۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

« پرسپولیس استقلال اهواز را برده بود . ما صدر جدول بودیم . هر چند وضع مان چندان تعریفی نداشت . »

من دیر خیلی دیر فهمیدم این تو نبودی که دوستش داشتم . تو بدترین بودی . اشتباه ترین بودی . 
شاید خودت ، خودِ جدای از آیسا ، خودِ کنار یکی دیگر که دوستش داشتی ، این همه بد نبودی . دوست دارم این جوری فکر کنم . که تو همیشه این همه دروغ نمی گویی . این همه بد نیستی . اما با من بدترین بودی و من دوستت داشتم . 
نه تو را که عشق را ، عاشق شدن را دوست داشتم . می فهمی که ؟ آدم از یک جایی توی سیزده سالگی می فهمد باید یکی را دوست تر داشته باشد از همه . یک جور دیگر . بعد می فهمد خیلی وقت کم است و باید دوید . همین جوری که همت را می رود به غرب و غرب تر و برف می بارد آرام و یکنواخت ، یک جور پیرمردی فکر می کند که این همهء تقدیر من بود ! همهء سهم من از عشق . اشتباه ترین اتفاق دنیا . جایی نزدیک کرج ، تن می دهد به اشتباه . 

تابستان هزار سال بعد ، من داشتم به عکس هدایت روی دیوار نگاه می کردم . و به کمد بی قوارهء اتاق خواب .  تو به من گفتی تمام این سال ها یکی دیگر را دوست داشتی . چرا بعد از این همه سال ؟ چرا به من ؟ من کسی را نداشتم . همین جوری که می شنیدم هی فکر می کردم به کی بگویم ؟ هی فکر می کردم چرا یکی باید عکس هدایت را بزند به دیوار اتاق خواب ؟ و آفتاب بعد از ظهر افتاده بود روی فرش و صدای خندهء ساره می آمد . 

زمستان هزار سال بعد ، جایی رو به روی کوه های سفید از برف ، ساعت یازده شب ، تو دیگر نبودی و من ایستاده بودم توی مه و ها می کردم توی سرمای هوا و فکر می کردم زندگی بی تو چقدر قشنگ است . 

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه


۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

یعنی من قرار است تا آخر عمر راجع به سی سالگی بنویسم ؟

برای همین بلند شدم و طرز تهیهء کوکوسبزی را گوگل کردم . می آمد می دید مثل دو تا تاپالهء گاو پخش شده ایم روی تخت و کنده نمی شویم . ساعت به یازده نزدیک می شد و باید بیدار می شدیم . اما برای چه کاری ؟ ما سر کار نمی رفتیم . دانشگاه نمی رفتیم . یوگا نمی کردیم . زیر هیچ پتیشنی را امضا نمی کردیم و تاپالهء گاو بودیم . این تصویری بود که من از خودمان داشتم . اما بابا نمی توانست این تصویر متعفن را داشته باشد چون بابا بود و می خواست تحت هر شرایطی به ما ببالد . هر چند حالا دیگر می دانست که ما هیچ چیزی برای بالیدن نداریم . اما نمی خواست باور کند که ما هیچی نیستیم . اما من می دانستم . آدم توی سی سالگی دربارهء خودش بدجوری بی رحم می شود . این که می گویم بدجوری بی رحم یعنی به اندازهء کافی بی رحم نیستم . یعنی انگار دارم اغراق می کنم و تاپالهء گاو نیستم و چون نسبت به خودم بی رحمم این جوری می گویم . اما واقعیت این است که آدم توی سی سالگی واقع بین می شود . مثل قیامت همهء نقاب ها فرو می ریزد و آدم خودش را همان جوری می بیند که هست . نه آن جوری که دلش می خواهد باشد . دیگر هیچ دوستی ندارد که بهش بگوید نه آیسا ! تو آنقدر ها هم تاپاله نیستی . و از همیشه ، حتی از تمام جشن تولد های تنهاییش هم تنها تر و تاپاله تراست . و تک تک نوتیفیکیشن های فیس بوکش خوشحالش می کند . آخ آخ ! حتی یک تاپالهء گاو هم این همه احمق نیست . 

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

خوب فانتزی من این است که خانومه بگوید دختر خواهرش از دست شوهرش چی کار کرد .


از پنجره بیرون را نگاه می کردم و فکر می کردم باید بروم بازار . این شهر جایی برای راه رفتن ندارد . بازار تنها جای این شهر است که می شود توش بی هدف راه رفت . و خیابان ولیعصر که خیلی حساب نیست چون درخت هاش را بریده اند و « قالیباف لعنتی ، تو دشمن ملتی » . از باقی شهر تنها باید گذشت و رسید به مقصد . برای ما بی مقصد ها ، این شهر خیلی خالی و بی معناست . 

بروم بازار و راه بروم و به هیچی فکر کنم و سه تا سوتین ونا بخرم و یک پلاستیک چای سبز . بعدش ناهار بروم مسلم . مسلم از معدود جاهایی ست که توش تنها غذا خوردن معنا دارد . 
من توی گل رضاییه شبیه این بیوه هایی می شوم که شوهرشان تازگی مرده و به یاد سی سالی که هر پنجشنبه با شوهرشان می آمدند این رستوران و همان غذای همیشگی را می خوردند ، لباس های چیتان شان را پوشیده اند و قیافهء مغمومی به خودشان گرفته اند و ماست و شیویدشان را می خورند و آه می کشند . 
توی نایب همش از این که این همه پول خرج کرده ام که تنهایی بنشینم توی رستوران و غذایی را بخورم که یک چهارمش هم برایم زیادی ست افسوس می خورم . حواسم هست همان اول نوشابه ام را سر نکشم و حواسم هست شکمم را با سالاد پر نکنم . در کل غذا کوفتم می شود بس که حواسم هست . 
موبیدیک را اولین بار با تو و نیما رفتم . آخرین بار با تو و اصلا آن خیابان و تمام متعلقاتش تو را به یادم می آورد و اوقاتم را تلخ می کند . 
توی چهار میز همش نگرانم تو با دختره که یلدا گفته بود وارد شوی و سرطان معده می گیرم . 
اما تو پایت را نمی گذاری توی مسلم . چیز های خوب ِ جالب از تو دور است . مثل باب اسفنجی که دوستش نداشتی . باب دیلن که گوش نمی دادی . من که نمی خواستی . 
توی شلوغی سرسام آور مسلم تو نیستی ، قیمت هاش نگران کننده نیست  و مهم نیست آدم چقدر بیوه و تنها باشد . 

اصلا خوب تر است تنها باشد و صدای قاشق چنگال ها و هیاهوی آدم ها را بشنود . سعی کند داستانی را دنبال کند از دو تا زن میزِ بغلی ؟ ممم . توی مسلم میز بغلی نداریم . همه خیلی هیئتی نشسته ایم سر یک میز . سعی کند داستانی را دنبال کند که زن های کناری می گویند و نتواند بس که صدا به صدا نمی رسد . ببخشید خانوم ! نشنیدم باقیشو ! گفتی دختر خواهرت چی کار کرد از دست شوهرش ؟ 

۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

و هزار سال تمام شده بود و حالا ، هزارهء بعدی زندگی ام ، خیلی معمولی و کسالت آور و حقیرانه شروع شد از ساعت پنج و پنجاه و هفت دقیقهء چهارشنبه ، بیست آبان نود و چهار .

من از خواب بیدار شده بودم . از آن خواب هایی که توی روشنایی می خوابی و توی تاریکی از خواب بیدار می شوی و زمان گم شده . چی از این خواب بدتر ؟ من اما بد نبودم . خوب هم نبودم . معمولی بودم . یک آهنگ عربی گذاشته بودم و شیر نسکافهء بیمزه ام را می نوشیدم و از پنجره بیرون را نگاه می کردم که سرد بود و زمین هنوز خیس باران صبح . من از همیشه ام زشت تر بودم . تب خال بزرگی گوشهء سمت چپ لبم بود ، چشم هام پف کرده بود از خواب و دندان های جلوم خراب بود و هواشناسی ، آسمان بدون ابری را برای امشب پیش بینی کرده بود . 
سی سالگی از آن چیزی که فکر می کردم سخت تر بود . چیزی برای بالیدن نداشتم . نه حتی کلمه ای برای نوشتن . 

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

Zahra Rashid

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

اما ساعت دوازده و پانزده دقیقهء ظهر ، روی بالکن کافهء رو به ولیعصر ، با کتابی که دوستش نداشتم و با منظره ای که چنگی هم به دل نمی زد ، فهمیدم که چندان هم از این شهر دلگیر نیستم .

افسوس خوردم چرا کتاب بهتری توی کیفم ندارم که به کمال از لحظه هام لذت ببرم . چشم هام روی کلمات می لغزید و صدای دختره را می شنیدم که می گفت این جا را دوست دارد که بد هم نمی گفت . جایی بود که می شد دوستش داشت . هر چند چشم اندازم درخت های نصفه نیمهء پاییز بود .  
من از پایین دیده بودمش . رسیدم که به ایستگاه برگشتم . دلم خواست توی آن بالکن که از پایین بنظر دلنشین تر بود یک کم بنشینم . ترجیح می دادم چیزی سفارش ندهم . شما هم مثل من وقتی می نشینید توی کافه تمام مدت فکر می کنید که بابت قهوه ای که پنج هزار تومان بیشتر نمی ارزد دارید سه برابر پول می دهید و این فکر خوشی تان را زائل می کند ؟ بیچاره شما ! 
اما بابت امریکانوی پانزه هزار تومانی اش نبود که دلم نمی خواست چیزی سفارش بدهم . نیم ساعت قبلش دو تا از دندان هام را پر کرده بودم و میلی به هیچ چیز نداشتم . میل به نشستن داشتم . و کجای این شهر می شود نشست ؟ دو تا نیمکت گذاشته اند توی پیاده روهاش رو به دیوار و ویترین تامی . دیوار و ویترین تامی چی دارد برای تماشا آقای قالیباف ؟ هوم ؟ 
ساعت نه و دوازده دقیقهء صبح چهارشنه ، همین جوری که منتظر آسانسور بودم یاد تو افتادم و فهمیدم باید بروم . هیچ گاه برای رفتن این همه مصمم نبوده ام . اما حالا این شهر ، حتی آن جاش که می پیچیدم توی کوچه ، آن جا که پله های خانهء ما شروع می شد ، حتی آن جاش که دراز کشیده بودم روی تخت و کتاب می خواندم تو را به یادم می آورد و کلافه ام می کرد . توی آینه توالتش وقت مسواک زدن ، از پنجره که باران . 

برای سرِ بریدهء چنار های ولیعصر و نیمکت های رو به دیوار نبود که می خواستم بروم . من با این شهر ، با تمام خیابان های این شهر خصومت شخصی داشتم . 

۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه




۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

اولین قدم های پایانی

دوستان

همان طور که در جلسه‌ی عمومی قبل توافق کردیم، قرار است برای پایان کف آماده شویم. در جلسه عمومی این هفته، دور هم جمع می‌شویم تا اولین قدم‌های پایانی را برداریم، از جمله جمع و جور کردن وسایل و تهیه‌ی پیش‌نویس ایمیلی که قرار است این تصمیم را به اطلاع همه‌ کسانی که با کف در ارتباط بودند برساند .

به امید دیدار

۱۳۹۴ مهر ۳, جمعه

best sister ever

۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

چون همهء ما محصول یک کارخانه ایم .

دندان های عقلم را باید بکشم . چی توی دنیا از این بدتر ؟ خیلی چیزها . کارهای کارت ملی ام را نصفه رها کرده ام . نمی دانم از کجا باید ادامه بدهم . شب ها با تنگی نفس از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم باید قوی و محکم باشم . چرا ؟ انگار دارم خودم را برای جنگ آماده می کنم . جنگ با آسیاب بادی ها .  
مغشوش و در هم بر همم . 
از دست دادن آدم ها غمگینم نمی کند . شاید چون کاری بوده که از پنج سالگی انجامش داده ام . هر دو ـ سه سال یکبار آدم ها را ترک کرده ام . بی آن که قطره ای اشک از گونه هایم بچکد . حقیقتش را بگویم ، هیچ کدام از خداحافظی هایم را یادم نمی آید . تنها تصویر گنگ و مبهمی از دوستان دوران کودکی ام به یاد دارم . تصویری که قطعا با واقعیت فاصله دارد . 
وقتی با دایی خداحافظی می کنم می دانم دیگر نمی بینمش . با این همه اندوهگین نیستم . خیلی معمولی ام . انگار خداحافظی کرده ام تا مهمانی بعدی . بعد از پنج سال دلتنگ دایی نیستم . هیچ وقت نبودم . هیچ وقت نخواهم شد .  
اما بعد از این همه سال فهمیده ام که یک چیزی درونم … مممم … می شکند ؟ جا به جا می شود ؟ به هم می ریزد ؟ کلمهء درستش را نمی دانم . خیلی مهیب و ترسناک نیست . مثل خوره ، آهسته در انزوا . یک چیزی درونم یک چیزیش می شود . 
با دیدن فیلم مهاجرین چمدان به دست سرگردان ِ کنار مرزها ، تمام سال های از دست دادن و رفتنم را اشک می ریزم . می دانم یک چیزی درون آن ها دارد یک چیزیش می شود که خوب نیست . که هیچ وقت خوب نمی شود .

توی تمام این سال ها سعی کرده ام یک چیز های پایداری برای خودم دست و پا کنم . بی نتیجه . شاید چندان تلاشی هم نکرده ام . شاید وانمود کرده ام دارم تلاش می کنم . دارم یک چیزهای پایداری برای خودم دست و پا می کنم . اما آن جا که خسته شده ام صبوری نکرده ام . زده ام زیر میز و رفته ام . 
توی تمام این سال ها با اشتباه ترین آدم دنیا بوده ام . رابطه ای که همهء انرژی ام را گرفته . هی شنیدم و مدارا کردم . چرا ؟ هنوز نمی فهمم چی شد که تن دادم به این همه بی احترامی . تا اشتباه ترین و نا پایدارترین اتفاق دنیا را مال ِ خودم کنم ؟ 

بعد از او که هر لحظه اش آزار بود ، دیگر رمقی نداشتم به دوستی که با کلماتش آزارم داده بفهمانم دارم اذیت می شوم . رمقی نداشته ام برای حرف زدن . هر جا دردم گرفته ، رفته ام . چون هر چیز فلانی دود می شود و به هوا می رود و لقد خلق الانسان فی کبد . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه


۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

از این جا که نشسته بودم توی دستمال کاغذی فین می کردم و حقیقتا چی بد تر از اختراع دستمال کاغذی های معطر ؟

از این جا که نشسته بودم « مالوی » بکت را می دیدم . اما گشتم و « سفید بینوا » را پیدا کردم . چون فکر می کردم سفید بینوا اسم جذابی ست . می خواندم و نمی خواندم . یک حال ِ سر به هوایی . 
از این جا که نشسته بودم صدای مامان بابا می آمد . ان ها سال هاست دوتایی توی آشپزخانه کار می کنند . مامان مرغ ها را پاک می کند و بابا ظرف ها را می شوید مثلا . کثیف و شلخته . برای همین چند دقیقه یکبار مامان داد می زند . 
از این جا که نشسته بودم ، شیر داغ می نوشیدم و از یک دروغ هفت هشت ساله رها شده بودم . سرانجام رها شده بودم و درد نداشت . بابتش به خودم نمی بالیدم . راهم برای تمام کردن تعریفی نداشت . اما همه چیز داشت ملال آور و رقت انگیز می شد و من می شد که به ملال و خاک بر سریم ادامه دهم ، مثل همهء این هزار سالی که گذشت . اما نداده بودم . یک حال از خطر جسته ای داشتم . 
فکر می کردم مهمانی شکوفه چی بپوشم . حتی فکر می کردم با یکی دو نفر برقصم . 
پنجره باز بود ، باد می آمد و باران . پاییز آمده بود و هنوز شهریور .

جام خوب بود . راحت بود . بی خیال بود . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

با صدای گرفته می رسم سر میز ناهار و تمام تربچه ها را می بلعم . چون قادولم .

دلم می خواست گریه کنم . اما نکردم . چون دلیل محکمی برای گریه کردن نداشتم . چرا باید با دماغ پف کرده قرمز بر می گشتم خانه ؟ با بوق ممتد به ماشین جلویی فهماندم که برود جلو . چقدر ؟ سه قدم جلوتر . ماشین جلویی با قفل فرمون پیاده نشد و شیشه های ماشینم را خورد نکرد . توی دلش گفت چه مرگته و سه قدم رفت جلو . من هم سه قدم رفتم جلو . ماشین پشتی دید ارزشش را ندارد و همان جا ماند . سه قدم این ور آن ور چه فرقی می کرد ؟ 
گاهی این شکلی می شوم . توی رانندگی قادول بازی در می آورم . از کنار ماشین ها می روم که دو تا ماشین بیفتم جلوتر . خوب چته ؟ هیچیم نیست . عجله ای هم ندارم . نا اعصاب هم نیستم . قادولم . همین . 
تمام راه ، هایده گوش می کنم و بلند باهاش می خوانم . داد می زنم . اول همان زمزمه های آرام خوابم را می پراند . بعد خواب تبدیل به هیولایی می شود که می خواهد مرا ببلعد . نه من را که یک بینوای دیگری را هم که قرار است با من تصادف کند . این دیگر شوخی بردار نیست . اگر خودم بودم می گذاشتم هیولا کارش را بکند و من تا ابد بخوابم . دیگر با هایده داد می زنم و انگار کک افتاده باشد به تنبانم ، هی تکان های نا مربوط به آهنگ می خورم . انگار نه . این استعاره نیست . کک افتاده به تنبانم و تنم را با پشتی صندلی می خارانم . 

من فیکم . تقلید آدم های خوب و اصیلم . هیچی نیستم . آدم هیچ حالش خوب نیست و همیشه بی هیچ دلیل محکمی دلش می خواهد گریه کند وقتی اصالت ندارد . وقتی انقدر تقلبی و چینی ست . و این شهر ، پشت چراغ های قرمزش ، مدام تقلبی بودنم را به یادم می آورد . 
هر شهری باید یک خیابانی  داشته باشد که آدم بی آن که بخواهد ازش بگذرد و به جایی برسد ، توش راه برود و حالش خوب شود . یک روز شاید ولیعصرِ تهران ، آن جاش که می رسد به تجریش این شکلی بوده . من خودم را به یاد می آورم که از اتوبوس پیاده می شدم و چند ایستگاه را پیاده می رفتم چون باران می آمد و ولیعصرِ بارانی بسیار زیباست . قدم می زدم به سمت پایین . هر جا که خسته می شدم می نشستم توی ایستگاه . گاهی اتوبوس ها می آمدند و می رفتند و من می ماندم به تماشا . 
حالا آن خیابان ، با یاد آدم هایی گره خورده که دیگر دلم نمی خواهد بیاد شان بیاورم . 
این روزها از تهران فقط می گذرم و دلم می خواهد گریه کنم . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

Paul Graham

پی نوشت ؛ دربارهء پل گراهام و آثارش ، شمارهء ۲۹ مجلهء حرفه؛هنرمند را بخوانید . 

۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

استانبول شهر قشنگی بود .

همان قدر که دیدمش . و بسیار زنده . لابد محله کثیف فلان هم داشت که فرصت نشد ببینم . اصلا چرا باید می دیدم . رفته بودم زیبایی ببینم که دیدم به وفور . همان استقلال برای دو هفته ام کافی بود . از قدم زد توی کوچه پس کوچه هاش سیر نمی شدم . یک بطری آبجو بگیری دستت و توی کوچه هاش راه بروی . فقط راه بروی . من وقت راه رفتن تند تند قدم بر می دارم و زمین را نگاه می کنم . عادتش آن جا از سرم افتاده بود . آرام برای خودم راه می رفتم چون قرار نبود به جایی برسم . رسیده بودم . کوچه های سربالایی را می رفتم آرام و به دیوار ها نگاه می کردم . به آدم ها . استانبول شهر قشنگی ست برای نگاه کردن . 
چند باری هم رفتیم اسکله . برای من که کودکی ام کنار اسکله گذشته ، آن جا فراتر بود از دیدن و لذت بردن . شهر بی آب شهر نیست . دود و جمعیت متراکم و دعوای ناگهانی راننده هاست . اصفهانی ها چطور زاینده رود را تاب می آورند و نمی میرند از غصه ؟ 
من پیرمردم . گوشی اندروید ندارم . اما آن جا بدجوری لازم است . که از هر چیز کوچکی یک عکس بگیری بفرستی برای خواهرت که ببین ! این خیابان همان جایی ست که باید دو تایی توش راه برویم . عکس بگیری برای برادره که این مغازه با این کتاب های فلانش مال توست . مامان خانوم این جا بدجوری یادت افتادم . آه بستنی های مک دونالد ! گیزلی باگچه ! کست ! رقص شب های تعطیل ! اسکله اسکله اسکله ! دلم برای تان تنگ می شود . 

استقلال پر بود از توریست های هیجان زده ای که خود شان را از این مغازه پرت می کردند توی آن یکی مغازه و با کیسه های خریدی که هی بیشتر و سنگین تر می شد می آمدند بیرون . من حیران بودم . باد می وزید لای موهام . می توانستم ساعت ها توی خیابان ها راه بروم و انگشت های پام از شکل بیفتد از زور درد و بر نگردم توی تختم . تا ساعت چهار صبح راه می رفتیم توی خیابان . خیابان هایی که توی باران قشنگ تر هم هستند . بعدش می نشستیم جلوی نورلند . نورلند یک هاستل ارزان کثیف ککی بود . همین جوری که خودمان را می خاراندیم و سرفه می کردیم ، به ساختمان بدقوارهء رو به رو نگاه می کردیم و آخرین ساعت های شب را می خندیدیم . 
توی ولیعصر اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد خالی خیابان بود . به ساعت ماشین نگاه کردم . نه و سی و هشت دقیقه شب . 
صبح ها بعد از صبحانه ـ نورلند به جز کک های مجانی ، صبحانه هم می داد ـ می نشستیم همان جای دیشبی ، توریست های زیبای خوش رنگ را نگاه می کردیم و بهشان امتیاز می دادیم . از نگاه من چینی ها و ژاپنی ها همیشه برنده ترینند . باقی خیلی زود تکراری می شوند . حالت نشستن با لباس خواب و چشم های پف کرده و دید زدن مان جوری بود که می شد تیکه هم بیندازیم . 
بعد راه می افتادیم توی خیابان ها و استقلال و مغازه هاش را همراه توریست ها در می نوردیدیم . با این تفاوت که کیسه های خریدمان بیشتر و سنگین تر نمی شد . تنها با حسرت قیمت های کشور خراب شده خودمان را با آن جا مقایسه می کردیم . گاهی به لباس مشابهی بر می خوردیم که سه ماه پیش خریده بودیم و می فهمیدیم صد هزار تومان توی پاچه مان کرده اند و آه ! حسرت الکی .
من از این حسرت الکی فرار می کردم . و از « دسته جمعی ». جدا می شدم و تنهایی کوچه های منتهی به استقلال را گز می کردم . که لذتش دو چندان بود . شیب های بی انتهایی که به کافه های قشنگ و رویایی ختم می شد .  

بیوک آدا هم رفتیم . همان جایی که تورهای ایرانی مردم را می برند خانه فاطما گل و فلان را ببینند . ما با تور نرفته بودیم و نمی شد بفهمیم خانه فاطما گل کدام شان است . حدسی هم نداشتیم بزنیم . اما لابد یکی از این خانه اشرافی ها مال یاشارانا بوده . کارهای خوب تر بینال توی بیوک آدا بود . هوا هم خوب و دلپذیر . خوبی کارهای بینال امسال این بود که یکجا نبودند . علاوه بر آرته و مدرن استانبول ، پخش بودند توی خیابان ها . همین جوری خوش خوشان خیابان ها را قدم می زدی و می رفتی خانهء تروتسکی و در انتهاش کارهای بزرگ Adrian Villar Rojas را کنار دریا می دیدی و لذت می بردی . 

بنظرم بهترین کار بینال کارِ Ed Atkins بود توی همان بیوک آدا. این از من . شما چه خبر ؟ 

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

اما آفتاب که می زند توی هواپیما چهار چنگولی نشسته ام و دارم سعی می کنم سرفه های خشک سینه ام را آرام نفس بکشم و صدا ازم در نیاید .

بعد تر دلم برای تنهایی تنگ شد . فهمیدم این تنهایی نبود که من را آزار می داد . لحظاتی اذیتم می کرد که نمی خواستم تن بدهم به این تنهایی . چون آدم ها « دوست » دارند و تنها نیستند و تنهایی اشتباه است . 
آن لحظه ها داشتم دست و پای الکی می زدم و تبدیل به موجود قابل ترحم بی نوایی می شدم که برای جلب توجه هر کاری می کند و هیچ چیزی بدتر از یک دلقک بیمزه نیست . کافی بود کسی به شوخیم بخندد . اگر نه سه بار که حتما دوباره تکرارش می کردم . خنده روی لب ها می ماسید . 
وقت هایی که می پذیرم تنهام دنیا جای دلپذیری می شود . شب ها می دوم . روزها کتاب می خوانم . می نویسم . و تنهایی را دوست دارم . دارم بر می گردم به تنهاییم و حالم از این جهت خوب است . 
تو هواپیما حواسم را متوجه مهماندار ها می کنم تا سرفه ام نگیرد . با اولین سرفه فکر می کنم قرار است مسافر ها را به گا بدهم . می خواهم بلند شوم و پیشاپیش از مسافرها معذرت خواهی کنم . مثل مامان های بچه دار . اما نمی کنم . کون لقشان . سعی می کنم روی صندلی ناراحت هواپیما بخوابم . خوابم نمی برد . و گله ای هم ندارم . چرا باید ارزان ترین پرواز ، صندلی های راحتی داشته باشد . اما انتظار داشتم ازم بپرسند دلم آب انبه می خواهد ؟ نه که نمی خواهد . 
یادم نیست چندم شهریورم . چند روز مانده به نمایشگاه . به کارهای نکرده ام فکر می کنم . به سوله که هیچ دلم نمی خواهد برگردم توش . به صبح های کرشت که لخ لخ دمپایی مهران به گوش می رسد و خدا می داند که هیچ چیز بدتر از صدای دمپایی آدم هایی که شل راه می روند و دمپایی شان را با خودشان این ور و آن ور می کشند نیست . به صدای فرناز قاضی زاده فکر می کنم و دلم می گیرد . به سهروردی فکر می کنم و کوچهء خانه تو که ناگزیرم هر پنجشنبه شب از توش بگذرم و لعنتی تو بدترینی ! 

دلم می خواهد آفتاب که زد تنهایی سربالایی کوچه های استانبول را بروم و هیچ یادم نباشد به تهران و خیابان هاش . 

۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

این چیزی نبود که سی و چهار ساعت قبل از سفر باید می فهمیدم .

یک وقتی هم به توییتر پناه بردم . همین جوری بی هدف می خواندم و می آمدم پایین . بعد حالم گرفته شد . تلاش آدم ها برای بامزه بودن خیلی رقت انگیز بود . انگار مسابقه ست . یک جمله را نمی توانند بی هیچ تلاشی برای خنداندن بنویسند . 
مثل اینستاگرام . تلاش آدم ها برای این که زندگی ملال آورشان را توی بسته بندی ِ خوش رنگ ِ ما خیلی کول و باحالیم ، تحویل دهند ، حقیقتا آدم را دلزده می کرد . کول و باحال ؟ متاسفم اما شما هیچ کوفتی نیستید . بشر کلن موجود رقت انگیزی ست . یک دست و پا زدن بی پایان است برای دیده شدن . که با وجود هفت میلیارد آدم ، اصولا تلاشش با شکست مواجه می شود . 
نمی خواهم روده درازی کنم . نه چون کار دارم . اتفاقا تا پروازم سی و چهار ساعت مانده و من هیچ ایده ای ندارم که این سی و چهار ساعت را چطوری سپری کنم . دو ساعتش را توی فرودگاه خواهم بود . دو ساعتش را توی ترافیک که مهم نیست . چون داریم می رویم سفر و هیچ چیز کام مان را تلخ نخواهد کرد . تا فرودگاه آهنگ گوش می دهیم و حرف می زنیم و توی راه یادمان می آید که هدفون مان را جا گذاشته ایم . لعنتی .  
دو ساعتش را توی بانک دنبال ارز دولتی می دویم که نود هزار تومان سود کنیم . آخه نود هزار تومن ؟ همین ؟ 

کسی خانه نیست . من زنگ می زنم به خاله نوشین . بعد نوشین می گوید سلام ! من می گویم اشتباه گرفته ام ببخشید و گوشی را می گذارم . اِ نوشین بود که ! اما حوصله ندارم دوباره زنگ بزنم و بگویم این نوشین را با آن نوشین اشتباه گرفته بودم . ها ها ها ! دیگه چطوری ؟ من هیچ حرفی با نوشین ندارم . اصلا برایم مهم نیست دیگه چطور است . شماره اش را پاک می کنم که دوباره اشتباه نکنم . همان جا شمارهء نیما را هم پاک می کنم چون دیدن شماره اش ناراحتم می کند . من چهل دقیقه حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام تا به یکی حالی کنم من با نیما هیچ وقت هیچ ارتباطی نداشته ام و آخرش هم زیر بار نرفته چون آدم احمق را نمی شود عوض کرد . همیشه احمق می ماند . آن هم توی سی سالگی . و بهتر است آرامش احمق های سی ساله را به هم نزنیم و اجازه دهیم توی حماقت و جهالت شان بمانند و بمیرند . 
سعی می کنم ذهن خودم را به چیز های بیهوده مشغول کنم تا نیما یادم برود . تا زمان بگذرد . مثلا فکر می کنم برای نمایشگاه کی را دعوت کنم ؟ ( سلام غزال ) یا چی بپوشم ؟ یا مثلا فکر می کنم وقتش نشده پمپ بادم را سرویس کنم ؟ به پمپ باد ِ تنهام فکر می کنم که افتاده توی سوله و آن ها هیچ برای شان مهم نیست که تمیزش کنند . اصلا از این که وسایلم را رها کرده ام توی سوله راضی نیستم . سعی کردم یک چیز هایی را یک جاهایی قایم کنم اما فایده ای ندارد . من خودم دو بسته چسب چوب کش رفتم و بابتش متاسف هم نبودم چون باید کارم راه می افتاد . آن ها وقتی چوب های من را برداشتند بابتش متاسف بودند ؟ 
ممم … آدم چرندی بودم . اخلاقم را رفتار های دیگران تعیین می کرد . و خوب بهتر بود به احمق ها فکر می کردم تا به این حقیقت تلخ دربارهء خودم که غمگینم می کرد .


۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

چرا تمام تهران را شیروانی نکردند ؟ آدم همین جوری که توی ترافیک آدم ها راه باز می کرد نگاه می کرد به شیروانی ها و خیالش راحت بود که چند قدم دوتر ، پشت این خانه ها دریاست و کیف می کرد از نبودنت .

ساعت ده صبح بود و من دلم زرشک پلو با مرغ می خواست . از فرط گرسنگی . لوس و بد غذا و بد ادا . دیشبش شام نخورده بودم ، صبحش صبحانه . رسیده بودم به آن مرحله از گرسنگی که دیگر ادا در می آوری . فقط همان که دلم می خواهد . آدم وقتی مامانش دم دستش نیست نباید دلش زرشک پلو بخواهد . حالا اگر خانه بودم ، همین ساعت ها مامان می پرسید غذا چی درست کنم و من می گفتم نمی دانم . چرا من نمی دانستم و مامان باید می دانست ؟ مامان سعی می کرد مهربان باشد و من هی ادا در می آوردم و خلقش را تنگ می کردم . این جور آدمی هستم من . همه را کلافه می کنم و بعد دراز می کشم روی مبل و افسوس می خورم . 
قبلش گفتم من کنار پنجره می نشینم . اگر خواهره بود این حرف معنا داشت . اما شک داشتم این ها بفهمند که قانون این است ؛ « هر کی زودتر گفت » یا اگر هم بدانند خیلی بهش احترام بگذارند . در حالی که این قانون خیلی قانون مهمی ست . از همین حالا دغدغه ام بود . صندلی کنار پنجرهء هواپیما و زرشک پلو با مرغ . 
دراز کشیده بودم روی مبل بزرگه . از این مبل بزرگه این جا شمال است . شیروانی خانهء بغلی پیداست و آسمان یک کمش  و چند قدم که بروی زمین ماسه ای می شود و می رسی به دریا . بلند نمی شدم از جام . دراز کشیده بودم همان جا و به ابری آسمان نگاه می کردم و باد می آمد . تابستانِ کرشت تمام شده بود . بیچاره شماها که توی شلوغی تهران تابستان تان تا آبان تمام نمی شود . بلند نمی شدم که خیالِ دریا هم تمام نشود . کافی بود ارتفاع بگیری یک کم که همه چیز تبدیل به ساعت ده صبح یک جمعهء ملال آور کرشت شود . 

یک کم ارتفاع گرفتم و درخت ها را دیدم که باد تکانشان می داد . یادم آمد تو نیستی و کیف کردم از نبودنت . برگشتم پایین و روی شن های ساحل قدم زدم . کاری که حالم را خوب می کرد . دیگر کسی را کلافه نمی کردم . از کسی بدم نمی آمد . سفر در راه بود و من دست هام باز ِ باز ، تا جهان را در آغوش بگیرم .  

۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

Harun Farocki | 1969

"How can we show you napalm in action? And how can we show you the injuries caused by napalm? If we show you pictures of napalm burns, you'll close your eyes. First you'll close your eyes to the pictures. Then you'll close your eyes to the memory. Then you'll close your eyes to the facts. Then you'll close your eyes to the entire context."

۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

Zbignew Libera

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

آدم فکر می کند هر جا برود از این جا بهتر است . اما بدبختانه خود نکبتش را هم با خودش می برد و گریزی نیست .

از استانبول شروع می کردم . برنامه ام این بود . بعد باید می رفتم بیروت . هر جای این دنیا که تو توی یکی از کوچه هاش نباشی . نه که این همه ازت بیزار شده باشم . اما دلم می خواست بدانم دنیا جای خیلی خیلی بزرگی ست که هفت میلیارد آدم دارند توش زندگی می کنند . وقتی آمدم بنویسم هفت ملیارد ، نوشتم هفت ملیون . هفت ملیون برای من عدد بزرگی ست . کافیست . گفت و گو ندارد که هفت میلیارد بی نهایت است . و تو اشتباه ترین ِ این بی نهایتی . 
می خواستم توی ساحل های دیگری قدم بزنم جوری که باد بوزد لای موهام . و لبخند آدم های دیگری را تجربه کنم که حتی زبان شان را نمی فهمم . اما به گوش من زبان شان آوای قشنگی دارد . 
چهار و بیست و هفت دقیقهء سوله بود . بوی چوب روسی می آمد که شبیه سوغاتی فروشی های سر راه شمال . اما من دلم شمال نمی خواست . شمال یک جای دیگری را می خواست . نه شمال عرق خوری های یواشکی . 
دلم می خواهد بروم جایی که هر چهار سال یک بار شروع نکنم به سخنرانی که صندوق رای فلان . چون به نظر من خیلی واضح است که صندوق رای فلان و این همه  جامه دریدن و وسط میدان ونک دلقک بازی در آوردن ندارد . من وقتی داشتم از رای دادن به روحانی دفاع می کردم خیلی خسته بودم . می توانم فکر کنم که داشتم از دموکراسی ، از آینده ، از امید و از خیابان های سبز دفاع می کردم . اما ته دلم می دانستم دارم به کسی رای می دهم که قبولش ندارم . من توی شیرودی ، میان هزاران نفر تو را دیدم . تو هم مرا . ما هر چی می گذرد پیر تر و دروغ گو تر می شویم . وقتی روحانی از حصر می گفت فریاد می زدم و می دانستم این مرد نمی تواند رئیس جمهور من را به خیابان بیاورد . می دانستم این آخرین فریاد های من است . دیگر هیچ خیابانی فریاد های ما را نخواهد شنید . بعد از ظهر پیروزی همه توی خیابان بودیم  . می دانستیم روحانی رای آورده با این همه منتظر بودیم تا اخبار نتایج را رسما اعلام کند . خیابان انقلاب ،  نزدیک چهار راه ولیعصر ، حوالی غروب ، من و همهء آدم های خرداد هزار سال پیش . راه می رفتیم و منتظر بودیم تا فریاد بزنیم . آخرین فریاد های دونده های خستهء خیابان های هشتاد و هشت . صدای رادیوی ماشین ها بلند بود . یک نفر داد زد اعلام کردن . اعلام کردن . روحانی رای اوورده . یا حسین ، میر حسین گویان سرازیر شدیم سمت ولیعصر . و این شعار چقدر شیرین است . انگار چهار سال پیش . انگار رادیو اعلام کرده بود موسوی رای آورده . جمعیتی که تا ونک ادامه داشت . زنگ می زدیم به آن ها که رفته بودند . میشنوی فراز ! پیام ما روشنه ، حصر باید بشکنه . 
شب پیروزی روحانی نمی خواستم برگردم خانه . می خواستم بنشینم توی خیابان ، همان جا وسط خیابان ولیعصر . هوا را از من بگیرید خیابان را نه . می دانستم امشب آخرین شب خیابانی ماست . 
من از آینده ، از امید ، از خیابان های سبز دفاع نمی کردم . فقط از این که بروم توی کافه و ببینم روی قیمت منو ها برچسب خورده و قیمت جدیدی نوشته شده خسته بودم . توی سرعت افزایش قیمت ها حتی منوی جدید نمی زدند . با ماژیک سیاه قیمت قدیمی را خط می زدند و قیمت تازه می نوشتند . کج سلیقه ها . 
پنج و پنج دقیقهء سوله است . 

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

من اصلا فیلم نمی بینم .

دارد با صدای بلند فیلم می بیند . سولهء به این بزرگی ، صدای فیلمش همه جا را برداشته . از آهنگ صدای آدم ها می فهمم که فیلم آزار دهنده ای ست . یکی توی مخمصه افتاده . می پرسد اذیت نمی شوم ؟ می شوم . اما نمی گویم . نه‌ ! ردیفه . چی ردیفه ابله ؟ چرا دروغ می گویم ؟ فکر می کنم خودش اذیت نمی شود این جوری تکه پاره یک فیلمی را از صبح تا شب با صدای بلند ببیند ؟ من فیلم را یک سره می بینم ، شب
عصر تر می پرسد که اذیت نمی شوم فریدون فروغی بگذارد . می شوم . من از هیچ آهنگی  به اندازهء آهنگ های فریدون فروغی و داریوش اذیت نمی شوم . خودشان اذیت نمی شدند این همه ناله می کردند ؟ دنیا به اندازهء کافی قشنگ و بزرگ نیست که آدم در وصفش دو تا کلام زیبا بسراید ؟ ما اگر این جا ناله می کنیم دلیل داریم . چون با کون به دنیا آمدیم . شما چی ؟ می گویم نه ! من چرا زندگی را این همه زهر مار خودم می کنم ؟ من چرا بلد نیستم به آدم ها حرفم را بفهمانم ؟ چرا انقدر چاپلوس و همه را تایید کنم ؟ از چی می ترسم ؟ 

از نوشته های چطوری با بچه ها برخورد کنیم ، چطوری با دست فروش ها برخورد کنیم و فلان تعجب می کنم . هیچ وقت تا آخر نمی خوانمشان . یعنی یک عده ای هستند که دارند فکر می کنند چطوری با بچه ها برخورد کنند ؟ برای منی که هنوز نمی دانم چطوری با دوستانم برخورد کنم خواندن این مطالب زیاده کاری ست . من دوستی دارم که وقتی هجده ساله بودیم با هم آشنا شدیم . دوستی ما بالا و پایین زیاد داشته . اما هنوز بلد نیستیم با هم حرف بزنیم . این تنها دوستی بلند مدت من است . اسم رابطهء ما دوستی نیست . نمی دانم چیست . کثافت کاری ست .
اگر هنوز بعد از سال ها با کسی معاشرت می کنم یعنی فامیل است . یعنی مجبوریم . وگرنه من دوستی بلند مدت ندارم . حالا که دوستی کوتاه مدت هم ندارم . اصلا واژه دوست برایم معنا ندارد . 
دلم می خواست مثل دختر بچه ها با بچه های پارک دوست می شدم . اسمت چی بود راستی ؟ 
دوستی را فاصله تعیین می کرد . وقتی داشتیم اسکیت های مان را از پای مان در می آوردیم ، قرار می گذاشتیم سه شنبه صبح برویم استخر . اما حالا تنهایی از پارک بر می گردم و فکر می کنم فردا بروم استخر چون هیچ چیز به بخشندگی و مهربانی آب نیست .  

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

شهری که تو قسمتی از خاطراتش نباشی .

من هیچ وقت اولیِ کسی نبودم . همیشه یکی قبل از من بوده که زیباتر بوده ، قشنگ تر می خندیده ، خوب می رقصیده . من دومی و سومی و دهمی معمولی آدما بودم . بوسه های مستی و دوست دارمای گفتیم که گفته باشیم . همونا که هستن که باشن . اولی که مهم ترین بوده نشد ، چرا این یکی نه  ، بهر حال هابیای مشترک که داریم . ها ها . من بعد از اولیم این شکلی بودم . چه مهمه ؟
من تمام این سال ها کسی رو دوست داشتم که دوستم نداشت . همیشه فکر می کردم یه جای کار می لنگه . همهء صبایی که تو خونت از خواب پا می شدم و می دونستم جای من این جا نیست . گذشته ای که هیچی ازش نمی دونستم . ای کاش گذشته مون رو برای هم تعریف کنیم . نه دیر . نه این همه دیر . انقدر دیر که حتی نمی شه افسوسشو خورد . 
من تمام زندگیم رو دنبال نشونه ای از تو زیر و رو کردم . باید یک یادگاری از تو باشه . نبود . همین که هیچ یادگاری از تو نداشتم یعنی یه جای کار می لنگید . اما کجا ؟ فقط کلماتی بود که گاهی بهشون بر می خوردم و جای زخمم درد می کرد . یه زخمی ته ته قلبم که خوب نشد . که خوب نشه و یادم بمونه با خودم چی کار کردم . که ای کاش تو هم یادت بمونه با من چی کار کردی . که حتی این ای کاشم هم تلخ و مبتذله . 
حالا هفت سال گذشته از تو و همه چیز تموم شده . خیلی سخته . آدم هی فکر می کنه به هفت سال پیش ، به قبل تر ، به کافه گودو ، به همایون غنی زاده . فکر می کنه از کجا شروع کنه و هیچی یادش نمیاد . صبح از خواب پا میشه و فکر می کنه به چی فکر کنه و هیچی . هفت سال پیش زندگی چه شکلی بود ؟ هفت ساله اشتباهی به کسی فکر کرده که قسمتی از زندگیش نبوده . قسمتی از فکراش ، آرزوهاش . هفت سال مبتذلِ تکراری . 
دارم به رفتن فکر می کنم . رفتن شبیه من نیست . این شهر همیشه شهر من بوده با این که شهر من نبوده . اما چرا باید توی خیابونایی قدم بزنم که تو هم قدم می زنی ، که یه روز اشتباهی با هم قدم می زدیم ؟ به کافه هایی نرم که با هم می رفتیم ؟ من از این شهر دلگیرم که منو پیش از اون که بمیرم به گوری گمنام بدل کرد . * من که آدم یک جا موندن و پوسیدن نبودم . چی شد که این جوری شد ؟ برم جایی که آفتابش به من بتابه و به تو نه . جایی که دریا داشته باشه . جایی که شباش بشه روی تخت مامان با خواهره دراز کشید و حرف زد . این شهر با تو شهر من نیست .  
گاهی فکر می کنم شاید یه جای دنیا ، کسی منتظرم باشه . کسی که بوسهء من اولیش باشه . شایدم نه . چه مهمه ؟ مهم آفتابه و دریا . مهم سی سالگی با شکوه منه که تو راهه بی تو . 


* از رضا براهنی که می نویسد : « تهران تو را پیش از آن که بمیری به گوری گمنام بدل کرد » 

۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

اما بعد ظهر های مرداد

آدم باید تهران باشد . من بعد از ظهر های کرشت که جایی برای رخوت و سکوت و لم دادن ندارم به این فکر می کنم . 
زیر باد کولر دراز کشیده باشد و یک کتابی از همینگوی بخواند . یک جور ِ بی خیالی . هیچ روز سال ، حتی روز های آخر شهریور به اندازهء بعد از ظهر های مرداد تهران بوی پاییز نمی دهد . من بی ان که منتظر پاییز باشم ، یادم از پاییز پر است و دارم کتاب می خوانم و چای ام سرد می شود . حتی وقتی کتابم تمام می شود دچار حس اندوهی نمی شوم که همیشه بعد از تمام شدن کتاب ها به آدم دست می دهد . یک کتاب دیگر بر می دارم . توی این خانه همیشه کتاب هست . حتی اگر تا آخر عمرم هم کتاب بخوانم ، باز دنیا را با انبوهی از کتاب های نخواندهء این خانه ترک خواهم کرد . 

توی بعد از ظهر های مرداد تهران حتی سعی نمی کنم آدم جالب تری به نظر بیایم . دلم نمی خواهد به زیبایی فلان باشم . شعر نخواهم سرود . نخواهم رقصید . هنوز تا شب که باید پولدار شوم و بروم پکن کلی مانده ،  دریا از من فرسنگ ها فاصله دارد و من بی ان که بتوانم روی شن های ساحل قدم بزنم ، فکر می کنم زندگی ، هر جور که گذشت ، با تمام سختی هاش و زهرماریش ارزشش را داشت که حالا دراز کشیده باشم روی تخت و هر چی دستم رسید را بخوانم . حتی فکر نکنم . اصلا چرا همینگوی . « خانه ای در دشت » ، « سه نفر در برف » . اولین کتاب روی پاتختی . اولین کلمه . 

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

من همان شکلی ام ، پابرهنه ، دست خالی ، در آستانهء سی سالگی .

هی فکر می کنم من چه مرگم بود ؟ شب بیست و یک مرداد ، یک هیولای خفته در من بیدار شده بود . قبلش رفتم دویدم . عصبانی بودم . هفت ـ هشت سال را عصبانی بودم . هر دوری که به پایان می رسید خشم من به دهانهء آتش فشان نزدیک تر می شد . مثل « پرویز » شده بودم . صبح که راه می رفت و سیگار می کشید و گلوش خس خس می کرد . هی فکر می کردم چی بگویم که درد داشته باشد . می خواستم زخم بزنم . عمیق . نکُشد . یک جوری که جاش بماند تا هزار سال . چرا ؟ چون درد کشیده بودم هزار سال . چون تو یه معذرت خواهی به من بدهکاری عوضی ! که یه روز باهات صافش می کنم . چی شد ؟ صاف کردی ؟ بهتر شدی آیسا ؟ نه بدترم . خیلی بدتر . بدتر از تمام این سال ها . دلم می خواست آخرش بپرسم تو این سال ها چطوری شب ها خوابت برد ؟ امشب خوابت می برد ؟ 

حالا نشسته ام روی صندلی جلوی پنجره . جوری که آفتاب بتابد روی گردنم . سردم است . اندوهگینم . خجالت زده ام . ترسیده ام . دلم می خواهد بمیرم . فکر می کنم همهء آدمها یک خجالت زدگی بزرگی توی زندگی شان دارند . یا دو تا ، سه تا . نه از این اشتباهات روزمره . از آن ها که نمی توانی از خجالت سرت را بالا بیاوری . آب بشوی بروی توی زمین . ته ِ ته ِ زمین . 
صبح که بیدار می شوی دلت می خواهد بیدار نشوی ! دلت می خواهد صبح سه سال بعد بیدار شوی . آب ها از آسیاب افتاده باشد . شاهی نرفته باشد . شاهی نیامده باشد . 
از آن ها که سال ها باید بگذرد تا . تا ندارد . تا هیچی . از آن ها که سال ها هم بگذرد یادآوریش آدم را دستپاچه می کند . من یک روزی این حرف را زدم . ای وای ! 
از آن ها که آدم دلش می خواهد بدود سمت دریا ، پا برهنه . مثل هامون . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه

با این همه من می خواهم بگویم .

آندره داستان ما
نه قشنگ بود ونه زشت .
نه عاشق شد نه فارغ .
نه گریه کرد نه خندید .
نه ساز زد نه رقصید .
حتما با خودت فکر می کنی
داستان یک آندره عینکی
که هیچ کار به خصوصی توی زندگیش انجام نداده
نه خواندن دارد و نه شنیدن . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

 Ehsan Barati

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

به کودکان افغان فاقد مردک اجازه تحصیل داده شده . آن ها برای ثبت نام تنها ۵ روز فرصت دارند . اگر دور و برتان کسی را می شناسید که مشتاق تحصیل است اطلاع رسانی کنید .
برای اطلاعات بیشتر :  نحوه ثبت نام 

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

به هر حال مک دونالدز هم دارد می آید ایران . کجا برویم بهتر از این جا ؟

هیچ وقت از آشپزی لذت نبرده ام . وقتی می توانی از آشپزی لذت ببری که تازه کار باشی و نتیجهء پخت و پزت هر کوفتی که شد بگویی و بشنوی که به به ! اولین بارته ؟ خیلی خوبه . اما خوب نیست . شفته ست . بیمزه ست . باید با ماست پایین داد . حتی بار دوم . سوم . بعد دیگر هیچی . یک غذای معمولی درست می کنی که آدم ها بعد از خوردنش حتی تشکر هم نمی کنند ! تنه لشا ! پاشید خودتون برا خودتون غذا درست کنید . آخرین باری که عدس پلو درست کرده بودم یک شکست کامل بود . آن ها از زور گرسنگی غذا را می بلعیدند و هیچی نمی گفتند . خیلی جدی پرسیدم خوب نشده ؟ هامون گفت عالیه ! انقدر عالیه گفتنش مسخره بود که منفجر شدیم . شبش رفتم رستوران . از نظر خودم باید می ماندیم و ته عدس پلو را در می آوردیم . اما ساناز دلش می خواست برویم بیرون . وقتی برگشتیم دیدم هامون و مهران دارند کالباس می خورند . کوفت تون بشه . غذا را ریختم برای مرغ و خروس ها . با ولع خوردند . حتی ازم تشکر کردند . گفتم نوش جان تان . فصل تازه ای توی روابط من و مرغ و خروس ها آغاز شد . از فرداش از ریختن هر چیزی که مرغ و خروس ها دوست نداشتند توی غذاهام پرهیز می کردم . می خواستم تمام عشقم را نثارشان کنم . تنها کسانی بودند که توی این خانه قدر دو ساعت پای گاز ایستادنم را می دانستند .
اصلا همین شد که نرفتم . من هر جای دنیا یک لوزر واقعی بودم . این جا می شد که مورد ستایش مرغ و خروس ها باشم . گربه ام وقتی خوابم از تخت طبقهء بالا می پرد روی صندلی ، می آید روی تخت من . از روی سرم رد می شود . می ایستد روی سینه ام . یک کم مکث . می رود روی شکمم . یک کم مکث . می نشیند میان گودی دو تا پاهام . ده دقیقه یا کمی بیشتر می ماند همان جا و بعد همین مسیر را به سمت تخت خودش بر می گردد . من هر شب فکر می کنم گربه ام من را دوست دارد . من کجای دنیا می توانم این عشق یواشکی گربه ام را داشته باشم .

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

شما می توانید خسته شوید و بروید . اما من می توانم ساعت ها در مدح آب طالبی بنویسم .

ایستاده بودم این طرف خیابان و با طمانینه آب طالبی ام را می نوشیدم . داشتم خودم را برای جنگ آماده می کردم . پیاده روی آن طرف آفتاب بود . جهنم . یک جوری که کلافه شده بودم . سه تا آب معدنی را سر کشیده بودم و هنوز دلم نمی خواست بروم آن طرف . اما همه چیز آن طرف بود . من نزدیک مترو بودم . نزدیک کامواها که دیدن شان هم حالم را به هم می زد . شبیه سربازی که می خواهد از جنگ فرار کند . می خواستم تا حواسم نیست پله ها را بروم پایین . تا این که آیدا را دیدم . داشتم یک کار یواشکی می کردم و شک نداشتم یک آشنا می بینم . همدیگر را بغل کردیم که توی این گرما اشتباه بود . من از کامواهای کثافت و از آیدا یک قدم فاصله گرفتم و  به مترو نزدیک تر شدم . گفتم یک آب طالبی هم نیست این دور و بر . تنها چیزی که می خواستم آب طالبی بود . گفت هست آن طرف میدان . من دوباره بغلش کردم که از هم جدا شویم و به اغوش آب طالبی پناه ببرم .
بیست دقیقه آب طالبی به دست ایستادم . به عکس های سه در چهاری که تازه گرفته بودم نگاه کردم . موافقید که همیشه عکس های سه در چهار آدم را نا متقارن تر از چیزی که هست نشان می دهد یا من حقیقتا این همه نا متقارنم ؟ به کار جدیدم فکر کردم . آرام ، سر صبر . به این که چه خوشم نمی آید بافتنی ببافم . چرا یک روز خوشم می آمده ؟ چرا هیچ وقت بلدش نشدم ؟ بعد بی آن که بخواهم به همهء راه ها فکر کردم . به همهء راه ها که بسته بود . ترسیدم . نفسم بند آمد . این تنها فکری بود که می توانست من را از پیاده روی این طرف بکند و پرت کند آن سو که آفتاب ِ داغ . نی آب طالبی میان دندان هام له می شد . تند تند توی آفتاب راه می رفتم و حتی به مغازه ها نگاه هم نمی کردم . می خواستم از فکرهام فرار کنم . خیابان به انتها رسید و من فکر می کردم من این جا چی کار می کنم ؟
صبر ایوب | جواد یساری

۱۳۹۴ مرداد ۶, سه‌شنبه

آدم ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقهء صبحِ مرداد باید پکن باشد .

ـ اگر عینک زده بودم داستان های بهتری داشتم . من از عینک بدم می آید . اگر کر بودم هم از سمعک بدم می آمد . من را می دیدید که الکی سرم را تکان می دهم و به حرف های بی مزه تان می خندم بی ان که یک کلمه اش را شنیده باشم . چون می خواهم مستمع خوبی به نظر برسم .
حالا تصویرهای گنگ و مبهمی می دیدم از آدم ها . کله کچل مردی را می دیدم که توی نور شب ، تلاشم برای تشخیص سنش بی فایده بود . از کجا داستانش را می دانستم وقتی نمی فهمیدم رنگ چشم هاش چه رنگی ست ؟ توی دور دوم بی ان که از مرده سر در بیاورم تبدیل شده بودم به دختری که دارد دنبال یک مرد سن بالای پولدار می گردد . بعد فکر می کردم اگر پولدار بودم چی کار می کردم ؟ اما فکرم خیلی جلو نمی رفت . چون اگر پولدار بودم الان توی چین بودم و چون نمی دانم شب چین چه شکلی ست فکرم ته می کشد . حتی نمی دانم صبح چین چه شکلی ست . یا غروب چین . تنها می دانم یک آدم پولدار شب ششم مرداد باید شانگهای یا پکن یا گوانگژو باشد . یا حتی شنزن . اما نباید توی پارک شب گرم تهران در حال دویدن باشد .
نگاهم را متوجه پسر جوان چاقی می کنم که هن هن کنان می دود و هی عینکش را بر می گرداند سر جای اولش .
من کیلومترها با هنگ کنگ فاصله دارم و چشمم تا دورها بچه های سرتقی را می بیند که دارند با اسکیت و دوچرخه شان راه ورزشکارهای مستعدی مثل ما را سد می کنند . حتی دلم نمی خواهد به داستان شان فکر کنم چون بچه ها داستان ندارند و از همه خوشبخت ترند . حتی از مرغ ها که هیچی نمی فهمند .

ـ من هر روز صبح ساعت شش و بیست چهار دقیقه از خواب بیدار می شوم . یک لیوان آب می نوشم و سعی می کنم خودم را به خواب بزنم چون هیچ وقت روز به اندازهء ساعت شش و بیست و چهار دقیقهء صبح احساس یاس نمی کنم . یاد تو می افتم . و از حس یاس و نا امیدی انباشته تر می شوم . اتاق روشن می شود و تلاش های من برای خوابیدن و از بیهودگی نمردن چهل دقیقه طول می کشد . گاهی بیشتر . آن قدر که بلند می شوم ببینم پکن چه شکلی ست . چون تنها و خالی ام و دلم می خواهد خودم را از تصاویر معبد بهشت انباشته کنم . حساسیتم بیشتر شده و چشم هام را می مالم و صفحه ها را بالا و پایین می کنم . اگر این جا باشید من را می بینید که ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه صبح در حالیکه از حساسیت اشک می ریزم و فین فین می کنم به تصاویر معبد بهشت زل زده ام . گربه ها از گرسنگی خودشان را به پاهام می مالند و من به تو فکر می کنم که جایی توی خیابان های تهران گم شدی و ساعت شش و بیست و چهار دقیقه صبح های مرا از اندوه و معبد بهشت انباشتی .

۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

Peter van Agtmael

۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

« برندهء قطعی ، برندهء قطعی با نسبت آرای بسیار زیاد اینجانب هستم . » *

ساعت های پایانی شب خرداد برای من هیچ گاه در کلام نمی گنجند . امیدهایی که به یاس بدل شد . کی توی زندگیش سرخورده و نا امید نشده ؟ برای کی دنیا یک شب به آخر نرسیده ؟
اما سرخوردگی آن شب ، جلوی عددهای زیر نویس شبکهء خبر ، باورکردنی نبود . هنوز مانده بود تا بیست و پنج خرداد که انقلاب برای ما بود . آن شب تنها بودیم . تنها و نا امید . به هم زنگ می زدیم : مگه می شه ؟ وقاحتی که ته نداشت . خبرهایی که می رسید . آن هایی که شب به خانه بر نگشتند بس که خانه دیگر امن نبود . ستاد هایی که از حضور نماینده های ما خالی می شد . شمشیر را از رو بسته بودند .
لحظه ای که خبرنگار ها دست زدند و یکی آن دور تر داد زد : « آقا تبریک ! » … برندهء قطعی ، برنده قطعی … امیدی که داشت جان می گرفت . این مرد کوتاه نمی آید .
بعد از آن یاس های زیادی را تجربه کردیم . وقتی احمد زید آبادی را از اوین بردند گناباد چی بود جز آخر دنیا ؟ امید های زیادی از پِیش آمد . من هیچ وقت دنیا را به اندازهء تابستان و پاییز هشتاد و هشت زندگی نکردم و امیدوار نبودم .
با این همه یاس و امید آن شب ، آن عدد های لعنتی که تا صبح تکان نخورد ، تجربه ای بود که تکرار نشد  .

* قسمتی از اولین کنفرانس خبری میر حسین موسوی بعد از انتخابات هشتاد و هشت

۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

این را دست به دست برسانید به آقای روحانی

قبلش می روم توئیت های روحانی را می خوانم ببینم توش اشاره ای به افزایش قیمت تاکسی های خطی کرشت کرده که یک شبه سیصد تومان گران شده اند ؟ نکرده . برای همین اعتراضم را به غر های زیر لبی کاهش می دهم و هزار تومان بی زیانم را می گذارم روی داشبورد . کمر من زیر بار افزایش قیمت تاکسی ها دارد خم می شود .

هوا گرم است . مرده می گوید می شود دوهزار تومن . قبلش طی می کند چون خودش هم می داند دارد زیاد می گیرد . آیسای چهار سال پیش ِ زیر بار زور نرو ، سوار نمی شد . من سوار می شوم اما نمی توانم غر نزنم . می گویم می شود هزار و پانصد تومان . می گوید نه زیاد شده . می گویم من هفتهء پیش همین مسیر را آمده ام و زیاد نشده بود . می گوید بعله هفتهء پیش زیاد نشده بود . این هفته زیاد شده . این سومین باری ست که سوار این تاکسی می شوم . هر بار که سوار شده ام همین را گفته . اما یادش نیست . همان لحظه گرما به دهانم می رسد و نمی توانم ادامه بدهم . اما گرما به دهان مرده نرسیده . تنها به فعل های آخر جمله هاش رسیده . یک داستان ِ بی فعلی را برایم تعریف می کند . من صدایی شبیه اهن و اهون از خودم در می آورم . می گوید بعله خانوم روزی رو خدا . وقتی می بیند صدایی ازم در نمی آید نگاهم می کند و تکرار می کند بعله خانوم روزی رو خدا . می گویم بله بله . وقتی می رسیم هنوز داستانش تمام نشده . مجبور می شوم یک پام توی تاکسی ، یک پام بیرون تاکسی به ادامهء حرف هاش گوش کنم . بله بله . معذرت می خواهد که سرم را درد آورده . اما به نظر من باید بابت پانصد تومان اضافه ای که گرفته معذرت خواهی کند .

با کلی بار و کوله و فلان ، خمیده می رسم سر کرشت . سوار تاکسی می شوم و وقتی راننده می گوید هزار تومان من خم تر و آویزان تر می شوم . یک جوری که تمام سر بالایی زنبق کیسه هام کشیده می شوند روی آسفالت و سگ هایی که از سر خیابان دنبالم راه افتاده اند سعی می کنند از توی کیسه های خریدم بری خودشان یک کوفتی پیدا کنند . من مانع شان نمی شوم چون سرم هم نزدیک آسفالت است و امید به زندگیم خیلی پایین است . چرا باید امید به زندگی این سگ ها را ازشان بگیرم . هان آقای روحانی ؟ چرا ؟

۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

« - امشب نمیاد ؟ - نه آقا . - اما فردا میاد . - بله آقا . - حتما ؟ - بله آقا » *

اول نگاه کردم به دمای هوا . چهل و دو درجه . چرا ؟ فکر کردم شب بروم . یا اصلا وقتی بروم که برگ ها زرد شدند . وقتی دمای هوا هجده درجه شد . وقتی باران بارید .
یا اصلا نروم . آرتیست نشوم . چی بشوم پس ؟ مامان سه هفته یک بار می گوید که آموزش و پرورش معلم استخدام می کند . من می گویم مامان من شغل دارم . شغل نمی خوام . چرا نمی زند توی گوشم ؟
مامان اما دست بردار نیست . نمی خواهم بروم توی مهد درس بدهم ؟ کم کم یاد می گیرم !  وای مامان ! تو فکر می کنی من نمی تونم مربی مهد خوبی بشم ؟ فکر می کنی از پسش بر نمیام ؟ اما این بزدلیه . کم اووردنه . کاریه که همه کردن . من نمی خوام کوتاه بیام . دارم بلبلی می کنم . مامان سیب زمینی ها را سرخ می کند و به حرف های بی سر و ته من گوش می دهد . چرا نمی زند توی گوشم ؟

من حقیقتا می خواهم آرتیست شوم ؟ آرتیست خیلی مجهول الهویه ( الهویت ؟ ) است . اگر در جواب ِ چه کاره ای بگویی آرتیستم کسی چیزی نمی فهمد . یعنی چی ؟ نقاشی می کنی ؟ خطاطی ؟ ژانگولری ؟ چه مرگته ؟ برای همین چرا آدم باید بگوید آرتیست است . حتی اگر آرتیست است . من می گویم مجسمه سازم . مجسمه سازی تکلیفش خیلی معلوم است . آن ها با شنیدن این کلمه یاد مغازه های خوشگل فروشی می افتند .
من ترجیح می دهم به جای این که یاد اکسیر و عقاب های برنزی بیفتند ، یاد مجسمه های کوچک خانهء مادربزرگم بیفتند . از این مجسمه های کوچک سرامیکی که چند تا بچه بودند که داشتند بازی می کردند . من و دختر عموم ، ظهر های تابستان که همه خواب بودند ، آن ها را از توی ویترین در می آوردیم و سر این که ، آن که خوشگل تر است منم ، دعوا می کردیم . آن وقت ها پنج شش ساله بودیم و نمی خواستیم خودمان باشیم . می خواستیم مجسمه های قشنگ سرامیکی مادربزرگم باشیم . چرا باید فکر می کردیم آن بچه های سرامیکی از ما قشنگ ترند در حالیکه ما قشنگترین بودیم ؟
چرا حالا باید دلمان بخواهد اینی باشیم که هستیم ؟ حالا که لوس تر و احمق تر شده ایم . چرا نباید دلمان بخواهد آن لباس های قشنگ و با شکوه را بپوشیم و و با لبخند های از سر بی خیالی توی چمن ها بازی کنیم ؟

نرفتم . چرن تا شب دمای هوا به هجده درجه نرسید ، برگ ها زرد نشد و باران نبارید . نشستم جلوی تلویزیون چون تصمیم گرفته بودم وقتم را هدر بدهم . گاهی این کار حالم را جا می آورد .
مرده توی بلند گو از مردم می خواست بلند شوند و همه یکصدا داد بزنند هو هو هو هو … مرد حسابی هو هو هم شد شعار ؟ بلند گو می خواهد ؟ خودشان بلد نیستند ؟ تو یک شعار درست و حسابی بده در حد حصر باید بشکنه . اما نمی داد . همه یکصدا هو هو . بازی که شروع شد می دانستم می بازیم . چرا ؟ چون خیلی مدبر و باهوشم . برای همین رفتم سراغ دامن ِ گورخریم که خیلی قشنگ است .

* قسمتی از نمایشنامه « در انتظار گودو » ساموئل بکت

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

Jonas Bendiksen

در حالیکه حق من بیشتر از این هاست . من باید توی رقص و خدای آسمون ها غرق شوم .

چیزی که الان دلم میخواست این بود که توی یک مهمانی باشم و خدای آسمون ها پخش کنند و همه باهاش داد بزنیم . من خدای آسمون ها را بلد نیستم . من با اندی و کروس خاطره ندارم . با لیلا فروهر خاطره ندارم . با کلاغ دم سیاه خاطره ندارم . اما اگر می دانستم امشب دعوتم می کنند به یک  مهمانی ِ خدای آسمونا ، همین حالا دانلودش می کردم و تا شب یاد می گرفتم . اما دعوت نیستم .
بعد از ظهر است . منتظر جواب نامه ام هستم . جوابی که هیچ گاه نخواهد رسید . من روزی چهل و هفت بار صفحهء ایمیلم را ریفرش می کنم و از امید و انتظارم ذره ای کاسته نمی شود .

اما صبح ، بسیار خسته و ناامیدم . از خواب که بیدار شدم دوباره با این حقیقت تلخ مواجه شدم که جواب نامه ام نیامده ، توافقات هسته ای هنوز به نتیجه نرسیده ، دمای هوا هزار درجه سانتی گراد است و هر شب تعداد پشه ها بیشتر و بیشتر می شود . من توی یک جای کوچک ایستاده ام ، عرق می ریزم ، قوزک پایم را می خارانم و سعی می کنم از پری که خودش را به من چسبانده تا بهتر بشنود فاصله بگیرم .

گفتم من تماس … بعد ادامه ندادم . باید می گفتم فوبیای تماس ؟ میلاد گفت تماس هراسی ؟ خودش بود . نمی دانستم این کلمه را از خودش در آورده یا چی ولی خیلی کلمهء درستی بود . آنیتا اصرار داشت مونیتور را بگذاریم آن طرف . می گفت چهار نفر روی مبل بزرگه جا می شوند . آره جا می شوند . مثل صندلی های مترو که برای شش نفر ساخته شده و هفت نفر توش جا می شوند و همیشه یک خانم تپل مپلی هست که بی آن که به جثه اش نگاه کند از آدم می خواهد یک کم جمع تر بنشیند . با انزجار به خانومه نگاه می کنم و از جایم بلند می شوم تا کون و عرقش با من تماس پیدا نکند . خانومه ظفرمندانه روی صندلی من می نشیند بی آن که پیام اخلاقی نهفته در حرکتم را بفهمد .
اما این جا که مترو نیست . من از تصور تماس کونم با کون یکی دیگر وقت والیبال دیدن خوشم نمی آید . میلاد هم خوشش نمی آمد . برای همین نشسته بودیم همین طرف و همین جوری که بحث می کردیم ریش های معروف بهش می آید یا نمی آید ، ایران داشت خیلی شکوهمندانه و دندان شکن امریکا را شکست می داد . حقیقتش را بخواهم بگویم ریش معروف مساله من بود . آن ها تو تیم غفور بودند .

میلاد می فهمید اما این جا پری یا زهرا یا خانوم باقری هیچی از تماس هراسی سرشان نمی شود .
این جا که من هستم از نه و نیم شوخی عروس و خواهر شوهر می کنند تا یازده و نیم . یکی از یکی جلف تر . یک عروس و خواهر شوهر هم هستند که نخودی می خندند . من دارم توی این شوخی های سبک و فحش های جنسیتی  غرق می شوم .

۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

دوست داشتم سرخپوست قصه گیسو باشم .

من بی حادثه ترین و بی حاشیه ترین آدم دنیا بودم . کسل کننده ترین داستان ها . حقیر ترین عشق ها . خوشحالم نویسنده نشدم . شانس آوردم توی هیچ دفتر روزنامه ای کار نکردم . اگر یک ستون داشتم و قرار بود هر روز بنویسم از چی باید می نوشتم ؟
برادرم داشت تعریف می کرد صبح زنگ زده شهرداری و گفته این جایی که دارند می کنند برای فاضلاب جای درستی نیست . مرده گفته هنوز که نکندند . برادرم گفت احمق که نیست . می تواند از روی علامت ها بفهمد قرار است کجا را بکنند و قرار است درخت های پنجاه سالهء کوچه را خشک کنند . چهل و پنج دقیقه با مرده بحث کرده . بی نتیجه . کی نمی داند توی این خراب شده این تلفن ها به هیچ جا نمی رسد ؟ سوگوار درخت های پنجاه ساله بود که داشتند خراب می شدند . وقتی می گفت گوش می دادم و نمی دادم . من نگران درخت های پنجاه ساله نبودم . نگران چاله چوله های توی آسفالت ها که لاستیک ماشین ها را خراب می کرد نبودم . نگران سگ های بی صاحب نبودم . من هیچی نبودم . از چی باید می نوشتم ؟

من آن جور که زندگی را شروع کرده بودم می شد که آدم جالبی باشم و یک عالمه خاطره در چنته داشته باشم . جاده ها ، کشتی ها ، دریا ، زنان زیبای ترکمن ، دختران قد بلند روس ، ماروژنا … « جک لندن ، پول ، عشق ، ماجراجویی » * … اما زندگی از یک جایی ایستاد . از یک جایی توی هفده سالگی . من هر روز صبح این بلوار را رفتم تا سر خیابان شریعتی ، سوار اتوبوس شدم ، رفتم مدرسه .
یک بار گیسو گفت تو سرخپوستی . می دونم یک دوست پسر سرخپوستی داری که روزا می ره شکار . برای همین همیشه نیست . اما گیسو اشتباه می کرد . دوست پسر من بهم خیانت کرده بود . من سرخپوست نبودم . شخصیت داستان مجله های زرد بودم . هر روز به عکس های دختره نگاه می کردم و اشک می ریختم . آن جا اول داستان بود . عشق ملال آور من سال ها کش پیدا کرد و مثل اتوبوس مدرسه هر روز تکرار شد .
آلن دو باتن می نویسد : « اگر عشق من به کلوئه در آن لحظه به معنی عصاره وجود من بود ، لاجرم پایان قطعی عشقم به او ، چیزی کمتر از مرگ بخشی از من نبود . » 
در من ، میلم به چنار های پنجاه ساله مرده بود .
صد سال بعد توی یکی از روزهای گرم نزدیک تابستان ، خشمم فروکش می کرد . میلم به چنار ها و به زندگی اما زنده نمی شد .

نشسته بودیم کنار استخر ، زیر سپیدار ها و غروب جایی پشت کوه ها داشت اتفاق می افتاد . من داشتم با مهران بیهوده بحث می کردم . بحث ِ تهش پیدا . چرا نباید گفت مادر فلان ؟ تا به حال هیچ کس را این همه احمق ندیده بودم . برای من شبیه این بود که به کسی بفهمانم چرا آزار رساندن به حیوانات کار بدی ست . دلم می خواست ازش بخواهم خفه شود و اجازه دهد غروب را تماشا کنیم . اما نگفتم . کلافه و خسته فکر کردم چه خوب که فعال حقوق فلان نیستم . از هیچ چیز به اندازه بحث کردن با آدم ها خسته نمی شوم . پس چرا وقتی مهران فحش های این شکلی می داد بی تفاوت از کنارش نمی گذشتم ؟
ترجیح می دادم نگران درخت های پنجاه ساله باشم .

* از ولادیمیر مایاکوفسکی

۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

چهارم خرداد نود و چهار ، طبقهء دوم یک خانه دوازده طبقه ، من توی زمان گم شده بودم .

صبح که بیدار شدم خالی بودم . بعد از ده ـ نه سال همه چیز تمام شده بود و امروز فردای ده ـ‌ نه سال بود . غمگین بودم ؟ باید اشک می ریختیم ؟ باید سرم را می کوبیدم به دیوار ؟ نچ ! خالی بودم . برای همین ماندم توی تخت و فکر کردم حالا باید به چی فکر کنم ؟‌ چهل و پنج دقیقه خوابیدنم را کش دادم چون هیچی نداشتم برای فکر کردن . بعد از توی تخت آمدم بیرون . نه چون فهمیده بودم . چون بعید می دانستم آن جا ، توی تخت و زیر باد کولر جز هیچی بشود به چیزی دست یافت . شاید باید دوش می گرفتم ؟

تمیز و خوش بو ایستادم جلوی پنجره . آفتاب خوبی می تابید و آسمان یک کمش ابر بود . سعی کردم خودم را با آفتاب پر کنم . با نسیم . گربه دنبال مگس آمد توی اتاق  . با یک دستش تعادلش را روی زمین حفظ می کرد و با دست دیگرش سعی می کرد مگسه را بگیرد . اما دست نداشت و تلاش هاش دلم را به درد می اورد . برآمدگی روی بدنش را می دیدم که بیهوده بالا و پایین می رفت . جایی که قبلا دست بود . خالی تر شده بودم .
شاید باید « آواز بی ساز » را می خواندم . برای شروع . بعد هر چی روی میز بود را یک نفس می خواندم . یک کوه کتاب . آنقدر که کور شوم .
یا یک دامن می دوختم . ده تا .
شاید باید نه دقیقه می دویدم . چرا نه بیشتر ؟ آن قدر که ریه هام از اکسیژن خالی شود . باید خودم را با بی اکسیژنی پر می کردم .
هفده بار عرض استخر را شنا می کردم .
می رفتم دم آزادی می گفتم من را راه بدهید . خواهش می کنم من را راه بدهید . می خواهم بروم آن تو داد بزنم . یک ساعت بی وقفه داد بزنم . آن قدر که دیگر صدام در نیاید .
باید می رفتم کلاس فشردهء آموزش زبان ترکی استانبولی . می رفتم استانبول . بر نمی گشتم . هیچ وقت بر نمی گشتم . صبح ها روی این تخت از خواب بیدار نمی شدم . روی این میز چای ام را نمی نوشیدم . از توی این کتابخانهء بی قواره هیچ کتابی بر نمی داشتم . از این پنجره آسمان را نمی دیدم .

اما ایستاده بودم رو به آفتاب . دیگر هیچ کس و هیچ چیزی نبود که من را به گذشته ام پیوند دهد . چشم هام را بسته بودم و می شنیدم . لعنتی ! زندگی بدجوری در جریان بود .

۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه







Let women go to stadiums

حضور در ورزشگاه حق شهروندی زنان است . 









۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

خیابونای سبز تهران ! دلم براتون تنگ شده .

زمونهء بدیه . موسوی تو حصر و دستمون از همهء دنیا کوتاهه . هشتاد و هشت یک جور غم انگیزی هر چقدر هم که بخوای نادیدش بگیری و فراموشش کنی ، آخرای خرداد حضورش رو به رخ می کشه . و تو از خودت می پرسی شیش سال پیش این موقع من کجا بودم ؟ الله و اکبر ! شیش سال گذشت از اون شبی که من داشتم همین وقتا می گفتم الله و اکبر و همهء شهر هم می گفت . بی اغراق . دست کم از این جا که من بودم انگار همهء شهر داشت می گفت و چقدر با شکوه . الله و اکبر . کی می شه دوباره تهران این همه قشنگ و با شکوه . این همه امید . این همه آرزو . کی میشه شهر دوباره شهر من ، خیابونای من ، انقلاب من .
خشمم از هشتاد و هشت هیچ فروکش نمی کنه . تبدیل به غم می شه . تبدیل به لذت ِ یاد اوری خاطره می شه . حسرت می شه . اما تهش خشمه .
اونایی که من باهاشون خیابونا را می دویدم دیگه نیستن . شب های الله و اکبر سکوت ِ بی نهایته .
صبح پا می شی می ری ، میای ، می خوابی و یک هو بیست و پنج خرداده . من کجا حواسم به تاریخ و روزه . من راه ها رو می رم و میام . بی اونکه بدونم چندم ِ کدوم ماه سالم . اما یک هو بی مقدمه بیست و پج خرداده و شیش سال یه عمره . هزار ساله .
امشب شش سال از ما که به وسعت انقلاب تا آزادی بودیم گذشته و بالاتر از سیاهی هم رنگ دیدیم وقتی مادر ستار راه افتاده بود قاب عکس به دست .
من تا ابد واسه موسوی و رهنورد و کروبی کلاه از سرم بر می دارم و ای کاش ببینم اون روزی رو که توی انقلاب واسه آزادیشون می رقصم و قهقهه می زنم و چه دلم می خواست امید بذر هویتم باشه اما امشب ، بعد هزار سال چی وحشتناک تر از توییت های یه خطیِ سالگرد بیست و پنجم خرداد . چی بدتر از نوشته های بلاگی . چی بدتر از ما .

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

توی بهشت داریوش نیست . توی جهنم هم نیست .

هیچ کس به اندازه راننده تاکسی ها ترافیک و گرما را نمی فهمد . من خودم وقتی یکی را سوار می کنم بیشتر می فهمم چقدر تهران ترافیک است و گرم است و کوفتی ست . سعی می کنم خیلی راننده تاکسی وار و کاربلد رانندگی کنم . اما آنها احمقند . هی بهم لبخند می زنند و به جانم دعا می کنند . بعد که می بینم بی فایده ست لبخند می زنم و پا به پای شان از راننده هایی که رحم ندارند و سوار شان نمی کنند شکایت می کنم . اضافه می کنم بدیش اینه که این جام تاکسی خور نیست . سخته تو گرما پیاده . این جمله را همیشه می گویم . بس که تکراری و بی خلاقیتم .
آنها پیاده می شوند و هزار تومن که هیچی نیست را ازم دریغ می کنند . یک بار یکی شان یک ساعت جمله بندی کرد که اساعه ادب نشه و چی تا بپرسد چقدر تقدیم کند . شرمندهء آن همه جمله بندی گفتم این چه حرفیه !
اساعهء ادب چرا . هزار تومن . این چیزی بود که باید می گفتم .
بیست و یک خرداد است . وقتی سوار می شوم خوب و آرامم . یک خشم سه ساله در من فروکش کرده . یک جایی توی اوجم . می توانم چهار طرف زمین را ببوسم و بروم . می توانم چهار طرف زمین را نبوسم و نروم . 
ترافیک را که رد می کنیم راننده تصمیم می گیرد ما را بکشد . به هر پیچی که می رسیم دو تا پسره پشتی می گویند یا ابوالفضل . آقا مراقب باش . اما رانندهه تصمیمش را گرفته . می خواهد ما را بکشد . بنزینِ لیتری هزار تومان . چرا نکشد ؟ ابولفضل هم به دادمان نمی رسد . من منقبضم . این راه را هر هفته می روم . به کشته شدن عادت دارم . آن دو تا انقدر می گویند یا ابولفضل که خواب شان می برد . من قرار نیست بخوابم . می خواهم بیدار بمیرم . فکر می کنم برسم که به جاجرود دیگر خوابم نمی آید . یک کم بعد تر از جاجرود از ماشین پیاده می شوم و آن نه نفر را توی کشته شدن شان تنها می گذارم . 
اما نمی رسیم . راننده با بوق همه را به سمت راست جاده هدایت می کند . اما این یکی قصد هدایت شدن به سمت راست را ندارد . شک ندارم با این دونفر که توی ماشین جلویی نشسته اند ، سیزده نفری می میریم . نه ! دوازده نفری . رانندهه نمی میرد . صد تا جان دارد . می شود نود و نه تا و هر روز با داریوش ده بار این راه را می رود و بر می گردد . من با این که گارد ریل رفته توی شکمم و خون فواره زده خوشحالم . چون توی اوجم . چون دیگر هیچ وقت صدای داریوش را نخواهم شنید . داریوش با نود و نه تا جان راننده تاکسیِ‌ رودهن ـ بومهن سه نفر ، می ماند توی جاده قدیم .

۱۳۹۴ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

Richard Billingham

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

زنان ایرانی باید به ورزشگاه‌ها بازگردند .

ریاست محترم فدراسیون جهانی والیبال
آقای آری گراسا
در نوامبر گذشته در کنگره جهانی فدراسیون جهانی والیبال اعلام کردید :‌ «زنان در سرتاسر جهان باید اجازه داشته باشند بطور برابر [با مردان ] در تماشا و شرکت در بازی‌های والیبال سهیم باشند». حالا نزدیک به سه سه سال است که زنان ایرانی از تماشای بازی‌های والیبال در استادیوم‌های ایران و حق حضور در این  فضای عمومی محروم شده‌اند. در این مدت، تیم ملی والیبال مردان توانسته‌است به موفقیت‌های بسیاری دست یابد ولی در تمام بازی‌های تیم ملی در ایران، درها به روز زنان تماشاگر بسته ماند و حتی غنچه قوامی در مقابل یکی از این استادیوم‌ها دستگیر شد و این درحالیکه حضور زنان در استادیوم‌ها هیچ منع قانونی ندارد. با وضعیت موجود امیدوار نیستیم تلاش‌هایمان بتواند حضور زنان را در این دوره از لیگ والیبال تضمین کند. به همین دلیل از شما می‌خواهیم پذیرفتن و اجرای تمام و کمال حق حضور زنان ایرانی،  در ورزشگاه‌های ایران را یکی از شرایط میزبانی کشورمان قرار دهید تا این تبعیض نوظهور به امری عادی در کشور ما تبدیل نشود.
با احترام

اگر با متن پیام هم نظرید امضا کنید :  زنان ایرانی باید به ورزشگاه ها بازگردند .

ـ چرا من ـ زشتم ؟ ـ وا !

پسره داشت التماس می کرد . خیلی خاک بر سر بود . بهترین لباس هایش را پوشیده بود . گفت و گو ندارد که آن کفش های نوک تیز و پیراهن سفید اتوکشیده اش که زیر پیراهنیش از زیرش پیدا بود بی نوا ترش کرده بود . هی می گفت این همه سال برای به دست آوردن دختره چقدر تلاش کرده . خیلی صحنهء رقت انگیزی بود . دختره به وضوح نمی خواست . حتی میز و صندلی های آن املتی خیابان انقلاب هم می دانستند بس که نمی خواست . داشت آرام و با طمانینه املتش را می خورد . نه مثل من که با ولع . من تنهایی که غذا می خورم مثل یک وحشی گرسنه می افتم به جان بشقاب غذا و روغن از میان انگشت هام چکه می کند روی میز . می خواهم هر چه زودتر به این مراسم غذاخوری تنهایی پایان بدهم چون من هم مثل بودریار فکر می کنم غذا خوردن تنهایی فلان است . غذا خوردنم را هی به تاخیر می اندازم تا برسم خانه اما از انقلاب تا خانهء ما خیلی ایستگاه مترو راه است . برای همین می چپم توی املتی .
حالا تنها دلیلم گرسنگی زیاد و پایان دادن به تنهایی غذا خوردنم نبود . بیش از آن می خواستم شاهد این صحنهء رقت انگیز نباشم . می خواستم نشنوم . اما بودم و شنیدم و این لحظه سه سال است که با من است . آدم توی روز خیلی کلمات میز بغلی کافه را می شنود و بسیار چهره ها می بیند که از یاد می برد . اما یک لحظه های کوتاه بی اهمیتی از خاطرش نمی رود . این از آن صحنه هاست که گاهی به یادش می آورم . حالا که نشسته ام که هیچی ننویسم و فقط بنشینم و چای بنوشم و فکر کنم هم به یادش می آورم .
قبلش نوشته ام چگونه گذشته را و گوگل پرسیده فراموش کنیم ؟ بعله آقای گوگل . فراموش کنیم . حظ می کنم انقدر فهمیده ست . گذشته را جز فراموش کردن باید چی کار کرد ؟ پاس داشت ؟ نچ ! من هیچ جای گذشته ام را پاس نمی دارم . نوشته باید با گذشته رو به رو شد . من که هر روز ، با گذشته رو به رو می شوم چه خاکی ؟ هیچی . باید همین جور که بی خیال نشسته ام به چای نوشیدن ، املت بعد از ظهر خیابان انقلاب را به یاد بیاورم .

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

اما ترس ها و تصمیم های بزرگ ، تنها نیمه شب ها به سراغ آدم می آیند و ساعت چهار و نیم صبح زیر تخت قایم می شوند .

رسیدم که سر کوچه فهمیدم قرار است بالا بیاورم . اما وانمود کردم که نفهمیده ام . وانمود کردم که صبح قشنگی ست و همه چیز مرتب است . اما نبود . محتویات معدهء من مرتب نبود . باید بر می گشتم . اما لبخند گشادی روی لبم بود و خیلی مصمم و قدم هام محکم بودم . رفتم آن دست بلوار . رسیدم به پارک . و فکر کردم چهل ثانیه دیگر بالا خواهم آورد . فکر کردم چهل ثانیه وقت دارم خودم را به توالت زنانهء پارک برسانم . اما توی محاسبهء زمان اشتباه کرده بودم . من فقط هفت ثانیه وقت داشتم . همین جوری که می دویدم سمت توالت بالا می اوردم . انقدر درایت نداشتم که بنشینم یک گوشه ای پشت شمشاد ها . اصرار داشتم خودم را برسانم به توالت . اژدهای خشمگینی شده بودم که می دوید و از دهانش آتش نمی آمد . آخ آخ . داشتم صبح ِ قشنگ آن هایی که آمده بودند توی پارک و می دویدند را خراب می کردم . رسیدم که به توالت دیدم نوشته توالت مردانه . توالت پارک مثل تمام توالت های پارک ها ساختمان گردی داشت . پیچیدم سمت راست که اشتباه کردم . باید می پیچیدم سمت چپ . من سمت راست را رفتم و تمام راه به بالا آوردنم ادامه دادم . وقتی رسیدم به توالت زنانه دیگر هیچی از معده ام نمانده بود . با این همه خودم را شستم . لحظه ای از مصمم بودنم کاسته نشده بود . آمدم بیرون . عینک خیسم را زدم به چشمم و با قدم های محکم و بی لبخند به راهم ادامه دادم . 
این خاطره مال امروز نیست . امروز صبح قشنگی بود . همه چیز مرتب بود . من دیشبش تصمیم های مهمی گرفته بودم که داشتم سعی می کردم به خاطر بیاورم . حتی حالا هم دارم سعیم را می کنم .

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

خود غمگین شکست خورده ام را می بینم که شمشیرش را سمت آسیاب های بادی گرفته . و حقیقتا هیچ تصویری از این خنده دار تر نیست .

خیانت یکی از بی رحمانه ترین اتفاقات روابط عاطفی ست . خصوصا وقتی دو طرف رابطه با هم ازدواج نکرده اند و هیچ تعهدی نسبت به هم ندارند . آن ها هر وقت که خواستند ، بی آن که دلیلی بیاورند می توانند به همین دلیل سادهء دیگر نمی خواهم از رابطه بروند . اما می مانند . می مانند و خیانت می کنند چون . چون ندارد . توی ذهن من هیچ دلیلی برای این نوع خیانت پیدا نمی شود . تنها می دانم طرف مقابل از پا در می آید . یک جوری که تا سال ها نمی تواند از جایش بلند شود . تنهای می دانم وقتی می فهمد بهش خیانت شده هر جا که هست می نشیند . چون نمی تواند بایستد . من روی زمین آشپزخانه نشستم . نیمه شب بود . گرسنه بودم و حتی نمی دانستم باید خشمگین باشم یا غمگین یا چی ؟
توی رابطهء من هیچ تعهدی نبود . حتی حرفی از ماه بعد نبود . هر چی بود توی همان لحظه خلاصه می شد . شام کجا برویم ؟ این سوال اصلی رابطهء ما بود . رابطهء خوبی نبود . پر از گره بود . سر تا پاش دروغ بود . دروغ هایی که می دانستم و نمی دانستم . بیشتر نمی دانستم . دروغ گوی بدی بود که هر روز دروغ می گفت . چرا ؟
هنوز هم یاد آوریش باعث می شود ندانم عصبانیم یا ناراحت . این ندانستن بیشتر دلگیرم می کند . دوست دارم بدانم چه مرگم شده اما نمی دانم . یک زخمی توی روحم سر باز می کند و قلبم تیر می کشد .
تنها چیزی که می دانم ، تنها چیزی که تا ساعت دوازده و سی و هشت دقیقه پنجشنبه شب می دانم این است که خیانت را نباید بخشید .

با این همه وقتی پله ها را می روم پایین ، عصبانی نیستم . ناراحت نیستم . غمگین نیستم . می فهمم گذشته را باید بخشید ، با تمام دروغ هاش و خیانت هاش . همین جوری که سعی می کنم صدای زنگ موبایلم را نادیده بگیرم . ناشنیده ؟ همه چیز و همه کس را بخشیده ام . حتی خود شکست خورده ام را .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

یک کاسه سوپ بیشتر

ـ توی خانه راه می روم و سرفه های پیرمردی می کنم . خوشحالم کسی نیست . دلم می خواهد تمام روز کتاب بخوانم . توی اتاق ها بی هدف راه بروم و سرفه کنم .

ـ باید بروم تئاتر . این اولین فکر یکشنبهء اردیبهشت معمولی من بود . کسی را نداشتم . فکر کردم تنهایی تئاتر رفتن خیلی مسخره ست ؟ نیست . تنهایی سینما رفتن اما هست . دلم برای سینما و کافه تنگ شده .
دوست برای من یک واژه اشرافی ست .

ـ من سال های بسیار کمی از دوران مدرسه ام را به یاد می اورم که دوست داشته ام . از اردو بدم می آمد . چون اردو رفتن بدون دوست مثل سینما رفتن تنهایی ست . گاهی آویزان خواهره و دوست هاش می شدم . حالا خوب می دانم که این کار را دوست نداشت . آن وقت ها نمی دانستم .
دویدن را دوست دارم . چون دویدن تنهایی معنا دارد .

ـ من شوربختانه آدم جالبی نیستم . سکوت هام آزاردهنده و حرف هام بیمزه اند .
خاطرات مبهمی دارم از روزهایی که دوست هایی داشته ام . اما یادم نیست چجوری با آدم ها دوست می شدم . یادم نیست وقتی به هم زنگ می زنیم باید دربارهء چی حرف بزنیم . کافه های تنهایی برای من امن تر است . خبری از سکوت های معذب کننده و خنده های الکی نیست . اما از طرفی کافه های تنهایی خرج اضافه است . خرجی که این روزهای پرخرج زندگیم دیگر از پسش بر نمی آیم .

ـ شب ها خواب دوست های گذشته ام را می بینم . خواب های نا مفهومی که آدم های گذشته ام توش رفت و آمد می کنند . دلم می خواهد دلتنگ شان باشم اما نیستم . فقط می خواهم توی خواب هام نباشند . این شبیه این است که حسرت از دست دادن شان را می خورم اما نمی خورم . من یک روز از حضور شان خسته می شوم . از دیدن دوباره شان طفره می روم . دوستی از یک جایی  به بعد فرمالیته و الکی می شود . برای من همیشه همین بوده . چند هفته پیش شیوا را توی خیابان دیدم . پیچید توی یک مغازه . من صبر کردم تا کارش تمام شود و بیاید بیرون تا بغلش کنم و چند کلمه ای با هم گپ بزنیم . برای من همین کافی بود . همین چند کلمهء دیگه چه خبرِ توی پیاده روهای انقلاب . وقت خداحافظی شیوا گفت که قرار می گذارد که همه دور هم جمع شویم . شیوا هیچ وقت قرار نمی گذاشت . پس چرا می گفت ؟ این جا همان جای الکی دوستی ما بود . همان جا که شیوا وانمود می کرد باید دور هم جمع شویم چون یک روزی کنار هم بوده ایم . شیوا وانمود می کرد جای ما توی زندگیش خالی است . برای همین من این همه شیما را قبول دارم . چون وقتی جای ما توی زندگیش خالی نبود ، نبود . به همین راحتی . بی هیچ شیله پیله ای . دهانش را به کلمات مبتذل آلوده نکرد . حرف بی ربطِ غیر محترمانه نزد . خداحافظ و تمام .

ـ هفته ها و ماه ها را تنها سپری می کنم . توی اتاق ها بی هدف راه می روم و سرفه می کنم . کتاب می خوانم . به وفور . می نویسم . کم و کوتاه . و فکر می کنم زندگی همیشه همین شکلی بوده .
بعد نفیسه زنگ می زند و می گوید برویم بیرون . من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم . ساعت ها جلوی آینه لباس هام را عوض می کنم . می خواهم خیلی قشنگ و تو دل برو باشم . اگر قرار بود دوست داشته باشم ، دلم می خواست دوستم شبیه نفیسه باشد . نفیسه قشنگ است و گاهی به من اس ام اس می زند و ابراز دلتنگی می کند . من خیلی به خودم می بالم . هر چند ما خیلی کم و کوتاه هم را دیده ایم . اما من خندیدنش را دوست دارم و بنظرم دختر محترمی ست .

ـ اگر « دوست » پیدا کنم به کافه خواهم رفت . این هدف بعدی زندگی من است .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

Alec Soth

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

تو می دانستی هنوز آدم هایی توی این شهر هستند که از صدای زنگ در می ترسند ؟

اما هیچ شبیه جمعه نیست . چون ما جمعه نداریم . وقتی کار نداریم جمعه هم نداریم . از تعطیلات هم خوشحال نمی شویم . غمگین نمی شویم . هیچی نمی شویم . روزهای تقویم به روزهای خوب ، متوسط و بد تقسیم می شوند . یک روز خوب می تواند جمعه یا سه شنبه یا هر کِی باشد . امروز یک روز متوسط است . یک صبحانهء متوسط می خورم . یک آهنگ معمولی گوش می کنم . گلدان ها را آب می دهم . هامون با تلفن حرف می زند . شاهین . نمی دانم . چون پشتم به آن هاست . اما شک ندارم کار مهمی انجام نمی دهد .
از همین کارهای پیش و پا افتاده .
دارم به « باز سازی یک فلان » فکر می کنم . این مسخره ترین اسم ممکن است . اما خیلی درست است . دارم با کلمات بازی می کنم . اما هیچ . من توی انتخاب اسم خوبم ؟ کاغذهای چهار خانه خوب است ؟ با طعم چای لیمو ؟ هوووم . دیشب قبل از خواب فهمیدم باید یک اسمی باشد . یک جایی یک اسمی منتظر من است ؟ نه به این بیمزگی . باید یک اسمی بسازم تا داستان شکل بگیرد . یک خط ممتد کشیده ام . اولش شروع ، اوج ، پایان . اما بعد فهمیدم شروع ندارد . پایان ندارد . اوج هم ندارد . روزمرگی بی انتهاست . آدم یادش نمی آید از کجا شروع شده . یک جای داستان هست که آدم فکر می کند از کی این شکلی شد ؟ یادش می آید یک روزهایی زندگی یک جور دیگری بوده . یک جور بهتر ؟ بدتر ؟ نه ! نه !‌ یک جور دیگر ، نه حتی بهتر .
داستان من اما یک جایی قبل از اوج شروع می شود . پشت در بستهء یک خانهء معمولی . و همان جا به پایان می رسد . چون ادامه اش را هیچ کس نمی داند . آن ها که می دانند سال ها بعد توی یک مستند تعریفش می کنند اما دیگر خیلی دیر است . تمام اتفاقات جایی در دل تاریخ به خاک سپرده شده اند و قربانی ها هزار هزار بار جان داده اند .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

اما بلد نیستم چخوف باشم . چون از چخوف فقط یکی تولید شده .

الان ایده های من افتاده روی زمین کسی نمی آید جمعش کنم . صبح که آمدم پایین حتی خودم هم نمی توانستم جمعشان کنم . عزا گرفته بودم بالای سر ایده های نیمه کارم .
من مثل آن مرتیکهء بی سواد فکر نمی کنم کسی ایدهء کسی را می دزدد . یا مثل آرش عاشوری نیای فلان نمی گویم این عکس من را یکی فلان کرده . من فکر می کنم همهء ایده ها توی ذهن همهء آدم ها هست . شک ندارم اگر همینگوی صبر می کرد من « وداع با اسلحه » را می نوشتم . من مستعد نوشتنش بودم . وقتی خواندمش دیگر دلم نخواست بنویسم . آدم بهتر است یک بلاگر پرکار باشد تا یک نویسندهء میان مایه . اگر همینگوی نشدم بدون شک تیراژ کتاب هام از سه هزار تا تجاوز نمی کرد . این که تعداد بازدید کننده های بلاگم از هشت تا تجاوز نمی کند برای این نیست که یک بلاگر میان مایه ام . پس چی ؟ من چه می دانم .
میان مایه را آن جور که آقا فتوره چی دستمالیش کرده دیگر دلم نمی خواهد استفاده کنم .
اما آن ها هر لغتی را همین جوری به ابتذال کشیده اند و اگر بخواهیم وقعی بنهمیم بهشان مجبوریم جمع کنیم برویم و من آدم جمع کردن اگر بودم شغلم بلاگری نبود . یک روزی هم یاد می گیرم از بلاگ نوشتن پول در بیاورم . آن وقت هیچ غمم نیست . هی می نویسم . با هشت تا بازدید کننده یا هفت تا . اما نه با پنج تا . چون آن پنج تا خودم هستم و آدم برای خودش بلاگ نمی نویسد . دفتر خاطرات می نویسد . من در برابر همین چند نفر هم احساس مسئولیت می کنم و خواهم نوشت  و پرچمم همیشه بالاست . این از من .

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

که شهر بی‌تو مرا حبس *

توییت وار بگویم که باد زد و لیست خرید ِ دستمال توالت و مایع دستشویی و فلان افتاد زمین . حقیقتا باید به همین یک جمله قناعت کنم . چون لحظهء کاملی ست . دوبین می ماند روی کاغذ ، روی پنجره که باد . روی لحظه که خالی از اندوه . من اما آدم توییت وار و صد و فلان کاراکتر نیستم .
ادامه می دهم که ماژیک قرمز روش هم قل خورد رفت زیر میز . من خم شدم . اما دلم نخواست بیایم بالا . همین جوری ماندم آن پایین و زل زدم به ماژیک قرمز و به هیچی فکر کردم . یک حال خوشی بود . خون داشت توی مغزم جمع می شد و خوابم می آمد . همان وقت توی هیچی تو آمدی و خوشیم را کامل کردی . دیدمت که می خندی و آرامی . حقیقتا می خندی و آرامی ؟
انقد خاک بر سر نیستم که بگویم من بی تو کامل نیستم . من بی همه کاملم . جز مامان که وقتی نیست یک چیزی کم است . یک چیزی از من نیست . و گاهی که نشسته ام بی خیال و باد می آید فکر می کنم دارم بغلش می کنم و حالم خوب می شود .
هر چند تو خیلی زیبایی . در خاطر من زیباترینی . اما من بی تو و بی همهء غیر از مامان کاملم . با این همه  آن لحظه بی تو کامل نبود . خوشم می آمد که از هیچ جا پیدا شدی و وقتی آمدم بالا ، خواستم برایت بنویسم . اما ننوشتم . نوشتم مایع دستشویی ، اسکاچ ، دستکش . و پرسیدم دیگه چی ؟ سارا گفت همین . لیست را گذاشتم روی میز تا خودش برود خودش را تهیه کند چون پول نداشتم و ماه به آخر نمی رسید .

* از مولانا

۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

« زندگی تشکیل می شود ازجشن ها و هدیه ها ؛ بقیه هر چه هست سوء تفاهم است . » *


خانومه رسید که به من نفس نداشت دیگر . مستاصل نگاهم کرد و گفت آدم می خواهد ره صد ساله را یک شبه طی کند . من لبخند زدم . اما نمی دانستم چی باید بگویم . منظورش از ره صد ساله لاغر شدن بود . از این چاق یواشکی ها بود که وقتی مانتوش را در می اورد بدن تپلش معلوم می شود . از این ها که سه شب می آیند پارک و راه می روند خوش خوشان و بعدش دیگر نمی آیند . هر شب یک کاری برای شان پیش می آید . کاری که می تواند پیش نیاید . اما آن ها به کار های بی اهمیت خانه چنگ می زنند که بهانه داشته باشند برای بیرون نیامدن .
نرفت . منتظر بود من واکنشی بیشتر از لبخند زدن نشان بدهم . من لاغرم . حتی نمی توانستم لبخندِ همدردانه ای تقدیمش کنم . به ساعتم نگاه کردم . خانومه رفت . خانوم های میان سال این شکلی اند . یک هو یک عابری را مخاطب قرار می دهند . اما همیشه توی انتخاب مخاطب اشتباه می کنند .
چند روز پیش با مامان داشتیم توی قفسه های فروشگاه می چرخیدیم . مامان عاشق ظرف و ظروف است . ما به اندازهء چهار تا خانواده هشت نفره ظرف داریم . کابینت ها ظرف ها را پس می زنند . بشقاب های بی جا بی دلیل از کابینت ها می افتند بیرون و می شکنند . مامان توی قسمت ظرف ها می گشت و به قیمت ها نگاه می کرد . سرش را با افسوس تکان می داد و می گفت این بشقاب ها دو ماه پیش هجده تومان بوده اند . حالا چهار تومان گران شده اند . به کی می گفت ؟ به هیچ کس . چون من دور بودم . بعد فهمید دارد برای هیچ کس حرف می زند . یک خانومی را مخاطب قرار داد و یافته های تازه اش را از افزایش قیمت ها در اختیارش قرار داد . خانومه لبخند زد . مثل من نمی دانست بیشتر از لبخند چی بگوید . بعد مامان به من نگاه کرد .
بچه که بودم مامان خطاطی می کرد . من می نشستم کنارش و با شگفتی نگاه می کردم به الف ابر که طولش سه نقطه بود . « بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران » ننه مرده بود . می نوشت و منتظر بود بابا بیاید خانه تا برویم تهران و مادر بزرگش را به خاک بسپاریم . من  نه سالم بود و غمگین نبودم . هم چون نه سالم بود و هم چون ننه را نمی شناختم . ما همیشه توی سفر بودیم و جز خودمان کسی را نمی شناختیم . کسی هم ما را نمی شناخت . اگر می مردیم مهم نبود . کسی می مرد مهم نبود . من به الف سه نقطه مامان نگاه می کردم که خیس می شد از اشکش . شگفت زده نگاه می کردم به خطش که زیبا بود .
حالا هم داشتم همان جوری نگاهش می کردم . لبخند زدم . بیشتر از آن می توانستم بغلش کنم . اما نکردم . ظرفش را از دستش گرفتم و گذاشتم سر جاش . گفتم بیا دو تا از این کاسه ها بخریم . مامان قدر شناسانه نگاهم کرد و گفت بخریم .

* از « استالین خوب »ِ  ویکتور ارافیف
** عکس از محمدرضا میرزایی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

« قزل آلای رو به سر چشمه ، توی دلتای سینه هات باشم »*

هنوز افسوس می خورم چرا شبخیز نداریم . عید را با من و تو تحویل کردم . چون خانهء مادربزرگم بودم . عیدهای نیمه شب من و نامی و خاله تنهاییم . من به تحویل سال توی خانه اعتقادی ندارم . به تحویل سال توی هر جایی غیر از خانه اعتقاد دارم . تحویل سال توی خانه خیلی دلگیر است . ما لباس های عید نمی پوشیم . خیلی محترم نمی نشینیم دور سفرهء هفت سین . چون سفرهء هفت سین روی شومینه ست و دور ندارد . روی تنگ ماهی یک بشقاب است که گربه ماهی را نخورد . ما توی سفره مان ماهی داریم و به ماهی نخریدن اعتقادی نداریم . فال حافظ هم توی سفره نمی گذاریم . یک دقیقه مانده به سال نو ، با همان لباس های خانه ، یک حال عرفانی ِ رسمی ِ الکی به خودمان می گیریم و عید را با بی بی سی تحویل می کنیم . بعد همدیگر را می بوسیم . از توی قرآن عیدی بر می داریم و سال تازه را شروع می کنیم . ما به عیدی لای قرآن اعتقاد داریم . برای همین من کوچ کردن به خانهء مامان بزرگم که فرقی با خانهء خودمان نداشت . ماهی ، عیدی لای قرآن و نامی مجبورمان می کند لباس تر و تمیز بپوشیم . اما من همچنان با شلوارک سال را شروع کردم . چون مامان بزرگم نمی تواند من را به کاری مجبور کند . لحظهء سال تحویل کانال را از من و تو به بی بی سی تغییر دادیم چون . چون نداشت . بی دلیل . وقتی توپ را زدند برگشتیم من و تو و توی ابتذالِ رها اعتمادی خفه شدیم . بعد خوابیدیم چون نیمه شب بود . من خوابم نبرد .

شب خیز خیلی خوب بود . خیلی خنده دار بود . یک جایی وسط برنامه به پشت نگاه می کرد می گفت سلام ممد . چطوری . ممد جواب می داد . ما نمی شنیدیم . ما خنده های مثل کفتار شبخیز را می شنیدیم . بعد می گفت بیا ممد . یک کم جمع و جور می نشست و مجری بغل دستیش را هم وادار می کرد جمع و جور بنشیند و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را و مجری بغل دستیش هم مجری بغل دستیش را . چون صد تا مجری نشسته بودند توی یک وجب جا . و همه چفت هم می نشستند تا ممد هم بیاید توی کادر . بعد به علی می گفت که کادر را باز کند . علی هی دوربین را عقب جلو می کرد تا آن صد نفر که همه شان جز خودش و ممد زن بودند و هر کدام مسئول تبلیغ یک کرم کوفتی بودند توی کادر جا شوند . خودش متکلم وحده بود . زن ها جدی و با اخم به خودشان توی تلویزیون نگاه می کردند و هی با موهای شان و لباس شان ور می رفتند . بعد که راضی می شدند لبخند می زدند . لبخنوانی هم می کرد که خیلی خنده دار بود . یک دختره هم بود که تخصصش لبخوانی ترانه های ترکی بود . مردم زنگ می زنند ترانهء در خواستی ترکی می گفتند که این لبخوانی کند . لابد هنوز هم می کنند . اما ما نمی بینیم . دختر کوجی هم بود . گلی شو هم بود که شعر های بندتنبانی درخواستی برای تولد می خواند . فال حافظ هم می گرفت . اول ها غلط غلوط شعر ها را می خواند . بعد تر بسنده می کرد به همان ای صاحب فال ! ما سه تا می نشستیم جلوی تلویزیون و حسابی با برنامه های نوروزی شبخیز تفریح می کردیم . گاهی هم موبایلش زنگ می زد . باکیش نبود . هول نمی کرد موبایل را خاموش کند . ما سه تا را به هیچ جاش حساب نمی کرد . شروع می کرد با موبایل حرف زدن . علی خلاقیت نداشت دوربین را عقب جلو کند . آن پشت داشت می لمباند و به قهقهه های شبخیز گوش می داد . مثل ما سه تا .
گاهی هم برنامه های علمی ـ عبادی مینا مددی را نگاه می کردیم . مردم زنگ می زدند و از مینا خانوم می خواستند تا بخت شان را باز کند . مینا خانوم می گفت باید آینه صد ساله بخرند و صد تا شمع فلان . این همه آینه صد ساله را از کجا می آورد . از کارخانهء فروش آینه های صدساله . همزاد آدم ها را پیدا می کرد و دخترها را شوهر می داد . دست مینا خانوم شفا بود . دستش را می برد بالا و برای شفای مریض ها دعا می کرد . مینا خانوم دستتون رو می برید بالا برای منم دعا کنید ؟ از معجزات بگید . آن ها از معجزات می گفتند . می گفتند چهل تا بچهء کور توی ایتالیا به لطف خدای مهربان و دعای هفت استاد بینایی شان را به دست آورده اند . اما این چهل تا بچه را اخبار نمی گفت . روزنامه ها هم نمی نوشتند . فقط مینا خانوم می دانست و ما سه تا .
حالا مجبورم یغما گلرویی بخوانم و تنهایی بخندم . پوووف .

* از یغما گلرویی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

کوچه « زنبق »

گفت عیبی ندارد نوار بگذارد . گفتم نه . اما نوار نگذاشت . سی دی گذاشت که هایده توش فریاد می زد مستی هم دردش را دوا نمی کند . می شد حمیرا باشد که نبود . یعنی آن جور که گفت نوار من منتظر حمیرا بودم . شبش بدتر بود . یکی فریاد می زد که عروس خانوم بیاید وسط . آقا داماد بیاید وسط . برنامهء کامل یک عروسی بود . از آن عروسی ها که زن ها آرایش خلیجی می کنند و شبیه هیولا می خندند . بد تر از این نمی شد . خوابم که می برد بیدارم می کرد تا یک اس ام اسی را برایش بخوانم . یا از توی داشبورد یک فیشی را در آورم یک عددی را برایش بگویم . هنوز شب نبود اما . آفتاب دو و سی و هشت دقیقهء بعد از ظهر افتاده بود روی زانوم . آفتاب اردیبهشت نبود . آفتاب تیر بود . می سوزاند . آن بیرون اما باد می آمد و آن جا که توی آفتاب نبود سردش بود . باد شبش سقف سوله را می لرزاند و سگ ها پارس می کردند آن دورها . صدای پمپ آب می آمد . بیخودی . با این که شیر آب باز نبود . هنوز شب نبود اما . نوارش را که نوار نبود کم می کرد و یک خاطرات بی اهمیتی را تعریف می کرد که نمی شنیدم و لبخندهای بی معنی می زدم و هی می گفتم بله بله . من وقت ِ لبخندهای بی معنی زشت ترینم . جوابش بی شک نه نبود . لبخندهای من برای تعریف کردن خاطرات بی اهمیت تر بیشتری مشتاقش می کرد . چرا نمی فهمید که با آن لبخندهای زشت ِ الکی شبیه هیولا شده ام . شبش اما خوابم می برد . دل نمی دادم به حرف هاش . حتی مشتاق رسیدن نبودم چون خیلی خوابم می آمد . هنوز شب نبود اما . و من خسته و گرسنه بودم . مشتاق رسیدن بودم . وقتی رسیدیم گفت برایش نمی صرفیده این همه راه آمده باشد . شبش پول بیشتری می دادم . چون راه دورتر بود و هیچ جوره نمی صرفید . رسیده بودم و می خواستیم زودتر جعبه ها را باز کنیم و بیفتیم به جان چوب ها . خوشحال بودیم . تاریک بود کوچه ها و جز « زنبق » هیچی معلوم نبود . « زنبق » همیشه معلوم است . حتی شبِ دیر . هنوز شب نبود اما . گفتم طی کردیم . ترافیک نبوده . باید می گفتم گرسنه آن همه خاطره بی اهیمت را هم توی فریادهای هایده گوش داده ام . نگفتم . گفتم ترافیک نبوده که . خندید . شبیه هیولا نشده بود . گفت نه نبوده . پس چی ؟

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

Jeff Wall

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

می توانست هم آیسا باشد . که غمش نبود . همین جوری داشت رکاب می زد و خوش خوشان تعریف می کرد . نگاه می کرد به عقربه های ساعتش . پاش را تند می کرد . تند تر . تا بی نهایت .

بعد از چند دقیقه دیدم دارم تو را برایش تعریف می کنم . با جزییات . از اولِ اول . از کافه گودو . خیلی حال رقت انگیز خنده داری بود . می توانست یک سریال کمدی باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار ِ خاک بر سری . لوزر فیلم . قهرمان نیستم . من یک عابر بی اهمیتم . یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک . آن جاش که آدم ها مثل کفتار قهقهه می زنند . می شد یک فیلم غم انگیز باشد . همین جوری که رکاب می زدم می گفتم از کجا شروع شد . که تمام نشد . که هنوز هست . که تمام نمی شود . با یک حال نزار و خاک بر سری . آن جاش که دل بیننده ها توی سینما به درد می آید . از آدمی که مانده توی تابستان هزار هزار سال پیش . نیامده به امروزِ بیست و هفت فروردین نود و چهار .
خاک برسری هم می تواند خنده دار و هم می تواند رقت انگیز باشد . می تواند هیچی هم نباشد . هیچ احساسی را بر نینگیزد . گپ زدنی چنین بی دغدغه ام را آرزوست . تا دهانت را باز می کنی سیل کلمات ترحم انگیز روانه ات نشود . نصیحت نکنند . قضاوت نکنند . نخندند . چرا اصلا . بخندند . چرا نخندند ؟ می خواهم یک عابر بی اهمیت یک شب بهاری پارک باشم . این شغل تازهء من است .

من اما توی هیچ سالی نمانده بودم . اندازهء هیچ سالی توی ساعت نه و چهل دقیقهء شب بیست و هفت فروردین نبودم . اندازهء هیچ سالی دلم آرام نبود . اندازه هیچ سالی من نبودم .
وقعی نمی نهادم به خنده و گریهء حضار . گره های بدنم باز شده بود . درد مطلوبی توی ساق پام بود . هشت دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه دویده بودم . نوشتمش برای ثبت در تاریخ . برای وقتی که خواستم کتاب « از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم » را بنویسم . 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

چون بشر به ملال زنده ست .

آن روزها که شاید بیست و دو سالگی بوده فکر می کردم توی بیست و نه سالگی می دانم کجای دنیا ایستاده ام . همه چیز سر جاش است . دغدغه ای نیست . ملالی نیست . خواب بدی هم . حالا توی بیست و نه سالگی دغدغه هست . ملال هم . خواب های بد می بینم . مثل تمام این سال ها . سعی نمی کنم گره های خوابم را باز کنم . خیلی دستمالی شان نمی کنم . گاهی صبح که بیدار می شوم لحظاتی به خوابم فکر می کنم . کوتاه . بعد پسش می زنم . ملال که می آید نمی جنگم . اشک که باشد می گذارم بجوشد و بچکد از گونه هام . دیگر روضه نمی خوانم . ننه من غریبم در نمی آورم . پرو بالش نمی دهم . کوتاهش هم نمی کنم . بشر به اشک زنده ست . می گذارم اشک سرازیر شود بیفتد روی انگشت های جوهریم . فین فین کنان کارم را ادامه می دهم . برایم مهم نیست موهام از خواب دیشب پریده هوا . می گذارم بپرد . چه مهم است ؟
نمی دانم دنبال چی می گردم . نمی دانم می خواهم کجای دنیا بایستم . نمی خواهم بدانم . برای خواهره می نویسم . به مرغ و خروس ها غذا می دهم . ملحفه ها را می اندازم توی ماشین . حوله ها را از ماشین در می آورم و پهن می کنم . باد می پیچد توی لباسم . لای موهام . چشم ها را می بندم رو به باد ، رو به آفتاب . آن جا که کوها ، آن جا که آسمان . خودم را می برم توی یک غروب پاییزی ِ ملال آور خانه . که نشسته ایم جلوی تلویزیون و بیهوده ترین برنامه های تلویزیون را می بینیم . خواهره خوابیده کنار مامان . روی مجله ها می نویسد . مامان سودوکو حل می کند ، با همان خودکار . مامان یک عددی می نویسد . خودکار را می دهد به خواهره . خواهره خط خطی هاش را ادامه می دهد. مامان فکر می کند . با اخم . جدی . و هیچی ، قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد . این لحظه قلبم را گرم می کند .
اول اردیبهشت است . اردیبهشتِ خوب . لخ لخ بر می گردم توی سوله . داریوش دارد می خواند . داریوش آخرین خواننده ای ست که من آهنگ هاش را گوش می کنم . البته که سعید شایسته حساب نیست . چون هیچی نیست . من مراتب اعتراضم را توی دلم نگه می دارم . کتبا برای خودم می نویسم که داریوش ؟ چرا خوب ؟ ما اشتراکی آهنگ گوش می کنیم . هر کی زوش بیشتر است . داریوش ناله می کند و همه ضجه می زنیم .