۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

« آه ای یقین یافته بازت نمی نهم . » *

گوشی ندارم . گوشیم افتاد توی چاه توالت . اول جیش کردم چون بهر حال گوشیم آن قدر کثیف شده بود که جیشم کثیف ترش نمی کرد و خیلی هم جیش داشتم . بعد یک ربعی درگیر باز کردن قفل توالت بودم که خراب است و این را کی بهتر از من می دانست ؟ بعدتر شرمنده ترین قیافهء ممکن را به خودم گرفتم ، آمدم بیرون و به صف دراز پشت در توالت نگاه کردم و گفتم نمی توانم اجازه دهم کسی پاش را بگذارد توی توالت چون گوشیم افتاده آن ته . چون یکی از میزبان ها بودم کسی نمی توانست اعتراض کند . هیمن از آن ته جهید و آمد سمت توالت و گفت گوشیم را در می اورد . نه چون میزبان بودم . چون داشت با یک دختره تیک می زد و فکر کرده بود این که دستش را تا آرنج بکند توی چاه توالت و یک گوشی سوختهء گهی را از آن تو در بیاورد خیلی قهرمانانه و سکسی ست . بی خیال هیمن !  اما دختره ککش هم نگزید . داشت راهنماییم می کرد که صبر کنم گوشیم خشک شود و بعد روشنش کنم . خیلی دختر کول و بامزه ای بود . بعد دوتایی جهیدند پایین و با آهنگ رقصیدند . من یک کم این پا و آن پا کردم و بعد اجازه دادم صف به سمت توالت رهسپار شود . خیلی حوصله نداشتم بابت گوشیم افسوس بخورم چون من هم می خواستم بجهم . اما به پایین نرسیدم و با سه تا قدم فیلی خودم را رساندم به مبل و مثل خرس خوابیدم . صبح گوشیم کار نمی کرد . باطری را که می گذاشتم توش بی وقفه میلرزید و روشن نمی شد . حتی هنوز هم ممکن است تنها ، روی میز در حال لرزیدن باشد ، همان جا که رهاش کردم . چون هنوز حوصله نداشتم بابت گوشیم و شماره هایی که دیگر نداشتم افسوس بخورم . به اندازهء کافی رقصیده بودم ؟ نچ ! این چیزی بود که بابتش افسوس می خوردم . این حسرت همیشگی من ، فردای مهمانی ست . که توی مهمانی دیشب به اندازهء کافی نرقصیدم .
و حتی حسرت ِ پس فردای مهمانی . باران می بارد . من فکر می کنم دیگر گوشی ندارم که عید را به کسی تبریک بگویم . اصلا دلم می خواهد عید را به کسی تبریک بگویم ؟ نچ ! دلم می خواهد نود و چهار ، توی تمام مهمانی ها ، تا انتها برقصم . همین .

* از « ماهی » ِ  احمد شاملو