۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

گذشته کوفت نبوده . حالا هم نیست . من نمی خواهم انقدر نسبت به زندگی بی ادب باشم . زندگی خیلی چیز قشنگی ست . خیلی قابل احترام است . در یک سطحی از رمانتیسیسم به سر می برم که ممکن است بروم یوگی موگی شوم .

می شد همه را دعوت کنم به دیدن غروب . کاری که اغلب می کردم . چون آن بینواها توی شهر زندگی می کردند و بساز بفروش پفیوزی منظرهء پنجرهء اتاق شان را با گرانیت های زشت سیاه پوشانده بود و غروب جایی پشت ِ پشت ِ پشت ِ گرانیت های سیاه اتفاق می افتاد . اما پرده ها را کشیدم چون لحظهء غروب گاهی از فرط زیبایی غمگینم می کرد و به من چه آن ها هیچ وقت غروبی به این زیبایی ندیده بودند . شاید هم دیده بودند . این ها هیبستر طور در گروه های هزار نفره و دو هزار نفره می روند کویر و می روند جنوب و چه غروبی قشنگ تر از غروب کویر ؟ من کویر را ندیده ام اما می توانم حدس بزنم غروب کویر زیباست . یک بار می روم می بینم و مفصل برای تان می نویسم . چون هیبستر نیستم و کسی را هم ندارم جنوب و کویر را به آیندهء نامعلومی موکول کرده ام .
فکر می کنم در گذشته آدم شادتر و جالب تری بودم . برای خودم معاشرینی داشتم که بهم تلفن می کردند و چند دقیقه ای با هم گپ می زدیم . گاهی هم بیشتر و طولانی تر . اما نه خیلی چون من آدم تلفنی ای نیستم . پشت تلفن اغلب اغراق شده ام . بلند صحبت می کنم چون پدرم پشت تلفن بلند صحبت می کند و مادرم پشت تلفن بلند صحبت می کند ، چون تلفن تازه اختراع شده و من باید به کی می رفتم جز آن ها . بلند می خندم و صورتم دردش می آید . مکالمه هایم را کوتاه می کنم . هی می پرسم خوب دیگه کاری نداری ؟ و این تماس گیرنده را معذب می کند . قصد بی ادبی ندارم . نمی دانم یک مکالمهء تلفنی را چطور باید به پایان رساند . شک ندارم تا به حال هیچ کس از صحبت تلفنی با من لذت نبرده. من هم .
معاشرت با دوستان قدیمی ام را دوست ندارم چون می ترسم بفهمند غمگینم . شاید هم همه غمگین ترند . شاید هم اشتباه می کنم که غمگین تر شده ام و همیشه همین قدر غمگین بوده ام . آدم رویکردش نسبت به گذشته اغلب مصامحه کارانه ست . چون فراموشکار است و یادش می رود گذشته همان کوفتی بوده که حالا هست و هیچ چیز عوض تر نشده . فقط کش تر آمده . بهر حال که من دیروز کلی خندیدم . امروز هم به مقداری که هنوز انرژی داشتم خندیدم . فردا بیشتر خواهم خندید . آدم روزی نیم ساعت بیشتر بخندد دیگر سرطان نمی گیرد . جز سرطان سینه که کاریش نمی شود کرد و ربطی به خنده ندارد . که کار راحتی هم نیست . آدم چطور می تواند با وجود صدای فلاحتی توی اتاق خوابش بخندد ؟ چرا صدای فلاحتی تمام درهای بسته را می نوردد و خودش را به ما می رساند ؟ چرا تصمیم گرفته ما سرطان بگیریم ؟ امریکا با ما چِشِه ؟