۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

خود غمگین شکست خورده ام را می بینم که شمشیرش را سمت آسیاب های بادی گرفته . و حقیقتا هیچ تصویری از این خنده دار تر نیست .

خیانت یکی از بی رحمانه ترین اتفاقات روابط عاطفی ست . خصوصا وقتی دو طرف رابطه با هم ازدواج نکرده اند و هیچ تعهدی نسبت به هم ندارند . آن ها هر وقت که خواستند ، بی آن که دلیلی بیاورند می توانند به همین دلیل سادهء دیگر نمی خواهم از رابطه بروند . اما می مانند . می مانند و خیانت می کنند چون . چون ندارد . توی ذهن من هیچ دلیلی برای این نوع خیانت پیدا نمی شود . تنها می دانم طرف مقابل از پا در می آید . یک جوری که تا سال ها نمی تواند از جایش بلند شود . تنهای می دانم وقتی می فهمد بهش خیانت شده هر جا که هست می نشیند . چون نمی تواند بایستد . من روی زمین آشپزخانه نشستم . نیمه شب بود . گرسنه بودم و حتی نمی دانستم باید خشمگین باشم یا غمگین یا چی ؟
توی رابطهء من هیچ تعهدی نبود . حتی حرفی از ماه بعد نبود . هر چی بود توی همان لحظه خلاصه می شد . شام کجا برویم ؟ این سوال اصلی رابطهء ما بود . رابطهء خوبی نبود . پر از گره بود . سر تا پاش دروغ بود . دروغ هایی که می دانستم و نمی دانستم . بیشتر نمی دانستم . دروغ گوی بدی بود که هر روز دروغ می گفت . چرا ؟
هنوز هم یاد آوریش باعث می شود ندانم عصبانیم یا ناراحت . این ندانستن بیشتر دلگیرم می کند . دوست دارم بدانم چه مرگم شده اما نمی دانم . یک زخمی توی روحم سر باز می کند و قلبم تیر می کشد .
تنها چیزی که می دانم ، تنها چیزی که تا ساعت دوازده و سی و هشت دقیقه پنجشنبه شب می دانم این است که خیانت را نباید بخشید .

با این همه وقتی پله ها را می روم پایین ، عصبانی نیستم . ناراحت نیستم . غمگین نیستم . می فهمم گذشته را باید بخشید ، با تمام دروغ هاش و خیانت هاش . همین جوری که سعی می کنم صدای زنگ موبایلم را نادیده بگیرم . ناشنیده ؟ همه چیز و همه کس را بخشیده ام . حتی خود شکست خورده ام را .