۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

اما بعد ظهر های مرداد

آدم باید تهران باشد . من بعد از ظهر های کرشت که جایی برای رخوت و سکوت و لم دادن ندارم به این فکر می کنم . 
زیر باد کولر دراز کشیده باشد و یک کتابی از همینگوی بخواند . یک جور ِ بی خیالی . هیچ روز سال ، حتی روز های آخر شهریور به اندازهء بعد از ظهر های مرداد تهران بوی پاییز نمی دهد . من بی ان که منتظر پاییز باشم ، یادم از پاییز پر است و دارم کتاب می خوانم و چای ام سرد می شود . حتی وقتی کتابم تمام می شود دچار حس اندوهی نمی شوم که همیشه بعد از تمام شدن کتاب ها به آدم دست می دهد . یک کتاب دیگر بر می دارم . توی این خانه همیشه کتاب هست . حتی اگر تا آخر عمرم هم کتاب بخوانم ، باز دنیا را با انبوهی از کتاب های نخواندهء این خانه ترک خواهم کرد . 

توی بعد از ظهر های مرداد تهران حتی سعی نمی کنم آدم جالب تری به نظر بیایم . دلم نمی خواهد به زیبایی فلان باشم . شعر نخواهم سرود . نخواهم رقصید . هنوز تا شب که باید پولدار شوم و بروم پکن کلی مانده ،  دریا از من فرسنگ ها فاصله دارد و من بی ان که بتوانم روی شن های ساحل قدم بزنم ، فکر می کنم زندگی ، هر جور که گذشت ، با تمام سختی هاش و زهرماریش ارزشش را داشت که حالا دراز کشیده باشم روی تخت و هر چی دستم رسید را بخوانم . حتی فکر نکنم . اصلا چرا همینگوی . « خانه ای در دشت » ، « سه نفر در برف » . اولین کتاب روی پاتختی . اولین کلمه .