۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

benjamin clementine - condolence | A Take Away Show

این پست هیچ ربطی به لوزان ندارد .

من تا نصف راه را درست رفته بودم . از یک جایی به بعد اشتباه کردم . شاید هم از اولش اشتباه می رفتم اگر قرار بود راه را انتخاب کنم . شاید چون راه دیگری نداشتم و انتخاب پیچیده ای نداشتم و تصمیم مهمی نبود فکر می کردم دارم درست می روم . هر چی بود از حالای خودم درست تر بودم . از پنج سال پیش خودم خیلی درست تر بودم . چون حالا از پنج سال پیش بهترم . درست ترم ؟ چهار پنج سال پیش روزها برای من به دودستهء روزهایی که مهران زنگ می زد و روزهایی که مهران زنگ نمی زد تقسیم می شد . روزهایی که آشتی بود و روزهایی که قهر بود . که می شد ده دوازده روز توی سال . من سیصد و چهل پنجاه روز ِ هر سال را باخته بودم . روزهایی که قهر بود بدبخت و خاک بر سر و غمگین بودم و روزهایی که آشتی بود بدبخت و خاک بر سرتر و خوشحال بودم . ماهی یک بار می خواست همدیگر را ببینیم . یا دو ماه یک بار . یا صد سال یک بار . من تمام روزها زندگی کرده بودم برای همان یک شب . برای آن روز به خصوص با پولی که نداشتم لباس می خریدم . سه روز جلوی آینه لباس هام را عوض می کردم . می خواستم زیباترین باشم که تلاش احمقانه ای بود . چون از فرط خوشحالی زیبا ترین شده بودم و چشم هام می درخشید و هی بی دلیل می خندیدم . نیازی به لباس تازه نبود . بعد می آمد دنبالم . نیم ساعت توی ماشین فکر می کردیم کجا برویم . می رفتیم یک رستوران ایتالیایی و گفت و گو ندارد که با پولی که نداشتم پول غذا را من حساب می کردم . نمی خواستم وقتی رفت خانه از این که این همه خرج کرده پشیمان باشد و دیگر دلش نخواهد شام برویم بیرون . می خواستم فکر کند جهنم ! یک شام مجانی خوردیم . به این ها که می گویم واقف نبودم . حالا واقفم . آن وقت ها نا خود آگاهم با خودش همچین فکری می کرده که از یک جایی به بعد همیشه پول شام ها را حساب می کرده ؟ نمی دانم .
بعدش می رفتیم یک جای چای می نوشیدیم که پول چای را دنگی می دادیم . بعد توی خیابان های تاریک می چرخیدیم و او یک کم خودش را به من می مالاند که تجربهء تلخی بود . چون عمیقا می دانستم دوستم ندارد و تمام راه فکر می کردم پس چرا ؟
گاهی هم توی فیس بوک پوکم می کرد . سالی یکی دو بار . من از خوشحالی تا صبح نمی خوابیدم تا وقتی یکی توی صفحه اش نوشت پوک بک و من فهمیدم کلن مدلش این شکلی ست . همه را پوک می کند ؟ یا چی ؟ اما نا امید نشدم . همچنان چون من هم یکی از آن هایی بودم که پوک می شدم شبش نمی خوابیدم . می شد یکی از آن هایی باشم که پوک نمی شود . پوک اصلا چی هست ؟
و این داستان چهار سال ادامه پیدا کرد . پنج سال ؟ صد سال .
بعد خسته و بی پول برگشتم وسط راه . همان جایی که راه را اشتباه رفته بودم . پاییز هشتاد و هشت . همان جا که بی خیال و سر به هوا .
و راه درست را رفتم ؟ نچ ! درست کجا بود ؟ آی عشق ! چهرهء آبی ات این بود ؟ نشستم همان جا و خیره شدم به افق . به آن جا که آسمان به دریا می رسید .

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

من سعی می کردم آهنگ گوش کنم . ماکارونی سعی می کرد بسوزد و جمال سعی نمی کرد .

صورت جمال الدین موسوی ترکیده بود و اجزاش پرت شده بود تو صورت بابا . من نمی دیدمش اما از هیجانی که توی صداش بود می توانستم بفهمم . بابا بی تفاوت اجزای صورت جمال را با آستینش پاک کرد و به وایبر بازیش ادامه داد . بعد داد زد نسوزه این . اما دادش هم داد نبود . توی دلش بود . چون حواسش به گوشیش بود . من گفتم نه ! اما از کجا می دانستم نه وقتی این جا بودم و بوی غذا را نمی شنیدم ؟ نمی فهمیدم ؟ نمی آشامیدم ؟
بعد صدای جمال قطع شد و یکی از لوزان با صدایی که به زحمت شنیده می شد گزارش داد . جمال گفت که در برنامهء شصت دقیقه مفصل تر به این موضوع می پردازد و احسان گفت که در برنامهء نوبت شما منتظر شنیدن نظرات ماست . ما بی بی سی گوش نمی دادیم . با بی بی سی زندگی می کردیم که خیلی خوش می گذشت . همش در جریان همهء خبرها بودیم و بر کسی پوشیده نیست که شنیدن خبر با صدای به غایت بلند چقدر مهم و حیاتی ست و در درمان انواع بیماری ها مفید است . آن هم از بی بی سی که بر کسی پوشیده نیست که خیلی بی طرف است . خیلی حرفه ای ست . خیلی مستقل است .
من دارم آهنگ گوش می کنم و دارم سعی می کنم اولین روزهای دانشگاه را به خاطر بیاورم . پیش از آن که عاشق شوم و همه چیز عوض شود . دارم سعی می کنم به یاد بیاورم چقدر بی خیال ، آزاد و سبکبال بودم و بعد از آن همه چیز چه مبتذل شد و من …. آروم باش جمال . داری جلوی فکر کردنم رو می گیری !
نود و اخبار بی بی سی  یک جوری تنظیم شده اند که توی همهء خانه ها با صدای بلند پخش می شوند . چون فوتبال و اخبار مهم ترینند . اگر نه پس چرا وقت « تماشا » مردم می فهمند مریم عرفان دارد حرف نمی زند ، که داد می زند و صدای تلویزیون را کم می کنند یک جوری که با لب خوانی هم نمی شود فهمید چه خبر است ؟ به جاش خبر ها را تحلیل می کنند و خیار پوست می کنند چون خیار و موز راحت ترین میوه های عید دیدنی اند . و تحلیل خبر لذت بخش ترین کار دنیاست .

۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

Marc Riboud

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

کسل کننده ، مثل بعد از ظهر سیز به در که آفتاب می رود که برود .

نه که بخواهم بگویم بهتر بود . یا بدتر بود یا هر چی . یک چیزی بود برای خودش . صرفا دارم بلند بلند فکر می کنم . چرا ؟ چون روز ششم عید که فامیل ها را بیش از حد توانم دیده ام و تخمه به غایت خورده ام و خنده به وفور ، یک جوری که حالم از هر چی فامیل و تخمه بهم می خورد ، کاری ندارم بکنم جز فکر کردن به « گذشته » . به شکل کلی اش . نه یک روز خاصش .
توی عید دیدنی ، بعد از این که یخ ها آب شد و سکوت ها شکسته شد و تعداد مهمان ها از سه تا گذشت ، یک لحظهء درخشانی هست که همه با هم دارند چرند می گویند ، دویست نفر همزمان . کی دارد گوش می کند ؟ هیچ کس . در باب سیاست و تورم . وسط حرف های شان ارجاع می دهند به پیامی که یکی قبل از عید توی وایبر برای شان فرستاده . کی ؟ آن لحظه من دارم از زور تخمه شکستن بالا می آورم . چون آجیل عید تخمه ژاپنی دارد که خیلی می چسبد و خیلی هم سرگرم کننده . وقتی توی کاسهء آجیلم که با خست تا نصفش را پر کرده بودند چیزی نماند جز تخمه کدوهای بی خاصیت ، من هم به خیل چرت و پرت گویان می پیوندم و می شویم دویست و یک نفر .

باری ! « گذشته » .
سال های بیخیالی بود . قرار نبود در آینده یک کاره ای بشویم . یعنی قرار بود هر کدام مان یک کاره ای بشویم اما چه کاره ای ؟ نمی دانستیم . دلیلی نداشت برایش کاری بکنیم و قدمی برداریم . خودش می آمد چون طالع ما بلند بود . فردا بهش فکر می کردیم . یک فردای دورتر . زندگی مان خیلی روزمره بود . روزمرهء خوب ؟ روزمرهء ملال آور ؟ روزمرهء گاهی خوب ِ گاهی ملال آور . بی فراز و نشیب . خانه امن بود . خیابان امن بود . دوست امن بود . کسی قلب مان را جریحه دار نکرده بود . حسادت های کوچک معصومانه . دوستت دارم های یواشکی .
هیچ چیز توی آن خانه خنده دار تر از من نبود که هر چند ساعت یک بار می رفت اتاق مامان و با پاش وزنه را از زیر تخت می کشید بیرون . همین جوری که کونش را توی آینه ورانداز می کرد با پاشنه روی وزنه ضربه می زد تا صفر صفر : صفر روی صفحه ظاهر شود و گاهی که اِرور ظاهر می شد ، کمی بیشتر کونش را بالا پایین می کرد و وقتی صفحه از هر چی خالی می شد ، این عمل را دوباره تکرار می کرد . وزنش را که روی صفحه می دید لبخند می زد یا افسوس می خورد یا بی تفاوت به اتاقش بر می گشت . لم می داد روی تخت و به کتاب خواندنش ادامه می داد . من ریقوترینم . ریغو ترین ؟ همیشه بودم . پایین تر از وزن طبیعی . پس چرا ؟
حالا که به ریقو یا ریغو رسیدیم این را هم بگویم که من شما را اگر بخواهید غلط املاییم را بگیرید به سخره نمی گیرم . من شما را تحسین می کنم و از این موجی که راه افتاده که آدم های غلط بگیر را مسخره می کنند که نوشته شان بامزه تر باشد حالم به هم می خورد . مثل موج ما که خدا رو شکر روشنفکر نیستیم رقت انگیز است . مثل موج توی نوشته های مان ، بخندیم به پدر مادرمان که بامزه باشیم ، آدم های درست را مسخره کنیم که بامزه باشیم ، کون مان را هوا کنیم که بامزه باشیم رقت انگیز است .
شما تلاش تان برای درست بودن قابل تحسین است . غلط های من را هم بگیرید لطفا که من تا گور دانش می جویم و از بابتش خجل هم نیستم .

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

می خواستم یه تعریفی ، یه زمانی و یه مکانی از من شروع بشه . نه من از بقیه .

پیاده و خوش خوشان رفتم سمت ولیعصر که عکاسی کنم . خیلی نمی دونم برای چی عکاسی می کنم . حتی بعدش به عکسام نگاه هم نمی کنم . مثل کتاب خوندنه ؟ شاید . یک راهه برای نگاه کردن به تهران ؟ محتمل تره . هوا قشنگ بود و تمیز . من خوب نبودم . نه به خوبی هوا و به سفیدی کوها . خیلی عجیبه . نامی همیشه من رو متعجب می کنه . نه چون فقط حالم رو می گه . چون با درست ترین کلمه ها و شبیه ترین کلمه ها . گفته بود خیلی فکر می کنم . فکرایی که به هیچ جا نمی رسن . دیروزش فکر کرده بودم چه فکر هام به هیچ جا نمی رسن . نمی خواستم فکر کنم دیگه بس که بی فایده . بی تَه !
برای همین هیچ چیز اشتباه تر از این نبود که امروز رو انتخاب کرده بودم برا عکاسی . چون وقتی راه می ری از فکر کردن گریزی نیست . فکر کردم تموم راه را بی اون که عکاسی کنم . رسیدم که به ولیعصر تموم شدم . نشستم روی پله های … ممم … بانک ؟ هر چی . چون یهو فهمیدم دیگه هیچ تعریفی از خودم ندارم . کنار هیچ کس و هیچ جا . تا پیش از این دختر مامانم بودم و دختر بابام و خواهرِ خواهرم و خواهر ِ برادرم و دوست کی و کی و کی . دوست کی ؟ هر کی . حالا کنار هیچ کدوم از این آدما نمی تونستم خودمو تعریف کنم . نمی خواهستم هیچ کدوم از اینا باشم که پیش از این بودم . تا پیش از این توی یه جغرافیایی خودمو تعریف می کردم . خونه ، کرشت ، تهران ، پله های … مممم … بانک ؟ هر جا ! حالا اما هیچ جا خودمو نمی دیدم . غریب بود ولی گم شده بودم . هیچ جا آروم نبودم و با هیچ کس قرار نداشتم .
حتی به هیچ جای زمان تعلق نداشتم . گذشته در من مرده بود . هیچ جای گذشته چیزی نبودم که بابتش به خودم ببالم .
برگشتم خونه . چون هوا داشت تاریک می شد و من ترسیده بودم . از پیاده روهایی که قسمتی از من نبود . شهر پر شده بود از مجسمه های کثافت و این ترسناک ترش می کرد .

برادره نشسته پشت میز و داره روی پایان نامه اش کار می کنه . تا وقتی یادم میاد برادره داره روی پایان نامه ش کار می کنه . خیلی دلگیر و مایوس کننده ست . یعنی من هیمشه به خودم گفتم تا وقتی کسی به زور من رو نمی بره سربازی دهنم رو ببندم و اظهار نظر بیخود نکنم اما دربارهء برادره واقعا می تونم بگویم که بی خیال ! تموم نشد ؟ نمی گم  اما . توی دستمال فین می کنم . همیشه وقتی از از توی جعبه ، دستمال کاغذی در میارم ، آخرین دستماله . عجب ! فین می کنم که سرو صدا کرده باشم . چون بی تربیتم . چون تا وقتی یادم می آید برادره داره روی پایان نامه اش کار می کنه ، آه !

۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

اما آن هایی که از سِرُم توی دست شان روی تخت بیمارستان عکس می گذارند توی صفحهء اینستاگرام شان ، از کیف ِ زشت ِ خاکی من هم رقت انگیز ترند .

آن وقت ها خیلی به دنیا و آدم هاش مطمئن بودم . قدم هام محکم بود . مثل فیل راه می رفتم . بوم بوم . مجید گفت من حتما یک چیزی می شوم . چیز چی بود ؟ چیز خوبی می شوم .
باید گذشته را به یادش می آوردم . یک کیف داشتم که روش نوشته بودم کیل تی وی اند رید بوک . چه فکری با خودم می کردم که ترم اول دانشگاه این کیفِ خاکی به غایت زشت را به این کلمات انگلیسی خودنمایانهء من ـ خیلی ـ می فهمم مزین کرده بودم و راه افتاده بودم توی حیاط دانشگاه ؟ مگر دیوار بالای آبخوری مدرسه مان بودم که روش نوشته بود النظافه من الایمان ؟ هر چند هنوز هم بر همین عقیده استوارم که رید بوک و هنوز سنگ محکم کتاب هایی ست که آدم ها به دست می گیرند و به وضوح به آن هایی که کتاب نمی خوانند احترام نمی گذارم . اما آخه کیل تی وی ، رید بوک . چرا انگلیسی ؟ چه مرگم بود  که دیوار مدرسه ام را و شهرم را با خودم به دوش می کشیدم ؟ باید بهش می گقتم آن روزی که حتی من را نمی شناخته من یک چیزی بودم برای خودم . یک چیزی که هیچ کس نبود .
اما نگفتم . آن کیف را هیچ کس به یاد نداشت و با یاد آوریش خودم را موضوع خنده می کردم . رفتم ابری تهران را نفس کشیدم . پسره گفت عید شما مبارک . لبم به خنده باز شد . خیلی تیکه قشنگی انداخته بود . خیلی کلی بود . ربطی به جنسیتم نداشت . اشاره ای به هیچ جای بدنم هم نداشت . بهترین جمله بود برای ساعت هشت شبِ روز چهارم عید . می خواستم بگویم عید تو هم مبارک . بیم آن می رفت که جنبه اش را نداشته باشد . بیم آن می رفت که دنبالم راه بیفتد و هر چند تا سر کوچه مان راهی نمانده بود اما نمی خواستم بیخود قدم هایم را تند کنم . می خواستم لبخند به لب از شنیدن « عید شما مبارک » به لهجهء افغانی که به گوش من لهجهء زیباییست ، تا خانه آرام آرام هوای خوب را ببلعم . چون من ، تمام این سال ها که گذشت ، از همه چیز تر بودم .

۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

نود و سه که این جوری شروع شده بود سال عشق ورزیدن بود ؟ نبود .

اگر پیش از این بود فکر می کردم نود و چهار سال زر زر خواهد بود اما حالا این برایم خرافات است . چون نود و سه را با کلمات عاشقانه شروع کرده بودم . من و آرین هر شب تا صبح با هم تلفنی حرف می زدیم . من نینجا فروت بازی می کردم و اهن و اوهون می کردم چون من خیلی از پشت تلفن حرفم نمی آید اما راه می آمدم با آرین . می گذاشتم آرین حرف بزند . آرین هم با من راه می آمد . می گذاشت من حرف نزنم . می پرسید چه عطری می زنم . من می گفتم شنل که دروغ نبود اما همهء حقیقت هم نبود . عطر خیلی گران شده . کی این را نمی داند ؟ من همیشه یک عطر ارزان قیمت می زنم . چون عادت دارم همیشه عطر بزنم . این عادت برای وقتی ست که عطر گران نبود و ما آدم های طبقهء متوسط هم می توانستیم عطر بزنیم . بعد همه چیز گران شد و ما به دو دستهء طبقهء متوسط رو به بالا و طبقهء متوسط رو به پایین تقسیم شدیم . و به زودی به طبقهء مرفه و طبقهء فقیر جامعه می پیوستیم چون با این وضعیت چیزی از طبقهء متوسط باقی نمی ماند . ما هنوز به طبقهء فقیر نپیوسته بودیم و مثل شاهزاده ای که نمی خواهد باور کند تاج و تختش را از دست داده از بنتون خرید می کردیم و عطر های گران قیمت می زدیم . اما خیلی پرهیزکارانه و به ندرت . من هم این عطر را دارم برای وقت هایی که میخواهم خیلی شیک و متشخص و مجلسی به نظر برسم . پیش کی شیک به نظر برسم ؟ فقط خدا می داند . و برای وقت هایی که یکی از آن سر دنیا می پرسد چه عطری می زنم .
فردا شبش می گفت بوی خوبی می دهم . رفته بود توی یک عطر فروشی شنل را بو کرده بود . این جوری به هم عشق می ورزیدیم .

۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

« آه ای یقین یافته بازت نمی نهم . » *

گوشی ندارم . گوشیم افتاد توی چاه توالت . اول جیش کردم چون بهر حال گوشیم آن قدر کثیف شده بود که جیشم کثیف ترش نمی کرد و خیلی هم جیش داشتم . بعد یک ربعی درگیر باز کردن قفل توالت بودم که خراب است و این را کی بهتر از من می دانست ؟ بعدتر شرمنده ترین قیافهء ممکن را به خودم گرفتم ، آمدم بیرون و به صف دراز پشت در توالت نگاه کردم و گفتم نمی توانم اجازه دهم کسی پاش را بگذارد توی توالت چون گوشیم افتاده آن ته . چون یکی از میزبان ها بودم کسی نمی توانست اعتراض کند . هیمن از آن ته جهید و آمد سمت توالت و گفت گوشیم را در می اورد . نه چون میزبان بودم . چون داشت با یک دختره تیک می زد و فکر کرده بود این که دستش را تا آرنج بکند توی چاه توالت و یک گوشی سوختهء گهی را از آن تو در بیاورد خیلی قهرمانانه و سکسی ست . بی خیال هیمن !  اما دختره ککش هم نگزید . داشت راهنماییم می کرد که صبر کنم گوشیم خشک شود و بعد روشنش کنم . خیلی دختر کول و بامزه ای بود . بعد دوتایی جهیدند پایین و با آهنگ رقصیدند . من یک کم این پا و آن پا کردم و بعد اجازه دادم صف به سمت توالت رهسپار شود . خیلی حوصله نداشتم بابت گوشیم افسوس بخورم چون من هم می خواستم بجهم . اما به پایین نرسیدم و با سه تا قدم فیلی خودم را رساندم به مبل و مثل خرس خوابیدم . صبح گوشیم کار نمی کرد . باطری را که می گذاشتم توش بی وقفه میلرزید و روشن نمی شد . حتی هنوز هم ممکن است تنها ، روی میز در حال لرزیدن باشد ، همان جا که رهاش کردم . چون هنوز حوصله نداشتم بابت گوشیم و شماره هایی که دیگر نداشتم افسوس بخورم . به اندازهء کافی رقصیده بودم ؟ نچ ! این چیزی بود که بابتش افسوس می خوردم . این حسرت همیشگی من ، فردای مهمانی ست . که توی مهمانی دیشب به اندازهء کافی نرقصیدم .
و حتی حسرت ِ پس فردای مهمانی . باران می بارد . من فکر می کنم دیگر گوشی ندارم که عید را به کسی تبریک بگویم . اصلا دلم می خواهد عید را به کسی تبریک بگویم ؟ نچ ! دلم می خواهد نود و چهار ، توی تمام مهمانی ها ، تا انتها برقصم . همین .

* از « ماهی » ِ  احمد شاملو

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

و او تنها چپی ست که من از معاشرت باهاش لذت می برم .

بی وقفه چرت و پرت می گوید . این اعتقاد دیگران است . من این جوری فکر نمی کنم . بنظر من بامزه ست ، باهوش است و عمیقا غمگین است . گاهی یک حرف هایی می زند توی خنده و شوخی که خیلی جدی ست . مثلا مدام می پرسد حالا چی کار کنیم ؟ بپرسی با چی چی کار کنیم می گوید با زندگی . ها ها ها . اما بنظر من که حقیقتا نمی داند باید چی کار کند و از سر استیصال است که مدام می پرسد . سوالی که دیگران را به فکر فرو می برد و بی جواب می ماند چون هیچ کس درست نمی داند باید چی کار کند . یا فردای مهمانی می گوید بیا ! حالا مهمونیم گرفتیم چی شد ؟ شما خوشی ندیدی ببینی خوشی چیه ! مثلا شوخی می کند . اما توی کلمه هاش حسرت از دست رفتن روزهای خوش گذشته ست . فکر می کند گذشته حتی اگر خوشی هایی به این بزرگی هم نداشته ، خوش تر بوده . زندگی بهش یاد داده خوشی پایدار نیست . دوست صمیمیش یک سال پیش خودکشی کرده و کجای داستان بعد از این می تواند خوب باشد ؟ کجا یاد حسام تمام می شود ؟
چپ است . از این چپ ها که داد می زنند چپند . نه به پررنگی سیاوش .  هر چیز را طبقاتی می بیند و همه چیز را به شقیقه ربط می دهد و این رسالت چپ هاست . از نظرش هر چیز خوب یا بدی زاییدهء ذهن طبقهء متوسط رو به بالاست . وقتی می گوید طبقهء متوسط رو به بالا من نمی فهمم از کدام طبقه حرف می زند . من جز طبقهء متوسط رو به پایینم و با طبقهء متوسط رو به پایین معاشرت می کنم . نه عامدانه . هر کس با هم همپیاله های خودش می چرخد . من هم .
بدون شک سبیل دارد . چون چپ است . و فقط خدا می داند چرا همیشه چپ ها سبیل دارند ؟ از این سبیل ها که از دو طرف لب می آید پایین . این سبیل ها با کله کچل ، ترکیب نا خوش آیندی می شود و خوشحالم که نوید این جا را نمی خواند . اما کچل نیست و ته ریش دارد که در مجموع قیافه اش را دلنشین می کند .
و سیگار می کشد .

۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

 Bruno Barbey

۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

« امشب غول اسباب بازی خوار از راه می رسد » *

همه جا را به هم ریخته بودند . یک بند انگشت خاک سیاه نشسته بود روی همه چیز . حتی روی دورترین نقطه . من و هدیه خوش فاز بودیم اما . از روی کثیفی ها می پریدیم می رسیدیم به مقصد . گاهی هم باهاشان گپ می زدیم . گپ بزن بودند . با این که سرشان شلوغ بود می نشستند به سیگار کشیدن و حرف زدن . مسلط به اوضاع بودند . خیلی خوب است آدم دد لاینش جلوی چشمش باشد و این جور . من می فهمیدم و نمی فهمیدم . چون ترکی را می فهمم و نمی فهمم . بیشتر نمی فهمم . ما که می رسیدیم فارسی می گفتند . آن جور بی سر زبان نبودند که محمود گفته بود . به هدیه گفتم بی خیال . شهری کارها کجاشان بی سر زبان است . باید با یک زبانی با آن زبان نفهم های زیبا سازی حرف بزنند که مجسمهء شهری بگیرند . هر چند نه آدم های زیبا سازی را می شناختم نه هیچی . حدس می زدم . چون هیچ مجسمه ای توی این شهر چشمم را نگرفته . دارم شبیه بخیل های « ما که بخیل نیستیم » حرف می زنم . اما من هیچ وقت ایدهء کار شهری نداشتم . پس بخیل هم نیستم .
گوش می دادم . همین جور که گاتاها را می چپاندم توی حلقم . خوشحال بودم آنیتا نیست . چون موزیک نبود و صدای پرنده ها بود و ترکی بود و باد .
فکر کرده بودم دلم نمی خواهد بیش از این با آنیتا زندگی کنم . از آن جا شروع شده بود که آنیتا رفت پشت آرش و یواشکی به هلیا گفت کلید دارند اما نمی خواهند در را باز کنند . شوربختانه من این صحنه را دیدم . از آن وقت آنیتا را دوست نداشتم . دروغ تنها چیزی بود که باهاش کنار نمی آمدم . هیچ وقت . هیچی نگفتم . انگار ندیدم . از کافه آمدم بیرون و بعد از آن نشد که تحملش کنم . فکر کردم امروز تصمیم بگیرم چون فکرم آرام بود و توی آن همه کثیفی کاری از دستم بر نمی آمد جز هیچ کار . جز این که تصمیم بگیرم برای سال جدید .
نشستم رو به روی پنجره و فکر کردم . خوشم نمی آید هستهء خرمای یکی را از روی میز بردارم . تمام مدتی که با هم زندگی کرده بودیم من غذا پخته بودم . برای خلوت و آرامش دیگران احترام قائل نبود . خوراکی هاش را قایم می کرد که خیلی چیپ و بی معنی بود. هیچ کس بدون ویفر نمرده . ذهن آدم را درگیر حساب کتاب های احمقانه می کرد … مممم … دروغ گفته بود ... من به حذف رای می دهم .
فکر می کنم اگر آنیتا هم لیست بنویسد رای به حذف من می دهد ؟ نچ ! من بهترین همخانه ام . این تنها بهترین زندگیم است . بابتش به خودم نمی بالم . چون احمق ترین هم هستم . مدام باید آدم ها را حذف و جایگزین کنم چون بلد نیستم چجوری به یکی بگویم می تواند گاهی هم غذا بپزد . غذاهای سنگین هم نه . مثلا نودل های الیت که توی پنج دقیقه حاضر می شود و سرطان زاست . هوم ؟ یا وقتی سر فیلتر های قهوه را برید آشغالش را بیندازد توی سطل آشغال . کافیست با پنجه پاش به پدال سطل آشغال فشار بیاورد و به اندازهء بیست درجه کمرش را به سمت زمین خم کند . نه بیشتر .
نمی دانم شاید هم به دلایل دیگری که نمی دانم رای به حذف من بدهد . مهم نبود دربارهء من چه فکری می کند همان قدر که مهم نبود من دربارهء او . مهم این بود که دیگر با هم زندگی نکنیم .
همخانهء بد همین است . سطح دغدغه های آدم را می آورد پایین . من حالا باید در حال حل مشکلات بشر باشم ، نشسته ام از عصبانیت با حرص گاتا می چپانم توی حلقم و به این که کی سطل توالت را خالی می کند فکر می کنم .
تصمیمم را که می گیرم نرم تر می شوم . مطمئنم اگر هنوز گاتا داشتم با طمانینه بیشتری می خوردمش . اما گاتا ندارم . گاز قطع شده . توی باران ِ شب جاده بر می گردم تهران و به جعبهء نان خامه ای توی یخچال و مشکلات بشریت فکر می کنم .

* از « غول اسباب بازی خوار » شل سیلور استاین 

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

گذشته کوفت نبوده . حالا هم نیست . من نمی خواهم انقدر نسبت به زندگی بی ادب باشم . زندگی خیلی چیز قشنگی ست . خیلی قابل احترام است . در یک سطحی از رمانتیسیسم به سر می برم که ممکن است بروم یوگی موگی شوم .

می شد همه را دعوت کنم به دیدن غروب . کاری که اغلب می کردم . چون آن بینواها توی شهر زندگی می کردند و بساز بفروش پفیوزی منظرهء پنجرهء اتاق شان را با گرانیت های زشت سیاه پوشانده بود و غروب جایی پشت ِ پشت ِ پشت ِ گرانیت های سیاه اتفاق می افتاد . اما پرده ها را کشیدم چون لحظهء غروب گاهی از فرط زیبایی غمگینم می کرد و به من چه آن ها هیچ وقت غروبی به این زیبایی ندیده بودند . شاید هم دیده بودند . این ها هیبستر طور در گروه های هزار نفره و دو هزار نفره می روند کویر و می روند جنوب و چه غروبی قشنگ تر از غروب کویر ؟ من کویر را ندیده ام اما می توانم حدس بزنم غروب کویر زیباست . یک بار می روم می بینم و مفصل برای تان می نویسم . چون هیبستر نیستم و کسی را هم ندارم جنوب و کویر را به آیندهء نامعلومی موکول کرده ام .
فکر می کنم در گذشته آدم شادتر و جالب تری بودم . برای خودم معاشرینی داشتم که بهم تلفن می کردند و چند دقیقه ای با هم گپ می زدیم . گاهی هم بیشتر و طولانی تر . اما نه خیلی چون من آدم تلفنی ای نیستم . پشت تلفن اغلب اغراق شده ام . بلند صحبت می کنم چون پدرم پشت تلفن بلند صحبت می کند و مادرم پشت تلفن بلند صحبت می کند ، چون تلفن تازه اختراع شده و من باید به کی می رفتم جز آن ها . بلند می خندم و صورتم دردش می آید . مکالمه هایم را کوتاه می کنم . هی می پرسم خوب دیگه کاری نداری ؟ و این تماس گیرنده را معذب می کند . قصد بی ادبی ندارم . نمی دانم یک مکالمهء تلفنی را چطور باید به پایان رساند . شک ندارم تا به حال هیچ کس از صحبت تلفنی با من لذت نبرده. من هم .
معاشرت با دوستان قدیمی ام را دوست ندارم چون می ترسم بفهمند غمگینم . شاید هم همه غمگین ترند . شاید هم اشتباه می کنم که غمگین تر شده ام و همیشه همین قدر غمگین بوده ام . آدم رویکردش نسبت به گذشته اغلب مصامحه کارانه ست . چون فراموشکار است و یادش می رود گذشته همان کوفتی بوده که حالا هست و هیچ چیز عوض تر نشده . فقط کش تر آمده . بهر حال که من دیروز کلی خندیدم . امروز هم به مقداری که هنوز انرژی داشتم خندیدم . فردا بیشتر خواهم خندید . آدم روزی نیم ساعت بیشتر بخندد دیگر سرطان نمی گیرد . جز سرطان سینه که کاریش نمی شود کرد و ربطی به خنده ندارد . که کار راحتی هم نیست . آدم چطور می تواند با وجود صدای فلاحتی توی اتاق خوابش بخندد ؟ چرا صدای فلاحتی تمام درهای بسته را می نوردد و خودش را به ما می رساند ؟ چرا تصمیم گرفته ما سرطان بگیریم ؟ امریکا با ما چِشِه ؟

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

« من کاملا تحت کنترلم » *

لحظهء جانکاهی بود . من طنازی می کردم . مخاطب هام داشتند جان می دادند . یک داستان بامزه تعریف می کردم و گفت و گو ندارد که مثل کفتار می خندیدم . این اولین اشتباه توی تعریف کردن داستان بامزه است . وقتی دارید یک چیز بامزه می گویید باید بی تفاوت ترین لحن دنیا را به خودتان بگیرید . همین جور که شکم مخاطب های تان یکی یکی پاره می شود از خنده و دل و روده شان پخش زمین می شود شما به بی تفاوتی و کولی تان ادامه دهید . این فانتزی من است که محقق نمی شود . با این که به این اصل آگاهم ، پیش از شروع داستان بامزه ام خنده ام را هم می آغازم و مخاطب را هم وادار می کنم خندهء الکی ِ اساعهء ادب نشه اش را بیآغازد . دومین اشتباه خودم بودم . من بی نمک ترینم . وقتی بچه بودم توی بازی ها فامیلم چمنی بود . چمنی ؟ آره چمنی . وا ! کوفت ِ وا . طبیعتا توی آن سن نمی گفتم کوفت ِ وا . سر خورده می شدم که آن ها نمی فهمند چمنی چقدر خاص و قشنگ است . معلوم است که چمنی . گاهی هم یک جوری با غرور می گفتم چمنی که دختر عموم توی بازی بعدی زودتر از من می گفت چمنی ! فکر می کرد اسم خاص و قشنگی ست که انتخابش کرده ام . قبول نیست چمنی مال منه ! من زودتر گفتم . الاغ ! مامان بهم می گه الاغ !
توی بازی اسم فامیل هم توی حرف چ زیر فامیل می نوشتم چمنی . چمنی که فامیل نیست . چکامه ای فامیله پس ؟ زیر رنگ هم می نوشتم چمنی . چمنی که رنگ نیست ! خیلی هم هست . بیست امتیاز … اصلا چمنی انقدر زیبا و خواستنی بود در نظرم که باید اسم یک شهر را هم می گذاشتند چمن آباد . شهری که توی همهء خیابان هاش چمن روییده باشد . غذا ؟ چمن پلو ! چرا نه ؟ شی هم که معرف حضورِ همه تان است . چمن پلاستیکی .
خوب من این جور آدمی بودم . از من چه انتظاری بیش از این داشتند . که بخندانمشان ؟ بی خیال بچه ها ! بلند شوید بروید خانه های تان و من را با فانتزی هام تنها بگذارید .
 
* از « اوقات خوش » ِ سامپه

۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

روزی که آخرین « ما » ، آخرین سنگر تمام شد .

ما را می بینم . پیر و خسته و فرتوت . امیدهایی که ناامید شد . بابت عزاداری نمی گویم . امشب فهمیدم . ساعت هفت و نیم خوابم برد . همین جوری که مامان را بغل کرده بودم و مامان وایبرش را بغل کرده بود . خوابم برد و بیدار که شدم ساعت هشت و ده دقیقهء شب بود و دهانم تلخ بود . فهمیدم هیچ امیدی نمانده . هشتاد و هشت تمام شده . انگار هزار سال پیش . رفتم یک شلوارک پوشیدم و جوراب های خال خالیم را پام کردم چون زمستان هم توی این چهل دقیقه تمام شده بود .
تقصیر زمستان نبود که تمام شد و خواب کوتاه غروب . تقصیر بعد از ظهر جمعه بود . شهاب که حرف می زد . ناتاشا که می گفت خسته شده . نه ناتاشا ! خسته نشو ! ما که واکنش جمعی بودیم به وضعیت موجود . ما ؟ کدام ما ؟ جمله ای که تمام کلماتش می لنگد . حتی که . حتی به . جمعی که می خواست دیگر جمع نباشد . آخ !
هی طعنه شنیدیم که انتلکت بازی . بچه هنری بازی . من اما باکیم نبود . باید شاشید به فرهنگی که توش روشنفکر فحش است . فمنیست فحش است . هنر و فلسفه فحش است . من مثل شما روشنفکر نیستم ! ها ها ها ! از این خسته تر و دل گیر تر شنیده بودید ؟ یکی ببالد به خودش که هنر نمی فهمد ، روشنفکری بلد نیست ، کتاب نمی خواند ؟

بعد از این سال از پی سال که بیاید توی یواشکی های خودمان فیلم های جنبش سبز را می بینیم و اشک می ریزیم . دست مان از دنیا کوتاه است . دیگر حتی نمی گوییم : خدایا یه معجزه ! یه این طرفی ! یه اون طرفی … هیچ . معجزه ای نمانده . اشک می ریزیم فقط . حتی سعی نمی کنیم خاطراتش را به یاد بیاوریم . بس که دلگیر می شویم . چی شد که این جوری شد ؟

امشب ؟ فقط می خواهم آلبوم جدید زد بازی را گوش کنم ببینم باید بروم توی کدام دسته . یعنی حالا که این ها را می نویسم ، دستم از همه جا کوتاه است جز دانلود مجانی آهنگ های زد بازی . تیلمانس حرف های درخشان کم نداشت . یکیش این که نگاه کردن مجانیست . من اضافه می کنم که گوش کردن مجانی تر است . چون هر چی نگاه کردم نفهمیدم قرمز ِ « جف وال » چه رنگی بود . اما این بالا وقتی می نویسم آلبوم ِ جدید یک لیست بلند بالا می آید که آلبوم جدید ابی ، مرتضی پاشایی ، احسان خواجه امیری ، فریدون اسرایی . اصلا شما می دانید فریدون اسرایی کیست ؟ همان آهای خوشگل عاشق است یا یکی دیگر ؟ بیایید امشب با فریدون آشنا شویم .

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم *

همیشه می خواستم زندگی را از یک جا شروع کنم . از شنبه ، از فردا ، از هشت صبح ، چهار بعد از ظهر .
اما شروع ، ساعت نداشت . لحظه نداشت . یک بازهء زمانی طولانی بود . یک سال می گذشت که می فهمیدی شروع کرده ای به لبخند زدن . مثلا . من اخموترینم .
مثل پایان که لحظه ندارد . مثلا من امروز توی تاریکی و عکس های تیلمانس فهمیدم دارم یک گذشته ای را تمام می کنم . تمام شدنی که سال ها پیش شروعش کرده بودم . تمام شدنی که تمام نمی شد . روزها طول می کشید . شب ها ادامه داشت . اما همیشه بود . گرم و پر رنگ .
توی عکس های تیلمانس اما نبود و بود . داشت محو می شد .
خواهره یک گذشته ای را هی مرور می کرد و به خاطرم می آورد که نمی خواستم . توی مرور گذشته اش یاد گذشته ای می افتادم که نمی خواستم . یاد تو می افتادم که بد بودی . چهار پنج سالی که انگار هزار سال گذشته بود و فرسوده ام کرده بود . این همه سال را چطوری فراموش کنم ؟ پایان تو کجا بود ؟ گفته بودم که بدی تمام نمی شود . تو باید اما تمام می شدی .
خودم را می دیدم که نامه ات را نخواندم . که دم در خانه ات نیستم . زنگ در را نمی زنم . اشک هام سرازیر نمی شوند .
منِ فردای نامه ات ، من ِ پشت در خانه ات یکی از شخصیت های کتاب های مودب پورم . مسخره ترینش .
نیامده بودم که نروی . نیامده بودم که انتخابت من باشد . چون دیگر انتخاب ِ من نبودی . آمده بودم ببینم چی شد که این جوری شد . و این همان لحظه ای ست که دلم می خواست تمام می شد . باقی از پی اش نمی آمد اگر این لحظه نبود . اگر دست های کوچکم زنگ در را فشار نمی دادند . چرا پله ها را آمدم بالا ! آن همه شکست خورده و زخمی . چرا بر نگشتم ؟ فرار کن آیسا ! بدو ! 

بعد از تو خوب می دانستم چی شد که نخواستم بیش از این سایه را ببینم . چی شد که امین تمام شد . چی شد که وقتی فراز آمد مریض بودم . نه به دروغ . که بدنم خواسته بود مریض باشد که فراز را نبیند . که شیما خیلی پیش از شب مهمانی تمام شده بود .
خوب می دانستم گذشته باید تمام می شد .
فردای مهمانی بیش از همیشه غریب بودم . بیش از همیشه گذشته در من مرده بود . بیش از همیشه می خندیدم . هیچ چیز به اندازهء آن همه بهم ریختگی نمی توانست سر حالم بیاورد . همین جوری که زمین را تی می کشیدم تو در تمام می شدی . نگاه کردم به آسمان که ابر بود . به کوه ها که دور .  شاید من هم یک قوی سیاه قشنگ بودم که یک روز پرهام را می گشودم .

* عنوان مصرع اول غزل مولوی ست 

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

فرداش آسمان ابر بود و درخت ها صدام می کردند . با گشادترین لبخند دنیا ، یورتمه رفتم سمت باغچه ! این آخرین یورتمه های سال اسبیم بود .

اما همیشه فانتزی های من با واقیعت فاصله دارد . ترجیح می دادم بروم آرام قارچ ها را خرد کنم . خامه را بریزم توی ماهیتابه . آب پاستا جوش بیاید . صدای آهنگ پیچیده باشد میان بوی روغن زیتون . بعد یکی بگوید همش تو آشپزخونه ای که ! اومدیم یه دقیقه خودتو ببینیم . ها ها ها . از این شوخی خورشتی بیمزه ها که لبخند می شود روی لب . بروم ، بیایم ، حرف های بیمزه بزنم . حرف های بامزه بزنم . جدی شوم . عوضش همه چیز کم بود . یک جوری که حتی نمی شد گفت کون لقش ! اما من گفتم . میان رقصم که بپر بپر های الکی ست می دویدم نمک می پاشیدم روی خامه و بر می گشتم به ورجه وورجه .
عوضش ساعت دوازده شب به یک دختره که نمی دانستم کیست التماس می کردم یک ربع بیشتر بماند که چهار تا از دوست هام که این جنگولک بازی را به خاطرشان راه انداخته بودم دیرتر بروند . و دختره هی لبخندهای شهلا می زد و می گفت وای نمیشه . کوفت ِ نمی شه ! خوب نمیومدی !
عوضش پنج دقیقه بعد ترش بالای جنازهء غذام که پخش زمین بود ایستاده بودم و دلم می خواست به همه التماس کنم همین الان بروند شاید توی یخچال خانه های شان یک چیزی گیرشان بیاید چون ما کوفت هم نداشتیم .
همهء کمد ها را خالی کردم تا یک چیزی سر هم کنم چون کسی نمی خواست برود . گل آرا گفت که کی آشپزیم تمام می شود . خوب ترجیح می دادم بگوید کمک می خواهم یا نه یا چی ؟ اما دلش خواسته بود بنشیند روی صندلی سبزه و خودش را عقب جلو کند و نقش عمهء مامان ِ آدم را توی مهمانی بازی کند . الان حاضر می شه ! 
غذا که حاضر شد معطل نکردم . توی یوهاهاهای نیما و میلاد و سرمیناز و آنیتا شیرجه رفتم توی رختخواب . یک جوری که نوشین پرت شد بیرون . کله ش خورد به دیوار و خونش پاشید روی صورت بقیه که خواب بودند . من از فتح بالش و لحاف لبخند خبیثانه ای زدم . از این که نوشین جایی برای خوابیدن نداشت خجالت نکشیدم ؟ البته که نه . توی مهمانی قبلی مجبور شده بودم با آنیتا و پوتین هاش روی کاناپه بخوابم و تا دو روز بعدش مثل خرچنگ راه می رفتم . حالا نه خجالت می کشیدم و نه عذاب وجدان داشتم . هر چند خیلی هم به خودم نمی بالیدم .
یوهاهای بچه ها محو شد توی گرمای لحافم ، جز یوهاهای نیما که محو نمی شد چون خیلی بلند و عمیق می خندید و از این که داشت بازی می کرد خوشحالترین بود . شاید هم نبود . شاید صرفا همیشه یک جوری می خندید که انگار خوشحال ترین است . هی می خواست نفوذ کند توی خوابم . اما موفق نشد چون خسته ترین بودم و مردم .
صبح یک کوه ظرف بهم سلام کردند ! سلام بچه ها !

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

که نود و چهار روزهای قشنگ تری داشته باشد و خنده های عمیق تر و دوستت دارم های بی نهایت . برای من ، برای شما و همهء آن ها که دیگر ندیدم شان . آمین .

آسمان هم زیباترین بود . یک جوری که نمی شد نگاهش نکرد . چشم از جاده بر می داشتم و می دیدم کوه ها به چه قشنگی . حتی می خواستم تصادف کنم . چرا نه ؟ چرا یک هو دستم فرمان را نپیچاند . کافی بود یک کم بروم به راست . یک قطره . نفرت یک جایی بود در درونم . بیرون به غایت زیبا بود . یک جوری که نمی شد ازش چشم بر داشت . نمی شد دوستش نداشت . پس کجای این داستان نفرت در من ریشه دوانده بود ؟ بر می گشتم به قبل . به قبل تر . به خیلی خیلی قبل تر . به اولین دوستت ندارم . نداری ؟ ندارم . حیف ! ای کاش می شد عشق را یک جای زیباتر . یک جا شبیه این کوه ها . این جاده . این غروب . این زیبایی به غایت و به کمال و بی نهایت .
خواب فراز را دیدم . بیدار که شدم فکر کردم چی شد که دیگر نخواستم فراز را ببینم . چی شد که سایه را ندیدم . گاهی از این خیابان که می گذرم یادم می آید آخرین بار مهران را توی همین خیابان دیدم . آخرین بار ِ امین کجا بود ؟ چرا نخواستم بیشتر ببینمش . شیما کجا تمام شد ؟ خواهره کجا رفت ؟
ما یک روز تمام می شویم . بی ان که این خیابان ها ، کافه ها و شهر ها به یادمان بیاورند .
یک مهمانی گرفتم بی امین ، مهران ، سایه ، شیما ، فراز . بی خواهره . بی خواهره . بی خواهره . بی تمام خیابان ها ، شهرها ، کافه ها . یک مهمانی توی غروبی که قشنگ بود . توی کوه هایی که هیچ نشانی از من و ما نداشت . فکر کردم این بار محکم قدم بر می دارم ، عمیق تر می خندم ، زیباتر عشق می ورزم ، تا این کوه ها ، این تونل ها و این غروب ها هزار پاییز و زمستان هم که گذشت از پاییز و زمستان نود و سه ، من را و رویام را از یاد نبرند . هر چند که غمگین ترین رویای دنیا را بسرایم .