۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

۴۸

یکی با عصا تق تق می آید و دور می شود . چند نفر توی باد راه می روند  ، لخ لخ . یکی می دود . و یک کم آن ورتر چند نفر می رقصند . هیچ کدامشان را نمی بینم . می شنوم .
من پشت شمشادها دراز کشیده ام . صبح یک کم ابری یک شنبه شانزده شهریور است .
از « حاضر ـ آماده ها » ـ شماره چهل و هشت