۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

« اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک ، فردا تندتر خواهیم دوید و دست های مان را دراز تر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش … » *

از صبح دلگیر بودم چون باید می رفتم بانک . برای خودم چند تا کار تراشیدم که بیرون رفتنم به بانک رفتن محدود نشود . این جوری خیلی بیهوده بود چون بعد از سلطنت طلب ها که دلگیرترینند ، این کارهای بانکی ست که توی دنیا خلق من را تنگ می کند . قبلش یک صبحانه مفصل خوردم تا از دل خودم در آورم . پرسیدم سپه کجاست ؟ آقاهه گفت سمت راست . می دانستم . نمی دانستم هم سواد که داشتم . می توانستم بخوانم که به آن گندگی نوشته اند سپه . با این همه آقاهه زل زده بود به من . دستم دو تا میلهء بزرگ بود که می توانست سلاح سرد محسوب شود . برای همین مجبور بودم لبخند الکی ِ ماسیده بزنم و بپرسم سپه کجاست . اگر آقاهه می گفت سواد که داری سلاح های سردم را می کردم تو  کونش . نگفت . بهم لبخند زد . خجالت کشیده بود که این جوری زل زده به خانوم متشخصی مثل من . هر چندخیلی متشخص نبودم . بو می دادم . بوی لباس های شسته شدهء دو روز توی ماشین لباسشویی مانده . از دست مامان عصبانی بودم .
وقتی رفتم نشستم روی همان صندلی که حالا پلاستیک هاش پاره پوره شده بودند ، رو به روی آقایی که اسمش راوش بود یا داوش یا نمی دانم چی ، فهمیدم چندان هم دلگیر نیستم . شاید باید رتبه کارهای بانکی را توی لیست دلگیرها تغییر دهم . هر چند همه چیز مثل سابق بود و فقط حالا روی میز جعبه دستمال کاغذی چشمک بود و هیچ چیز بدتر از این نیست که همه چیز مثل سابق باشد ، اما ردیف بودم . پرسید بابام کجاست ؟ نمی دانستم باید راستش را بگویم یا نه ؟ اگر نه چرا نه ؟ برای همین گفتم کار داشت . با یک لبخند معذبی . گفت آهان . گفتم بروم ؟ این جمله را بار قبل هم گفته بودم . گفت نه صبر کنم فیشم را بگیرم . این جمله را بار قبل هم گفته بود . اما من عجله داشتم . باید می رفتم زودتر . بیرون پاییز بود و من بی قرار بودم یک کم .

* عنوان قسمتی از « گتسبی بزرگ » ِ اسکات فیتس جرالد