۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

این چیزی نبود که سی و چهار ساعت قبل از سفر باید می فهمیدم .

یک وقتی هم به توییتر پناه بردم . همین جوری بی هدف می خواندم و می آمدم پایین . بعد حالم گرفته شد . تلاش آدم ها برای بامزه بودن خیلی رقت انگیز بود . انگار مسابقه ست . یک جمله را نمی توانند بی هیچ تلاشی برای خنداندن بنویسند . 
مثل اینستاگرام . تلاش آدم ها برای این که زندگی ملال آورشان را توی بسته بندی ِ خوش رنگ ِ ما خیلی کول و باحالیم ، تحویل دهند ، حقیقتا آدم را دلزده می کرد . کول و باحال ؟ متاسفم اما شما هیچ کوفتی نیستید . بشر کلن موجود رقت انگیزی ست . یک دست و پا زدن بی پایان است برای دیده شدن . که با وجود هفت میلیارد آدم ، اصولا تلاشش با شکست مواجه می شود . 
نمی خواهم روده درازی کنم . نه چون کار دارم . اتفاقا تا پروازم سی و چهار ساعت مانده و من هیچ ایده ای ندارم که این سی و چهار ساعت را چطوری سپری کنم . دو ساعتش را توی فرودگاه خواهم بود . دو ساعتش را توی ترافیک که مهم نیست . چون داریم می رویم سفر و هیچ چیز کام مان را تلخ نخواهد کرد . تا فرودگاه آهنگ گوش می دهیم و حرف می زنیم و توی راه یادمان می آید که هدفون مان را جا گذاشته ایم . لعنتی .  
دو ساعتش را توی بانک دنبال ارز دولتی می دویم که نود هزار تومان سود کنیم . آخه نود هزار تومن ؟ همین ؟ 

کسی خانه نیست . من زنگ می زنم به خاله نوشین . بعد نوشین می گوید سلام ! من می گویم اشتباه گرفته ام ببخشید و گوشی را می گذارم . اِ نوشین بود که ! اما حوصله ندارم دوباره زنگ بزنم و بگویم این نوشین را با آن نوشین اشتباه گرفته بودم . ها ها ها ! دیگه چطوری ؟ من هیچ حرفی با نوشین ندارم . اصلا برایم مهم نیست دیگه چطور است . شماره اش را پاک می کنم که دوباره اشتباه نکنم . همان جا شمارهء نیما را هم پاک می کنم چون دیدن شماره اش ناراحتم می کند . من چهل دقیقه حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام تا به یکی حالی کنم من با نیما هیچ وقت هیچ ارتباطی نداشته ام و آخرش هم زیر بار نرفته چون آدم احمق را نمی شود عوض کرد . همیشه احمق می ماند . آن هم توی سی سالگی . و بهتر است آرامش احمق های سی ساله را به هم نزنیم و اجازه دهیم توی حماقت و جهالت شان بمانند و بمیرند . 
سعی می کنم ذهن خودم را به چیز های بیهوده مشغول کنم تا نیما یادم برود . تا زمان بگذرد . مثلا فکر می کنم برای نمایشگاه کی را دعوت کنم ؟ ( سلام غزال ) یا چی بپوشم ؟ یا مثلا فکر می کنم وقتش نشده پمپ بادم را سرویس کنم ؟ به پمپ باد ِ تنهام فکر می کنم که افتاده توی سوله و آن ها هیچ برای شان مهم نیست که تمیزش کنند . اصلا از این که وسایلم را رها کرده ام توی سوله راضی نیستم . سعی کردم یک چیز هایی را یک جاهایی قایم کنم اما فایده ای ندارد . من خودم دو بسته چسب چوب کش رفتم و بابتش متاسف هم نبودم چون باید کارم راه می افتاد . آن ها وقتی چوب های من را برداشتند بابتش متاسف بودند ؟ 
ممم … آدم چرندی بودم . اخلاقم را رفتار های دیگران تعیین می کرد . و خوب بهتر بود به احمق ها فکر می کردم تا به این حقیقت تلخ دربارهء خودم که غمگینم می کرد .


۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

چرا تمام تهران را شیروانی نکردند ؟ آدم همین جوری که توی ترافیک آدم ها راه باز می کرد نگاه می کرد به شیروانی ها و خیالش راحت بود که چند قدم دوتر ، پشت این خانه ها دریاست و کیف می کرد از نبودنت .

ساعت ده صبح بود و من دلم زرشک پلو با مرغ می خواست . از فرط گرسنگی . لوس و بد غذا و بد ادا . دیشبش شام نخورده بودم ، صبحش صبحانه . رسیده بودم به آن مرحله از گرسنگی که دیگر ادا در می آوری . فقط همان که دلم می خواهد . آدم وقتی مامانش دم دستش نیست نباید دلش زرشک پلو بخواهد . حالا اگر خانه بودم ، همین ساعت ها مامان می پرسید غذا چی درست کنم و من می گفتم نمی دانم . چرا من نمی دانستم و مامان باید می دانست ؟ مامان سعی می کرد مهربان باشد و من هی ادا در می آوردم و خلقش را تنگ می کردم . این جور آدمی هستم من . همه را کلافه می کنم و بعد دراز می کشم روی مبل و افسوس می خورم . 
قبلش گفتم من کنار پنجره می نشینم . اگر خواهره بود این حرف معنا داشت . اما شک داشتم این ها بفهمند که قانون این است ؛ « هر کی زودتر گفت » یا اگر هم بدانند خیلی بهش احترام بگذارند . در حالی که این قانون خیلی قانون مهمی ست . از همین حالا دغدغه ام بود . صندلی کنار پنجرهء هواپیما و زرشک پلو با مرغ . 
دراز کشیده بودم روی مبل بزرگه . از این مبل بزرگه این جا شمال است . شیروانی خانهء بغلی پیداست و آسمان یک کمش  و چند قدم که بروی زمین ماسه ای می شود و می رسی به دریا . بلند نمی شدم از جام . دراز کشیده بودم همان جا و به ابری آسمان نگاه می کردم و باد می آمد . تابستانِ کرشت تمام شده بود . بیچاره شماها که توی شلوغی تهران تابستان تان تا آبان تمام نمی شود . بلند نمی شدم که خیالِ دریا هم تمام نشود . کافی بود ارتفاع بگیری یک کم که همه چیز تبدیل به ساعت ده صبح یک جمعهء ملال آور کرشت شود . 

یک کم ارتفاع گرفتم و درخت ها را دیدم که باد تکانشان می داد . یادم آمد تو نیستی و کیف کردم از نبودنت . برگشتم پایین و روی شن های ساحل قدم زدم . کاری که حالم را خوب می کرد . دیگر کسی را کلافه نمی کردم . از کسی بدم نمی آمد . سفر در راه بود و من دست هام باز ِ باز ، تا جهان را در آغوش بگیرم .  

۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

Harun Farocki | 1969

"How can we show you napalm in action? And how can we show you the injuries caused by napalm? If we show you pictures of napalm burns, you'll close your eyes. First you'll close your eyes to the pictures. Then you'll close your eyes to the memory. Then you'll close your eyes to the facts. Then you'll close your eyes to the entire context."

۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

Zbignew Libera

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

آدم فکر می کند هر جا برود از این جا بهتر است . اما بدبختانه خود نکبتش را هم با خودش می برد و گریزی نیست .

از استانبول شروع می کردم . برنامه ام این بود . بعد باید می رفتم بیروت . هر جای این دنیا که تو توی یکی از کوچه هاش نباشی . نه که این همه ازت بیزار شده باشم . اما دلم می خواست بدانم دنیا جای خیلی خیلی بزرگی ست که هفت میلیارد آدم دارند توش زندگی می کنند . وقتی آمدم بنویسم هفت ملیارد ، نوشتم هفت ملیون . هفت ملیون برای من عدد بزرگی ست . کافیست . گفت و گو ندارد که هفت میلیارد بی نهایت است . و تو اشتباه ترین ِ این بی نهایتی . 
می خواستم توی ساحل های دیگری قدم بزنم جوری که باد بوزد لای موهام . و لبخند آدم های دیگری را تجربه کنم که حتی زبان شان را نمی فهمم . اما به گوش من زبان شان آوای قشنگی دارد . 
چهار و بیست و هفت دقیقهء سوله بود . بوی چوب روسی می آمد که شبیه سوغاتی فروشی های سر راه شمال . اما من دلم شمال نمی خواست . شمال یک جای دیگری را می خواست . نه شمال عرق خوری های یواشکی . 
دلم می خواهد بروم جایی که هر چهار سال یک بار شروع نکنم به سخنرانی که صندوق رای فلان . چون به نظر من خیلی واضح است که صندوق رای فلان و این همه  جامه دریدن و وسط میدان ونک دلقک بازی در آوردن ندارد . من وقتی داشتم از رای دادن به روحانی دفاع می کردم خیلی خسته بودم . می توانم فکر کنم که داشتم از دموکراسی ، از آینده ، از امید و از خیابان های سبز دفاع می کردم . اما ته دلم می دانستم دارم به کسی رای می دهم که قبولش ندارم . من توی شیرودی ، میان هزاران نفر تو را دیدم . تو هم مرا . ما هر چی می گذرد پیر تر و دروغ گو تر می شویم . وقتی روحانی از حصر می گفت فریاد می زدم و می دانستم این مرد نمی تواند رئیس جمهور من را به خیابان بیاورد . می دانستم این آخرین فریاد های من است . دیگر هیچ خیابانی فریاد های ما را نخواهد شنید . بعد از ظهر پیروزی همه توی خیابان بودیم  . می دانستیم روحانی رای آورده با این همه منتظر بودیم تا اخبار نتایج را رسما اعلام کند . خیابان انقلاب ،  نزدیک چهار راه ولیعصر ، حوالی غروب ، من و همهء آدم های خرداد هزار سال پیش . راه می رفتیم و منتظر بودیم تا فریاد بزنیم . آخرین فریاد های دونده های خستهء خیابان های هشتاد و هشت . صدای رادیوی ماشین ها بلند بود . یک نفر داد زد اعلام کردن . اعلام کردن . روحانی رای اوورده . یا حسین ، میر حسین گویان سرازیر شدیم سمت ولیعصر . و این شعار چقدر شیرین است . انگار چهار سال پیش . انگار رادیو اعلام کرده بود موسوی رای آورده . جمعیتی که تا ونک ادامه داشت . زنگ می زدیم به آن ها که رفته بودند . میشنوی فراز ! پیام ما روشنه ، حصر باید بشکنه . 
شب پیروزی روحانی نمی خواستم برگردم خانه . می خواستم بنشینم توی خیابان ، همان جا وسط خیابان ولیعصر . هوا را از من بگیرید خیابان را نه . می دانستم امشب آخرین شب خیابانی ماست . 
من از آینده ، از امید ، از خیابان های سبز دفاع نمی کردم . فقط از این که بروم توی کافه و ببینم روی قیمت منو ها برچسب خورده و قیمت جدیدی نوشته شده خسته بودم . توی سرعت افزایش قیمت ها حتی منوی جدید نمی زدند . با ماژیک سیاه قیمت قدیمی را خط می زدند و قیمت تازه می نوشتند . کج سلیقه ها . 
پنج و پنج دقیقهء سوله است . 

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

من اصلا فیلم نمی بینم .

دارد با صدای بلند فیلم می بیند . سولهء به این بزرگی ، صدای فیلمش همه جا را برداشته . از آهنگ صدای آدم ها می فهمم که فیلم آزار دهنده ای ست . یکی توی مخمصه افتاده . می پرسد اذیت نمی شوم ؟ می شوم . اما نمی گویم . نه‌ ! ردیفه . چی ردیفه ابله ؟ چرا دروغ می گویم ؟ فکر می کنم خودش اذیت نمی شود این جوری تکه پاره یک فیلمی را از صبح تا شب با صدای بلند ببیند ؟ من فیلم را یک سره می بینم ، شب
عصر تر می پرسد که اذیت نمی شوم فریدون فروغی بگذارد . می شوم . من از هیچ آهنگی  به اندازهء آهنگ های فریدون فروغی و داریوش اذیت نمی شوم . خودشان اذیت نمی شدند این همه ناله می کردند ؟ دنیا به اندازهء کافی قشنگ و بزرگ نیست که آدم در وصفش دو تا کلام زیبا بسراید ؟ ما اگر این جا ناله می کنیم دلیل داریم . چون با کون به دنیا آمدیم . شما چی ؟ می گویم نه ! من چرا زندگی را این همه زهر مار خودم می کنم ؟ من چرا بلد نیستم به آدم ها حرفم را بفهمانم ؟ چرا انقدر چاپلوس و همه را تایید کنم ؟ از چی می ترسم ؟ 

از نوشته های چطوری با بچه ها برخورد کنیم ، چطوری با دست فروش ها برخورد کنیم و فلان تعجب می کنم . هیچ وقت تا آخر نمی خوانمشان . یعنی یک عده ای هستند که دارند فکر می کنند چطوری با بچه ها برخورد کنند ؟ برای منی که هنوز نمی دانم چطوری با دوستانم برخورد کنم خواندن این مطالب زیاده کاری ست . من دوستی دارم که وقتی هجده ساله بودیم با هم آشنا شدیم . دوستی ما بالا و پایین زیاد داشته . اما هنوز بلد نیستیم با هم حرف بزنیم . این تنها دوستی بلند مدت من است . اسم رابطهء ما دوستی نیست . نمی دانم چیست . کثافت کاری ست .
اگر هنوز بعد از سال ها با کسی معاشرت می کنم یعنی فامیل است . یعنی مجبوریم . وگرنه من دوستی بلند مدت ندارم . حالا که دوستی کوتاه مدت هم ندارم . اصلا واژه دوست برایم معنا ندارد . 
دلم می خواست مثل دختر بچه ها با بچه های پارک دوست می شدم . اسمت چی بود راستی ؟ 
دوستی را فاصله تعیین می کرد . وقتی داشتیم اسکیت های مان را از پای مان در می آوردیم ، قرار می گذاشتیم سه شنبه صبح برویم استخر . اما حالا تنهایی از پارک بر می گردم و فکر می کنم فردا بروم استخر چون هیچ چیز به بخشندگی و مهربانی آب نیست .  

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

شهری که تو قسمتی از خاطراتش نباشی .

من هیچ وقت اولیِ کسی نبودم . همیشه یکی قبل از من بوده که زیباتر بوده ، قشنگ تر می خندیده ، خوب می رقصیده . من دومی و سومی و دهمی معمولی آدما بودم . بوسه های مستی و دوست دارمای گفتیم که گفته باشیم . همونا که هستن که باشن . اولی که مهم ترین بوده نشد ، چرا این یکی نه  ، بهر حال هابیای مشترک که داریم . ها ها . من بعد از اولیم این شکلی بودم . چه مهمه ؟
من تمام این سال ها کسی رو دوست داشتم که دوستم نداشت . همیشه فکر می کردم یه جای کار می لنگه . همهء صبایی که تو خونت از خواب پا می شدم و می دونستم جای من این جا نیست . گذشته ای که هیچی ازش نمی دونستم . ای کاش گذشته مون رو برای هم تعریف کنیم . نه دیر . نه این همه دیر . انقدر دیر که حتی نمی شه افسوسشو خورد . 
من تمام زندگیم رو دنبال نشونه ای از تو زیر و رو کردم . باید یک یادگاری از تو باشه . نبود . همین که هیچ یادگاری از تو نداشتم یعنی یه جای کار می لنگید . اما کجا ؟ فقط کلماتی بود که گاهی بهشون بر می خوردم و جای زخمم درد می کرد . یه زخمی ته ته قلبم که خوب نشد . که خوب نشه و یادم بمونه با خودم چی کار کردم . که ای کاش تو هم یادت بمونه با من چی کار کردی . که حتی این ای کاشم هم تلخ و مبتذله . 
حالا هفت سال گذشته از تو و همه چیز تموم شده . خیلی سخته . آدم هی فکر می کنه به هفت سال پیش ، به قبل تر ، به کافه گودو ، به همایون غنی زاده . فکر می کنه از کجا شروع کنه و هیچی یادش نمیاد . صبح از خواب پا میشه و فکر می کنه به چی فکر کنه و هیچی . هفت سال پیش زندگی چه شکلی بود ؟ هفت ساله اشتباهی به کسی فکر کرده که قسمتی از زندگیش نبوده . قسمتی از فکراش ، آرزوهاش . هفت سال مبتذلِ تکراری . 
دارم به رفتن فکر می کنم . رفتن شبیه من نیست . این شهر همیشه شهر من بوده با این که شهر من نبوده . اما چرا باید توی خیابونایی قدم بزنم که تو هم قدم می زنی ، که یه روز اشتباهی با هم قدم می زدیم ؟ به کافه هایی نرم که با هم می رفتیم ؟ من از این شهر دلگیرم که منو پیش از اون که بمیرم به گوری گمنام بدل کرد . * من که آدم یک جا موندن و پوسیدن نبودم . چی شد که این جوری شد ؟ برم جایی که آفتابش به من بتابه و به تو نه . جایی که دریا داشته باشه . جایی که شباش بشه روی تخت مامان با خواهره دراز کشید و حرف زد . این شهر با تو شهر من نیست .  
گاهی فکر می کنم شاید یه جای دنیا ، کسی منتظرم باشه . کسی که بوسهء من اولیش باشه . شایدم نه . چه مهمه ؟ مهم آفتابه و دریا . مهم سی سالگی با شکوه منه که تو راهه بی تو . 


* از رضا براهنی که می نویسد : « تهران تو را پیش از آن که بمیری به گوری گمنام بدل کرد » 

۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

اما بعد ظهر های مرداد

آدم باید تهران باشد . من بعد از ظهر های کرشت که جایی برای رخوت و سکوت و لم دادن ندارم به این فکر می کنم . 
زیر باد کولر دراز کشیده باشد و یک کتابی از همینگوی بخواند . یک جور ِ بی خیالی . هیچ روز سال ، حتی روز های آخر شهریور به اندازهء بعد از ظهر های مرداد تهران بوی پاییز نمی دهد . من بی ان که منتظر پاییز باشم ، یادم از پاییز پر است و دارم کتاب می خوانم و چای ام سرد می شود . حتی وقتی کتابم تمام می شود دچار حس اندوهی نمی شوم که همیشه بعد از تمام شدن کتاب ها به آدم دست می دهد . یک کتاب دیگر بر می دارم . توی این خانه همیشه کتاب هست . حتی اگر تا آخر عمرم هم کتاب بخوانم ، باز دنیا را با انبوهی از کتاب های نخواندهء این خانه ترک خواهم کرد . 

توی بعد از ظهر های مرداد تهران حتی سعی نمی کنم آدم جالب تری به نظر بیایم . دلم نمی خواهد به زیبایی فلان باشم . شعر نخواهم سرود . نخواهم رقصید . هنوز تا شب که باید پولدار شوم و بروم پکن کلی مانده ،  دریا از من فرسنگ ها فاصله دارد و من بی ان که بتوانم روی شن های ساحل قدم بزنم ، فکر می کنم زندگی ، هر جور که گذشت ، با تمام سختی هاش و زهرماریش ارزشش را داشت که حالا دراز کشیده باشم روی تخت و هر چی دستم رسید را بخوانم . حتی فکر نکنم . اصلا چرا همینگوی . « خانه ای در دشت » ، « سه نفر در برف » . اولین کتاب روی پاتختی . اولین کلمه . 

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

من همان شکلی ام ، پابرهنه ، دست خالی ، در آستانهء سی سالگی .

هی فکر می کنم من چه مرگم بود ؟ شب بیست و یک مرداد ، یک هیولای خفته در من بیدار شده بود . قبلش رفتم دویدم . عصبانی بودم . هفت ـ هشت سال را عصبانی بودم . هر دوری که به پایان می رسید خشم من به دهانهء آتش فشان نزدیک تر می شد . مثل « پرویز » شده بودم . صبح که راه می رفت و سیگار می کشید و گلوش خس خس می کرد . هی فکر می کردم چی بگویم که درد داشته باشد . می خواستم زخم بزنم . عمیق . نکُشد . یک جوری که جاش بماند تا هزار سال . چرا ؟ چون درد کشیده بودم هزار سال . چون تو یه معذرت خواهی به من بدهکاری عوضی ! که یه روز باهات صافش می کنم . چی شد ؟ صاف کردی ؟ بهتر شدی آیسا ؟ نه بدترم . خیلی بدتر . بدتر از تمام این سال ها . دلم می خواست آخرش بپرسم تو این سال ها چطوری شب ها خوابت برد ؟ امشب خوابت می برد ؟ 

حالا نشسته ام روی صندلی جلوی پنجره . جوری که آفتاب بتابد روی گردنم . سردم است . اندوهگینم . خجالت زده ام . ترسیده ام . دلم می خواهد بمیرم . فکر می کنم همهء آدمها یک خجالت زدگی بزرگی توی زندگی شان دارند . یا دو تا ، سه تا . نه از این اشتباهات روزمره . از آن ها که نمی توانی از خجالت سرت را بالا بیاوری . آب بشوی بروی توی زمین . ته ِ ته ِ زمین . 
صبح که بیدار می شوی دلت می خواهد بیدار نشوی ! دلت می خواهد صبح سه سال بعد بیدار شوی . آب ها از آسیاب افتاده باشد . شاهی نرفته باشد . شاهی نیامده باشد . 
از آن ها که سال ها باید بگذرد تا . تا ندارد . تا هیچی . از آن ها که سال ها هم بگذرد یادآوریش آدم را دستپاچه می کند . من یک روزی این حرف را زدم . ای وای ! 
از آن ها که آدم دلش می خواهد بدود سمت دریا ، پا برهنه . مثل هامون . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه

با این همه من می خواهم بگویم .

آندره داستان ما
نه قشنگ بود ونه زشت .
نه عاشق شد نه فارغ .
نه گریه کرد نه خندید .
نه ساز زد نه رقصید .
حتما با خودت فکر می کنی
داستان یک آندره عینکی
که هیچ کار به خصوصی توی زندگیش انجام نداده
نه خواندن دارد و نه شنیدن . 

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

 Ehsan Barati

۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

به کودکان افغان فاقد مردک اجازه تحصیل داده شده . آن ها برای ثبت نام تنها ۵ روز فرصت دارند . اگر دور و برتان کسی را می شناسید که مشتاق تحصیل است اطلاع رسانی کنید .
برای اطلاعات بیشتر :  نحوه ثبت نام 

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

به هر حال مک دونالدز هم دارد می آید ایران . کجا برویم بهتر از این جا ؟

هیچ وقت از آشپزی لذت نبرده ام . وقتی می توانی از آشپزی لذت ببری که تازه کار باشی و نتیجهء پخت و پزت هر کوفتی که شد بگویی و بشنوی که به به ! اولین بارته ؟ خیلی خوبه . اما خوب نیست . شفته ست . بیمزه ست . باید با ماست پایین داد . حتی بار دوم . سوم . بعد دیگر هیچی . یک غذای معمولی درست می کنی که آدم ها بعد از خوردنش حتی تشکر هم نمی کنند ! تنه لشا ! پاشید خودتون برا خودتون غذا درست کنید . آخرین باری که عدس پلو درست کرده بودم یک شکست کامل بود . آن ها از زور گرسنگی غذا را می بلعیدند و هیچی نمی گفتند . خیلی جدی پرسیدم خوب نشده ؟ هامون گفت عالیه ! انقدر عالیه گفتنش مسخره بود که منفجر شدیم . شبش رفتم رستوران . از نظر خودم باید می ماندیم و ته عدس پلو را در می آوردیم . اما ساناز دلش می خواست برویم بیرون . وقتی برگشتیم دیدم هامون و مهران دارند کالباس می خورند . کوفت تون بشه . غذا را ریختم برای مرغ و خروس ها . با ولع خوردند . حتی ازم تشکر کردند . گفتم نوش جان تان . فصل تازه ای توی روابط من و مرغ و خروس ها آغاز شد . از فرداش از ریختن هر چیزی که مرغ و خروس ها دوست نداشتند توی غذاهام پرهیز می کردم . می خواستم تمام عشقم را نثارشان کنم . تنها کسانی بودند که توی این خانه قدر دو ساعت پای گاز ایستادنم را می دانستند .
اصلا همین شد که نرفتم . من هر جای دنیا یک لوزر واقعی بودم . این جا می شد که مورد ستایش مرغ و خروس ها باشم . گربه ام وقتی خوابم از تخت طبقهء بالا می پرد روی صندلی ، می آید روی تخت من . از روی سرم رد می شود . می ایستد روی سینه ام . یک کم مکث . می رود روی شکمم . یک کم مکث . می نشیند میان گودی دو تا پاهام . ده دقیقه یا کمی بیشتر می ماند همان جا و بعد همین مسیر را به سمت تخت خودش بر می گردد . من هر شب فکر می کنم گربه ام من را دوست دارد . من کجای دنیا می توانم این عشق یواشکی گربه ام را داشته باشم .

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

شما می توانید خسته شوید و بروید . اما من می توانم ساعت ها در مدح آب طالبی بنویسم .

ایستاده بودم این طرف خیابان و با طمانینه آب طالبی ام را می نوشیدم . داشتم خودم را برای جنگ آماده می کردم . پیاده روی آن طرف آفتاب بود . جهنم . یک جوری که کلافه شده بودم . سه تا آب معدنی را سر کشیده بودم و هنوز دلم نمی خواست بروم آن طرف . اما همه چیز آن طرف بود . من نزدیک مترو بودم . نزدیک کامواها که دیدن شان هم حالم را به هم می زد . شبیه سربازی که می خواهد از جنگ فرار کند . می خواستم تا حواسم نیست پله ها را بروم پایین . تا این که آیدا را دیدم . داشتم یک کار یواشکی می کردم و شک نداشتم یک آشنا می بینم . همدیگر را بغل کردیم که توی این گرما اشتباه بود . من از کامواهای کثافت و از آیدا یک قدم فاصله گرفتم و  به مترو نزدیک تر شدم . گفتم یک آب طالبی هم نیست این دور و بر . تنها چیزی که می خواستم آب طالبی بود . گفت هست آن طرف میدان . من دوباره بغلش کردم که از هم جدا شویم و به اغوش آب طالبی پناه ببرم .
بیست دقیقه آب طالبی به دست ایستادم . به عکس های سه در چهاری که تازه گرفته بودم نگاه کردم . موافقید که همیشه عکس های سه در چهار آدم را نا متقارن تر از چیزی که هست نشان می دهد یا من حقیقتا این همه نا متقارنم ؟ به کار جدیدم فکر کردم . آرام ، سر صبر . به این که چه خوشم نمی آید بافتنی ببافم . چرا یک روز خوشم می آمده ؟ چرا هیچ وقت بلدش نشدم ؟ بعد بی آن که بخواهم به همهء راه ها فکر کردم . به همهء راه ها که بسته بود . ترسیدم . نفسم بند آمد . این تنها فکری بود که می توانست من را از پیاده روی این طرف بکند و پرت کند آن سو که آفتاب ِ داغ . نی آب طالبی میان دندان هام له می شد . تند تند توی آفتاب راه می رفتم و حتی به مغازه ها نگاه هم نمی کردم . می خواستم از فکرهام فرار کنم . خیابان به انتها رسید و من فکر می کردم من این جا چی کار می کنم ؟
صبر ایوب | جواد یساری