۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

شهری که تو قسمتی از خاطراتش نباشی .

من هیچ وقت اولیِ کسی نبودم . همیشه یکی قبل از من بوده که زیباتر بوده ، قشنگ تر می خندیده ، خوب می رقصیده . من دومی و سومی و دهمی معمولی آدما بودم . بوسه های مستی و دوست دارمای گفتیم که گفته باشیم . همونا که هستن که باشن . اولی که مهم ترین بوده نشد ، چرا این یکی نه  ، بهر حال هابیای مشترک که داریم . ها ها . من بعد از اولیم این شکلی بودم . چه مهمه ؟
من تمام این سال ها کسی رو دوست داشتم که دوستم نداشت . همیشه فکر می کردم یه جای کار می لنگه . همهء صبایی که تو خونت از خواب پا می شدم و می دونستم جای من این جا نیست . گذشته ای که هیچی ازش نمی دونستم . ای کاش گذشته مون رو برای هم تعریف کنیم . نه دیر . نه این همه دیر . انقدر دیر که حتی نمی شه افسوسشو خورد . 
من تمام زندگیم رو دنبال نشونه ای از تو زیر و رو کردم . باید یک یادگاری از تو باشه . نبود . همین که هیچ یادگاری از تو نداشتم یعنی یه جای کار می لنگید . اما کجا ؟ فقط کلماتی بود که گاهی بهشون بر می خوردم و جای زخمم درد می کرد . یه زخمی ته ته قلبم که خوب نشد . که خوب نشه و یادم بمونه با خودم چی کار کردم . که ای کاش تو هم یادت بمونه با من چی کار کردی . که حتی این ای کاشم هم تلخ و مبتذله . 
حالا هفت سال گذشته از تو و همه چیز تموم شده . خیلی سخته . آدم هی فکر می کنه به هفت سال پیش ، به قبل تر ، به کافه گودو ، به همایون غنی زاده . فکر می کنه از کجا شروع کنه و هیچی یادش نمیاد . صبح از خواب پا میشه و فکر می کنه به چی فکر کنه و هیچی . هفت سال پیش زندگی چه شکلی بود ؟ هفت ساله اشتباهی به کسی فکر کرده که قسمتی از زندگیش نبوده . قسمتی از فکراش ، آرزوهاش . هفت سال مبتذلِ تکراری . 
دارم به رفتن فکر می کنم . رفتن شبیه من نیست . این شهر همیشه شهر من بوده با این که شهر من نبوده . اما چرا باید توی خیابونایی قدم بزنم که تو هم قدم می زنی ، که یه روز اشتباهی با هم قدم می زدیم ؟ به کافه هایی نرم که با هم می رفتیم ؟ من از این شهر دلگیرم که منو پیش از اون که بمیرم به گوری گمنام بدل کرد . * من که آدم یک جا موندن و پوسیدن نبودم . چی شد که این جوری شد ؟ برم جایی که آفتابش به من بتابه و به تو نه . جایی که دریا داشته باشه . جایی که شباش بشه روی تخت مامان با خواهره دراز کشید و حرف زد . این شهر با تو شهر من نیست .  
گاهی فکر می کنم شاید یه جای دنیا ، کسی منتظرم باشه . کسی که بوسهء من اولیش باشه . شایدم نه . چه مهمه ؟ مهم آفتابه و دریا . مهم سی سالگی با شکوه منه که تو راهه بی تو . 


* از رضا براهنی که می نویسد : « تهران تو را پیش از آن که بمیری به گوری گمنام بدل کرد »