۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم *

همیشه می خواستم زندگی را از یک جا شروع کنم . از شنبه ، از فردا ، از هشت صبح ، چهار بعد از ظهر .
اما شروع ، ساعت نداشت . لحظه نداشت . یک بازهء زمانی طولانی بود . یک سال می گذشت که می فهمیدی شروع کرده ای به لبخند زدن . مثلا . من اخموترینم .
مثل پایان که لحظه ندارد . مثلا من امروز توی تاریکی و عکس های تیلمانس فهمیدم دارم یک گذشته ای را تمام می کنم . تمام شدنی که سال ها پیش شروعش کرده بودم . تمام شدنی که تمام نمی شد . روزها طول می کشید . شب ها ادامه داشت . اما همیشه بود . گرم و پر رنگ .
توی عکس های تیلمانس اما نبود و بود . داشت محو می شد .
خواهره یک گذشته ای را هی مرور می کرد و به خاطرم می آورد که نمی خواستم . توی مرور گذشته اش یاد گذشته ای می افتادم که نمی خواستم . یاد تو می افتادم که بد بودی . چهار پنج سالی که انگار هزار سال گذشته بود و فرسوده ام کرده بود . این همه سال را چطوری فراموش کنم ؟ پایان تو کجا بود ؟ گفته بودم که بدی تمام نمی شود . تو باید اما تمام می شدی .
خودم را می دیدم که نامه ات را نخواندم . که دم در خانه ات نیستم . زنگ در را نمی زنم . اشک هام سرازیر نمی شوند .
منِ فردای نامه ات ، من ِ پشت در خانه ات یکی از شخصیت های کتاب های مودب پورم . مسخره ترینش .
نیامده بودم که نروی . نیامده بودم که انتخابت من باشد . چون دیگر انتخاب ِ من نبودی . آمده بودم ببینم چی شد که این جوری شد . و این همان لحظه ای ست که دلم می خواست تمام می شد . باقی از پی اش نمی آمد اگر این لحظه نبود . اگر دست های کوچکم زنگ در را فشار نمی دادند . چرا پله ها را آمدم بالا ! آن همه شکست خورده و زخمی . چرا بر نگشتم ؟ فرار کن آیسا ! بدو ! 

بعد از تو خوب می دانستم چی شد که نخواستم بیش از این سایه را ببینم . چی شد که امین تمام شد . چی شد که وقتی فراز آمد مریض بودم . نه به دروغ . که بدنم خواسته بود مریض باشد که فراز را نبیند . که شیما خیلی پیش از شب مهمانی تمام شده بود .
خوب می دانستم گذشته باید تمام می شد .
فردای مهمانی بیش از همیشه غریب بودم . بیش از همیشه گذشته در من مرده بود . بیش از همیشه می خندیدم . هیچ چیز به اندازهء آن همه بهم ریختگی نمی توانست سر حالم بیاورد . همین جوری که زمین را تی می کشیدم تو در تمام می شدی . نگاه کردم به آسمان که ابر بود . به کوه ها که دور .  شاید من هم یک قوی سیاه قشنگ بودم که یک روز پرهام را می گشودم .

* عنوان مصرع اول غزل مولوی ست