۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

صدای دادش می آمد تا دورتر . فحش هاش شناور بود توی هوای پاییزی میرداماد . می خورد به صورت عابرینی که داد می زدند : « ونک » …

این جا خانه یکی شان است که لابد آدم مهمی ست و چند وقت یک بار مراسم می گیرد که نمی دانم مراسم چی . صبح که دارم می روم می بینمشان که با سبیل های جدیِ به غایت سبیل دارند می روند تو . در باز است اما جز خودشان کسی تو نمی رود . هیچ وقت به فکرم خطور نکرده بروم تو . حتی الان که می نویسم هم فکر نمی کنم بروم تو ببینم چه خبر است . بر که می گردم مراسم شان تمام شده . وقتی اعتصاب غذا می کنند یا کتک شان می زنند تعداد شان بیشتر می شود . ترافیک می شود خیابان . ماشین ها آرام می روند و به جمعیتی خیره می شوند که دارند از در می آیند بیرون . نمی دانم به چی نگاه می کنیم . انگار منتظریم داد بزنند . دست های شان را مشت کنند توی هوا و بگویند که چقدر عصبانیند . هوای خیابان سنگین و ملتهب می شود از حضورشان . با این همه آن ها داد نمی زنند . با همان سبیل های جدی ِ به غایت سبیل شان می آیند بیرون . فکر کنم ما یک کم شرمنده ایم . از این که این جوری کتک شان زده اند شرمنده ایم . من هستم . حتی دلم می خواهد بروم به یکی شان بگویم متاسفم که خواهرانم را کتک زدند ! فکر می کنم دین که نداریم . آزاده هم که نیستیم . لا اقل شرمنده باشیم .
هر چند امروز یک آقای پرایدی جلوی ماشینم ایستاده بود و نمی رفت و فحش می داد که بی حجابم و نمی دانم کسی بابت توهینی که به من شد شرمنده بود ؟ سرش را انداخت پایین از خجالت ؟ لب هاش را گزید ؟ چین افتاد به پیشانیش ؟ … حواسم نبود . یک کم دنده عقب رفتم و از کنارش رد شدم . عصبانی و تحقیر شده .