برای همین از جایم بلند نمی شدم و رفتنم را به تعویق می انداختم. چون آن بیرون گرم بود و همه چیز داشت مثل کره وا می رفت. دیروز برای اینکه بروم سر کار کلی پیاده روی کرده بودم و راهم را دور کرده بودم که برسم به اتوبوس. چون اتوبوس های ولیعصر از همه جا خنک تر است. از محل کارم هم خنک تر است. حتی از خانه ام خنک تر است. یک جوری که دلم می خواهد شب توی اتوبوس بخوابم.
همین جور شر شر عرق ریختم تا رسیدم به ایستگاه. برای سوار شدن کمی تقلا کردم و آدم ها را هل دادم و خودم را تپاندم تو. نه چون دیرم شده بود. چون حیوانم. و گرم بود. توی اتوبوس گرم تر. یک ایستگاه بالاتر اتوبوس جوش آورد و همگی پیاده شدیم و تقلا کردیم و هل دادیم که سوار اتوبوس بعدی شویم. این بار تقلاهام کافی نبود و ماندم توی گرمای ایستگاه مطهری. کمی ایستادم و به جایی رو به روم خیره شدم. چون دیگر رمق نداشتم کسی را هل بدهم. همین جوری که جمعیت خودش را سوار اتوبوس بعدی می کرد جوری که آدم فکر می کرد این آخری لای در می ماند و نمی ماند و نفر بعدی هم هل می داد و می رفت تو، فکر کردم باید توی یک شرکت خصوصی کار می کردم. که از صبح زود اسپلیت هاش روشن بود. و توی یخچالش نوشیدنی های استوایی خیلی خیلی خنک بود. و دستشویی هاش بوی خوب می داد. که کار نمی کردم و حدس بزنید چی؟ توی بدترین جایی که می شد کار می کردم.
آه کشیدم و به دور دست نگاه کردم. به اتوبوس بعدی، یا سراب اتوبوس بعدی. باید بار و بندیلم را جمع می کردم و سوار اولین اتوبوسِ ترمینال آرژانتین می شدم و خودم را می رساندم به دریا. با این فکر کمی حالم جا آمد و خودم را برای هل بعدی آماده کردم. اما قبلش، قبل دریا باید می رفتم برای همهء مشتری های کافه لیموناد و موهیتو درست می کردم. لعنت!
لباس هایم را پوشیدم و دراز کشیدم روی مبل و کمی به دریا فکر کردم. باد کولر نقشهء تهران روی دیوار را آرام تکان می داد و از بیرون صدای خندهء همسایه ها می آمد. نازگل نبود و خانه آرام بود. دو هفتهء دیگر تنها می شدم. زنگ زد و گفت یک ساعت دیگر کارش تمام می شود و بعد بهم ملحق می شود.
چشم هایم را بستم و ده تا نفس عمیق کشیدم. دلم نمی خواست بروم. دلم نمی خواست بمانم. دلم نمی خواست دراز بکشم روی مبل، یا کمی بالاتر از سطح زمین روی هوا شناور باشم.

