۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

شاید رسالتم این است که باید روزی نیم ساعت فکر کنم . برای زندگی بعدیم که توش خیلی آدم سر شلوغ و مهم و وقت ندارمی هستم .


خیلی دلم می خواست از این آدم های مهمِ سر شلوغ بودم که پشت یک میز می نشستم . یک لیوان قهوه کنار دستم بود که داشت بخار می کرد . پشتم یک عالمه کتابخانهء تا سقف کتاب بود که منتظر خوانده شدن نبودند . خوانده شده بودند .
 از این ها که یک عالمه قرار و مدار را توی تقویم شان می نویسند و خودکار های رنگی دارند . حتی ماژیک شبرنگ دارند . و استیکر های ِ در ابعاد مختلف .
مثلا وکیل می شدم ؟ روزنامه نگار ؟ قعال حقوق ِ فیلان ؟ یا هر چی .
من آدم مهمی نیستم . با این همه گاهی خودم را مهم جلوه می دهم . مثلا آخر اسفند یک سر رسید کوچک می خرم که به اندازهء کافی جدی باشد تا قرار های مهمم را روش بنویسم . گفت و گو ندارد که کلماتی که روی تقویم می نویسم از ده تا جمله تجاوز نمی کند . من با کسی قراری ندارم که بنویسم .
کاناپه را هن هن می کشم یک گوشه تا از این جا که نشسته ام  بیرون را ببینم . و باد بوزد لای موهام . اما در نهان برای این است که پشتم کتابخانه است . من دیگر مویی ندارم که باد بوزد لاش .
گاهی استیکر های زرد می خرم . اما کلماتی که روش می نویسم از « لطفا با کفش وارد نشوید » که چسبانده ام روی در دستشویی فراتر نمی رود .
صبح ها زود از خواب بیدار می شوم . و فکر می کنم . نیم ساعت فکر می کنم . گاهی کمتر ، گاهی بیشتر . به هیچ نتیجه مهمی نمی رسم . فکر می کنم تا شب به وقت دارم که به یک نتیجه مهم برسم . تا شبش و شب های بعدش هم نمی رسم . از کجا می دانم وقتی هنوز شب های بعد ترش نیامده ؟ خوب من سال هاست که صبح ها روزی نیم ساعت فکر می کنم . این روزها ، شب های بعد تر و خیلی بعد تر سال های قبل است و من هنوز نمی دانم روی استیکر های زردم چی بنویسم که دنیا را تکان دهد . نداد هم نداد . بدبختی این جاست که آن ها هنوز با کفش وارد می شوند .