی شویم . روزهای تقویم به روزهای خوب ، متوسط و بد تقسیم می شوند . یک روز خوب می تواند جمعه یا سه شنبه یا هر کِی باشد . امروز یک روز متوسط است . یک صبحانهء متوسط می خورم . یک آهنگ معمولی گوش می کنم . گلدان ها را آب می دهم . هامون با تلفن حرف می زند . شاهین . نمی دانم . چون پشتم به آن هاست . اما شک ندارم کار مهمی انجام نمی دهد .
از همین کارهای پیش و پا افتاده .
دارم به « باز سازی یک فلان » فکر می کنم . این مسخره ترین اسم ممکن است . اما خیلی درست است . دارم با کلمات بازی می کنم . اما هیچ . من توی انتخاب اسم خوبم ؟ کاغذهای چهار خانه خوب است ؟ با طعم چای لیمو ؟ هوووم . دیشب قبل از خواب فهمیدم باید یک اسمی باشد . یک جایی یک اسمی منتظر من است ؟ نه به این بیمزگی . باید یک اسمی بسازم تا داستان شکل بگیرد . یک خط ممتد کشیده ام . اولش شروع ، اوج ، پایان . اما بعد فهمیدم شروع ندارد . پایان ندارد . اوج هم ندارد . روزمرگی بی انتهاست . آدم یادش نمی آید از کجا شروع شده . یک جای داستان هست که آدم فکر می کند از کی این شکلی شد ؟ یادش می آید یک روزهایی زندگی یک جور دیگری بوده . یک جور بهتر ؟ بدتر ؟ نه ! نه !‌ یک جور دیگر ، نه حتی بهتر .
داستان من اما یک جایی قبل از اوج شروع می شود . پشت در بستهء یک خانهء معمولی . و همان جا به پایان می رسد . چون ادامه اش را هیچ کس نمی داند . آن ها که می دانند سال ها بعد توی یک مستند تعریفش می کنند اما دیگر خیلی دیر است . تمام اتفاقات جایی در دل تاریخ به خاک سپرده شده اند و قربانی ها هزار هزار بار جان داده اند .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

اما بلد نیستم چخوف باشم . چون از چخوف فقط یکی تولید شده .

الان ایده های من افتاده روی زمین کسی نمی آید جمعش کنم . صبح که آمدم پایین حتی خودم هم نمی توانستم جمعشان کنم . عزا گرفته بودم بالای سر ایده های نیمه کارم .
من مثل آن مرتیکهء بی سواد فکر نمی کنم کسی ایدهء کسی را می دزدد . یا مثل آرش عاشوری نیای فلان نمی گویم این عکس من را یکی فلان کرده . من فکر می کنم همهء ایده ها توی ذهن همهء آدم ها هست . شک ندارم اگر همینگوی صبر می کرد من « وداع با اسلحه » را می نوشتم . من مستعد نوشتنش بودم . وقتی خواندمش دیگر دلم نخواست بنویسم . آدم بهتر است یک بلاگر پرکار باشد تا یک نویسندهء میان مایه . اگر همینگوی نشدم بدون شک تیراژ کتاب هام از سه هزار تا تجاوز نمی کرد . این که تعداد بازدید کننده های بلاگم از هشت تا تجاوز نمی کند برای این نیست که یک بلاگر میان مایه ام . پس چی ؟ من چه می دانم .
میان مایه را آن جور که آقا فتوره چی دستمالیش کرده دیگر دلم نمی خواهد استفاده کنم .
اما آن ها هر لغتی را همین جوری به ابتذال کشیده اند و اگر بخواهیم وقعی بنهمیم بهشان مجبوریم جمع کنیم برویم و من آدم جمع کردن اگر بودم شغلم بلاگری نبود . یک روزی هم یاد می گیرم از بلاگ نوشتن پول در بیاورم . آن وقت هیچ غمم نیست . هی می نویسم . با هشت تا بازدید کننده یا هفت تا . اما نه با پنج تا . چون آن پنج تا خودم هستم و آدم برای خودش بلاگ نمی نویسد . دفتر خاطرات می نویسد . من در برابر همین چند نفر هم احساس مسئولیت می کنم و خواهم نوشت  و پرچمم همیشه بالاست . این از من .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

که شهر بی‌تو مرا حبس *

توییت وار بگویم که باد زد و لیست خرید ِ دستمال توالت و مایع دستشویی و فلان افتاد زمین . حقیقتا باید به همین یک جمله قناعت کنم . چون لحظهء کاملی ست . دوبین می ماند روی کاغذ ، روی پنجره که باد . روی لحظه که خالی از اندوه . من اما آدم توییت وار و صد و فلان کاراکتر نیستم .
ادامه می دهم که ماژیک قرمز روش هم قل خورد رفت زیر میز . من خم شدم . اما دلم نخواست بیایم بالا . همین جوری ماندم آن پایین و زل زدم به ماژیک قرمز و به هیچی فکر کردم . یک حال خوشی بود . خون داشت توی مغزم جمع می شد و خوابم می آمد . همان وقت توی هیچی تو آمدی و خوشیم را کامل کردی . دیدمت که می خندی و آرامی . حقیقتا می خندی و آرامی ؟
انقد خاک بر سر نیستم که بگویم من بی تو کامل نیستم . من بی همه کاملم . جز مامان که وقتی نیست یک چیزی کم است . یک چیزی از من نیست . و گاهی که نشسته ام بی خیال و باد می آید فکر می کنم دارم بغلش می کنم و حالم خوب می شود .
هر چند تو خیلی زیبایی . در خاطر من زیباترینی . اما من بی تو و بی همهء غیر از مامان کاملم . با این همه  آن لحظه بی تو کامل نبود . خوشم می آمد که از هیچ جا پیدا شدی و وقتی آمدم بالا ، خواستم برایت بنویسم . اما ننوشتم . نوشتم مایع دستشویی ، اسکاچ ، دستکش . و پرسیدم دیگه چی ؟ سارا گفت همین . لیست را گذاشتم روی میز تا خودش برود خودش را تهیه کند چون پول نداشتم و ماه به آخر نمی رسید .

* از مولانا