۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

اساسا هیچ چیز توی این دنیا بد تر از زودپر نیست.

ساعت هشت صبح با زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم. موبایلم خیلی از من فاصله دارد. برای همین سعی می کنم ناشنیده اش بگیرم. نه دقیقه بعد دوباره صدایش را می شنوم. و هر چی فکر می کنم یاد نمی آید چند تا نه دقیقهء دیگر به زنگ زدن ادامه خواهد داد. یعنی ممکن است تا شب هر نه دقیقه یکبار زنگ بزند؟ یا بعد از یک ساعت خواهد فهمید که اگر قراره بوده ساعت هشت بیدار شوم و نشده ام تا خاموشش کنم، پس کار از کار گذشته و بهتر است دست از زنگ زدن بردارد. به خواب می روم و نه دقیقهء دیگر فکر می کنم شاید انقدر هوشمند نباشد و بهتر است بلند شوم و خاموشش کنم و بگذارمش زیر بالشم تا اشعه اش کور و کم عقل و سرطانی ام کند. 

ساعت هشت و چهل دقیقه با بوی قرمه سبزی و صدای زودپز بیدار می شوم. و خدا می داند که توی این دنیا هیچ چیز بدتر از بیدار شدن با صدای زودپز و بوی قرمه سبزی نیست. مامان من هر شب می پرسد فردا ناهار چی دوست داریم بخوریم؟ فردا ناهار چیزی را که دوست داریم توی قابلمهء روی گاز نمی بینیم. پس برای چی می پرسد؟ آیا عمدی توی این کار هست؟ هر شب می پرسد چی دوست داریم که فرداش اشتباهی چیزی را که دلمان می خواهد نخوریم؟ می خواهد درس خاصی دربارهء زندگی به ما بدهد؟ چرا همیشه ما ماکارونی داریم؟ 
فرداش وقت ناهار همدیگر را نمی بینیم که این سوال را ازش بپرسم. غذا را می کشم توی ظرف غذا و می روم سر کار. امروز روز کاریم نیست. کلاس زبان نرفته ام. باشگاه نرفته ام و متاسفانه این دارد تبدیل به روتین زندگیم می شود. و من کی قرار است آدم شوم؟ فکر می کنم بعد از این که بیدار شدم درباره اش بیشتر فکر خواهم کرد و یک تصمیم جدی خواهم گرفت. 

ساعت نه و نیم صبح با صدای زنگ تلگرام از خواب بیدار می شوم. شما هم یک گروه فامیلی دارید که اعضایش از خواص گل گاو زبون می نویسند و آدینه را به هم تبریک می گویند؟ شما هم نمی دانید چجوری از شر گروه های خانوادگی تان خلاص شوید؟ 
فامیل های من هر چند وقت یکبار نوشته ای می گذارند با این مضمون که باید آدم ها را ببخشیم. شاید ان ها لایق بخشش نباشند اما ما لایق رهایی هستیم. یعنی من همیشه تا تهش را می خوانم. می گویم شاید یک بار هم که شده نوشته باشند آدم ها را ببخشیم شاید چون حق با ما نبوده. داستان آن شکلی نبوده که ما فکر می کنیم. شاید داریم اشتباه می کنیم. نه! تهش همیشه به این ختم می شود که شما لایق رهایی هستید. انقدر از خود مچکر و از خود مطمئن. 
بیشترش خالهء مامانم این نوشته ها را می گذارد. بعدش شوهر خاله ام و با کمال تاسف باید بگویم پدرم. 
با این که امیدی ندارم تهش عوض شده باشد می خوانمش: امروز با درخشش خورشید اندکی دل های مان را بزرگتر کنیم و ببخشیم آن هایی را که به هر دلیل دلمان را شکستند، شاید آن ها لایق بخشش نباشند اما ما لایق رهایی هستیم. 

فکر می کنم هیچ قصد ندارم کسی را ببخشم. کسی هم قرار نیست من را ببخشد. همین جوری که هستم به اندازهء کافی رها و آزاد هستم و بیشترش را می خواهم چه کنم؟ و دوباره می خوابم. چون توی زندگی لایق هیچی نباشم، لایق خواب هستم.