۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

« اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک ، فردا تندتر خواهیم دوید و دست های مان را دراز تر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش … » *

از صبح دلگیر بودم چون باید می رفتم بانک . برای خودم چند تا کار تراشیدم که بیرون رفتنم به بانک رفتن محدود نشود . این جوری خیلی بیهوده بود چون بعد از سلطنت طلب ها که دلگیرترینند ، این کارهای بانکی ست که توی دنیا خلق من را تنگ می کند . قبلش یک صبحانه مفصل خوردم تا از دل خودم در آورم . پرسیدم سپه کجاست ؟ آقاهه گفت سمت راست . می دانستم . نمی دانستم هم سواد که داشتم . می توانستم بخوانم که به آن گندگی نوشته اند سپه . با این همه آقاهه زل زده بود به من . دستم دو تا میلهء بزرگ بود که می توانست سلاح سرد محسوب شود . برای همین مجبور بودم لبخند الکی ِ ماسیده بزنم و بپرسم سپه کجاست . اگر آقاهه می گفت سواد که داری سلاح های سردم را می کردم تو  کونش . نگفت . بهم لبخند زد . خجالت کشیده بود که این جوری زل زده به خانوم متشخصی مثل من . هر چندخیلی متشخص نبودم . بو می دادم . بوی لباس های شسته شدهء دو روز توی ماشین لباسشویی مانده . از دست مامان عصبانی بودم .
وقتی رفتم نشستم روی همان صندلی که حالا پلاستیک هاش پاره پوره شده بودند ، رو به روی آقایی که اسمش راوش بود یا داوش یا نمی دانم چی ، فهمیدم چندان هم دلگیر نیستم . شاید باید رتبه کارهای بانکی را توی لیست دلگیرها تغییر دهم . هر چند همه چیز مثل سابق بود و فقط حالا روی میز جعبه دستمال کاغذی چشمک بود و هیچ چیز بدتر از این نیست که همه چیز مثل سابق باشد ، اما ردیف بودم . پرسید بابام کجاست ؟ نمی دانستم باید راستش را بگویم یا نه ؟ اگر نه چرا نه ؟ برای همین گفتم کار داشت . با یک لبخند معذبی . گفت آهان . گفتم بروم ؟ این جمله را بار قبل هم گفته بودم . گفت نه صبر کنم فیشم را بگیرم . این جمله را بار قبل هم گفته بود . اما من عجله داشتم . باید می رفتم زودتر . بیرون پاییز بود و من بی قرار بودم یک کم .

* عنوان قسمتی از « گتسبی بزرگ » ِ اسکات فیتس جرالد

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

« تا آن روز زنده بمان که آفتاب برای توست … »

شب که اومدم خونه یه سبدِ بزرگ لیلیوم روی میز بود و چند تا کتاب و چند تا سی دی . بابا گفت آرین اوورده . گفتم آرین ایرانه ؟ گفت نوشته آرین . اول کتاب یک برگه بود که توش فتوکپی نوشته ای بود با خط آرین : « و روزی خواهد آمد که آفتاب بخشنده است و به هر دو قطب خواهد تابید … »
اشکم در اومده بود از خوشحالی . تا به حال کسی به من گل نداده بود . به هیچ مناسبتی . بهترین هدیه ای بود که تا به حال گرفته بودم . چند سال قبلش رو با مهران دوست بودم که همیشه روز تولدم باهام قهر بود . روزای ولنتاین قهر بود . روزای عید قهر بود .
و در مورد دوستام هم باید بگم روز تولد من روز بی اهمیتی بود توی تقویم دوستام . اون ها اولین سال دوستی مون روز تولدم یه دفترچهء اوریفلیم دادند دستم و گفتند از توش یه چیزی انتخاب کنم . خیلی مائوس کننده بود . من یه رژ لب سرخ آبی انتخاب کردم . و یه کرم پا . کرم پا رو خودم خریدم . رژ لب رو اون ها . چند ماه بعدش هم اوریفلیم رو بستن و هزار تا ادم و از کار بیکار کردن .
بعد از اون دیگه منتظر هدیهء دندون گیری نبودم . هر چند فانتزی من همیشه تولد های باشکوه و پر از شمع و بادکنک بوده .
سال های بعدش حتی به خاطر هم نمی اووردن روز تولدم رو . که چندان جای گله گذاری نبود . من هم تولد ها رو به خاطر نمیسپردم . بهر حال ممنونم آقای زاکربرگ . اگه شما نبودی من شرمندهء‌ خیلیا می شدم توی این دنیا .

به آرین گفتم اگه دنیای قشنگ تری بود حتما عاشقش می شدم … عادت نداشتم به این همه توجه . اون شب و شب های بعدش همین جوری که صفحه های کتابم رو ورق می زدم زیر چشمی به گل هام نگاه می کردم . انقد که داشتن زیر بار نگام خشک می شدن .
تا آخرین نفس نگهشون داشتم . تا وقتی از زور چروکیدگی اندازهء یه نخود شده بودن .
اون برگه رو هم زدم روی کمدم .

دوستی من و آرین چند ماهی بیشتر طول نکشید . دوست نداشتیم همدیگرو . اما دلمون لک زده بود واسه این که یکی رو دوست داشته باشیم و براش گل بفرستیم . دلمون لک زده بود برای این که یکی دوسمون داشته باشه و برامون گل بفرسته . چیزی که جفت مون هیچ وقت تجربش نکرده بودیم …

حالا خوب دست کم بهترین هدیهء تولدم رو گرفتم و می تونم راحت سر بذارم رو بالش و بمیرم . تو صیه م به شماهام اینه که تا بهترین هدیه تونو نگرفتین نمیرید …

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

صدای دادش می آمد تا دورتر . فحش هاش شناور بود توی هوای پاییزی میرداماد . می خورد به صورت عابرینی که داد می زدند : « ونک » …

این جا خانه یکی شان است که لابد آدم مهمی ست و چند وقت یک بار مراسم می گیرد که نمی دانم مراسم چی . صبح که دارم می روم می بینمشان که با سبیل های جدیِ به غایت سبیل دارند می روند تو . در باز است اما جز خودشان کسی تو نمی رود . هیچ وقت به فکرم خطور نکرده بروم تو . حتی الان که می نویسم هم فکر نمی کنم بروم تو ببینم چه خبر است . بر که می گردم مراسم شان تمام شده . وقتی اعتصاب غذا می کنند یا کتک شان می زنند تعداد شان بیشتر می شود . ترافیک می شود خیابان . ماشین ها آرام می روند و به جمعیتی خیره می شوند که دارند از در می آیند بیرون . نمی دانم به چی نگاه می کنیم . انگار منتظریم داد بزنند . دست های شان را مشت کنند توی هوا و بگویند که چقدر عصبانیند . هوای خیابان سنگین و ملتهب می شود از حضورشان . با این همه آن ها داد نمی زنند . با همان سبیل های جدی ِ به غایت سبیل شان می آیند بیرون . فکر کنم ما یک کم شرمنده ایم . از این که این جوری کتک شان زده اند شرمنده ایم . من هستم . حتی دلم می خواهد بروم به یکی شان بگویم متاسفم که خواهرانم را کتک زدند ! فکر می کنم دین که نداریم . آزاده هم که نیستیم . لا اقل شرمنده باشیم .
هر چند امروز یک آقای پرایدی جلوی ماشینم ایستاده بود و نمی رفت و فحش می داد که بی حجابم و نمی دانم کسی بابت توهینی که به من شد شرمنده بود ؟ سرش را انداخت پایین از خجالت ؟ لب هاش را گزید ؟ چین افتاد به پیشانیش ؟ … حواسم نبود . یک کم دنده عقب رفتم و از کنارش رد شدم . عصبانی و تحقیر شده .

۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

من از همین جا که ایستاده ام دنیا را همان جوری که هست می بینم . چندان چیز دندان گیری نیست .

خانومه از این خل و چل هاست . از این ها که هر روز صبح برای گربه های توی پارک غذا می ریزد . با یک خانوم پیری که شبیه نقاشی های آیدا علیزاده ست و یک کیسه توی دستش می آید توی پارک . حوالی ساعت هشت و نیم . من توی دور ِ پنجم دویدنم سرعتم را کم می کنم تا نگاه شان کنم چون گربه ها وقتی بوی غذا را می شنوند خیلی موجودات بامزه ای می شوند و دیدن شان خالی از لطف نیست .
به مامان می گویم خانومه از این خل و چل هاست . مامان می گوید خاله من هم ، یعنی خواهر خودش ، به گربه ها غذا می دهد و درست نیست بگویم خل و چل . می گویم خالهء من هم خل و چل است . والا ! دیگر نمی گویم که بیم آن می رود که من هم بپیوندم به جرگهء خل و چل ها . یعنی هیچ بعید نیست یک روزی که از دنیا بریدم و دیگر تحمل دیدن هیچ کس را نداشتم نروم جز دستهء خل و چل هایی که می روند وی پاسانا چون آن ور خبری نیست .
بلکه بروم جز دسته خل و چل هایی که به گربه ها غذا می دهند . بس که وقتی چشمم می افتد به چشم گرسنهء گربه ها قلبم رقیق می شود . و برعکس بچه ها که هیچ احساسی را در من بر نمی انگیزند ، گربه ها می توانند اشکم را در بیاورند . و آنقدر بهشان غذا می دهم که بمیرند . همین الان ما یک گربهء یک دست داریم که قد فیل است . یک کمِ دیگر می میرد .

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

حالا شما فکر می کنید من از این آدم هام که می چسبم به آدم معروف ها و امضا می گیرم . به ولله که این جوری نیستم !

شاید لازم است کمی از افتخاراتم را به سمع و نظرتان برسانم . یکی از افتخارات زندگیم که احتمالا اولین افتخار زندگیم بعد از با کون به دنیا آمدنم محسوب می شود این است که یکی از صبح های پاییز ِ وقتی که کلاس سوم دبستان بودم و دست در دست خواهره به سمت سرویس مدرسه می رفتم از رادیو با ما مصاحبه کردند . هیچ یادم نمی آید چی پرسیدند . لابد درباره احساسمان به اول مهر و سوال های پوچی از این دست . جواب را هم یادم نیست . لابد این که خیلی خوشحالیم و باقی خزعبلات . این مصاحبه به صورت زنده از شبکه استان همدان پخش شد . بابا توی دفتر کارش صدای ما را شنید و لابد به خودش بالید . من آن وقت ها فکر می کردم در آینده باید مجری شوم . چون خیلی بلبل زبان و بامزه بودم . از این بامزه رو مخ ها که گند هر چیزی را در می آورند توی حاضر جوابی ؟ نمی دانم .
گاهی فکر می کنم بابا چه کیفی کرده وقتی صدای دخترهاش را توی برنامه صبحگاهی رادیوی استان شنیده .

یکی دیگر از افتخارات زندگیم این است که امضای پاشازاده و مرحوم حجازی را دارم . آن وقت ها استقلالی نبودم . هیچی نبودم . یعنی نمی دانستم که بر یک تهرانی واجب است که یا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . جز آن تهرانی های چرندی که می گویند اهل فوتبال نیستند که حرف بی ربطی ست . چون دلیلی ندارد آدم اهل فوتبال باشد و هر هفته نود را ببیند تا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . هوم ؟ به هر حال من فکر می کنم هر کس باید طرفدار یک تیمی باشد .

وقتی سیزده سالم بود دستکش های مشکی ِ خیلی بزرگتر از دستم را دادم به ادموند اختر چون خیلی هوا سرد بود و ادموند انتظارش را نداشت و خودش را برای سرما آماده نکرده بود . این خاطره را وقتی برای دوستانم تعریف کردم به دروغگویی متهم شدم . حتی گفتم بعله چی فکر کردید . تازه فاطمه حقیقت جو هم قرار بوده زن داییم بشه . که همه چیز را خراب تر کرد . من داشتم متهم می شدم که برای معروف شدن به سیاست و ورزش و هر چی دم دستم باشد آویزان می شوم . که اتهام سنگینی بود . من آن روزها سودای شهرت نداشتم . بعدا تر ها داشتم . هیچ راهی برای اثبات حرفم نبود . خانه را زیرو و رو کردم تا امضای ناصر خان ِ حجازی را پیدا کنم که هر چند حرفم را ثابت نمی کرد اما به هر حال از هیچی بهتر بود . اما امضا آب شده بود رفته بود توی زمین . تا این که یکسال پیش از زیرِ زمین در آمد رفت لای دیکشنری اتاق مامان . اما دیگر چه فایده . حتی اسم همکلاسی های آن سال را هم یادم نمی آمد که توی فیسبوک پیداشان کنم و امضا را نشان شان دهم و خودم را تبرئه کنم . ناصر خان هم مرده . روحش شاد . مرد بزرگی بود . خیلی هم خوش تیپ بود .

چهارم دبستان با باران کوثری هم مدرسه ای بودم و توی یک تئاتر با هم بازی کردیم . اسم مدرسه مان معلم بود  . من نه مدرسه ام را دوست داشتم ، نه معلمم  را چون یک بار زده بود توی گوشم و نه حتی روسری آبی را دیده بودم . هنوز هم ندیده ام . توی آن تئاتر که تنها اتفاق خوب مدرسهء لوس معلم بود نقش خوگوش را داشتم . خیلی تئاتر قشنگی بود . خیلی بامزه شده بودم . حسابی کیف می کردم از نقشم .

توی یک مهمانی که هیچ کس را نمی شناختم و حتی صاحبخانه را هم و اصلا نمی دانستم چرا دعوت شده ام ، مهدی احمدی را دیدم . من داشتم می رفتم توی آشپزخانه و او داشت از آشپزخانه در می آمد و تمام آن شب داشتم راهپیمایی می کردم توی خانه بس که حوصله ام سر رفته بود . چون مهمانی کسل کننده ای بود و من هم نه حرفی داشتم برای گفتن و نه کاری برای انجام دادن و نه قری تو کمرم برای رقصیدن مجبور شدم زود بروم و نشد معاشرت کنیم وگرنه ازش خوشم می آمد .

یک بار هم شادمهر راستین را توی یک کافه دیدم . رفتم جلو گفتم : آقای شادمهر راستین ؟ گفت بفرمایید ! جا داشت بگویم شما بازداشتید آقا . یعنی آن جوری که شروع کرده بودم ادامه ای جز این نداشت . چون دلیلی برای بازداشتش نداشتم گفتم سینما ۱ و سینما ۴ ؟ گفت بعله ! … چه مرگم بود ؟ … دیگر یادم نیست چی گفتم و چطوری جمع کردم رفتم . این یکی جز افتخاراتم نبود اصلا . بیشتر شرم می کنم از یاد آوریش .

از آخرین افتخاراتم این است که با علی نصیریان توی صف نانوایی ایستاده ایم و با هم نان بربری خریده ایم . علی نصیریان پنج تا و من یکی و نصفی بربری . پنج تا بربری را می خواست چی کار کند ؟
که خیلی حساب نیست . چون علی نصیریان توی محله ما زندگی می کند و من اگر پیش از این هم سحر خیز بودم و نان بربری بخر بودم صد بار دیده بودمش . اما چون یک کم حساب هست این جا می نویسمش . اما ادعای خاصی درباره اش ندارم .

نمی خواهم خیلی دوره درازی کنم . خیلی فهرست وار خدمتتان عرض کنم که نیکی کریمی ، محمد رضا گلزار ، مجری مسابقه محله ، سعید حجاریان ، علی دایی ، هانیه توسلی ، ناصر تقوایی و نجف دریا بندری را هم از نزدیک دیده ام .
میر حسین موسوی و علی کریمی هم یک جوری فامیلمان می شوند . که یک کم سخت است . فقط مامان بزرگم بلد است و یکی از دختر عموهام .  می پرسم پای همین مطلب می نویسم خدمت تان .

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

ای کاش این جا بودی ...

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

باد می آید . فردا اول پاییز است . امروز اول من .

مامان که پیاده می شود بابا شروع می کند به غر زدن . یک جمله را توی ده تا جمله به شکل های مختلف می گوید . بعد غرش تمام می شود چون یادش می افتد عینکش گم شده . من می پرسم کدام عینکش . که سوال بی ربطی ست . من هیچ کدام شان را ندیده ام . اما خوشم می آید با هم حرف می زنیم . همان که از گوشهء خیابان خریده دو تومن ؟ ها ها ها ! … دو تومن نه و ده تومن !چه فرقی داره ، خوب ده تومن . ها ها ها !
من و بابا چند تا موضوع ثابت داریم . مثلا از این جا که رد می شویم از نوری زاد حرف می زنیم . چون نوری زاد یک چند وقتی بساطش را این جا پهن کرده بود . یا از انتخابات افغانستان . چون من بی بی سی ندارم . بابا نتیجه انتخابات را به من می گوید . بعد حرف های پراکنده می زنیم . مثلا بابا می پرسد که چی شد دختر فاضلی می خواست بره ؟ من می گویم که هنوز هم می خواهد برود . و خوب دو سال است مکالمهء ما درباره دختر فاضلی به همین چند تا جمله ختم می شود . چون دختر فاضلی هی می خواهد برود و همه می دانیم که سرانجام می رود اما خوب چیزی بیش از این نمی شود گفت . چون هنوز نرفته .

یک کم دیگر ، آن جا که بزرگراه می رود سمت بهشتی ، گیر خواهیم کرد توی ترافیک و بابا خواهد گفت فردا ببین چی بشه ! و خواهد گفت تهران دیگه کشش نداره . شده یه پارکینگ بزرگ .
من منتظر جمله های تکراریش می شوم . خودم را توی آینه نمی بینم چون خیلی زشت و کثیفم . با ناخنم لاک قرمزم را پاک می کنم . بابا با رادیو ور می رود .
پسره توی پیاده رو همین جوری گوشی به دست می گوید که خیلی اخلاقش کیری شده . من و بابا معذب می شویم . برای همین بابا زودتر از موعد می گوید این خیابونا دیگه کشش نداره . تهران شده یه پارکینگ بزرگ . هر چند آن جا که هستیم خیابان کشش دارد . اما بهر حال …

بیست و دو روز دیگر بیست و نه ساله می شوم .

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

تف به پاییز هشتاد و هشت . به بعدش . به بعدترش . به خیلی خیلی بعد ترش ....

حتی وسوسه شدم جواب بدم . اما کثافت کاریه محض بود .
میام دم خونتون ؟ واقعا ؟ با همین ادبیات ؟ تنها باری بود تو زندگیم که دلم می خواست ایران نباشم . فکر کردم فقط توی این گهدونیه که یه پسر یه دخترو این جوری تهدید می کنه . با پدر مادرش . خیلی دلم می خواست بگم صبر نکنه تا فردا . همین حالا بیاد . بگم چی شده که فکر کرده پدر مادرم پشتم نیستن ؟ من کِی این همه سال دوستی چی گفتم که فکر کرده من از پدر مادرم که عزیزترین منن توی این دنیا می ترسم . که اصلا چی داشت که بگه بهشون ؟
می شد بگم منم حرف دارم واسه پدر مادرش . که تهوع آورترین جواب بود . چون حرفی با کسی نداشتم . چون تصور دیدن پدر مادرش حالمو به هم می زد . مرسی از این که این گه رو تحویل جامعه دادین .
می تونستم بگم یه کلمه دیگه ازش بشنوم کاری می کنم که از این که اسمش اینه پشیمون بشه . همین کلمات لمپنشو می ذارم توی بلاگم . فقط توی این خراب شده بود که می شد یکی رو این جوری تهدید کرد . بگم بگم بود . من به چه روزی افتاده بودم که این جوابم بود ؟
لجن ترین آدم زندگیم بود . این چیزی بود که اون موقع بهش فکر کردم . حالا فکر نمی کنم . چون ترین کلمه مناسبی نیست . من توی زندگیم به کسی نگفته بودم لجن . این اولین بار بود . اولین و آخرین بار . برای هم بد بودیم . چرند بودیم . اما ردیف بوده . این همه بی شرفی ؟ نچ  ! از کسی ندیده بودم و شک ندارم نخواهم دید بعد از این هم .
تنها باری بود که توی زندگیم دلم می خواست یه جای زندگیم پاک بشه . کیه که روزای بد و شیم آن می و اینا نداشته باشه ؟ با این همه هیچ وقت خاطرم مشوش نبوده بابتش . همیشه فکر کردم همینه دیگه . خوب و بد داره . بابت روزای خوبش لبخند زدم . بابت روزای بدش افسوس نخوردم ولی . اولین باری بود توی زندگیم افسوس می خوردم . افسوسی که از اون بدتر نمی شد . که می خواستم تمام اون روزایی که دیدمش و باهاش همکلام بودم پاک می شد . هشت - نه سال زیادیه واسه معاشرت با یه همچین آدمی . تهوع آوره . 
خیلی فکر کردم چی بگم که دیگه نباشه . هیچ جوره نباشه . هی می خوندم و هی باورم نمی شد از خودِ این همه سالم که نفهمیده بودم . ندیده بودم . چی بگم که کثافت کاری هم نباشه . فکر کردم داره منم به لجن می کشونه . وسوسه می شدم جواب بدم . این کلمه ها جواب دادن داشت ؟
پگاه گفت فکر نکنه ترسیدی ؟ گفتم این که اون چی فکر می کنه آخرین چیزیه که تو این دنیا برام مهمه .

بدتر این که توی تمام سال هایی که گذشت ، هست و خاطرات خوب بهترین سالای زندگیم رو مبتذل کرده و حیف از هشتاد و هشت ِ قشنگ من .
چرا دارم اینا رو می نویسم ؟

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

۱

هفت و بیست و سه دقیقه صبح ِ آفتابی دوشنبه ، بیست و چهار شهریور نود و سه
که « ماری » ناباکوف را می خوانم .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره یک

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

شاید رسالتم این است که باید روزی نیم ساعت فکر کنم . برای زندگی بعدیم که توش خیلی آدم سر شلوغ و مهم و وقت ندارمی هستم .


خیلی دلم می خواست از این آدم های مهمِ سر شلوغ بودم که پشت یک میز می نشستم . یک لیوان قهوه کنار دستم بود که داشت بخار می کرد . پشتم یک عالمه کتابخانهء تا سقف کتاب بود که منتظر خوانده شدن نبودند . خوانده شده بودند .
 از این ها که یک عالمه قرار و مدار را توی تقویم شان می نویسند و خودکار های رنگی دارند . حتی ماژیک شبرنگ دارند . و استیکر های ِ در ابعاد مختلف .
مثلا وکیل می شدم ؟ روزنامه نگار ؟ قعال حقوق ِ فیلان ؟ یا هر چی .
من آدم مهمی نیستم . با این همه گاهی خودم را مهم جلوه می دهم . مثلا آخر اسفند یک سر رسید کوچک می خرم که به اندازهء کافی جدی باشد تا قرار های مهمم را روش بنویسم . گفت و گو ندارد که کلماتی که روی تقویم می نویسم از ده تا جمله تجاوز نمی کند . من با کسی قراری ندارم که بنویسم .
کاناپه را هن هن می کشم یک گوشه تا از این جا که نشسته ام  بیرون را ببینم . و باد بوزد لای موهام . اما در نهان برای این است که پشتم کتابخانه است . من دیگر مویی ندارم که باد بوزد لاش .
گاهی استیکر های زرد می خرم . اما کلماتی که روش می نویسم از « لطفا با کفش وارد نشوید » که چسبانده ام روی در دستشویی فراتر نمی رود .
صبح ها زود از خواب بیدار می شوم . و فکر می کنم . نیم ساعت فکر می کنم . گاهی کمتر ، گاهی بیشتر . به هیچ نتیجه مهمی نمی رسم . فکر می کنم تا شب به وقت دارم که به یک نتیجه مهم برسم . تا شبش و شب های بعدش هم نمی رسم . از کجا می دانم وقتی هنوز شب های بعد ترش نیامده ؟ خوب من سال هاست که صبح ها روزی نیم ساعت فکر می کنم . این روزها ، شب های بعد تر و خیلی بعد تر سال های قبل است و من هنوز نمی دانم روی استیکر های زردم چی بنویسم که دنیا را تکان دهد . نداد هم نداد . بدبختی این جاست که آن ها هنوز با کفش وارد می شوند .

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

مامان خسته ست بچه ها ...

ما توی تمام سال های هی از این خانه به آن خانه ، از این شهر به آن شهر یک جعبه نوار ضبط شده را با خودمان می کشیدیم این ور و آن ور بی آن که بدانیم چی توی نوارها ضبط شده . وقتی رسیدیم تهران و آرام گرفتیم ، خیلی از نوارها فاسد شده بودند . فصل نوار کاست هم دیگر گذشته بود . با این همه یکی از نوارها سالم بود که توش صدای ضبط شدهء کودکی مان بود . یک تکه اش من و برادره داریم دعوا می کنیم . من می خواهم به مامان بگویم مثلا و نمی خواهم . داد می زنم ما … مای دوم را آرام می گویم . برادره را تهدید می کنم که یعنی به مامان می گویم اگر اذیتم کند . یکی دکمه ریکورد را زده و حواسش نبوده . مامان توی آشپزخانه دارد کار می کند . از همان جا با صدایی که به غایت زیباست و به غایت مهربان است می گوید : بچه ها ! یک کم می تونید آروم باشید مامان کارش تموم شه ! … اصلا من دیوانه می شوم وقتی صدای مامان را می شنوم .

سعی می کنم خودم را ببینم توی آشپزخانه و داد بزنم : بچه ها ! … نمی توانم . این صحنه هیچ مانوس نیست . هیچ قشنگ نیست .
من دلم بچه نمی خواهد . لابد یک روز می خواسته . حالا نمی خواهد . سعی می کنم زمانی را به یاد بیاورم که دلم می خواسته بچه دار شوم و بی فایده . ولی یادم هست اسم کسری و مانی و آناهید را دوست داشم . یادم همین جا می ماند . دوست داشتن ها و خواستن هایی که ماندند توی سطح . بخار شدند توی هوای آن سال ها .
گذشته با تمام آرزوهاش و یادهاش دارد مخدوش می شود . با تمام آدم هاش . چهره هایی که دیگر به خاطر نمی آورم . خنده هایی که صدا ندارند . صورت هایی که اسم ندارند . اسم هایی که دیگر معنا .

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

۴۸

یکی با عصا تق تق می آید و دور می شود . چند نفر توی باد راه می روند  ، لخ لخ . یکی می دود . و یک کم آن ورتر چند نفر می رقصند . هیچ کدامشان را نمی بینم . می شنوم .
من پشت شمشادها دراز کشیده ام . صبح یک کم ابری یک شنبه شانزده شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره چهل و هشت

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

کی باورش می شد یه روز خیابونای تهران واسه خاطر ما تعطیل بشه ؟


همه مایی که نشسته بودیم توی اون اتاق تاریک و فیلم اعتراضای استانبول رو می دیدیم قلب مون داشت از سینه در میومد . دلمون می خواست چراغا تا ابد خاموش بمونه تا یک دل سیر گریه کنیم . یه دل سیر داد بزنیم . لحظه های نفس گیری بود . فکر کردم جای ما این جا نیست ، نه حتی وسط میدون آزادی . جای ما استانبوله . هر جا که بشه داد زد . دلیلش برام فرقی نمی کرد . دلم میخواست برم توی خیابون و داد بزنم . اصلا واسه دل خودم . واسه مهران که بهم دروغ گفته بود . واسه گربه م که یه دست نداشت . واسه سیصد تومن پول تاکسی که اضافه تر داده بودم . همین قدر کوچیک . چیزای گنده نمی خواستم . برام مهم نبود چیزی سرم باشه یا نه . این چیزای کوچیک بود که داشت خفه م می کرد . خفه مون می کرد .
چیزای گنده انقد گنده بود که بهش فکرم نمی کردیم . سخت بود . طاقت فرسا بود . دور بود .
گاهی فک می کردم خوش به حال من که خیابونای هشتاد و هشت رو دوییدم. خوش به حال من که آزادی رو از دور دیدم . لذت دیدنش توفیر داشت با رسیدن بهش . وقتی دیدمش خیلی کیف کردم . الله و اکبر . چقد زیادیم . مست بودیم تا خود میدون . من آدما رو همون هشتاد و هشت قاب کردم تا ابد . دوست دارم آزاده رو اون جوری یادم بیاد . آزادهء هشتاد و هشت . محمود واسه من موند رو نرده های وسط خیابون انقلاب : « خیلی زیادیم ! خیلی » امین داره می دوئه تو میدون ونک . همین جور که می خنده . حسین تا خود میدون با منه . همه رو گم کردیم و باکیمون نیست . اون جا گم کردیم که موندیم تا کروبی رو ببینیم و بقیه رفتن که زودتر آزادی رو . شیخ می گه این صدای تیره . « ـ بی خیال ! تیر کجا بود ؟ » بود . تیر بود . خیلی هم تیر بود .
شیوای چهلم ندا . آیدای ولیعصر . سایهء مرداد .
آیلار رای می ده به خاطر دل ما . نه به خاطر میر حسین . من رای می دم ، به خاطر خود میر حسین . بس که گله . خواهره که عزیز ترین منه ، قشنگ ترین منه ، رای می ده . با من خیابونا رو می دوئه . هیچی دستامونو از هم جدا نمی کنه . با من اشک می ریزه . با من امیدواره . با من نا امیده . حالا که نیست . اما بود . همشو بود . تا اون جاش گه قشنگ بود و ارزششو داشت بود . تا « یا حسین ، میر حسین » ِ میدون ونک . اصلا من رای دادم واسه همون شب میدون ونک که یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه توی خیابون داد بزنم « یا حسین ، میر حسین » فکر کردم ای کاش فراز بود . گلریز بود . محمد بود . دایی بود . روناک بود . فکر کردم ارزششو داشت که موندیم واسه همین یه شب . آدم برلین باشه و یکی بهش زنگ بزنه از وسط تهران که بشنوه مردم دارن داد می زنن « حصر باید بشکنه . » پوف ! لابد این تنها شبیه که همهء اونا که رفتن دلشون می خواست توی خود خیابونای کثافت تهران باشن . بین این همه خنده . بین دستبندای سبز .
از وقتی خواهره رفته فکر می کنم اگه میر حسین آزاد بشه و این جا نباشه چه حیف ! ای کاش بشه . این تنها چیزیه که دلم می خواد . که آزاد بشه و خواهره این جا باشه . بعدش دیگه هیچی . هر چی بشه هیچی . همینش کیف ته دنیاست . 

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

۷۲۳


الناز هنوز خواب است و موهاش ریخته دور سرش و نه موهاش که پاهاش را می توانم از این جا که نشسته ام ببینم .
صدای کتری می آید که دارد می جوشد و صدای پاهای شاهین که دارد راه می رود ، بی ان که بتوانم ببینمش . 
صبح سه شنبه ، چهارم شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » - شماره هفتصد و بیست و سه

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

« بعضی وقت ها شده که از مدرسه یا جای دیگری رفته ام و حتی خودم هم ندانسته ام که دارم می روم . این طوری خوشم نمی آید . برایم فرقی نمی کند خداحافظی غمناک باشد یا سخت باشد ، ولی دلم می خواهد وقتی از جایی می روم خودم بدانم که دارم می روم . اگر آدم نداند حالش بدتر می شود . » *

هولدن راست می گفت . حالا حواسم به رفتنم هست . به ماندنم حتی . بودنم . گاهی نفس کشیدنم .
فکر می کنم ای کاش آن سال ها را ، آن خانه ها را و آن کافه ها را بیشتر زندگی کرده بودم . ای کاش آن شهر ها را بیشتر راه رفته بودم . نه حتی بیشتر که عمیق تر . ای کاش وقتی می خندیدم ، آن جور بی خیال ، می دانستم سرخوشم . خوبم . آرامم . پیش از آن که دروغ تمام این سال ها لذت آرام زندگی را ازم بگیرد .
حالا صبح که می شود و صدای گله را که می شنوم می پرم پنجره را باز می کنم که گله را ببینم . نیست . این جا نمی شود جهت صدا را فهمید . گله هیچ جا نیست . با این همه گوش هام را پر می کنم از صداش . عمیق . هر چند نمی خندم بی خیال با این همه می خواهم بدانم سرخوشم ، خوبم . آرامم . می روم توی حیاط . پیش از آن که زندگیم را از سر بگیرم . درخت ها را نگاه می کنم . کوه را . یک پرنده قشنگ می بینم سر دیوار و می بلعمش . مثل یک قورباغه . آرام راه می روم که صدای طبیعت را بشنوم . زبانم را می آورم بیرون ، ناگهانی و می بلعمش . گل های روی میز را می بلعم . هوا را . سگه کنارم راه می رود . نه آرام . قسمتی از طبیعت است . می دود . می بلعمش . با عشق . با روح زخم خورده ام . که گاهی مثل این روزها زخمش می سوزد .
فراز نوشته بود : « غر جزء جدایی نا پذیر منه . معنیش این نیست که اوضاع بده »

* عنوان نوشته قسمتی از کتاب « ناطور دشت »