۱۳۹۷ فروردین ۷, سه‌شنبه

مثلا هیچوقت نمی گویم خوش به حال همینگوی!

وقتی از خواب بیدار شدم فکر کردم آن هایی که آن طرف زمین زندگی می کنند دارند مسواک می زنند و می خزند زیر لحاف و می خوابند. هر چند من معمولا به چیز های بسیار دور حسادت نمی کنم. مثلا فکر نمی کنم که خوش به حال آنجلینا جولی. چون من با زیبایی انجلینا جولی خیلی فاصله دارم. آن قدر زیاد که حسادت بهش به جایی نمی رسد. به باران کوثری هم حسادت نمی کنم. چون اصلا زیبا نیست و بازیگر خوبی هم نیست و از دور پیداست که خیلی سلیطه است. حالا چرا باران کوثری؟ از من نخواهید ساعت هفت ِ صبح ِ پنجم فروردین بدانم چرا باران کوثری در حالیکه نه توی امریکا، چرا راهِ دور ؟ که توی اتاق بغل مامانم با گربه هاش خوابیده و من باید بروم سر کار. 
من به چیز های چه دور و چه نزدیک بخواهم حسادت کنم، بسیاری حالا خوابیده اند. حتی فکر می کنم یک هفته پیش الان ساعت شش بود و من هنوز یک ساعت وقت داشتم بخوابم. 

با گوشی موبایلم قیمت دلار را چک می کنم. چرا؟ چون من یک تاجر بسیار ثروتمندم که کار و زندگیم به قیمت دلار بستگی دارد. بعد مسواک می زنم، کرم شاداب کنندهء پوست می زنم، لبخند می زنم تا ببینم خط لبخندم چقدر عمیق تر شده؟ خیلی زیاد و می روم سر کار. وقتی سوار ماشین می شوم یادم می رود همه خوابند چون آن ها قرار است هفت هشت ساعت دیگر بخوابند و من مجبورم می شوم تا ساعت دو بعد از ظهر، روزم را با حسادت کردن به خواِب مردم امریکا بگذارنم. در حالیکه خیلی چیز های دیگر برای حسادت کردن وجود دارد. این که آن ها بیشتر شبیه آنجلینا جولی اند، یا شبیه نیکل کیدمنند، یا شبیه هر کی اند اما شبیه باران کوثری نیستند. این که هر روز صبح قیمت دلار را چک نمی کنند. حقوق دلار می گیرند و اخبار زندگی کیم کارداشیان را دنبال می کنند. اما به این ها هم حسادت نمی کنم. چون چک نکردن قیمت دلار، دنبال کردن قسمت آخر امریکن گات تلنت و زندگی کیم کارداشیان خیلی از من دور است. و ای کاش آقای ترامپ هم همین اندازه از من و زندگی و تصمیم هایم دور بود. می فهمید گه چه می گویم. به عنوان یک خاورمیانه ای از هیچ چیز به اندازهء ترامپ بدم نمی آید. حتی بیشتر از ساعت هفت صبحِ پنجم فروردین. بسیار بسیار بیشتر و مهیب تر.

۱۳۹۷ فروردین ۵, یکشنبه

بهر حال نود و هفت تان مبارک!

در مجموع آدم منطقی و با شعوری به نظر می رسیدم. این چیزی بود که از خودِ آن سال هام به یاد دارم . بعید می دانم کسی وقتی من را دیده با خودش گفته باشد خدای من! چقدر یارو ابلهه! مثلا شاید گفته باشد خدای من دختره مثل اسب می خنده! که نمی توانم بهش خرده بگریم. متاسفانه جای خنده مثل اسب شیهه می کشم و وقتی نفس کم می آورم مثل خوک خر خر می کنم. 
یعنی حالا که این همه سال از آن سال های عاشقیت و فلانم گذشته، هیچ نمی فهمم چرا این همه احمق بودم. اتفاقی عکس دوست پسر سابقم را می بینم و فکر می کنم چرا عاشقش شدم؟ یعنی نه این که از آن آدم ها باشم که فکر کنم اگر عاشق کسی بوده ام باید قشنگ بوده باشد و فلان! اما یادم می آید نامه های زیادی برایش نوشته ام. نامه های عاشقانهء غم انگیزی که بعد از جدایی مان با اشک و آه نوشتم و نمی فهمم چرا؟ یادم هست بهش می گفتم شبیه باب دیلن است که نیست. نه توی این عکس و نه توی هیچ عکس دیگری. چرا فکر می کردم شبیه باب دیلن است؟ دنبال زیبایی نمی گردم اما این که نمی دیدم شبیه باب دیلن نیست بس که عاشقش بودم عجیب است. اگر کسی هم تا به حال این را به من نگفته بود خودم با دیدن عکسش گفتم! خدای من! چقدر ابله بودم! نه توی لبخندش، و نه نگاهش چیزی نبود که عاشقش بوده باشم. پس چی؟ هیچی! 

به قدر کفایت ته ریش بوسیده ام و خیار پوست کنده ام و سکوت های معذب را با خرت خرت خیارم شکسته ام. و تمام شده و دارم از فردا می روم سر کار. اولین باری که بهمن را دیدم که اخرین بار هم بود گفتم خیلی کم حقوق می گیرم و خیلی زیاد کار می کنم. بهمن گفت که می تواند مرا به دوستش معرفی کند. گفتم چه فرقی داره وقتی حقوقش همینه و راهش دور تره. گفت که حقوقش این نیست. گفتم که هست. گفت نیست. گفتم هست. زنگ زد و دید همان است که گفتم و من فکر کردم آدم باید چقدر از جامعه ای که توش زندگی می کند پرت و دور افتاده باشد. بهمن تازه امده بود ایران. چجوری آمده بود ایران؟ هیچ کس نمی داند. بعضی ها به سرش قسم می خورند و بعضی ها فکر می کنند فلان. من نظری ندارم. فقط هیچ کس را قدر چپ ها دور و نادان از جامعه ای که توش زندگی می کنند ندیده ام. حالا شما می گویی نه! به قول  شیخ مهدی کروبی دو تاشونو به من نشون بده. حالا چرا این را گفتم. همین جوری! واقعا هدفی از تعریف کردنش نداشتم. هدفی از باقی نوشته هایم دارم؟ حقیقتا نه! پس چی؟ هیچی!

روزهایم به انتظار و دیدن اتفاقی عکس ها می گذرد. قبل از هر وعدهء غذا یک لیوان آب ولرم می نوشم، شب ها مسواک زغالیِ چینی می زنم و از دوشنبه صبح دویدن را شروع می کنم. هنوز نامه ای دریافت نکرده ام. چهار روز از سال نود و هفت گذشته و فکر نمی کنم امسال قرار است معجزه ای اتفاق بیفتد. هر چند بیشتر از همیشه لازمش دارم. اما سی و دو سال زندگی به من یاد داده معجزه ای نیست. نه یه این وری! نه یه اون وری! پس چی؟ هیچی!

۱۳۹۶ اسفند ۲۷, یکشنبه

حقیقتا دلم نمی خواست با این همه عصبانیت بروم نود و هفت. می ماندم و می مردم توی همین نود و شش بهتر بود.

عصبانی بودم. خیلی هم عصبانی بودم. یک جوری که می دانستم خانه رفتن برای سلامتی ام ضرر دارد. باید توی خیابان ها می چرخیدم. روی لباس های توی فروشگاه ها دست می کشیدم و هیچی نمی خریدم. چون هر خریدی عصبانی ترم می کرد. برای عصبانیتم دلیل هم داشتم. اما همیشه برای عصبانی بودن هزار تا دلیل وجود دارد و کافیست آدم اراده کند که عصبانی باشد و یک کم به دور و برش نگاه کند و عصبانی شود. یعنی می خواهم بگویم اقتضای جایی ست که داریم توش زندگی می کنیم. عصبانی بودن خیلی دلیل نمی خواهد و کافیست آدم یک کم حواسش جمع باشد. برای همین بهش تن نمی دهم. خیلی به قلدری و بداخلاقیم پر و بال نمی دهم. خیلی هم به خودم پیله نمی کنم که مثلا چته! آروم باش! اجازه می دهم عصبانی و بد اخلاق باشم و پیاده بر می گردم خانه تا آرام شوم و برگردم سر کار و زندگیم. 
فقط حواسم هست این جور وقت ها مامان دور و برم نباشد یا دور و بر مامان نباشم چون اولین کسی که عصبانیتم را سرش خالی می کنم مامان است و حقیقتا هیچ چیز توی این دنیا غم انگیز تر از ناراحت کردن مامان نیست. اما هیچ کس هم به اندازهء مامان ها سرو صدا تولید نمی کند و بدترین ساعت روز را برای آب دادن به گلدان ها انتخاب نمی کند. مامان تو رو خدا اون درو آروم ببند! مامان معتقد است که خیلی هم ارام در ها را می بندد یا کرانچی اش را می خورد یا صحبت می کند، که از اساس چرت است. شما هم مامانِ معلم دارید؟ پس می فهمید چه می گویم. 

وقتی می رسم خانه از عصبانیتم کاسته نشده. افزوده شده. می روم توی اتاق و در را می بندم و به خواهره زنگ می زنم و می گویم که عصبانیم و می گوید که خودش عصبانی تر است. مسابقهء کی از همه عصبانی تر و خاک بر سر تر است.  حالا الان وقت عصبانیت من است و بهتر نیست یک وقت دیگر را برای عصبانیتش انتخاب کند؟ اما خواهره معتقد است اول او عصبانی بوده و بعدش من پریده ام وسط عصبانیتش تا دلایل عصبانیتم را برایش بگویم و من می گویم مهم نیست کی اول عصبانی بوده و من حالا انقدر عصبانیم که به عصبانیت کسی کاری ندارم و یک لحظه خفه شود و دست از نصیحت کردن بردارد چون من به چیزی که بیشتر از همه نیاز ندارم نصیحت کردن است و اجازه بدهد عصبانی باشم و از عصبانیت بمیرم. خواهره اجازه می دهد و من ساعت دوازده و پانزده دقیقه روی تختم می میرم. 

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

صبح هایی هم هست که مدام خمیازه می کشم، به ساعتم نگاه می کنم و به مشتری های هیز میان سال سر صبح لبخند می زنم.

صبح همین جوری که رنگ گذاشته بودم روی سرم و به ساعت نگاه می کردم که موهایم را نسوزانم و خودم را بدبخت نکنم، زنگ زدم به دیجی استایل و گفتم دارم می روم سفر و شنبه نیستم و چجوری باید سفارشم را کنسل کنم. گفتند فلان و بهمان. اما دروغ می گفتم. سفری به کار نبود. چرا نمی توانستم خیلی راحت بگویم نمی خواهم فلان بخرم و می خواهم سفارشم را کنسل کنم. من همیشه از کنسل کردن حجالت می کشم و بابتش دروغ می گویم و خدا می داند از هیچ چیز توی این دنیا به قدر دروغ های الکی بدم نمی آید. حتی بیشتر از صدای زودپز.

بعدش زنگ زدم به نازنین و گفتم دارم می روم سفر و شنبه نیستم و می خواهم وقت آرایشگاهم را کنسل کنم. ببخشیدا نازنین جون! گفت فلان و بهمان و سال خوبی داشته باشی و هه هه و قربون شما و نه قربون شما و باقیش. دروغ می گفتم. سفری به کار نبود و این را دیگر شما می دانید. یک پاراگراف بالاتر به اطلاع تان رسانده ام. اما هنوز هیچ راهی برای خلاصی از دروغ نیافته ام. رفتم دوش گرفتم. یک صبحانهء مفصل خوردم. و دروغ های کوچکم را فراموش کردم. برای همین است که هیچ گاه راه حلی برای هیچ چیز ندارم. چون فراموشکارم. درگیر صبحانه می شوم و یادم می رود. بعدش هم خوابم می گیرد. اگر مجبور نباشم بروم سر کار صبحم را با کتاب خواندن و چرت های پیرمردی می گذرانم. چون شب قبلش خوب نخوابیده ام. تا دیر وقت در حال دیدن فیلم « لایو جدید و کامل دلارام خسروی که در سن کم باردار شده است. » و « عکس های فوق جنجالی بازیگران ایرانی » بوده ام. همین قدر بیخودی و بیهوده.

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

اساسا هیچ چیز توی این دنیا بد تر از زودپر نیست.

ساعت هشت صبح با زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم. موبایلم خیلی از من فاصله دارد. برای همین سعی می کنم ناشنیده اش بگیرم. نه دقیقه بعد دوباره صدایش را می شنوم. و هر چی فکر می کنم یاد نمی آید چند تا نه دقیقهء دیگر به زنگ زدن ادامه خواهد داد. یعنی ممکن است تا شب هر نه دقیقه یکبار زنگ بزند؟ یا بعد از یک ساعت خواهد فهمید که اگر قراره بوده ساعت هشت بیدار شوم و نشده ام تا خاموشش کنم، پس کار از کار گذشته و بهتر است دست از زنگ زدن بردارد. به خواب می روم و نه دقیقهء دیگر فکر می کنم شاید انقدر هوشمند نباشد و بهتر است بلند شوم و خاموشش کنم و بگذارمش زیر بالشم تا اشعه اش کور و کم عقل و سرطانی ام کند. 

ساعت هشت و چهل دقیقه با بوی قرمه سبزی و صدای زودپز بیدار می شوم. و خدا می داند که توی این دنیا هیچ چیز بدتر از بیدار شدن با صدای زودپز و بوی قرمه سبزی نیست. مامان من هر شب می پرسد فردا ناهار چی دوست داریم بخوریم؟ فردا ناهار چیزی را که دوست داریم توی قابلمهء روی گاز نمی بینیم. پس برای چی می پرسد؟ آیا عمدی توی این کار هست؟ هر شب می پرسد چی دوست داریم که فرداش اشتباهی چیزی را که دلمان می خواهد نخوریم؟ می خواهد درس خاصی دربارهء زندگی به ما بدهد؟ چرا همیشه ما ماکارونی داریم؟ 
فرداش وقت ناهار همدیگر را نمی بینیم که این سوال را ازش بپرسم. غذا را می کشم توی ظرف غذا و می روم سر کار. امروز روز کاریم نیست. کلاس زبان نرفته ام. باشگاه نرفته ام و متاسفانه این دارد تبدیل به روتین زندگیم می شود. و من کی قرار است آدم شوم؟ فکر می کنم بعد از این که بیدار شدم درباره اش بیشتر فکر خواهم کرد و یک تصمیم جدی خواهم گرفت. 

ساعت نه و نیم صبح با صدای زنگ تلگرام از خواب بیدار می شوم. شما هم یک گروه فامیلی دارید که اعضایش از خواص گل گاو زبون می نویسند و آدینه را به هم تبریک می گویند؟ شما هم نمی دانید چجوری از شر گروه های خانوادگی تان خلاص شوید؟ 
فامیل های من هر چند وقت یکبار نوشته ای می گذارند با این مضمون که باید آدم ها را ببخشیم. شاید ان ها لایق بخشش نباشند اما ما لایق رهایی هستیم. یعنی من همیشه تا تهش را می خوانم. می گویم شاید یک بار هم که شده نوشته باشند آدم ها را ببخشیم شاید چون حق با ما نبوده. داستان آن شکلی نبوده که ما فکر می کنیم. شاید داریم اشتباه می کنیم. نه! تهش همیشه به این ختم می شود که شما لایق رهایی هستید. انقدر از خود مچکر و از خود مطمئن. 
بیشترش خالهء مامانم این نوشته ها را می گذارد. بعدش شوهر خاله ام و با کمال تاسف باید بگویم پدرم. 
با این که امیدی ندارم تهش عوض شده باشد می خوانمش: امروز با درخشش خورشید اندکی دل های مان را بزرگتر کنیم و ببخشیم آن هایی را که به هر دلیل دلمان را شکستند، شاید آن ها لایق بخشش نباشند اما ما لایق رهایی هستیم. 

فکر می کنم هیچ قصد ندارم کسی را ببخشم. کسی هم قرار نیست من را ببخشد. همین جوری که هستم به اندازهء کافی رها و آزاد هستم و بیشترش را می خواهم چه کنم؟ و دوباره می خوابم. چون توی زندگی لایق هیچی نباشم، لایق خواب هستم. 

۱۳۹۶ اسفند ۱۸, جمعه


۱۳۹۶ اسفند ۱۶, چهارشنبه

من دلار ندارم. مریض هم ندارم. برای همین به صف ها وقعی نمی نهم و راهم را می کشم می روم سر کارم و تا ساعت ده و نیم شب ماستم را می خورم.

میرداماد شلوغ بود. شلوغ تر از همیشه اش. و من دیر می رسیدم سر کار. دیر تر از همیشه ام. مردم رم کرده بودند. ماشین های شان را پارک کرده بودند وسط خیابان. یک جوری که نمی شد گفت پارک. رها کرده بودند و پیوسته بودند به صف طویل و چاق و چلهء صرافی ها که دلار بخرند. ما از میان جمعیت می خزیدیم به سمت محل کارمان. هر روز گاز فلفل می خوردند و پلیس می آمد و در صرافی ها بسته می شد تا می رفتند. نمی رفتند. تا غروب می ماندند. می پلکیدند. غذا می خوردند نوبتی و بر می گشتند توی صف. چون خیلی دلار می خواستند. مریض داشتند و اگر تا شب به مریض شان دلار نمی رسید می مرد.
آیا ایران در حال فروپاشی بود؟ این را خواهره پرسید. آخر من کارشناس مسائل خاورمیانه بودم. هر روز به رادیو اقتصاد گوش می دادم و تحلیل های رادیو اقتصاد را با تحلیل های خودم قاطی می کردم و به خورد مردم می دادم. مردم به من اعتماد داشتند. چون خوب بلدم چرند بگویم. این تخصص من است. بعدش کسی نمی آید بپرسد آن همه چرند گفتی پس چی شد؟ من برای آن روز مبادا هم جواب دارم. بس که توی آستینم جواب هست. 

به خواهره گفتم نترسد چون قرار نیست از هم بپاشیم و از مشتری میز چهار پرسیدم قهوهء بد مزه اش را دوست داشته؟