۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

اما آفتاب که می زند توی هواپیما چهار چنگولی نشسته ام و دارم سعی می کنم سرفه های خشک سینه ام را آرام نفس بکشم و صدا ازم در نیاید .

بعد تر دلم برای تنهایی تنگ شد . فهمیدم این تنهایی نبود که من را آزار می داد . لحظاتی اذیتم می کرد که نمی خواستم تن بدهم به این تنهایی . چون آدم ها « دوست » دارند و تنها نیستند و تنهایی اشتباه است . 
آن لحظه ها داشتم دست و پای الکی می زدم و تبدیل به موجود قابل ترحم بی نوایی می شدم که برای جلب توجه هر کاری می کند و هیچ چیزی بدتر از یک دلقک بیمزه نیست . کافی بود کسی به شوخیم بخندد . اگر نه سه بار که حتما دوباره تکرارش می کردم . خنده روی لب ها می ماسید . 
وقت هایی که می پذیرم تنهام دنیا جای دلپذیری می شود . شب ها می دوم . روزها کتاب می خوانم . می نویسم . و تنهایی را دوست دارم . دارم بر می گردم به تنهاییم و حالم از این جهت خوب است . 
تو هواپیما حواسم را متوجه مهماندار ها می کنم تا سرفه ام نگیرد . با اولین سرفه فکر می کنم قرار است مسافر ها را به گا بدهم . می خواهم بلند شوم و پیشاپیش از مسافرها معذرت خواهی کنم . مثل مامان های بچه دار . اما نمی کنم . کون لقشان . سعی می کنم روی صندلی ناراحت هواپیما بخوابم . خوابم نمی برد . و گله ای هم ندارم . چرا باید ارزان ترین پرواز ، صندلی های راحتی داشته باشد . اما انتظار داشتم ازم بپرسند دلم آب انبه می خواهد ؟ نه که نمی خواهد . 
یادم نیست چندم شهریورم . چند روز مانده به نمایشگاه . به کارهای نکرده ام فکر می کنم . به سوله که هیچ دلم نمی خواهد برگردم توش . به صبح های کرشت که لخ لخ دمپایی مهران به گوش می رسد و خدا می داند که هیچ چیز بدتر از صدای دمپایی آدم هایی که شل راه می روند و دمپایی شان را با خودشان این ور و آن ور می کشند نیست . به صدای فرناز قاضی زاده فکر می کنم و دلم می گیرد . به سهروردی فکر می کنم و کوچهء خانه تو که ناگزیرم هر پنجشنبه شب از توش بگذرم و لعنتی تو بدترینی ! 

دلم می خواهد آفتاب که زد تنهایی سربالایی کوچه های استانبول را بروم و هیچ یادم نباشد به تهران و خیابان هاش .