۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

با صدای گرفته می رسم سر میز ناهار و تمام تربچه ها را می بلعم . چون قادولم .

دلم می خواست گریه کنم . اما نکردم . چون دلیل محکمی برای گریه کردن نداشتم . چرا باید با دماغ پف کرده قرمز بر می گشتم خانه ؟ با بوق ممتد به ماشین جلویی فهماندم که برود جلو . چقدر ؟ سه قدم جلوتر . ماشین جلویی با قفل فرمون پیاده نشد و شیشه های ماشینم را خورد نکرد . توی دلش گفت چه مرگته و سه قدم رفت جلو . من هم سه قدم رفتم جلو . ماشین پشتی دید ارزشش را ندارد و همان جا ماند . سه قدم این ور آن ور چه فرقی می کرد ؟ 
گاهی این شکلی می شوم . توی رانندگی قادول بازی در می آورم . از کنار ماشین ها می روم که دو تا ماشین بیفتم جلوتر . خوب چته ؟ هیچیم نیست . عجله ای هم ندارم . نا اعصاب هم نیستم . قادولم . همین . 
تمام راه ، هایده گوش می کنم و بلند باهاش می خوانم . داد می زنم . اول همان زمزمه های آرام خوابم را می پراند . بعد خواب تبدیل به هیولایی می شود که می خواهد مرا ببلعد . نه من را که یک بینوای دیگری را هم که قرار است با من تصادف کند . این دیگر شوخی بردار نیست . اگر خودم بودم می گذاشتم هیولا کارش را بکند و من تا ابد بخوابم . دیگر با هایده داد می زنم و انگار کک افتاده باشد به تنبانم ، هی تکان های نا مربوط به آهنگ می خورم . انگار نه . این استعاره نیست . کک افتاده به تنبانم و تنم را با پشتی صندلی می خارانم . 

من فیکم . تقلید آدم های خوب و اصیلم . هیچی نیستم . آدم هیچ حالش خوب نیست و همیشه بی هیچ دلیل محکمی دلش می خواهد گریه کند وقتی اصالت ندارد . وقتی انقدر تقلبی و چینی ست . و این شهر ، پشت چراغ های قرمزش ، مدام تقلبی بودنم را به یادم می آورد . 
هر شهری باید یک خیابانی  داشته باشد که آدم بی آن که بخواهد ازش بگذرد و به جایی برسد ، توش راه برود و حالش خوب شود . یک روز شاید ولیعصرِ تهران ، آن جاش که می رسد به تجریش این شکلی بوده . من خودم را به یاد می آورم که از اتوبوس پیاده می شدم و چند ایستگاه را پیاده می رفتم چون باران می آمد و ولیعصرِ بارانی بسیار زیباست . قدم می زدم به سمت پایین . هر جا که خسته می شدم می نشستم توی ایستگاه . گاهی اتوبوس ها می آمدند و می رفتند و من می ماندم به تماشا . 
حالا آن خیابان ، با یاد آدم هایی گره خورده که دیگر دلم نمی خواهد بیاد شان بیاورم . 
این روزها از تهران فقط می گذرم و دلم می خواهد گریه کنم .