۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

حالا شما فکر می کنید من از این آدم هام که می چسبم به آدم معروف ها و امضا می گیرم . به ولله که این جوری نیستم !

شاید لازم است کمی از افتخاراتم را به سمع و نظرتان برسانم . یکی از افتخارات زندگیم که احتمالا اولین افتخار زندگیم بعد از با کون به دنیا آمدنم محسوب می شود این است که یکی از صبح های پاییز ِ وقتی که کلاس سوم دبستان بودم و دست در دست خواهره به سمت سرویس مدرسه می رفتم از رادیو با ما مصاحبه کردند . هیچ یادم نمی آید چی پرسیدند . لابد درباره احساسمان به اول مهر و سوال های پوچی از این دست . جواب را هم یادم نیست . لابد این که خیلی خوشحالیم و باقی خزعبلات . این مصاحبه به صورت زنده از شبکه استان همدان پخش شد . بابا توی دفتر کارش صدای ما را شنید و لابد به خودش بالید . من آن وقت ها فکر می کردم در آینده باید مجری شوم . چون خیلی بلبل زبان و بامزه بودم . از این بامزه رو مخ ها که گند هر چیزی را در می آورند توی حاضر جوابی ؟ نمی دانم .
گاهی فکر می کنم بابا چه کیفی کرده وقتی صدای دخترهاش را توی برنامه صبحگاهی رادیوی استان شنیده .

یکی دیگر از افتخارات زندگیم این است که امضای پاشازاده و مرحوم حجازی را دارم . آن وقت ها استقلالی نبودم . هیچی نبودم . یعنی نمی دانستم که بر یک تهرانی واجب است که یا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . جز آن تهرانی های چرندی که می گویند اهل فوتبال نیستند که حرف بی ربطی ست . چون دلیلی ندارد آدم اهل فوتبال باشد و هر هفته نود را ببیند تا استقلالی باشد یا پرسپولیسی . هوم ؟ به هر حال من فکر می کنم هر کس باید طرفدار یک تیمی باشد .

وقتی سیزده سالم بود دستکش های مشکی ِ خیلی بزرگتر از دستم را دادم به ادموند اختر چون خیلی هوا سرد بود و ادموند انتظارش را نداشت و خودش را برای سرما آماده نکرده بود . این خاطره را وقتی برای دوستانم تعریف کردم به دروغگویی متهم شدم . حتی گفتم بعله چی فکر کردید . تازه فاطمه حقیقت جو هم قرار بوده زن داییم بشه . که همه چیز را خراب تر کرد . من داشتم متهم می شدم که برای معروف شدن به سیاست و ورزش و هر چی دم دستم باشد آویزان می شوم . که اتهام سنگینی بود . من آن روزها سودای شهرت نداشتم . بعدا تر ها داشتم . هیچ راهی برای اثبات حرفم نبود . خانه را زیرو و رو کردم تا امضای ناصر خان ِ حجازی را پیدا کنم که هر چند حرفم را ثابت نمی کرد اما به هر حال از هیچی بهتر بود . اما امضا آب شده بود رفته بود توی زمین . تا این که یکسال پیش از زیرِ زمین در آمد رفت لای دیکشنری اتاق مامان . اما دیگر چه فایده . حتی اسم همکلاسی های آن سال را هم یادم نمی آمد که توی فیسبوک پیداشان کنم و امضا را نشان شان دهم و خودم را تبرئه کنم . ناصر خان هم مرده . روحش شاد . مرد بزرگی بود . خیلی هم خوش تیپ بود .

چهارم دبستان با باران کوثری هم مدرسه ای بودم و توی یک تئاتر با هم بازی کردیم . اسم مدرسه مان معلم بود  . من نه مدرسه ام را دوست داشتم ، نه معلمم  را چون یک بار زده بود توی گوشم و نه حتی روسری آبی را دیده بودم . هنوز هم ندیده ام . توی آن تئاتر که تنها اتفاق خوب مدرسهء لوس معلم بود نقش خوگوش را داشتم . خیلی تئاتر قشنگی بود . خیلی بامزه شده بودم . حسابی کیف می کردم از نقشم .

توی یک مهمانی که هیچ کس را نمی شناختم و حتی صاحبخانه را هم و اصلا نمی دانستم چرا دعوت شده ام ، مهدی احمدی را دیدم . من داشتم می رفتم توی آشپزخانه و او داشت از آشپزخانه در می آمد و تمام آن شب داشتم راهپیمایی می کردم توی خانه بس که حوصله ام سر رفته بود . چون مهمانی کسل کننده ای بود و من هم نه حرفی داشتم برای گفتن و نه کاری برای انجام دادن و نه قری تو کمرم برای رقصیدن مجبور شدم زود بروم و نشد معاشرت کنیم وگرنه ازش خوشم می آمد .

یک بار هم شادمهر راستین را توی یک کافه دیدم . رفتم جلو گفتم : آقای شادمهر راستین ؟ گفت بفرمایید ! جا داشت بگویم شما بازداشتید آقا . یعنی آن جوری که شروع کرده بودم ادامه ای جز این نداشت . چون دلیلی برای بازداشتش نداشتم گفتم سینما ۱ و سینما ۴ ؟ گفت بعله ! … چه مرگم بود ؟ … دیگر یادم نیست چی گفتم و چطوری جمع کردم رفتم . این یکی جز افتخاراتم نبود اصلا . بیشتر شرم می کنم از یاد آوریش .

از آخرین افتخاراتم این است که با علی نصیریان توی صف نانوایی ایستاده ایم و با هم نان بربری خریده ایم . علی نصیریان پنج تا و من یکی و نصفی بربری . پنج تا بربری را می خواست چی کار کند ؟
که خیلی حساب نیست . چون علی نصیریان توی محله ما زندگی می کند و من اگر پیش از این هم سحر خیز بودم و نان بربری بخر بودم صد بار دیده بودمش . اما چون یک کم حساب هست این جا می نویسمش . اما ادعای خاصی درباره اش ندارم .

نمی خواهم خیلی دوره درازی کنم . خیلی فهرست وار خدمتتان عرض کنم که نیکی کریمی ، محمد رضا گلزار ، مجری مسابقه محله ، سعید حجاریان ، علی دایی ، هانیه توسلی ، ناصر تقوایی و نجف دریا بندری را هم از نزدیک دیده ام .
میر حسین موسوی و علی کریمی هم یک جوری فامیلمان می شوند . که یک کم سخت است . فقط مامان بزرگم بلد است و یکی از دختر عموهام .  می پرسم پای همین مطلب می نویسم خدمت تان .