۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

نه کراسون ِ خالی خالی . نه کراسون ِ نوتلا . کراسون ِ آرزوهای بزرگ .

انگار همه چیز مثل همیشه بود . ساعت ِ هشت و نیم صبح یکشنبهء کافه . نچ ! یک چیزی در من شبیه یکشنبه ها نبود ، دوشنبه ها ، سه شنبه ها و باقیش . هر چند مثل تمام صبح های  فردای روزهای تعطیل کیک نداشتیم . فروش وافل و کراسون . این رسالت شنبه های من بود . همین جوری که شما زمین و ملک می خریدید و می فروختید ، سهام را بالا پایین می کردید ، دلار می رسید به مرز چهار هزار تومان ، من باید وافل می فروختم . 

اما این برای فردای روزهای تعطیل پیش از این بود . نه یکشنبهء سرد بیست و هشت ِ آذر .

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

باید با اولین پرواز این جا را به مقصد هر جا دورتر بهتر ترک می کردیم .

فقط هدیه می توانست انقدر بی معنی باشد که سگه مرده باشد و پیداش کند و جسدش را بسوزاند و عکس بگیرد و عکسش را بگذارد توی اینستاگرام و یک ملیارد نفر لایکش کنند . رست این پیس لوسی . پووف ! 
و فقط ایسناگرام می توانست این همه بی معنی باشد که زندگی آدم های بی معنی را این جوری به تصویر بکشد . اَه ! 
در خوشبینانه ترین حالت فکر می کردم سهل انگاری کرده و دوست داشتم همش توی خوشبینانه ترین حالتم باشم چون اگر نبودم باید فکر می کردم با آدمی زندگی می کردم که برایش زندگی یکی دیگر مهم نیست . هر چند نتیجه فرقی نداشت . لوسی مرده بود . سهل انگاری یا هر چی . زندگی یکی دیگر مهم نبوده چون زندگی بی معنی خودش مهم بوده و گفت و گو ندارد که خودش بی معنی ترین آدم دنیاست . و اصلا آدم بی معنی ترین آدم دنیاست و گربه ها ، سگ ها ، درخت ها از ما خیلی قشنگ ترند . 
اول سعی کردم دو هفته گم شدنش را نادیده بگیرم . شب بود و من خسته بودم و خوابم می آمد و یک کم با الناز گریه کردیم ، بد و بیراه گفتیم ، عصبانی شدیم ، داد زدیم و خوابیدیم . من باید می رفتم سر کار و الناز ساعت یازده صبح بازی داشت . فکر کردم قبل از سر کارم بروم بازی الناز را ببینم . دلم می خواست الناز را ببینم چون الناز لوسی را می شناخت و عصبانیتم را می فهمید . اما نرفتم . چون الناز گریه کرده بود و دیر خوابیده بود و لابد بازیش تعریفی نداشت . رفتم سر کار و درست وقتی که داشتم سفارش میز شمارهء چهار را می گرفتم تصویر لوسی آمد جلوی چشم هام که سرگردان توی خیابان است . لعنتی !
میز چهار نمی خواست سفارش بدهد . داشت وقتم را می گرفت . مشتری های احمق چند دسته اند . دستهء سوم آن هایی هستند که صدات می کنند بروی سر میز کوفتی شان و بعد از دوست پسر احمق تر از خودشان می پرسند قهوه بخورند یا اسموتی . من این حد از تذبذب را نمی فهمم و اصلا مطمئن نیستم این کلمه درست باشد  . قهوه بخورم یا چای . چای بخورم یا دم نوش . سوال درست این است . این که نمی دانی باید یک نوشیدنی گرم بخوری یا سرد ، این که فکر می کنی دوست پسرت باید بداند تو دلت نوشیدنی سرد می خواهد یا گرم ، این که من را صدا کرده ای و یک لنگ پا نگه داشته ای که با دوست پسرت مشورت کنی نه با من . آدم باید خیلی احمق و مذبذب باشد . 

همان وقت بود که تصویر دو هفتهء آخر زندگی لوسی آمد سراغم . با جزئیات . لعنتی من اصلا بهش فکر نکرده بودم . که دو هفته تنها و گرسنه بوده  و مرگش از آن چیزی که فکر می کردم خیلی سخت تر و بی رحمانه تر بوده . و حالا ایستاده بودم جلوی کسی که نمی دانست قهوه بخورد یا کوفت . این که چی بخوری آخرین و بی اهمیت ترین موضوع دنیاست . نگفتم . منتظر ایستادم و لبخند زدم . من زیباترین لبخند دنیا را دارم . چهار تومان تیپ . این پاداش لبخندم بود . 

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

Solutions for a Smarter Planet

من عاشق دیدن تبلیغاتم . روزی چهل دقیقه تبلیغ می بینم . زندگی های سفیدی که از تمیزی برق می زنند . لبخند های از سر رضایت . حتی وقتی دارند تخم مرغ نیمرو می کنند . خوب توی زندگی واقعی این شکلی نیست . کافیست آن لباس های سفید را تنت کنی و تخم مرغ را بریزی توی ماهی تابه و روغن همه چیز را خراب کند . بعد از نیمرو دیگر هیچ چیزی برق نمی زند . تمیز کردن گاز با دستمال های چرب آشپزخانه هم نتیجه ای غیر از مات شدن قسمت بزرگی از گاز ندارد . پووف .

وقتی از سر کار بر می گردم چهل دقیقه تبلیغ می بینم . چهل و چهار دقیقه . هر چی . بعد که از تبلیغ دیدن فارغ می شوم از آشپزخانه صدا می شنوم . خیلی واضح . نه صداهای الکی ِ هر شب . خیلی واضح یک نفر دارد از توی کابینت لیوان بر می دارد . یکی در را باز می کند . می روم و می بینم هیچ کس توی آشپزخانه نیست که از توی کابینت لیوان بر دارد . و همه خوابند . حتی گربه ها . حتی تبلیغ ها . مسواک می زنم و خودم را توی آینه می بینم . موهام در بدترین حالت ممکن است و مهم نیست . چون من یک روزی شبیه تبلیغ ها زندگی خواهم کرد . همیشه قشنگترین موها را خواهم داشت و سفید ترین دندان ها . شب بخیر . 

۱۳۹۵ آذر ۱۵, دوشنبه

...

اسبم ، ماشا
بی زین ، بی سوار
می گذرد دشت ها را
می نوشد چشمه ها را
می رقصد یال هاش توی باد
اسبم ماشا
اسب سیاهم
بی سوار
بی سوار


۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

بس که توی این پیش و پا افتادگی ِ همیشه غمگین ِ این خانه دیگر جان ندارد دست هام ، پاهام ، کلماتم . بس که زنده نیستم .

چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . من توی خانه های دیگر را ندیده ام . از این ها نبودم که بروم خانهء دوستم شب بخوابم و فردا روی میز آشپزخانه شان صبحانه بخورم . مامان دوست نداشت . هر جا بودیم شب باید بر می گشتیم خانه
همیشه توی جمعء خانوادهء خودم از خواب بیدار شده ام . جایی خوابیده ام که یکی خیلی نزدیکم خوابیده و خواب دیده ام دارم سعی می کنم کمی برای خودم جا باز کنم . تخت ها را جا به جا می کنم . لباس ها را جمع می کنم . اما تنگ است و جا برای نفس کشیدن هم نیست . برای همین نفس تنگی گرفتم . آسم یازده درصد که شک ندارم یک وقت هایی که جا خیلی نیست می شود آسم هفتصد درصد . چون حقیقتا هوا نیست و جا نیست و می خواهم بمیرم . این چیزی ست که واقعا دلم می خواهد . بمیرم و جایی بیدار شوم که جا به اندازه داشته باشم و هوا به وفور . 
اما نمی میرم . می خوابم و دوباره روی همین تخت از خواب بیدار می شوم و به دیوار خیره می شوم . دلم نمی خواهد برگردم و ببینم اتاق همان شکلی ست که دیشب بوده و خانوادهء من غمگین و مستاصل است . هیچ جای این خانه هوا نیست و کسی خوشحال نیست چون خانهء ما شبیه خانه های دیگر نیست . کسی عروسی نمی کند . کسی بچه دار نمی شود . کسی توی مسیج های نیمه شب برای کسی بوسه نمی فرستد . 
گاهی خودمان را برای شادی های کوچکی آماده می کنیم . اما واقعیت هیچ شبیه خیال های ما نیست . ما توی شادی های کوچک دستپاچه می شویم . زبان مان به لکنت می افتد . شادی های کوچک یادمان می اندازد چقدر کوچک و بی اهمیتیم و دوست داریم شادی برود تا برگردیم سر زندگی همیشگی خودمان . 

حقیقتا اگر بیشتر بنویسم گریه می کنم . زار می زنم . طولانی . مثل وقتی که نامی رفت و من کنار پاهای سفیدش نشسته بودم و زار می زدم و عجیب بود که حتی روح از پاهاش هم رفته بود و با این که ملحفه را نمی زدم کنار تا ببنمش ، آن پاها خیلی قشنگ و واضح می گفت کسی که آن زیر خوابیده دیگر نیست . بس که پاهاش جان نداشت دیگر . 

۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

حتی دماوند که از زور کثیفی پیدا نیست .

تهران نمی شد از این کثیف تر باشد و آفتاب نمی شد از این زشت تر بتابد . ناسالم برای افراد حساس . دمای هوا صد و بیست درجه . پاییز ِ زشت ِ زشت ِ گرم . اگر می ماندم خانه خیلی سلامت تر بود تا این که راه بیفتم توی خیابان ها منتظر بی آر تی های پر ِ پر که بروم کلاس ورزش . اما جهیدن و بالا پایین پریدن تنها راه رستگاری ست . کی این را نمی داند ؟ من مصمم بودم بروم اسمم را بنویسم کلاس کونگ فو . حتی اگر زلزله هم می آمد بلند می شدم خودم را می تکاندم و به راهم ادامه می دادم . 

وقتی اسمم را می نویسم یک آدم دیگرم . اعتماد به نفسم بیشتر است و شک ندارم که پوستم شفاف تر شده . آینه نیست تا خودم را ببینم اما آدم برای فهمیدن این چیز ها نیازی به آینه ندارد . می درخشد و پیاده رو را می رود پایین . مثل تبلیغ ها قشنگ شده و از سفیدی برق می زند . خودش ، لبخندش ، حتی تهران ، حتی برای افراد حساس . 

۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

با لباس خمیر دندانی می نشینم به تماشای جمعیتی که ترامپ رئیس جمهورشان نیست .

شنبه بود . شنبهء بیست و دوم آبان . اسمش بود کاروشی . مرگ از کار زیاد . این همهء چیزی بود که دلم می خواست .  برای همین ساعت پنج صبح از خواب بیدار شده بودم و دوش گرفته بودم و مسواک زده بودم و سرد بود . یکی از روزهای بیمزهء پاییز . خاکستری و غبار گرفته . آفتاب کم رمق داشت طلوع می کرد . من اما مصمم بودم . که توی یکی از همین روزهای خاکستری ِ غبار آلود ِ زشت بمیرم . از کار زیاد . از خستگی . از کلاس ساعت هفت صبح . از لهجهء زشت اصفهانی ِ مشتری همیشگی میز شمارهء یک که حالا باید صداش را می شنیدم . تهران پر شده از مشتری های کافه ای که توش کار می کنم . حتی حالا که کلاس تمام شده و من نمرده ام و نشسته ام منتظر تا یکی داد بزند امریکانو ! یکی که لبخند ندارد . کاروشی شده . مرده و هنوز دارد قهوه سرو می کند . 
سعی کردم نگاهشان نکنم . بیرون را ببینم . اما آن ها درست جایی نشسته بودند که بیرون شروع می شد و بیرون هم چندان تعریفی نداشت . عابر های خواب ِ بدو بدوی سر کار . من بر می گشتم خانه . یک کم کتاب می خواندم . ظرف ها را از توی ماشین در می آوردم ، ظرف ها را می گذاشتم توی ماشین . لباس می پوشیدم و کاروشی می شدم و می رفتم سر کار . می مردم و هنوز داشتم به مشتری های بی ادب لبخند می زدم . 
شب گیسو می آید . بهم می گوید چقدر قشنگ و جوانم . منتظر می ماند بگویم تو هم خیلی قشنگ و جوانی . می گویم . چون حقیقتا قشنگ شده . 

بعدش مسواک می زنم و خمیر دندان می ریزد روی لباسم . پوف !

۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

بیست و یک مهر نود و پنج

فکر کردم آدم خوب است اولین روز سی و یک سالگیش یک کار جدید بکند . اما عاشورا بود و همه جا تعطیل بود و همه سفر بودند و اصلا همین که عاشورا با روز تولدم مصادف شده بود خودش خیلی بعید و عجیب بود و همین کافی نبود ؟ نه نبود . یعنی آدم های معمولی به همین قانع می شوند اما من یک آدم معمولی نبودم . برای همین تصمیم گرفتم با موزهای سیاه توی یخچال شیرموز درست کنم . دستگاه شیرموز درست کنی را از کابینت های بالایی آوردم پایین و کابینت های بالایی را به هم ریختم و همین جوری به هم ریخته رهاش کردم . مامان آمد یک کم نق زد و وقتی فهمید تولدم است و اصلا قصد ندارم روز تولدم را به مرتب کردن کابینت ها بگذرانم دست از نق زدن برداشت و یک آهِ ظریفی هم کشید و صندلی را گذاشت زیر کابینت و رفت بالا و دادا زد حسن ! این جا پره تخمِ سوسکه . مامانم آدم داد دادویی ست و الان برای داد زدنش دو تا دلیل هم داشت . یکی دختره ریخت و پاش کنش و یکی شوهر ِ حرف پشت گوش اندازش . اما من وقعی ننهادم چون داشتم سعی می کردم بفهمم چجوری می شود با این غولی که جلوم بود شیرموز درست کنم . شیر موز درست کردم و خوردم و همان جور که همه می دانند شیر موز هیچی نیست جز حرام کردن شیر و موز . موز همین جوری خوردنش چه اشکالی دارد که بشر لهش می کند و با شیر قاطیش می کند ؟ که روز تولدش یک کار تازه ای برای انجام دادن داشته باشد ؟ بی معنی . 
برای همین به انجام کارهای قدیمی ام ادامه دادم . کتاب خواندم . گربه را اذیت کردم . گرسنه شدم . 
فکر کردم آدم روز تولدش عدس پلو نمی خورد . اما فکرم خیلی نپایید چون مهم نبود . چی از ناهار روز تولد بی اهمیت تر ؟ سالاد درست کردم و توش هویچ رنده کردم نه چون روز تولدم بود . چون تعطیل بود و من وقت داشتم و می توانستم هویچ رنده کنم . تمام مدتی که داشتم سالاد درست می کردم حالم گرفته بود چون لثه ام را جراحی کرده ام و نمی توانم از غذا خوردن لذت ببرم . اما به سالاد درست کردنم ادامه دادم . 
بعدش خوابیدم . با بالش چشم شیوا . هیچ چیز به اندازهء خواب بعد از ظهر من را دلگیر و غمگین نمی کند . حتی بالش چشم شیوا هم از سنگینی خواب بعد از ظهر کم نمی کند . اما من فکر می کنم کم می کند و وقت هایی که بعد از ظهر ها می خواهم بخوابم بالش را می گذارم روی چشمم . الکی . بوی سبزیهای خشک توی بالش من را یاد آشپزخانه می اندازد و چی از این بدتر ؟
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و مامان و بابا نبودند . « زندگی و زمانهء مایکل ک » را برداشتم و شروع کردم به خواندن . روی کتاب بزرگ نوشته بود برندهء نوبل ۲۰۰۳ و نوشته بود جی.ام.کوتسیا و نوشته بود مینو مشیری و نوشته بود محمدرضا جعفری . اندازهء همهء این کلمات به بزرگی نام کتاب بود و خوب چه بی سلیقه ! 
بابا زنگ زد و گفت غذا نخورم چون دارند پیتزا می خرند و تولدم مبارک .  گفتم خوب . 

نشستم روی مبل و نگاه کردم به آسمان . می خواستم منتظر پیتزا بمانم و کتاب بخوانم و به هیچی فکر کنم . دقیقا به هیچی . 

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

رو سنگ قبرش نوشتش : دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ...

هر روز صبح صفحهء اینستاگرام kar_dar_cafe را چک می کنم . پیش از آن که بروم سر کار . خیلی ترحم بر انگیزم . با این که کار دارم . با این که همهء کافه ها شبیه همند . با این همه فکر می کنم یک جایی توی این شهر کافه ای هست که حقوقش بیشتر است ؟ سرسبز تر است ؟ یا چی ؟ هیچ کدام . من آدم عادت ترک نکنی هستم . می ترسم چهل و هشت سالم باشد و هر روز صبح همین جوری که منتظرم چای دم بکشد ، این صفحه را باز کنم و بعدش بروم صبحانهء مفصلم را بخورم . این تصمیم من برای چهل و هشت سالگی ست . دوش اول صبح و صبحانهء مفصل . با یک لبخند ِ از سر رضایت . از سر بی نیازی . پول دارم و قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار کنم . قرار نیست رمز وای فای کافه را به کسی بدهم که نشنود و دوباره تکرار کنم . حتی قرار نیست بروم توی هیچ کافه ای کار نکنم و وقت بگذرانم و رمز وای فای کافه شان را بگیرم . فقط قرار است تا پنجاه و سه سالگی قبل از دوش اول صبح و صبحانهء مفصل ، صفحهء اینستاگرام کار در کافه را ببینم . این تصمیم من برای پنجاه و سه سالگیم است . حتی برای هفتاد و چهار سالگی ، حتی برای وقتی مردم و دستم از دنیا و کافه هاش و صبحانه های مفصلش کوتاه بود . 

۱۳۹۵ مهر ۲۱, چهارشنبه


۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

تا کی می توانستم به لبخند زدنم ادامه دهم ؟ این تمام چیزی بود که من از دنیا می خواستم ؟

مثل پیرمردها مچاله شده بودم توی خودم و داشتم کتاب می خواندم و سرفه می کردم . پاییز من این جوری شروع شده بود . با سرفه و سوپ مرغ . جوراب پشمی پام کرده بودم . این جوراب را برای یلدا از استانبول خریدم . اما چهار ماه گذشت و یلدا را ندیدم و یک روز که داشتم می رفتم سر کار فکر کردم چقدر جوراب پشمی ِ سبز خوش تیپ ترم می کند . که کرد . صبا گفت چه قشنگ لباس پوشیده ام
این وضعیت مطلوب من است . شش صبح از خواب بیدار شوم . پنجره را با یک حال کامروایی باز کنم و در حالیکه پولیور و جوراب و شلوار ضخیم پوشیده ام کتاب بخوانم تا خوابم ببرد . قرار نباشد بروم سر کار . قرار نباشد نروم سر کار . هر کار دلم خواست . هر وقت دلم خواست . 
اما کم به این وضعیت مطلوب دست پیدا می کنم . ساعت ده شب وقتی ست که باید توی تختخوابم باشم و هری پاترم را بخوانم . اما دارم توی دلم از آخرین مشتری ها خواهش می کنم بروند سر خانه و زندگی شان . اما آن ها دارند فکر می کنند بعد از شام بهتر است دم نوش به لیمو بخورند یا لاته . کوفت ! این چیزی ست که باید بهشان پیشنهاد بدهم . اما می گویم لاته باعث می شود نتوانند بخوابند و بهتر است دم نوش سفارش دهند . 
آن ها بعد از یک معاشرت مطلوب و یک دم نوش آرامش بخش می روند توی تخت و خواب های قشنگ می بینند . من اما از خوابم که می گذرد بد اخلاق و عبوس می نشینم جلوی لب تاپم و آن قدر مصاحبهء جنجالی سحر قریشی و دعوای بفرمایید شام سر هزار پوند می بینم که خوابم می برد . 
ساعت شش صبح وقتی زنگ ساعت را خاموش می کنم تا نیم ساعت بیشتر بخوابم می دانم تا ساعت ده از خواب بیدار نخواهم شد . 
من توی نوشته هایم عصبانی و خسته ام . اما توی زندگی واقعی حقیقتا این جوری نیستم . شغلم را دوست دارم و مشتری ها هم من را دوست دارند . چون بهشان لبخند می زنم و کمک شان می کنم با هزینهء کمتر ، بیشتر سیر شوند . یک بار یکی از مشتری ها وقتی فهمید باید سیزده هزار تومان بابت شکلات داغش بپردازد گفت تا به حال به سی کشور دنیا سفر کرده و این گران ترین هات چاکلتی بوده که توی عمرش خورده . من با دلسوزی نگاهش می کردم و می فهمیدم چی می گوید . شهری که من توش زندگی می کردم نامهربان ترین شهر دنیا بود و گران ترین هات چاکلت دنیا را به شما می داد . دلم می خواست بهش بگویم اصلا نمی خواهد پولی بابت هات چاکلت بپردازد . چرا باید گران ترین هات چاکلت دنیا را بنوشد در حالیکه منظرهء رو به روش نه درخت های بلند چنار است و نه ابری آسمان . همین جوری که به کارمند های بانک زل زده باید هات چاکلتش را بنوشد و این همه پول بابتش بپردازد . عمیقا دلم می خواست همراه پیرمرده یک دل سیر بابت گرانی هات چاکلت های این شهر گریه کنم . 
اما اشکان کنارم ایستاده بود و من فقط می توانستم لبخند دلسوزانه بزنم . 
شاید هم هستم . شاید عمیقا خسته و عصبانیم آن قدر که انگار عصبانی نیستم . 

۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

بهر حال من معتقدم « در جستجوی زمان از دست رفته » مال قبل از سی سالگی ست و هر چند تا تولدم بیست روز مانده اما دیگر خودم را سی و یک ساله می دانم و دیر شده . ببخشید آقای پروست !

ماریون کوتیار گفته بود هیچ نقشی توی طلاق برد پیت و انجلینا نداشته . پلیس تحقیقاتش را دربارهء برد پیت شروع کرده بود ، انجلینا خواهان گرفتن حق حضانت هر شش فرزندشان شده بود و عصر جمعهء من با خواندن خبرهای خانوادهء نه حالا خوشبخت پیت ها می گذشت . هر چند هیچ وقت برد پیت و انجلینا برای من موضوع جالبی نبودند . 
مثلا سه بار ویدیوی ها تو لرن تو جاگل را نگاه می کردم اما شک ندارم هیچ وقت امتحانش هم نمی کردم . کلن داشتم بیهودگی می کردم . 
قبلش فکر کرده بودم بروم کلاس یوگا یا شنا ؟ نه خیلی زیاد . چون حوصلهء فکر کردن نداشتم . 
از خاطرم نمی گذشت بروم سینما و فروشندهء فردهادی را ببینم ؟ وقتی بیم این می رفت که هر لحظه یک جمله ای یک جا بخوانم و داستان لو برود ؟ نمی توانستم از جستجوی زمان از دست رفته را شروع کنم ؟ نمی شد بروم پیش مامان دراز بکشم ؟ فقط دراز بکشم ؟ 

حقیقتا کار بهتری برای انجام دادن نداشتم ؟ نداشتم . 

۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه


۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

بعضی مشتری ها هم هستند که تا می نشینند می گویند همان همیشگی . خدایا ! کدام همیشگی ؟ ما روزی هزار تا مشتری داریم و من چرا باید یادم باشد دفعهء پیش چی سفارش دادی ؟

من روزی صد تا ویدیو می بینم که توش صد تا روش بستن شال را یاد داده . اما همیشه شالم را یک جور می بندم . شک ندارم اولین روزی که برایم شال خریدند شالم را همین جوری انداخته ام و رفتم مدرسه و هنوز دارم به همان روشم ادامه می دهم ، بی آن که بروم مدرسه . سال هاست ناخن هایم را از ته می گیرم و لاک نمی زنم . رژ لب می زنم ، رژ لب قرمزی که نیم ساعت بعد از خروجم از خانه به همراه پوست لبم می بلعمش . چون بیرون از خانه ترسناک است و من وقتی پایم را از خانه می گذارم بیرون پوست لبم را می خورم . من از آدم ها عکاسی نمی کنم ، اولین مشق عکاسی کلاس مهران مهاجر عکاسی از آدم های شهر بود . من هیچ وقت تن به این مشق ندادم . شهر های عکاسی من خالی از آدم اند . 
هیچ وقت چشمم را آرایش نمی کنم ، کفش ورزشی نمی پوشم ، خورشت کدو نمی خورم . 
اگر کافه برو بودم از آن ها می شدم که می نشستم و می گفتم همان همیشگی . اصلا منو رو نگاه هم نمی کردم . یک روزی که سرحال تر بودم لابد سعی می کردم یک چیز دیگری توی منو انتخاب کنم و بعد از خوردنش پشیمان می شدم و از فرداش به همان همیشگیم ادامه می دادم . بس که بیمزه و محافظه کارم . 
اما من کافه برو نیستم . شما هم اگر هستید احمق نباشید . همان همیشگی ؟ اما آدم ها دوست دارند که وقتی می روند کافه ویتر با لبخند آشنایی ازشان استقبال کند . این جوری احساس امنیت و راحتی می کنند . این کاری ست که من خوب بلدم . اما این لبخند را من همیشه به لب دارم . ربطی به مشتری ندارد . اما آن ها نمی دانند . فکر می کنند این لبخندم را تنها برای آن ها نگه داشته ام و وقتی از در می آیند تو تحویل شان می دهم . 

از ساعت چهار که وارد می شود و توی دفتر کافه زیر ساعت ورود می نویسد ۴ ، تا ساعت ده و سی و هشت دقیقه که سوار ماشینش می شود همین لبخند را به لب دارد . توی تمام آن ساعت ها خاطرش نیست قرار بوده مجسمه بسازد ، بنویسد ، شعر بخواند و به جایش دارد لبخند من شما را می شناسمی به مشتری ها می زند و برای هزارمین بار می گوید نه خانوم ! چیپس و پنیر نداریم ! چرا نداریم ؟ چی شد که چیپس و پنیر از منوی کافه ها حذف شد ؟ این سوالی ست که خودش هم جوابش را نمی داند . 

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

به هر حال صدای خوبی هم نداشتم و چه بیست و سه ساله بودم و چه سی و هفت ساله ، همخوانیم با سعاد ماسی چیز درخشانی از آب در نمی آمد .

شهریور داشت تمام می شد و من بیست و پنج روز دیگر سی و یک ساله می شدم . 
داشتیم همت غرب را می آمدیم به سمت شرق . از آن جا تا خانه کلی راه مانده بود و من هر دفعه که بر می گردیم پشیمان می شوم چون توی ترافیک مسافران شمال می مانیم بی آن که شمال رفته باشیم و دریا را دیده باشیم . 
انقدر به روز تولدم نزدیک بودم که نمی توانستم بگویم می خواهم قبل از سی و یک سالگی بروم تاجیکستان ، یا دلم می خواهد قبل از سی و یک سالگی ازدواج کرده باشم . نمی توانستم قبل از سی و یک سالگی کتابم را بنویسم ، نقاشی چینی یاد بگیرم ، با سعاد ماسی وقت آشپزی آواز بخوانم . سی و یک ساله می شدم بی آن که « جنگ و صلح » را خوانده باشم .
هر چند بعید می دانستم « جنگ و صلح » بخواهد چیزی را توی زندگی من عوض کند که نخواندش قبل از سی و یک سالگی خسران بزرگی محسوب شود . حتی بعدش . حتی تا آخر عمر نخواندنش .
هیچ وقت نخواسته بودم کتابی بنویسم . خیلی برایم فرقی نمی کرد کی بروم تاجیکستان یا نروم یا هر چی . به ازدواج فکر نمی کردم . نقاشی چینی ؟ این چیزی بود که دلم می خواست ؟ شانه های تان را بیندازید بالا . این حسی بود که نسبت بهش داشتم . نسبت به هر چیزی و هر جایی . نسبت به قبل از سی و یک سالگی . 
و بعدش . انقدر نسبت به سی و یک سالگی بی تفاوت بودم که نمی توانستم بگویم توی سی و یک سالگی چی . چون هیچی ! حقیقتا هیچی . 
تنها چیزی که دلم می خواست این بود که سوم شهریور رفته بودیم شمال . ظهرها لش کرده بودیم روی شن های ساحل و عصرش با موهای خیس و کفش های شنی بر گشته بودیم خانه . و شن همه جا بود ، توی تختخواب ، روی میز غذا ، توی یخچال . 
اما حالا چی ؟ بیست و هفت شهریور بود و ما سه هفتهء گذشته را شمال نبودیم .

دلم نمی خواست سوم شهریور بود . دلم می خواست همین حالا بود و داشتیم از شمال بر می گشتم و دلمان برای تهران تنگ شده بود . حتی برای این همه بد بودنش . لعنتی چه ترافیکیه تهران ! 

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

حقیقتا چی دلنشین تر از خواب ؟

من با شرت رفتم کانون . تک و تنها . یادم نیست چی شد که رفتم . فاصلهء کانون با خانهء ما چند قدم بود . مثلا مامان گفته بود بروم کانون عضو شوم ؟ کی تک و تنها می رود کانون و چرا مامانم خودش دستم را نگرفته ببرد عضو کتابخانه کند ؟ داشتم آن دو ر و بر می پلکیدم که گفتم بروم تو ببینم چه خبر است ؟ هووم ! هیچ بعید نیست . چون من زیاد آن دور و بر می پلکیدم .
اولین کتابی که توی زندگیم خواندم را یادم نیست . اما اولین کتابی که برایم خریدند را به یاد دارم . هنوز سواد نداشتم . اما وانمود می کردم کتاب می خوانم . تا مدت ها . هر روز بعد از ظهر کتاب نمی خواندم . حتی گاهی دو تا کتاب نمی خواندم . 
اولین کتاب ، توی فرودگاه . از کجا می رفتیم کجا ؟ مامان کجا بود ؟ یا برادرم ، خواهرم ؟ من و بابا توی فرودگاه بودیم و بابا برایم یک کتاب خرید که دربارهء گربه ای بود که موش ها با درایت و فلان توی گردنش یک زنگوله انداخته بودند که وقتی می رسید با شنیدن صدای زنگوله فرار کنند . 
حالا که این ها را می نویسم هیچ مطمئن نیستم که این خاطرات چقدر مخدوش شده باشند . آن ها خوابند و فردا هم فراموش خواهم کرد بپرسم اما بعید می دانم من و بابا هیچ وقت سفر دوتایی با هم رفته باشیم ، با هواپیما . پس چرا تا قبل از این که بنویسم ، تا امروز صبح اگر به این خاطره فکر می کردم ، یا دو ماه پیش یا هر کِی ، این جوری به خاطرش می آورم که من و بابا توی فرودگاه با همیم ؟ 

توی راه ِ خانه بهش فکر می کردم . و به خاطرات دیگری . خوب طول می کشد تا سر خاطرات را بگیرم و برسم به اولش که چی شد که یاد کانون افتادم . آن موقع فکر نمی کردم اشتباه باشند . مثل این که آدم به دیروزش فکر می کند و مطمئن است که دیروز وقت نکرده ناهار بخورد چون باید می رفته سر کار و هیچ شک نمی کند که دیروز جدی ناهار نخورده ؟ 
وقت فکر کردن به خاطراتم مطمئن بودم . این که با شرت رفتم کانون . نه شلوارک . شرت و زیر پوش رکابی . حالا اما فکر می کنم چرا من باید همیشه با شرت می گشتم ؟ مامان چرا اجازه می داد دخترش با شرت ول بچرخد ؟ 
عقربهء آب ماشین داشت می آمد بالا و من مجبور بودم کیان را برسانم خانه اش چون بهش گفته بودم می رسانمش و به من چه وقتی ماشینم یک مرگیش شده و من ازش سر در نمی آورم و ممکن است ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب بمانم توی خیابان ؟ اما کیان خیلی راه را دور نمی کرد بهر حال و داشتم بهانه گیری می کردم که ما آدم خوبا چوب خوب بودن مان را می خوریم . 
این من بودم که باید ماشین را نشان می دادم و نداده بودم چون من روزی شش ساعت سر کارم ، دو ساعت در حال ِ چی بپوشم و توی راه و فلان . و خیلی وقت ندارم که بخواهم بروم مکانیکی ، یا ناهار با بهمن بروم بیرون ، یا بروم کرج کامیار را ببینم ، یا بروم نمایشگاه سرمیناز ، یا بروم هر جا . 
بقیهء وقت های سر کار نبودنم را دلم می خواهد در نزدیکترین مکان ممکن به تختم باشم که هر وقت لازم شد بالش چشم شیوا را بگذارم روی چشمم تا ابروها و استخوان گونه و گیجگاه و گردن و شانه هایم آرام شود و با بوی اسطوخودوس و به لیمو بخوابم . 

اصلا نمی دانم چی می خواهم بگویم . شب بخیر

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

صبح که بیدار شدم همه چیز را فراموش کنم . این چیزی ست که دلم می خواهد .

هر روز باید به ناله های پالت و دنگ شو گوش کنم . چی شد که پالت شد موسیقی خوب ؟ هر روز سهیل نفیسی . آلبومی که چهار بار پشت سر هم تکرار می شود . امروز خیلی خوش شانس بوده ام چون علاوه بر چشمات مث مثلث ! آخه چشمات مث مثلث ؟ با شنیدن این جمله یاد چی غیر از الینت ها می افتید ؟ ، علاوه بر این ، توی تاکسی هم تمام راه یانی گوش داده ام . حالا را نبینید که یانی این همه خاک بر سر شده و فقط می شود موسیقیش را توی رادیوی تاکسی قبل از خبر ساعت دو شنید . قدیم ها یانی برای خودش ارج و قربی داشت . فیلم های کنسرت هاش دست به دست می شد و ویولونیستش حین نواختن ژانگولر بازی در می آورد . وقتی خانوم گوگوش از ایران رفت همین آقای ژانگولر برای خانوم گوگوش ویولون نواخت و ما آریایی ها کلی به خودمان بالیدیم . حتی شایعه شده بود که یانی می خواهد بیاید توی تخت جمشید کنسرت برگزار کند . که مثل هر شایعهء دیگری محقق نشد .
تعداد روزهای کار کردنم از هفت روز که بگذرد قلدر می شوم و می توانم موزیک های خودم را بگذارم . حتی امشب ساعت نه و ربع سوسکی خودم را به محل پخش موزیک نزدیک کردم و چهل دقیقهء آخر را با آهنگ های خودم سپری کردم . آرامش برگشت به زندگیم . بعله هیچ چیز به اندازه ناله های موسیقی تلفیقی (؟) ایرانی آرامش من را به هم نمی زند .  من را وادار کنید سه ساعت چارتار گوش کنم . بعدش تبدیل به دراکولا می شوم از خشم .
ساعت ده آمدم بیرون ، بی آن که صندلی ها را برگردانم . و این یکی از لذت های جدیدم است . توی محل کار جدیدم قرار نیست وقتی مشتری ها رفتند صندلی ها را برگردانم روی میزها . همین جوری به حال خودشان رهای شان می کنم و پیش از آن که درهای پاساژ بسته شوند و من مجبور باشم از در پارکینگ بروم ، می دوم بیرون . هوا دارد خنک می شود و حتی یک نسیم کوچکی هم می وزد لای موهام . حالا شاید هم نشود اسمش را گذاشت نسیم . بهر حال . موهایم را کوتاه کرده ام و خیلی قشنگم . 

می رسم خانه و هیچ کس نیست . حتی گربه ها هم نیستند . یک جایی که نمی بینم خوابند . می توانستم خودم را با توئیت های بهاره رهنما سرگرم کنم . خبرهای مهناز افشار مبتذل را دنبال کنم و حرص بخورم . می توانستم یک دست تخته بازی کنم . اما من بدترین کار را نتخاب کردم . من که همیشه حواسم بوده ، من که هیچ وقت فیلم ندا را ندیدم ، از همهء فیلم های داعش فرار کرده ام ، فیلم پسر بچهء سوریه ای را می بینم و ویران می شوم . آن جور که دستش را می کشد روی صورت خونیش ، به دستش نگاه می کند . آن جور که معذب می شود ، نمی داند با خون روی دست هاش چی کار کند ، با مکث دستهاش را می مالد روی صندلی . آن جور که کوچک و ناتوان و طفلکی ست . دلم خالی می شود . و یک اتفاقاتی درونم می افتد که نمی شود توصیفش کرد . 
یعنی آدم نمی داند بعدش زندگی چه شکلی خواهد بود ؟ 

۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

در حالیکه سلطنت طلب ها شاهزاده رضا پهلوی را خلع ید کرده بودند و چقدر موضوع برای تفریح و خنده . خدایا شکرت !

به همین زودی شهریور تمام شد و شش ماه از سال گذشت و من وقتی شروع کردم به نوشتن اصلا نمی خواستم روضهء زندگی چه زود می گذرد و این ها را بخوانم . اما این فکری ست که تمام فکر من را اشغال کرده و حتی وقتی می خواهم دربارهء بهاره رهنما بنویسم که کلی باعث تفریح و خنده ست باز هم یادم می افتد که ای داد بیداد زندگی چه زود می گذرد و این اگر اسمش افسردگی نیست پس چیست ؟ 
وقتی توی ماشین بودم و به سمت خانه بر می گشتم داشتم یک نوشتهء بامزه دربارهء بهاره رهنما می نوشتم . چون کی از بهاره رهنما خنده دار تر ؟ قبل تر می شد دربارهء مهناز افشار هم همین بلبلی ها را کرد . اما پروندهء شوهر مهناز افشار و داستان شیر خشک های تاریخ مصرف گذشته هیچ خنده دار نیست . خیلی هم غم انگیز است . دیگر نمی توانم اسم مهناز افشار را بشنوم و یاد کودکانی که توی سال ها تحریم کور شده اند نیفتم و از عصبانیت عضلات صورتم منقبض نشود . 
چون نمی توانم هم رانندگی کنم و هم بنویسم به نوشتن توی ذهنم اکتفا کردم و فکر کردم تا رسیدم خانه می نویسمش این جا تا جاودانه شود . اما رسیدنم طول کشید چون جای پارک نبود . یک جای پارک بود بود بین یک پراید سفید و یک دویست و شش . آیا زن ها بلد نیستند پارک دوبل کنند ؟ نمی دانم . اما من بلد نیستم . هی رفتم جلو ، آمدم عقب و چند بار زدم به سپر دویست و شش و چند بار زدم به سپر پراید و نتوانستم خودم را جا کنم و اجازه دادم ماشین هایی که پشتم توی ترافیک مانده بودند دربارهء رانندگی زن ها مزاح کنند و حال شان خوب شود و بعد راهم را کشیدم و رفتم تا دورترین جای ممکن پارک کنم . نه جلو و نه پشتم هیچ ماشینی نبود . باعث تفریح کسی نبودم . 
وقتی رسیدم گرسنه بودم اما انقدر دلم می خواست بنویسم و می ترسیدم بامزه بازی هام از یادم برود که شام هم نخوردم . نوشتم : دوشنبه ۱ / شهریور  . عجب ! به همین زودی شهریور شد ؟ عجب ! بعد من تمام راه داشتم فکر می کردم برسم خانه و از بهاره رهنما بنویسم ؟ عجب

چی شد که فکر کردم باید طنازی کنم در حالیکه کوچکترین استعدادی توی این کار ندارم ؟ و کی بهتر از من می داند که آدمِ بیمزه وقتی سعی می کند بامزه باشد چقدر رقت انگیز می شود ؟ کی از من احمق تر ؟ بهاره رهنما ؟ هوووم . نمی دانم . 

۱۳۹۵ شهریور ۴, پنجشنبه

ـ شما قبولید خانوم ! ـ چرا ؟ چون گفتم اسب ؟ احمق .

وقتی خواب بودم کیمیا مدال برنز گرفته بود . صبح که بیدار شدم گوگل کردم kimia alizadeh تا یکی از عکس های قشنگش را پیدا کنم و بگذارم توی صفحهء فیس بوکم که هفده نفر لایکش کنند . این تمام سهم من از مدال کیمیا بود . 
کیمیا توی همهء آن عکس ها می خندید و قشنگ بود . من هی نگاهش می کردم و از دیدنش کیف می کردم . 
فکر می کنم اگر هجده ساله بودم و ورزشکار بودم با برد کیمیا کلی خوشحال می شدم و فردا که می رفتم باشگاه مصمم تر تمرین می کردم و خودم را برای المپیک بعدی آماده می کردم . اگر ورزشکار نبودم و کنکور داشتم بیشتر درس می خواندم تا نفر اول کنکور ریاضی بشوم و بروم دانشگاه شریف . حتی اگر هیچی نبودم و هجده ساله بودم از فردا مصمم تر به هیچی بودنم ادامه می دادم . برد کیمیا هر هجده ساله ای را مصمم تر می کرد . حتی هر نوزده ساله ، بیست ساله . هر کی غیر از من . چون من یک هویچم . 

دو ماه دیگر سی و یک ساله می شوم و قرار نیست توی هیچ المپیکی مدال بیاورم و قرار نیست توی هیچ کنکوری قبول شوم . 
توی مصاحبهء کاری … خوب از من نخواهید برای تان بگویم که وقتی از کار صحبت می کنم منظورم کار توی وزارتخانه یا شرکت مهم فلان که حقوق دلار می دهد نیست ، من برای کار توی سام کافه مصاحبه دادم و قبول شدم و تمام مدتی که با لبخند به سوال های آقای خالقی جواب می دادم فکر می کردم لعنتی من این جا چی کار می کنم ؟ 
توی مصاحبهء کاری آقای خالقی از من می پرسد بزرگترین موفقیت زندگیم چیست ؟ حقیقتا بزرگترین موفقیت زندگیم چیست ؟ من هیچ وقت دماوند را فتح نکرده ام . « وداع با اسلحه » ام را ننوشته ام . توی کریستی کار نفروخته ام . دنیا را نگشته ام . حتی یک شب عاشقانهء با شکوه نداشته ام . پس چی ؟ 
و پرسید بزرگترین شکست زندگیم چی بوده ؟ حقیقتا بزرگترین شکست زندگی من چیست ؟ اگر این که دو ماه دیگر سی و یک ساله ام و دارم توی مصاحبهء کافه ای شرکت می کنم که حتی دلم نمی خواهد اوقاتم را توش سپری کنم شکست نیست پس چیست ؟ 
ازم پرسید هدفم از این کار چیست ؟ باید من را می دیدید . هدف ؟ خدایا ! منو بکش ! بهش گفتم قطعا نمی خواهم رییس جمهور کافه های کشور شوم . آقای خالقی خندید چون من خیلی بامزه ام . هدفی نداشتم از کار توی کافه . قرار نبود میز کوفتیش را تصاحب کنم . پس چی ؟ والا هیچی ! آدم هایی که کافه دارند خیلی خنده دارند چون فکر می کنند دارند یک مرکز فرهنگی هنری علمی اجتماعی را اداره می کنند یا ان جی او دارند یا دارند به بشریت خدمت می کنند یا هر چی . نه آقا شما یک کافه دارید که لاتهء دو هزار تومنی را دوازده هراز تومن بفروشید . همین . 

آقای خالقی ازم پرسید اگر حیوان بودم دوست داشتم چه حیوانی باشم ؟ اسب . این تنها چیزی بود که دلم می خواست باشم . و بعله آقای خالقی من حالا باید توی چمنزار ها بی خیال بدوم نه این که به سوال های احمقانهء شما راجع به این که دوست دارم چه حیوانی باشم جواب بدهم . 

۱۳۹۵ شهریور ۲, سه‌شنبه

تصویری که توی ذهنم از زمان داشتم اسبی بود که می دوید . اما اسب من یورتمه می رفت . سلانه سلانه و هیچ چیز فراموش نمی شد . لعنتی !

حتی دیگر دلم نمی خواهد به نتیجهء حصر فکر کنم . آیندهء روشنی نمی بینم . فکر می کنم این ها خیلی زبل و فلانند و وقتی آزادشان می کنند که دیگر برای کسی مهم نباشد . مثل وقتی که دستگیرشان کردند . ایران قیامت نشد ، شلوغ هم نشد ، هیچی نشد . ولیعصر آرام بود و من توی صف جشنوارهء انیمیشن ایستاده بودم . سینما فلسطین . با دستبند سبزم . با اندوه و اضطراب . دومین سه شنبهء بعد از حصر بود و سه شنبه های اعتراض فقط اسم دهن پرکنی داشت و خودش هیچی نبود . این چیزی ست که به یاد دارم . شاید تاریخ ها را اشتباه کرده ام . شاید اصلا توی تاریخ حصرِ آن ها هیچ انیمیشنی توی هیچ سینمایی نمایش داده نمی شد . خیلی هم مهم نیست . سعی نمی کنم به خاطر بیاورم . احساس می کنم آن سال ها را من زندگی نکرده ام . هر چند فراموش نکرده ام ، اما دیگر مال من نیست . داستان زندگی یکی دیگر است . 
همان سالی بود که عاشق اشتباه ترین آدم دنیا شدم . بعدش ، خیلی بعدترش که فهمیدم مهران اشتباه بوده دیگر خیلی دیر شده بود و فراموش کردنش سخت بود . 
دلم می خواست زمان بگذرد و همه چیز فراموش شود . مهران ، خیابان های تهران ، دستبندهای سبز ، سهراب و ندا ، گل رضاییه ، انقلاب . هر جایی که هشتاد و هشت را به خاطرم می آورد ، با تمام متعلقاتش. 

دلم نمی خواست قسمتی از این شکست جمعی باشم . کی را دیدی دلش بخواهد یکی از آن هایی باشد که خبر اعدام فاطمی را از توی رادیو می شنود ؟ 
من دلم می خواهد فاطمی و مصدق را توی تاریخ بخوانم و افسوس بخورم . اما این که قسمتی از آن باشی ، چی از این ترسناک تر . چند تا خیابان ، چند تا شهر ، چند تا جاده آن سو تر دارند یکی را می کشند و ما ؟ هیچ . ما نگاه . 

۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

آقای یوتیوب ! چی شد که فکر کردی باید شهره صولتی را بهم پیشنهاد بدهی ؟ هان ؟

دوش گرفتم و بعدش نشستم روی مبل و سعی کردم به صدای طبیعت گوش کنم . به قار قار یک کلاغ . باقیش طبیعت نبود ، قدم های توی راه پله بود . صدای یخچال بود . صدای خانوم کیال و آقای شریف بود . حتی یک چیزی ریخت روی گاز و گاز خاموش شد . من که شیر نگذاشته بودم . پس چی بود ؟ مهم نبود . نمی خواستم بروم ببینم . یک کم گاز هم کسی را نمی کشت بهر حال . 
از آن روزها بود که دلم نمی خواست کار های مهم انجام دهم . حتی دلم نمی خواست کار های غیر مهم انجام دهم . دلم می خواست بیهودگی کنم . 
مثلا دلم می خواست قسمت دوم ناگفته های شهره صولتی را ببینم . حتی از آقای یوتیوب که قسمت دومش را بهم پیشنهاد داده بپرسم قسمت اول کو پس ؟ یا عکس های ازدواج رامبد جوان و نگار جواهریان را گوگل کنم . 
قبلش تخم مرغ آب پز بخورم با کرهء فراوان . همان که آبش جوش آمد و شعلهء گاز را خاموش کرد . 

هیچ چیز قشنگ تر از دوش گرفتن و صبحانهء مفصل و مصاحبهء شهره صولتی امید به زندگی آدم را بالا نمی آورد . سه ، چهار تا . همین هم برای شروع بد نیست . اما نمی توانم همین جوری که به صورت باد کردهء شهره صولتی چشم دوخته ام به یاد نیاورم که امروز روز اول کارم است و پووف . چه فایده ؟ سه چهار تا هم نه . فقط نیم تا امید به زندگیم می آید بالا و ارزشش را ندارد . 

۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

بعله . باید بر می گشتم به خانهء سعادت آباد . تا صبح هری پاتر می خواندم ، شبِ امتحان هندسه . این تنها چیزی بود که دلم می خواست . باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود .

آخرش با رامیار به این نتیجه رسید که نباید بروم سر کار . چرا ؟ دقیقا یادم نبود . دلایلش هم خیلی درست و منطقی بود . برای همین رامیار امریکا زندگی می کرد و من ایران بودم . ساعت دوازده و بیست دقیقه نیمه شب بود و من دیگر رامیار را نمی دیدم و می دانستم دلم برایش تنگ خواهد شد و برای این که شب ها برویم پیاده روی . 
هی حرف زدن مان را کش دادیم که طول بکشد چون قرار نبود دیگر همدیگر را ببینیم و حیف . اما خوب نمی شد تا ابد بنشینیم توی ماشین و حرف بزنیم و باید خداحافظی می کردیم . بهر حال . همدیگر را بغل کردیم و ارزو کردیم هر کس به آرزوهایش برسد . آمین . 

وقتی سبا زنگ زد و گفت بروم سر کار جدید یادم نبود چرا رامیار گفته نباید بعد از این بروم سر کار. هی می خواستم بگویم معلوم است که نمی آیم چون … ادامه نداشت . یادم نمی آمد . می شود زنگ بزنی به رامیار و بپرسی چرا من نباید بروم سر کار ؟ ساعت هشت و چهل دقیقه از خواب بیدار شده بودم . ژلوفن خورده بودم و دوباره خوابیده بودم و ساعت دوازده از تخت آمده بودم بیرون با این که می توانستم به توی تخت بودگیم ادامه دهم . اما آخرین چیزی که توی دنیا می خواستم این بود که بعد از ساعت ده از تختخواب بیایم بیرون و حالا دو ساعت هم گذشته بود . پووف ! پس کی می خواستم زندگی نکبتم را سرو سامان بدهم ؟ گفتم می آیم . گفت امروز ؟ گفتم معلوم است که امروز نه . با خودتان چه فکری کردید ؟ که من بیکارم ؟ که زندگیم برنامه و حساب کتاب ندارد ؟ که تا ساعت دوازده توی تخت خوابم ؟ فردا می آیم . چرا نگفتم شنبه ؟ شانه هایم را انداختم بالا . چه می دانم ؟ 

سوتینم را نبستم . چون روز آخرِ تعطیلات بود و فکر کردم می شد تمام این روزهایی را که بیکار بوده ام سوتین نبندم و ساعت دوازده از خواب بیدار شوم و هیچ کاری نکنم . دقیقا هیچ کاری . پس چرا ؟ نسکافهء فوری بدمزه ام را هم می زدم و از روی زشت ترین مبل دنیا به آسمان که داشت ابر می شد نگاه می کردم . توی آن لحظه امید به زندگیم صفر بود . شاید هم کمتر . پس چی شد ؟ 

۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه


تو چقدر قشنگی

۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

آیا بال زدن پروانه ای در تهران این تندبادها را توی نیجریه بوجود اورده ؟ هیچ بعید نیست .

تا می خواندی از ذهنت می گذشت که آن ها را فرستادید جنگ و حالا از خانواده های شان حمایت می کنید ؟ اوف بر شما ! آن ها حمایت می خواهند چه کار ؟ بچه های شان را می خواهند . هر کودنی این را می فهمد . جز شما که خیلی پیر و خرفتید . خوب که چی ؟ 
همین جوری که آرایش می کردم خبر ها را می خواندم و پر واضح است که فحش و فلان . چرا می خواندم ؟ چرا نمی توانستم توی آینه به خودم نگاه کنم که زیباتر می شوم و لذت ببرم ؟ چه مهم است وقتی بوکوحرام فیلم دخترهایی را نشان می دهد که دو سال پیش دزدیده . دو سال پیش و چی از این وحشتناک تر ؟ و من مطلقا ، مطلقا هیچ کاری از دستم بر نمی آید ؟ چرا باید زندگیم را با اخباری سپری کنم که میلیون ها کیلومتر از من دورند و من توی شکل گیری شان هیچ ، هیچ نقشی نداشته ام ؟ من توی این دنیا بیشتر از یک رای بدهم یا ندهم مسئولم ؟ حتی دیگر از پس همین هم بر نمی آیم . همین نرگس محمدی  کافی نیست ؟ برای همهء عمرم کافی نیست ؟ همین که حساسیت دارم و هر روز بی دلیل اشک می ریزم و اشک می ریزم ؟ روضه ام خودم . حتی همین حالا که دارم می نویسم و ساعت از دو نیمه شب گذشته دارم اشک می ریزم ، اما نه برای دخترهای نیجریه ای ، برای این که مجبورم . 
من یک روز زیر بار این خبر ها له می شوم و چرا نشوم ؟  

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

چون بشر بدون رقص هیچی نیست . یک گامبوی زشت پشمالوست .

تصمیم های تازه ام کامل نبود . مثلا توش خبری از رقص نبود . در حالیکه همه می دانند آدم هایی که می رقصند آدم های قشنگ تری هستند . مثلا سپیده زمانی . سپیده زمانی خیلی قشنگ می رقصد . معلوم است که دارد از رقصیدن لذت می برد . کسی بلندش نکرده به زور که بیا وسط برقص . مست نیست . حالش خوب است . خوب ِ رقص . ادم گاهی دلش می خواهد از رقصیدن دست بکشد و به حرکت های قشنگ سپیده زمانی نگاه کند . موسیقی را بلد است . خنده را بلد است . 
آدم ها وقتی باهاش می رقصند سعی می کنند حرکاتشان شبیه حرکات او باشد که تلاش احمقانه ای ست . شبیه دلقک ها می شوند و سپیده هی بیشتر و بیشتر می درخشد . از دیدنش وقت رقصیدن کیف می کنم .
من از این ها نیستم که وقت رقصیدن می نشینند یک گوشه ای توی تاریکی و با چیپس توی بشقاب شان ور می روند و به رقص ناموزون دیگران زل می زنند . من از این هام که می روم وسط و زشت و نا موزون می رقصم . رقص بلد نیستم ، خنده بلد نیستم . با اخم و جدی حرکت ثابتی را مدام تکرار می کنم . شبیه gif ام . آدم های موذی نشسته اند توی تاریکی و چیپس می خورند و به رقصم می خندند . من خیلی دلگیرم از دست شان با این همه نمی روم بتمرگم . نمی روم چیپسم را بخورم . همیشه بعد از مهمانی ها گرسنه ام . همیشه بعد از مهمانی ها از همه دلخورم . 

جدی تر به رقصم ادامه می دهم و فکر می کنم سر انجام یک روز رقصیدن یاد می گیرم و آدم ها را وادار می کنم دست از رقصیدن بردارند و به حرکت های قشنگ آیسا رشید نگاه کنند . موسیقی را بلدم . خنده را بلدم . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

چی از همه چی چیز تر ؟ تو

هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . وقتی از خواب بیدار شدم دوازده آگوست بود و نمی دانم چرا می دانستم . بهش فکر کردم . به این که هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . و فکر کردم به این که من دیگر هیچ وقت مثل روزهای دانشجویی ام قشنگ و امیدوار نخواهم بود . چرا یادم افتاده بود دیگر دانشجو نیستم ؟ فکر کردن بهش باعث شد دلم نخواهد بیدار بمانم . ساعت هفت و چهل و هشت دقیقه بود . خوابیدم و ساعت ده و ده دقیقه از خواب بیدار شدم و دیگر روزهای دانشجویی ام را به یاد نداشتم . دوش گرفتم . صبحانه خوردم و یک کم توی آشپزخانه پلکیدم چون مامان توی آشپزخانه بود و گربه توی آشپزخانه بود و بابا نبود . 

از تمام آن خیابان ها گذشتم بی آنکه خاطره ای خاطرم را مکدر کند . با این که آن چنار های بلند را روزهای دانشجویی ام بسیار راه رفته بودم ، غمگین و مستاصل . حالا هزار سال بعد بود . تابستان تهران  . و چی از گرمای ظهر تابستان  تهران کلافه کننده تر ؟ تو . 
با این همه بد نبود . خوب بود . به اندازه خندیدم و یادم نبود گذشتن از این کوچه ها و خیابان ها یک روز چه آزاردهنده بوده و حالا هیچ . 
بزرگ شده بودم . سیر بودم . حتی بیشتر از سیر . دلم قهوه می خواست که سر حال بیایم چون چی از ظهر گرم مرداد تهران کسل کننده تر ؟ تو . 
فکر می کردم به زودی پاییز می شود ، آسمان ابر و باران می بارد و این فکر حالم را جا آورد . حتی بیشتر از قهوه . همیشه توی مرداد ها ، فکر کردن به پاییز حالم را خوب می کند . فکر کردن به آشپزخانهء صبح ِ ابری ِ پاییز . وقتی هنوز مامان نرفته سر کار . مامان که رفت می خزم زیر لحاف و دوباره می خوابم . 

با این همه زندگی همیشه این شکلی نمی ماند . من تصمیم های تازه گرفته ام و خدا تصمیم های تازهء همه را محقق کند . آمین . بعد از این پاییز ها ، توی کوچه های جایی دور و دورتر راه می روم و دلم مامان را می خواهد و چی  از دور و دورتر ناامید کننده تر ؟ تو . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه


۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

« اگر من بگویم این پرترهء آیریس کلر هست ، پس هست » *

دومین روز کارم توی کافهء جدید تا نیم ساعت دیگر شروع می شد و من کنار پایتخت مستاصل ایستاده بودم و خیابان خدامی ، خیابان آفتاب ، جنب شیرینی فروشی لاریسا آخرین جایی بود توی این دنیاکه دلم می خواست بروم . حتی به عنوان مشتری هم دلم نمی خواست قهوه ام را توی آن کافه بنوشم . 
دیروز میلاد گفته بود دوست دارد زودتر ساعت بشود یازده . من به ساعتم نگاه کرده بودم و تازه ساعت هفت بود و ما کلنش هفت هشت ساعت توی این دنیا زندگی می کردیم و این خیلی غم انگیز است که آدم بخواهد چهار ساعت زندگیش زودتر بگذرد . بهش گفته بودم باید استعفا بدهد . گفتم وقتی آدم می خواهد زودتر وقت رفتنش بشود یعنی باید محل کارش را عوض کند . من تازه چهار ساعت بود که با میلاد آشنا شده بودم . چرا با قاشق نوتلا نمی کوبید توی سرم ؟ من چی می دانستم از زندگی آدم ها که مثل مجری های بی سواد رادیو نصیحت شان می کردم ؟ میلاد همین جوری که نوتلا را پخش می کرد روی وافل جوری که بشود چهل گرم و نه یک گرم بیشتر ، گفت امروز دومین نفری هستم که این حرف را بهش می زنم . از من میلیون ها تا توی این مملکت ریخته . ما بی سواد های پر مدعا ! 
حالا فرداش بود و هنوز ساعت چهار نشده بود و من دلم می خواست هشت ساعت زندگیم زودتر می گذشت و بر می گشتم خانه . 

* اثر راشنبرگ برای گالری آیریس کلر که تلگرافی بود با همین متن . 

۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه


‫#‏
منتظری‬
 روحت شاد . نه با صدای تنهای امشب . با صدای صبح ِ آخرین روز پاییز هزار سال قبل ِ خیابان های بهت زدهء قم ، دسته جمعی ، رو به ضریح حرم .

۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

من اما همیشه رفته بودم و به رفتن عادت داشتم ، بی غم و اندوه .

تازه شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و دنبال کار هم گشته بودم و بی نتیجه . این سر خط خبر ها بود . مشروحش هم همین بود . غلیظ تر . 
وقتی آمدم بیرون سعی کردم غمگین باشم . یعنی فکر کردم این چیزی ست که باید باشم . آدم وقتی جایی و آدم هایی را که دوست دارد ترک می کند باید غمگین باشد . هووم ؟ یک کم راه رفتم توی خیابان ها . نمی خواستم برگردم خانه اما نمی دانستم دردم چیست . چون غمگین نبودم . حتی عصبانی هم نبودم . هیچی نبودم . با این که قبل از رفتنم رئیسم هر چی دلش خواست گفته بود و می شد من هم عصبانی شوم و هر چی دلم می خواهد بگویم اما نگفته بودم . چون چیزی نبود که دلم بخواهد بگویم . از حرف هاش عصبانی نشده بودم . برایم مهم نبود . حوصلهء بحث کردن نداشتم . یک حال به تخممی داشتم . یک حال ِ فقط دلم می خواهد برومی . نزدیک ونک فهمیدم قهوه . این چیزی بود که دلم می خواست . برگشتم توی اسکان . پله ها را رفتم پایین و فکر کردم اگر بروم کافه عکس خاطره ها هجوم می آورند . اما جای دیگری نبود . رفتم توی عکس . بوی سیگار می آمد . خاطره ها هجوم نیاوردند . اصلا خاطره ای نبود . گذشته ای نبود . هیچی . حتی صبح . حتی بعد از ظهر . 

دو هفته بود قهوه نخورده بودم . حالم جا آمد . حتی لبخند برگشت به لبهام . این چیزی بود که من بودم . تنها دلخوریم این بود که لبخندم را ازم گرفته بود و حالا که لبخند می زدم بهتر بودم .
می رفتم خانه و شش روز بعدش شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و حالا شش روز بعد نبود . حالا دو کیلو سیب می خرم و قدم زنان بر می گردم خانه . پیش از آن که برای بهمن بنویسم بعله حتما . البته که خوشحال می شوم یک چای با هم بنوشیم . 

۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه






From Oslo With Love is a performative experiment and an artistic approach to understanding of sur·round·ing
The project is representing three main area of focus: performing in public realm,drawing and mapping
It seeks to open spaces (or , still , to perform the opening of a dimension) and multiple perspective on production and presentation

Day First

Day first, starting time: 15:30(Oslo time), the drawing of the first postcard was finished at 17:00.
I visited Oslo City Hall(Rådhus) today.
A story from the art works outside the city hall was the inspiration I was looking for. There is a series of wooden friezes made by artist Dagfin Werenskild there and you could find the following note next to one of them:
The gods Odin, Høne and Lodur are out wandering. At the beach they find two trees “without destiny”. Fate is granted by gods who empower them: Odin gives them spirit, Høne gives the gift of vitality and Lodur gives them blood and colour. Ask(ash) and Embla(elm) step forward through the myth of creation as the two first human beings.
After finishing the postcard drawing , I met Ida and Kristina sitting in front of the building. They decided to send the postcard to their grandmother. cousins!
Nå er vi i Oslo, og tenke på deg, så vi tenkle a fortelle deg at vi er glad i deg. takk for at do er vår bestemor
Ida og Kristina
Then I asked them where to go in Oslo tomorrow to draw. The response was: Kuba Park.
Now I am back in the studio and It´s 19:10.




۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

اما چی از مرگ سنگین تر ؟

وقتی رسیدم ولیعصر بابا زنگ زد . می خواست بیاید . حالا ؟ گفت چی شد ؟ اگر دل و دماغ داشتم می گفتم هر کاری کردیم زنده نشد . ها ها ها ! من بیمزه ترینم . 
نگفتم . حالم گرفته بود . هوا گرم . 
هفتاد و دو سالش بود . اما کی می دانست ؟ انگار پیر نمی شد کیارستمی . برای همین حالم گرفته بود . اگر می دانستیم این همه عصبانی نمی شدیم . انگار بهمان دروغ گفته بودند . آن عکس های لعنتی بیمارستان بود که بهمان می گفت پیر شده . جدی جدی پیر شده . 
داشتم می رفتم . یک کم این و پا و آن پا کردم  و چه اشتباهی . جنازه را آوردند بیرون . لعنتی .  شروع کردند به لااله الله . غریب و تلخ  . من با جنازه رفتم چون باید می رفتم سر کار و راهم از همان سمتی بود که جنازه می رفت روی دست ها و صداها . دلم نمی خواست بروم . می خواستم تصعید شوم از سنگینی لااله الله و گرما . 

صندلی ها منتظرم بودند . کارت بهداشت منتظرم بود . لبخند های الکی ِ چی میل دارید ؟ نه لیمو نعنا نداریم . لیمو رزماری نداریم . کوفت هم نداریم . چه اهمیتی دارد چی داریم وقتی دیگر کیارستمی را نداریم . هیچ روزی به اندازهء امروز و این لحظه از بیهودگی زندگی بدم نمی آمد . 

۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

من توی هیچ دسته ای نمی گنجم . چون جزء دستهء منتظرانم .

منتظر تماس علی یارم . من نمی دانم علی یار کیست . اما انقدر بدبخت شده ام که باید بنشینم تا علی یاری که نمی دانم کیست و از کجا معلوم خوب باشد و نکند بخواهد اذیت کند و بازی در بیاورد و فلان ، تماس بگیرد . 
من علی یار را چند باری دیده ام . از این پسر هایی ست که روزی سه تا شبیهش را توی کافه می بینم . از لحاظ ریش و عینک . سیگار کنت اچ دی می کشد و پاچهء شلوارش را تا می کند بالا . و من وقتی پاچهء شلوارش را دیدم فکر کردم چی شد که این شکلی مد شد ؟ نه از لحاظ بدی . کلن . و به نتیجهء خاصی نرسیدم . وقتی خط لب و ریش پرفسوری منسوخ نمی شود چرا این شکلی مد نشود ؟ 
حتی الان می توانم گوگل کنم ببینم علی یار چی کاره ست اما حوصله ندارم . 
لعنتی جواب بده . این چیزی ست که بهش می گویم . به خودش توی دل خودم . به خودش حیاط خانه ای را که قرار است با هم اجاره کنیم نشان می دهم تا اغوایش کنم . صندلی های قشنگ آشپزخانه . و از کلمات ِ مبتذلی مثل جذاب و فلان استفاده می کنم . بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست . 
اما جواب نمی دهد و تعطیلات است و شاید علی یار جایی کنار ساحل در حال آفتاب گرفتن باشد یا توی ماسال چادرش را علم کند برای خواب بعد از ظهر . مثلا . هر چی . 
چون منتظرم هیچ کاری ازم بر نمی آید . من آدم چند تا کار همزمان نیستم . اگر منتظرم نمی توانم به کاری غیر از انتظار کشیدن بپردازم . می توانم کمرم را بخارانم ، دست بکشم لای موهام ببینم امروز چند تا از موهای سرم می ریزند ، بروم در یخچال را باز کنم و ببندم و کار هایی از این دست . در حالیکه علی یار دارد توی جاده تام ویتس گوش می کند .
چای هم می نوشم . چون از باز کردن در یخچال هیچ نتیجه ای نگرفته ام . با بدمزه ترین شیرینی دنیا چای ام را می نوشم و اخبار را می خوانم . « کوک » توی برج اسکان . اکیدا ازش شیرینی نخرید . شورینی هم نخرید . کوفت هم نخرید
عکس های خانه ای را که اگر شانس بیاورم صاحب یکی از اتاق هایش می شوم را نگاه می کنم و پروفایل پیکچر ها را لایک می کنم و اخبار را می خوانم . توی عراق دویست نفر مرده اند . انگلیس حذف شده . دختر صفدر ! امان از دختر صفدر . 
و عباس کیارستمی مرده . 
آدم ها سه دسته اند . دسته اول آن هایی هستند که ابراز ناراحتی می کنند و محکوم می کنند . دستهء دوم آن هایی هستند که دسته اول را بابت عزاداری و ابراز ناراحتی شان محکوم می کنند . دستهء سوم آن هایی هستند که دستهء دوم را بابت محکوم کردن شان محکوم می کنند . توی هر اتفاقی . دختر صفدر یا مرگ کیارستمی . 

در حالیکه می توانیم ساکت باشیم . عباس کیارستمی مرده و افسوس ، این چیزی ست که باید بخوریم . 

۱۳۹۵ تیر ۳, پنجشنبه

سیاوش رفته بود . می شد غمگین باشیم اما نبودیم چون کسی به ما چیزی نگفته بود . ما توی قسمت رئیس ها نبودیم و به ما ربطی نداشت . ما توی قسمت خودمان بودیم . دم می جنباندیم و هر چی می انداختند جلوی مان لیس می زدیم .

من مرد زندگیم را پیدا کرده بودم . او من را پیدا نمی کرد. وقت هایی که خوش شانس بودم هفته ای سه بار می دیدمش . امریکانوش را می گذاشتم جلوش و در جواب چطوری گفتنش لبخند می زدم . چون باید می گفتم خوبم « شما » چطورید ؟ و « شما » حق مطلب را ادا نمی کرد . می شد بگویم تو چطوری ؟ که برای شغل من صمیمانه و اشتباه بود . فقط لبخند می زدم و امیدوار بودم عشق را از لبخندم بخواند که خیال باطلی بود . لبخند های من صمیمانه اند . از آن لبخندها که مشتری های پیر را وادار به همصحبتی می کند . من صدای زنگ را از پایین می شنوم و در حالیکه اسپرسوی مشتری های دیگر دارد سرد می شود باید به خاطرهء بیمزهء یکی از مشتری های مسن مان گوش بدهم . خوب می شود هم بگویم پیرمرد من گوشم از این خاطره بیمزه ها پره ! بذار برم به کارم برسم . که نمی گویم . چون آن وقت پله ها را که آمدم پایین باید مستقیم بروم سمت در و پشت سرم را نگاه هم نکنم و آن روز خیلی دور نیست . 
وقت هایی که خوش شانس نیستم بیش از یک هفته نمی بینمش . حالا خیلی بد شانسم که دوهفته نیامده . چرا ؟ ممکن است بمیرد و هیچ وقت نیاید و من نفهمم . این فکری ست که من بیشتر دربارهء مشتری های پیرمان می کنم . اگر آقای تاجبخش بمیرد ما از کجا می فهمیم ؟ او مدت زیادی نخواهد آمد چون زیر خروارها خاک است و دستش از دنیا کوتاه است و ما کم کم فراموشش می کنیم . یک روز یکی خواهد گفت که آقای تاجبخش خیلی وقت است نیامده . هووم ؟ و یکی دیگر که بعید نیست خودم باشد خواهد گفت که شاید مرده ! هووم چرا نه ؟ پیر بود بهر حال . 
مرد زندگی من دو هفته ست نیامده . دیشب مجبور شدم برای چند ساعتی عاشق یکی دیگر شوم . چون دوست یکی از مشتری های قدیمی مان بود ، چند کلمه ای هم باهم صحبت کردیم . شوخی های بیمزهء محترمانهء ها ها ها ! 
عشق جدیدم دیری نپایید چون وقتی رفت باید به مشتری های دیگر رسیدگی می کردم و رسم روزگار و فلان . من توی بهترین حالت خودم بودم . از آن روزها که توی آینه به خودت می گویی هوووم ! چه قشنگم من . خوب ِ قشنگ ِ آرام . 
کافه خلوت بود . زندگی هم . خیلی آرام و بدون حاشیه . کسی من را ترک نکرده بود . من از رفتن کسی غمگین نبودم . زندگیم از عشق خالی بود . بابتش به خودم نمی بالیدم . اما باکیم هم نبود . 

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

اگر مجبور شدید به من دست بزنید قبلش پوزه ام را با پوزه بند ببندید چون گاز می گیرم .

نمی خواستم آن مکالمهء نا خوشایند را طولانی کنم . چون آن لحظه و آدمی که رو به رویم ایستاده بود و گرمای طبقهء دوم کافه من را یاد روزهای غمگین زندگی ام می انداخت . هر چند هیچ ربطی به مهران نداشت اما همیشه آدم های دوست نداشتنی ، نگرانی ها و دغدغه ها ، اگر احمدی نژاد دوباره برگردد چی ؟ ، اگر اتفاق بدی برای خواهرم بیفتد چی ؟ ، نکند من تا آخر عمرم یک خدمتکار ِ بی ارزش باقی بمانم و چیزهایی از این دست من را یاد مهران می اندازند . چون من بدترین روزهای زندگیم را با مهران سپری کرده ام . چون مهران بدترین روزهای زندگی من را رقم زده . روزهای بدی که هفت سال کش آمد و یک دهه از زندگی با ارزش من را گرفت و از کجا معلوم اگر مهران نبود من آدم شادتر و خوش بخت تری بودم ؟ بشر همیشه دلش می خواهد بدبختی ها و شکست های زندگیش را بیندازد گردن مهران و چرا من نه ؟  
سعی کردم به اتفاق های خوب فکر کنم  اما صبحانه نخورده بودم ، قرار بود مامور بهداشت بیاید ، هوا گرم بود و و پر واضح بود که « امروز » هیچ اتفاق خوشایندی در آستین نداشت . هر چی  بود همین رفت و آمد های ناگهانی ِ آزاردهنده بود .                    

برای همین به لبخند زدن قناعت کردم و حتی جمله هایش را تکمیل کردم . برای تشکر از همراهی در تمام کردن جمله اش دستی کشید به بازویم و گفت بعدا در این باره بیشتر صحبت می کنیم . و این کاری بود که نباید می کرد . بابت « بعدا » و « بیشتر » نبود که عصبانی شده بودم . بعدا و بیشتر هم می توانستم به لبخند زدنم ادامه دهم چون این شغل من است . اما من از آدم هایی که بیخودی و بی اجازه بازویم را لمس می کنند بدم می آید . لبخند زدن چارهء کار نبود . وقتش بود شمشیرم را تیز کنم . 

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه


زنده باد خرداد سبز تهران 

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه


۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

گاهی هم خوابم می برد .

وقتی از سر کار بر می گردم می روم روی تخت مامان دراز می کشم . تلویزیون اتاقشان دارد گوزل پخش می کند . من آنقدر دیر می رسم خانه که گوزل شروع شده . گوزل مرده . اما هنوز سریال تمام نشده . من دیگر نمی دانم داستان دربارهء کی یا چی ست چون خسته ام . مامان حواسش نیست . وقتی حواسش نیست نمی شنود . حتی وقتی خواهر شوهر گوزلِ مرحوم داد می زند . دارد توی تلگرام دنبال یک چیزی می گردد که من نمی دانم چی چون من گوشی اندروید ندارم . و نخواهم داشت . چون دارم پولم را جمع می کنم که بروم تاجیکستان و نمی توانم گوشی اندروید بخرم . حتی وقتی از تاجیکستان برگردم هم نمی توانم . چون باید بروم سر کار و پولم را جمع کنم که بروم ترکمنستان یا هر جا . 
گاهی هم گوزل نمی بینیم . چون گوزل مرده و دیگر چه فایده ؟ ناجیه غلامی دارد با لبخند زشتش اخبار پناهنده های سوری را می دهد یا یک بدبختی دیگر . ما نمی شنویم . چون صدای تلویزیون خیلی کم است و فقط می توانیم لبخند زشت ناجیه غلامی را ببینیم و چادر پناهنده های سوری را . 
من کاری ندارم مامان حواسش نیست . یک کم از سر کارم برایش می گویم . اما حواسم هست جاهای بدش را نگویم چون مامان آخرش خواهد گفت بهتر نیست دیگر نروم سر کار ؟ در حالیکه باید بگوید هر کاری سختی های خودش را دارد و من نباید نا امید بشوم و باید قوی باشم . 
گاهی هم مامان قسمت های خنده دار بیمزهء تلگرام را برایم می خواند و من می گویم چه بیمزه ! چون تلگرام بیمزه ترین جای دنیاست . 
گاهی هم سوال های پراکنده . می پرسد تا به حال شده از پسری خوشم بیاید ؟ من فکر می کنم از پسر های زیادی خوشم می آید . مثلا من لوسی را خیلی دوست دارم . ما حرف هم را خوب می فهمیم . عصر ها با ماشین می رویم توی کرشت می چرخیم و لوسی به مردم پارس می کند و من داد می زنم لوسی ! خیلی بی تربیتی . اما حقیقتا بی تربیت نیست . یک کم حیران و سر گردان است . چون نمی داند صاحبش کیست و سگ های بدون صاحب خیلی تنها و غمگینند . صبح پنجشنبه که می رسم کرشت سعی می کند من را به عنوان صاحبش بپذیرد . و خیلی خوشحال است که می تواند با من توی خیابان ها بچرخد . از خوشحالی توی ماشین می شاشد . وقتی پیاده می شود بهش می گویم خیلی بی تربیت است . اما حقیقتا بی تربیت نیست . فقط خیلی هیجان زده است . غروب شنبه خیلی غمگین است . چون دوباره بی صاحب می شود . اول یک کم دنبال ماشین بالا و پایین می پرد چون فکر می کند قرار است برویم توی خیابان های بچرخیم و توی ماشین بشاشد . اما من به عظیم می گویم مراقب خودش و لوسی باشد و غذای لوسی را بدهد و حواسش به گلدان های توی سوله باشد که حرف بی ربطی ست . عظیم مراقب خودش و لوسی هست ، غذای لوسی را می دهد و گلدان ها سرحال تر از همیشه اند . لوسی سرگردان دنبال عظیم بر می گردد توی حیاط . هر چند عظیم صاحبش نیست . چون ماشین ندارد و لوسی فقط دلش ماشین می خواهد . من هم سرگردان بر می گردم تهران . 
یا مثلا کامیار . من کامیار را خیلی دوست دارم . چون خیلی باهاش خوش می گذرد . یا عرفان چون خیلی مهربان است . من جایی کار می کنم که آدم ها هر روز از غذای شان عکس می گیرند . هر روز ، هر روز . چی از این مایوس کننده تر ؟  و بابت کارم هم صد میلیون تومان حقوق نمی گیرم در حالیکه آدم برای زندگی توی این شهر باید صد ملیون تومان حقوق بگیرد تا بتواند هی برود تاجیکستان و یادش برود محل کارش این همه مایوس کننده است . و اگر عرفان نباشد و کامیار نباشد و حقوق آدم صد ملیون تومان نباشد کار کردن خیلی سخت می شود . 
امین را خیلی دوست داشتم . چون ساعت ها طراحی می کردیم و حرف نمی زدیم . آدم های کمی هستند که می شود کنارشان حرف نزد . یا می رفتیم رستوران و ساعت ها حرف می زدیم . آدم های کمی هستند که می شود ساعت ها باهاشان حرف زد . حالا که این ها را می نویسم یادم نمی آید از چی حرف می زدیم . و خیلی می خندیدیم و روزهای خوبی داشتیم تا این که مهران آمد و من مُردم . 

۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

آدم ها

تلاشش برای سر و سامان دادنِ دور برش متظاهرانه نبود . اگر جایی لکه ای می دید می رفت شیشه شور و دستمال می آورد و تمیزش می کرد . نه از روی وسواس . 
داشت از شوهرش جدا می شد . گاهی بد گویی های جسته گریخته ای دربارهء شوهرش می کرد که ترجیح می دادم نشنوم . یک بار شوهرش را دیده بودم و شنیدن این جملات بی آن که بشناسمش آزارم می داد . انگار سرک کشیده باشم توی زندگی شان . 
گاهی هم کنجکاو می شدم بیشتر بدانم . نه برای این که بدانم . برای این که یک داستان تازه بشنوم و این میلم برای داستان شنیدن باعث می شد احساس عذاب وجدان کنم . 

ساعت یازده و سی و شش دقیقهء صبح است . من  یک ساعت و چهل دقیقهء دیگر ، در حالیکه به بیرون نگاه می کنم و باقالی پلو و مرغ می خورم ، تمام داستان را خواهم شنید . بی عذاب وجدان . 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

من هیچ وقت آشپزی یاد نگرفتم .

بنظرم این خیلی شرم آور است . فانتزی زندگی من این بود که داشته باشم غذا بپزم برایت ، پیرهن سورمه ای ستاره ای تنم . موهام جمع بالای سرم ، باران ببارد روی شیروانی ها ، من آوازم پر کرده باشد خانه را . بعد فانتزیم همین جاست که الکن می شود . کدام خانه ؟ کدام شیروانی ؟ کدام تو ؟
خوب فانتزه ای های دیگری هم هست . من خودم را می بینم که نشسته ام توی قطار کنار پنجره ، تنها ، نه تنهای غمگین ِ یک دنیا خاطرهء روزهای از دست رفته روی دوشش ، که تنهای معمولی ، حتی تنهای خوب ، تنهای خوشبخت . گوشم به تلق و تولوق ریل ها ، کتاب می خوانم .
فانتزی های من بعد ندارد . قبل ندارد . تنها همین یک لحظه است .
بعد شاید بهشت باید تداوم همین لحظه باشد . آدم توی قطار هی برود و برود تنهایی و همین . فکر نکند خوب که چی ؟ آخرش که چی ؟
مثل وقت هایی که آدم قرار دارد . که خیلی خوش به حالش است . لباسهاش را پوشیده ، نشسته منتظر که بشود ساعت پنج و هنوز کلی مانده ، که ساعت هیچ وقت پنج نمی شود . یک خندهء ملویی روی لب ، نشسته به لاک زدن . لاک سبز خوشرنگ . آن لحظه یک حالی دارد که فارغ است از قبلش و بعدش . از همه دنیا اصلا . بهشت باید هی و هی تداوم همین لحظه باشد .
گاهی هم فکر می کنم شاید جور دیگری باشد . بهشت تداوم لحظه های کشدار ملال آور زندگی باشد . مثلا من یک کارمند بانک باشم . همش یک کارمند بانک باشم . هیچ وقت تمام نشوم . نشسته پشت میز ، دارم فکر می کنم سوهانم را در آورم از کیفم ، ناخن اشاره ام را سوهان بزنم چون کج است و من وقت تایپ کردن هی نگاهم می افتد بهش و من از این که ناخنم کج باشد خیلی بدم می آید و تمام مدتی که دارم با یکی حرف می زنم تلفنی یا توی کافه دارم شیر نسکافهء سرد شدهء از دهن افتاده ام را می نوشم دلم می خواهد زودتر از یک جایی سوهان پیدا کنم و ناخنم را سوهان بکشم .
شما فکر می کنید من دارم جفنگ می گویم اما این خیلی بد است که ما نمی دانیم بهشت چه شکلی ست . اما من شک ندارم که تداوم است . یعنی ابدیت چی می تواند باشد جز تداوم و ملال .

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

فقط برای صبا فرق می کند . گاهی فکر می کنم چون مادر است برایش فرق می کند ؟ نگران دنیایی ست که دخترش دارد توش بزرگ می شود و دلش می خواهد سطح کیفی دنیا و دمای سوپ هاش را ارتقا دهد یا چی ؟

مشتری گفته بود کاپوچینو نمی خواهد . لاته با شیر کمتر . چون کاپوچینویی که این جا خورده مزخرفترین کاپوچینویی بوده که به عمرش خورده . نه به این راحتی . قبلش کلی معذرت خواست . من گفتم راحت باشد . از نظر من ایرادی نداشت اگر به کاپوچینوی کافه می گفت مزخرف . گفتم که ناموسم نیست . حتی مشکلی نداشتم به خودم هم می گفت مزخرف . آدم های زیادی هستند توی این دنیا که فکر می کنند من مزخرفم . من هم فکر می کنم آدم های زیادی هستند که مزخرفند . بنابراین با دنیا بی حسابم و از این بابت گله ای ندارم . 

گفت که اصلا نباید به حرف کسی که این را گفته اهمیت بدهم . خواستم بپرسم یعنی اگر گفت قهوه ای که خورده بهترین قهوهء زندگیش بوده اهمیت بدهم ولی اگر گفت مزخرف اهیمت ندهم ؟ اما نمی خواستم بیخود بحث کنم . کافه شلوغ بود .
و این که من توی کار به دیکتاتوری رای می دهم . اگر کسی فکر می کند باید آدم هایی که به قهوه های کافه اش می گویند مزخرف را بیندازیم بیرون هم من حرفی ندارم . با گشاد ترین لبخند دنیا از مشتری پوزش خواهم خواست که نمی توانیم در خدمتش باشیم . کافیست خیلی واضح و روشن از من بخواهند چی کار کنم . بحث نمی کنم . اما و اگر نمی اورم . به غیر از کارهایی که با اخلاقیات و فلانم در تضاد باشد که تعدادشان خیلی زیاد هم نیست . اخلاقیات خاصی ندارم . روی چیزی تعصب ندارم . باید روی در کافه بنویسند « ورود سگ ها و یهودی ها ممنوع » تا بروم . نه به خاطر سگ ها ، به خاطر یهودی ها . شاید آن جور که فکر می کردم آدم دنیا به تخممی نیستم نیستم . شاید تبدیل شده ام به ادم دنیا به تخمم . شاید از اول بوده ام و داشتم وانمود می کردم که به اطرافیانم و دنیایی که توش زندگی می کنم اهمیت می دهم . نمی دانم . مهم هم نیست . 

حتی پشیمانم که اظهار نظر مشتری را گفته ام . اول ها خیلی اصرار داشتم بیایم پایین و بگویم مشتری ها فکر می کنند سوپ مان همیشه سرد است ، قهوه مان سرد است یا کیفیت قهوه های دمی مان امده پایین . شیر کاپوچینو چرا انقدر زیاد است ؟ اما حالا به مشتری می گویم که چه خوب نظرش را با ما در میان گذاشته و حتما ترتیب اثر می دهیم و مزخرفاتی از این دست . کلماتی که از پیش آماده کرده ام و با شنیدن انتقاد مشتری به زبان می آورم . اما وقتی می رسم پایین به تنها چیزی که فکر نمی کنم دمای سوپ است . چون برای کسی فرقی نمی کند . برای من فرقی می کند ؟ نه چندان . تنها وقت هایی که برایم فرق می کند وقتی ست که من را وادار می کنند پله ها را بیایم پایین و سوپ شان را بدهم آشپزخانه که دوباره گرم کنند . کی نمی داند ماکروویو توی گرم کردن سوپ و مایعات چندان استعدادی ندارد ؟ وقتی برای دومین بار سوپ را می برم آشپزخانه آن ها فقط غر می زنند در حالیکه می توانند فکر کنند چرا همیشه سوپ ها سرد است و گرم کردن با ماکروویو را بگذارند کنار و یک فکر دیگر بکنند . اما آن ها هم به تنها چیزی که فکر نمی کنند دمای سوپ است و نمی توانم بهشان خرده بگیرم چون فرقی با من ندارند . 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه


۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۰, جمعه


۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

حقیقتا چی بدتر از علی عظیمی ؟ نادر فتوره چی .

من هر روز باید می رفتم از توالت هایی استفاده می کردم که فرقی با توالت های عمومی جنگ جهانی دوم نداشتند . هیچ تعجب نمی کردم اگر از دستشویی مردانه ، چند تا سرباز نازی می آمدند بیرون . و در جواب « خدا قوت » نظافتچی توالت چی باید می گفتم ؟ آدم برای شاشیدن قوت خدا را می خواهد چه کند ؟ 
« استاندارد جهانی » . چی از این خنده دار تر ؟ 
وقتی می رسیدم خانه ویدیوی زندگی علی ِ عظیمی را می دیدم و همین جوری که پناهنده های توی تلویزیون از بیماری و بی جایی جان می دادند شام می خوردم . 
قبل از خواب سریال های ترکیه ای می دیدم و دندانم را با مسواک سه هزار تومنی اورال بی می شستم . ساعت ها برای خوابیدن تلاش می کردم و هر شب خواب محل کارم را می دیدم . 
و نخواهید دربارهء انتخابات ریاست جمهوری آینده حرف بزنم . چون تا آن وقت مرده ام و دیگر انتخابات ایران یا امریکا یا فرانسه تغییری توی سرنوشتم نخواهد داشت .  

یعنی این کلمه زیادی برای من قلبمه سلمبه و بی معنی ست . می خواهم بگویم من برای استاندارد جهانی تره هم خورد نمی کنم . از من نخواهید در جواب انتقاد آدم ها از این کلمه استفاده کنم . 

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه


۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

آدم ها

من روزی دو تا رانیتیدین ، یک ایروکاست ، یک سفیکسان چهارصد ، دو تا ویتامین ث جویدنی و یک اتیسترون می خوردم . هر روز ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار می شدم بی ان که دلم بخواهد و یادم می افتد سال ها در کنار آدمی بوده ام بی آن که ازش هدیه ای گرفته باشم ، یا کلمهء محبت آمیزی شنیده باشم . چرا تمام این سال ها نفهمیدم دوستم ندارد ؟ 
تا ساعت شش توی رختخواب تقلا می کردم که فراموش کنم و خوابم ببرد و بی نتیجه . من خودم روضه بودم . روضه خوان می خواستم چه کنم ؟ برای همین بلند شدم . گفتم می روم یک دوری بزنم چون حوصلهء غر غر نداشتم و این دختره هیچی نداشت جز غر غر . من هم وقتی همسنش بودم غرهای بی اهمیت می زدم و نمی فهمیدم دارم بی خیال ترین سال های زندگیم را می گذارنم و چی قشنگ تر از بی خیالی ؟ 

ساعت نه و هفده دقیقهء صبحِ آخرین روزی بود که ما کنار هم کار می کردیم . هر چند من این را سه روز بعدش می فهمیدم . 

۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه


Jeanann Verlee
" 40 Love Letters "

۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

نود و پنج این جوری شروع شده بود و نمی توانستم خیلی بهش امیدوار باشم .

مشتری گفته بود چای سبز . می شد چای سیاه ببرم ، یا چای بنفش . می شد سالاد سبز ببرم . یا کوفت سبز . می شد یک چیزی ببرم که توش چ داشته باشد یا س . حداقل یک چیز گرم ، ولرم حتی . اما من چی برده بودم سر میز ؟ اسموتی توت فرنگی لیمو نعنا . دختره یک کم سکوت کرد . یک کم به دوستانش نگاه کرد و گفت این چای سبزه ؟ البته که نیست . باید توی کار اعتماد به نفس داشت . من لاته ام را با شیر کم خواسته بودم . خوب این شیرش کمه ، ما در حالت عادی شیرمون بیشتره و لیوان لاته مون بزرگ تره ، ولی برای شما کم ریختیم . کافیست سرش را بچرخاند و ببیند لاتهء میز بغلی با لاتهء خودش هیچ فرقی ندارد . اما سرش را نمی چرخاند چون شما لبخند گشاد ِ به من اعتماد داشته باشید آقایی روی لب تان است . و من دارم نون همین لبخند های گشادم را می خورم . اما هیچ جوره نمی شد این اسموتی را به جای چای سبز به مشتری قالب کرد . دختره یک کم از اسموتیش خورد و گفت خیلی هم بهتر که چای سبز نیست و این اسموتی حرف ندارد و من فکر کردم بروم پایین و صورت بار سرد درست کن مان را ماچ کنم با این اسموتی های خوشمزه اش . به دختره گفتم می تواند اسموتی اش را بخورد تا من برایش چای سبز ببرم . گفت نه همین کافیست . من ول کن نبودم . گفتم نگران نباشد . این اسموتی به حساب کافه ست . می گفتم به حساب من خیلی ننه من غریبم بود . که قبول نکرد و چه بهتر . 
موقع حساب کردن پله ها را جهیدم پایین تا خودم پشت صندوق باشم و آن ها شروع نکنند تعریف از اسموتی و چه بهتر که ویتر کله پوک تان اشتباه کرد و فلان تا کسی بفهمد . اما خوب این جا دنیای کوچکی ست و همه همدیگر را می شناسند . موقع خداحافظی بابک با رئیس مان خداحافظی کرد . همدیگر را می شناختند . لعنتی ! 

آن ها یک روز توی مهمانی دور هم جمع می شوند و خاطرات کافه ای شان را برای هم تعریف می کنند . این که من همان شب به جای سالاد ماتزارلا زده بودم سالاد سبز ! و بابک می خواهد خاطرهء بامزه تری تعریف کند . چون همیشه رقابت سر بامزه بودن است . این که خوبه ! بازم سالاد بود جفتش . برای ما توت فرنگی لیمو نعنا اوورد جای چای سبز . سیاوش ! این دختر کس خله کیه اووردی ؟

۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

تا آخرین روزی که غذا ببرم توی کافه و سرعتم را کند کنم و روی یک ورق کاغذ بنویسم من آیسا توی پرانتز فاطمه رشید دارم از این کافه می روم چون یک میلیارد تومان پول گیرم آمده و خداحافظ ِ همه ، به تعجبم ادامه خواهم داد .

نوشتم من آیسا توی پرانتز فاطمه رشید حق و حقوقم را از کافه گرفته ام و فلان و امضا . وقتی آمدم بنویسم حق و حقوق نوشتم جق و جقوقم که خوب خیلی خنده دار شد که من جقم را از کافه گرفته باشم و امضا . 
وقتی داشتم می آمدم بیرون ، دیدم آنها دارند از غذای شان عکس می گیرند و برای آخرین بار توی سال نود و چهار تعجب کردم . من روزی هزار دفعه غذا می برم . در فاصله ای که نمک و فلفلل و روغن زیتون بردارم و ببرم سمت میزشان آن ها موبایل شان را تنظیم می کنند روی میز غذا . من سرعتم را کند می کنم تا عکس شان را بگیرند . یا می ایستم که دویست تاعکس بگیرند و نمک به دست و لنگ در هوا در جواب لبخند تشکرشان لبخند می زنم و رمز وای فای کافه را می گویم . نمی شنوند و دوباره تکرار می کنم تا عکس غذای شان را بگذارند توی اینستاگرام شان . چون خیلی دیر می شود اگر همین حالا عکس را آپلود نکنند . 
و روزی هزار بار تعجب می کنم . 
نمی خواهم آدم غرغرو و احمقی به نظر برسم اما گوشی اندروید ندارم و اینستاگرام ندارم و از دیدن عکس غذاهایی که دوستانم می خورند لذت نمی برم . وقتی غذا می رسد روی میزم به تنها چیزی که فکر می کنم این است که زودتر غذایم را ببلعم . پسره اما اجازه می دهد زمان بگذرد و غذایش سرد شود تا ککتلش برسد و میز اینستاگرامیش تکمیل شود . 
و خوب « به تو چه » ! این جوابی ست که شما باید به من بدهید . 

همهء ایسنتاگرامی ها را با میز های غذا و لایک زیر عکس های شان و نود و چهار شان تنها گذاشتم ، با جیبی که از حق و حقوقم پر بود . حتی به دربان عیدی دادم . و این اولین باری بود که به کسی غیر از اپیلاسیونی عیدی می دادم . این جوری مهربان و دست و دلباز و بی خیال . بارانی تهران را برگشتم خانه . 

تلویزیون را روشن کردم و گفت و گو ندارد که اولین شبکه ای که آمد بی بی سی بود . چون آخرین نفر دیشب با بی بی سی خوابیده بود . اما قسمت مهم اخبار تشکیل می شد از ترامپ و انتخابات امریکا . توی دنیایی زندگی می کردم که نه تنها باید با مصطفی بحث می کردم ، بلکه باید با مردم امریکا هم بحث می کردم که توی انتخاب شان تجدید نظر کنند . تلویزیون را خاموش کردم چون امریکا خیلی دور بود و اگر نزدیک بود هم فرقی نمی کرد . من نخواسته بودم مصطفی را به رای دادن ترغیب کنم . چون کی دلش می خواهد با مصطفی بحث کند ؟ بحث ندارد . چی واضح تر از این که باید رای داد ؟ و باید به ترامپ رای نداد ؟ نخواهید بیشتر از این توضیح بدهم . همین را دست به دست برسانید به برادران و خواهران امریکایی ام . 

۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه


۱۳۹۴ اسفند ۲۲, شنبه

از طبقهء دوم سال نود و چهار ، با لبخندی به غایت .

پسره گفت صبور تی رو شستی دیگه ؟ جواب این سوال به تو چه بود . اما صبور ، خیلی متین و صبورانه جواب داد که شسته و به خدا فلان . به خدا نداشت . دندان . این چیزی بود که باید نشان پسره می داد . آدم باید سر کار یاد بگیرد دندان هایش را تیز کند و برق بیندازد و هر روز صبح نشان دهد . اما صبور هر روز صبح در حال توضیح دادن بود . پسره کی بود ؟ یکی مثل خودش . از این ها که دوست دارند مسئول باشند . با رئیس ها بپرند . اما رئیس نیستند و جامعه از دو بخش تشکیل شده . رئیس ها و ما . گاهی آدم هایی از قسمت ما سعی می کنند بروند توی قسمت رئیس ها . اما آن جا جایی ندارند و می مانند جایی آن وسط مسط ها. به زور و خایه مالی و دستور دادن به صبور . هر روز صبح همین سوال را تکرار می کند . همین که می تواند به یکی دستور بدهد خوشحال است . 
من دلم می خواهد به صبور به تو چه را یاد بدهم . اما خوب به من چه ؟ هیچی نمی گویم . می روم بالا و به گل ها آب می دهم . چون دربارهء حیوانات و گل ها نمی شود گفت به من چه . 
و چون من به جایی که دارم راضی ام . همین طبقهء دوم برایم کافیست . اصراری ندارم بروم بالاتر . مامان فکر می کند من باید بروم بالاتر . کتابفروشی بد بود مگه ؟ مامان فکر می کند کتابفروشی طبقهء سوم است . برای من اما فرقی نمی کند . آدم اگر چخوف نیست چه مهم است توی سالن یک کافه بایستد و به صبور دستور های آفتابه ای بدهد یا برود توی کتابفروشی و بگوید قیمت کتاب چهل صفحه ای ، هفتصد هزار تومان است ؟
من حتی نرفته بودم وقت گالری بگیرم و چرا نباید جایی غیر از این جا می بودم ؟ 

وقتی می نویسم انگار خیلی نا امیدم و خیلی دنیا به کامم نیست و خیلی نمی خندم . اما این جوری نیست . زندگیم قد کلماتم درد ندارد . اصلا درد ندارد . چون شل کرده ام و اصراری ندارم « وداع با اسلحه » ام را بنویسم . خوبم . حتی خیلی خوبم . امروز شنبه بیست و دو اسفند است . نود و چهار دارد تمام می شود و مقصد بعدی من تاجیکستان است . 

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

غذای روز را از آن منوی لعنتی حذف کنید .

اما قهوه ناموسش است . نمی خندد . خیلی جدی توضیح می دهد که . خوب دقیقا توضیحش را نمی دانم . چون هیچ وقت به حرفش گوش نمی دهم . مشتری ها را با توضیح عصبانیش تنها می گذارم و می روم بالا چون اسپرسو ناموس من نیست . اصلا هیچ چیزی ناموس من نیست . و اگر مجبور باشم چیزی را به عنوان ناموسم انتخاب کنم ، آن چیز اسپرسو نخواهد بود . نه حتی لاته . اصلا هر چیزی که به قهوه و متعلقاتش ربط داشته باشد . 
اسپرسوی ما کم است . هیچی نیست . خودم اگر مشتری این کافه بودم با دیدن کاپ اسپرسو می خندیدم . نه نمی خندیدم . جا می خوردم . چون قرار بود پول بدهم و خنده ندارد که . مگر پول علف خرس است ؟ 
یا با پوزخند می گفتم این اشانتیونه ؟ ها ها ! حرفی که از مشتری های بیمزه مان می شنوم . خوب آن ها تقصیری ندارند . نمی دانند که من هر روز برای هزار تا مشتری اسپرسو می برم و آن ها هیچ کدام شان یونیک نیستند و روزی ده بار این شوخی را می شنوم و بعد از بار سوم خندیدن برایم سخت و سخت تر می شود . مشتری ساعت نه و چهل دقیقه شاهد زشت ترین خندهء هیستریک من است . 
آن نهصد و نود مشتری دیگر همان هایی هستند که پول برای شان علف خرس نیست . ناباورانه کاپ اسپرسوی شان را نگاه می کنند و خویشتن داری می کنند . خویشتن داری ندارد که . بزن زیر میز و راهت را بکش و برو . توی راه می توانی یک مشت هم بکوبانی توی صورت باریستای بد اخلاق مان . من یکی هیچی نمی گویم . اصلا باریستا غلط می کند این همه بداخلاق و گند دماغ باشد . اما دویست تا آدم آن پشتند و کی جرات دارد این را بهش بگوید ؟ هر وقت جرات نداشتید به کسی چیزی بگویید دندان های تیزتان را نشانش بدهید . خودش حساب کار دستش می آید .
بله . آفت کار من شوخی های تکراری مشتری های بیمزه ست . در جواب غذای روز نداریم می شنوم : غذای شب چطور ؟ ها ها ! واقعا ؟ غذای شب ؟ با این کت و شلوار ؟ با این محاسن ؟ حتی شما که این همه خوش تیپی و کفشت خیلی برازنده ست ؟ 
من ؟ حتی نمی توانم به این شوخی هزار باره لبخند بزنم . خویشتن داری می کنم و  راهم را می کشم و می روم .