۱۳۹۶ اسفند ۱۶, چهارشنبه

من دلار ندارم. مریض هم ندارم. برای همین به صف ها وقعی نمی نهم و راهم را می کشم می روم سر کارم و تا ساعت ده و نیم شب ماستم را می خورم.

میرداماد شلوغ بود. شلوغ تر از همیشه اش. و من دیر می رسیدم سر کار. دیر تر از همیشه ام. مردم رم کرده بودند. ماشین های شان را پارک کرده بودند وسط خیابان. یک جوری که نمی شد گفت پارک. رها کرده بودند و پیوسته بودند به صف طویل و چاق و چلهء صرافی ها که دلار بخرند. ما از میان جمعیت می خزیدیم به سمت محل کارمان. هر روز گاز فلفل می خوردند و پلیس می آمد و در صرافی ها بسته می شد تا می رفتند. نمی رفتند. تا غروب می ماندند. می پلکیدند. غذا می خوردند نوبتی و بر می گشتند توی صف. چون خیلی دلار می خواستند. مریض داشتند و اگر تا شب به مریض شان دلار نمی رسید می مرد.
آیا ایران در حال فروپاشی بود؟ این را خواهره پرسید. آخر من کارشناس مسائل خاورمیانه بودم. هر روز به رادیو اقتصاد گوش می دادم و تحلیل های رادیو اقتصاد را با تحلیل های خودم قاطی می کردم و به خورد مردم می دادم. مردم به من اعتماد داشتند. چون خوب بلدم چرند بگویم. این تخصص من است. بعدش کسی نمی آید بپرسد آن همه چرند گفتی پس چی شد؟ من برای آن روز مبادا هم جواب دارم. بس که توی آستینم جواب هست. 

به خواهره گفتم نترسد چون قرار نیست از هم بپاشیم و از مشتری میز چهار پرسیدم قهوهء بد مزه اش را دوست داشته؟