۱۳۹۸ تیر ۹, یکشنبه

و اگر کمی بیشتر دراز می کشیدم ممکن دلم دریا را هم نخواهد. ان وقت چی؟


برای همین از جایم بلند نمی شدم و رفتنم را به تعویق می انداختم. چون آن بیرون گرم بود و همه چیز داشت مثل کره وا می رفت. دیروز برای اینکه بروم سر کار کلی پیاده روی کرده بودم و راهم را دور کرده بودم که برسم به اتوبوس. چون اتوبوس های ولیعصر از همه جا خنک تر است. از محل کارم هم خنک تر است. حتی از خانه ام خنک تر است. یک جوری که دلم می خواهد شب توی اتوبوس بخوابم. 
همین جور شر شر عرق ریختم تا رسیدم به ایستگاه. برای سوار شدن کمی تقلا کردم و آدم ها را هل دادم و خودم را تپاندم تو. نه چون دیرم شده بود. چون حیوانم. و گرم بود. توی اتوبوس گرم تر. یک ایستگاه بالاتر اتوبوس جوش آورد و همگی پیاده شدیم و تقلا کردیم و هل دادیم که سوار اتوبوس بعدی شویم. این بار تقلاهام کافی نبود و ماندم توی گرمای ایستگاه مطهری. کمی ایستادم و به جایی رو به روم خیره شدم. چون دیگر رمق نداشتم کسی را هل بدهم. همین جوری که جمعیت خودش را سوار اتوبوس بعدی می کرد جوری که آدم فکر می کرد این آخری لای در می ماند و نمی ماند و نفر بعدی هم هل می داد و می رفت تو، فکر کردم باید توی یک شرکت خصوصی کار می کردم. که از صبح زود اسپلیت هاش روشن بود. و توی یخچالش نوشیدنی های استوایی خیلی خیلی خنک بود. و دستشویی هاش بوی خوب می داد. که کار نمی کردم و حدس بزنید چی؟ توی بدترین جایی که می شد کار می کردم. 
آه کشیدم و به دور دست نگاه کردم. به اتوبوس بعدی، یا سراب اتوبوس بعدی. باید بار و بندیلم را جمع می کردم و سوار اولین اتوبوسِ ترمینال آرژانتین می شدم و خودم را می رساندم به دریا. با این فکر کمی حالم جا آمد و خودم را برای هل بعدی آماده کردم. اما قبلش، قبل دریا باید می رفتم برای همهء مشتری های کافه لیموناد و موهیتو درست می کردم. لعنت!

لباس هایم را پوشیدم و دراز کشیدم روی مبل و کمی به دریا فکر کردم. باد کولر نقشهء تهران روی دیوار را آرام تکان می داد و از بیرون صدای خندهء همسایه ها می آمد. نازگل نبود و خانه آرام بود. دو هفتهء دیگر تنها می شدم. زنگ زد و گفت یک ساعت دیگر کارش تمام می شود و بعد بهم ملحق می شود. 
چشم هایم را بستم و ده تا نفس عمیق کشیدم. دلم نمی خواست بروم. دلم نمی خواست بمانم. دلم نمی خواست دراز بکشم روی مبل، یا کمی بالاتر از سطح زمین روی هوا شناور باشم. 

۱۳۹۸ تیر ۸, شنبه


San Yuan & Peng Yu
 " Can`t Help Myself " 

۱۳۹۸ تیر ۵, چهارشنبه


جاسم غضبان پور

۱۳۹۸ تیر ۴, سه‌شنبه

باید صبور بود. شاید اتوبوس بعدی صندلی های خالی بیشتری داشته باشد.

از خانه آمدم بیرون چون باید می آمدم بیرون. چون خیلی وقت بود دیگر گوشهء امن خودم را نداشتم. مامان پرسیده بود عصبانیم. گفتم هستم. وقتی گفتم یک قطره اشک از گونه ام چکید پایین. فقط یکی. نه بیشتر. مامان اجازه داد عصبانی باشم و بابت این که شروع نکرد به سوال کردن قدردانش بودم. قبل تر دعوا می کردیم. می خواست بداند چرا عصبانیم. باید با کلمات، دقیق و شفاف برایش توضیح می دادم. اما یک چیز هایی توضیح ندارد. من برای عصبانی بودن خیلی دلیل دارم. اما گاهی توی آن لحظهء خاص دلیلش را نمی دانم. یک فکری از ذهنم گذشته که حتی به خاطرش نمی آورم و خاطرم را مکدر کرده. یا نمی خواهم بگویمش. یا پریودم. یا هر چی.
لباس هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. هوا گرم بود. کمی پیاده راه رفتم که اشتباه بود. داشتم گرما زده و حالت تهوعی می شدم. سوار تاکسی شدم. صدای آرام گوگوش می آمد. من گوگوش دوست نداشتم هیچ وقت. تا این که یک بار سر کار مجبور شدیم از داربست برویم بالا. ایستادن روی داربست کاری نیست که دلم بخواهد انجامش دهم. با این همه نه نیاوردم. چون انگار همیشه به رییسم چیزی بدهکارم. چون شک ندارم اگر قرار باشد کسی را اخراج کند آن یکی منم. برای همین نه نمی آورم. ترسیده بودم و سعی می کردم پایین را نگاه نکنم. از موبایل غزل گوگوش پخش می شد و ما باهاش می خواندیم. آن بالا با گوگوش کنار آمدم. حالا این پایین هم می توانم تحملش کنم. به اندازهء یک مسیر هشت دقیقه ای. نه بیشتر. 
پولم را دادم به راننده و باقی پولم را پس نگرفتم. چون راننده پس نداد. من هم چیزی نگفتم. علی السویه بودم. 
رفتم نشستم توی گوشهء امنم. روی نیمکتِ کنار دستگاه اسپرسو. لب تاپم را باز کردم اما کاری برای انجام دادن نداشتم. مشق هایم را نوشته بودم، تمام نامه هایم را جواب داده بودم، فایل ها را گذاشته بودم سر جاش و دسکتاپم منظم بود. داشتم خودم را سرگرم نشان می دادم. که نیازی نبود. کسی کاری به کارم نداشت. کسی نگاهم نمی کرد. می شد عصبانی باشم. یا نباشم. یا هر چی.
اما عصبانی نبودم. شاید یک لبخند محوی هم گوشهء لبم بود. هر چند خودم را نمی دیدم. 
دقیقا نمی دانم به چی فکر می کردم که آرام می شدم. به آیدا نگاه می کردم که ایستاده بود جلوی کانتر. به قاب های روی دیوار رو به رو. به فواره های وسط حوض. و به هیچی فکر می کردم. 
لب تاپم را بستم و خوش خوشان رفتم توی گرمای خیابان ولیعصر. وقتی رسیدم به ایستگاه درهای اتوبوس بسته شد. مهم نبود. این را اتوبوس بعدی که یک صندلی خالی برایم داشت بهم فهماند. نشستم کنار پنجره و فکر کردم دغدغه ای ندارم. کمی قبل از رسیدن از جایم بلند شدم. 
داشتم آب ریخته را خرج امام زاده می کردم. می خواستم ایستگاه بعدی پیاده شوم. تا این جا سرم را به عبور درخت ها از کنار اتوبوس گرم کرده بودم و وانمود می کردم نمی فهمم کسی که کنارم ایستاده سنش از من خیلی بیشتر است و مستحق نشستن. توی ایستگاه یکی مانده به آخر، با یک حالت بزرگوارانه ای بلند شدم و جایم را دادم به خانومی که تازه سوار شده بود. خانومه تشکر کرد. وانمود کردم اصلا مهم نیست و خواهش می کنم بفرمایید. بس که دلم می خواهد تشکر بشنوم. اگر عقده ای نیستم پس چی؟ 

۱۳۹۸ خرداد ۳۱, جمعه

یکی تاکید کرده پهپاد و نه پهباد. پهپاد و مرگ. چرا به جای این که نگران هکسره باشیم، باید اسم این غول ها را بدانیم؟

اولین ترکش های جنگ به خانهء ما اصابت کرد. نشسته بودم روی مبل و داشتم کتاب می خواندم که خواهرم زنگ زد، با گریه پرسید می شود زودتر بروم خانه. گفت دارند برایش بلیط می خرند که برگردد برلین! گفت نمی خواهد برود. گفتم دارم می آیم خانه. تا ساعت یازده شب رفتنم را کش دادم. چون باورم نمی شد خانواده ام انقدر دیوانه شده باشند. و چون پول تاکسی ام کمتر می شد. و بعله آن قدر بی پول بودم که حتی رفتن خواهرم هم باعث نشود پول اضافی خرج کنم. 
وسط راه برادرم زنگ زد و پرسید کجام. سر قبرم! کجام؟ توی راه! نگفتم. گفت زود بروم خانه. فهمیدم کار از کار گذشته و خانوادهء دیوانهء من بلیط را خریده اند و احتمالا باید بروم برای خداحافظی. والا بنی صدر هم این جوری از ایران نرفت. 
حتی دلم نمی خواست برگردم. می خواستم به راننده بگویم سر خر را کج کند و من را برگرداند. کجا؟ کجا را دارم بروم؟ بله درست فهمیدید. سر قبرم. 
بدتر آن که تمام این لحظه ها را دارم توی ذهنم می نویسم. تک تک جمله ها را. انگار دارم کتاب می خوانم. فیلم می بینم. نه انگار که دارم این لحظه های هراسِ جنگ را زندگی می کنم. 
وقتی رسیدم صدای خبرنگار سی ان ان می آمد. آخرین باری که توی این خانه کسی به اخبار سی ان ان گوش داده بر می گردد به اولین دورهء انتخابات احمدی نژاد. توی خانه همه چیز به هم ریخته بود و همه هیجان زده بودند. داشتند اولین سری جنگ زده ها را می فرستادند به کمپ پناهنده ها. خواهره گفت کاری از دستش بر نمی آمده. بابا ترسیده بلیط گران شود و پرسید از دستش ناراحتم؟ گفتم فکر نمی کردم تسلیم این صحنه آرایی خطرناک شود و کمی خندیدیم و لباس هایش را چپاندیم توی چمدان. تا همین جاش با خرید این بلیط زودهنگام دو میلیون تومان سود کرده بودیم. خوشحال بودم که خانواده ام نگران دو میلیون است و نه پنج هزار تومان پول اسنپ ارزان تر. 
مامان می گوید که مجبور بودند. می گویم یه روز رفتم از گربه نگهداری کنم ببین چی کار کردین. به کوه لباس های کنار تختش اشاره می کنم. یک جوری که انگار تنها نگرانیم به هم ریختگی خانه ست. بعله! من از این آدم هام که می گویم جنگ نمی شود. از کجا؟ از هیچ جا. 
در این فاصله جایی بین سی ان ان و توئیتر داریم خبر ها را دنبال می کنیم و به پرتاب موشک ها به پهپاد خیره می شویم. و فکر می کنیم این غول را چه جوری زدند؟ برای یکی می نویسم ایران چارهء دیگری غیر از زدن پهپاد داشته؟ خودم بعید می دانم. به عکس منتشر شده از بعد از جلسهء کنگره نگاه می کنیم و سعی می کنیم بفهمیم این خنده ها چه تصمیمی برای فردای مان گرفته اند.
خواهرم می پرسد باهاش نمی روم فرودگاه. می گویم نه! می پرسد فکر می کنم دارد فرار می کند؟ می گویم نه! 
صبح توی تخت خودم از خواب بیدار می شوم. و چشمم می افتد به گردنبند خواهرم که روی پاتختی کنار تخت جا مانده. و لابد خیلی چیز های دیگر که بعدا از گوشه و کنار خانه پیدایش می کنیم و آه می کشیم. با یک جهش می نشینم روی صندلی و لب تاپم را باز می کنم. جنگنده های امریکایی از آسمان برگشته اند. خطر از بیخ گوشمان گذشته. تلویزیون را روشن می کنم و می بینم دیگر حتی توی برکینگ نیوزِ سی ان ان هم نیستیم. عجب !

۱۳۹۸ خرداد ۳۰, پنجشنبه

کلا!

نمی خواهم درباره اش چیزی بگویم. شانه های تان را بیدازید بالا تا بفهمید چه شکلی ام. اما یکی یک چیزی نوشته بود که عجیب بود. نوشته بود اگر جای ابطحی بهرام رادان این پیام های تبریک و فلان را می فرستاد، دختره خوشحال می شد. اگر منتشرش می کرد هم برای شو اف و فلان بود نه از روی عصبانیت. 
فارغ از این که بهرام رادان ملاک خوبی و دافی نویسنده بود، و واقعا؟ بهرام رادان؟ پوووف!
اصلا فارغ از هر چی، یادم افتاد یک بار یکی می خواست با چاقو به من تجاوز کند. درباره اش نمی نویسم چون یاد آوریش برایم ناراحت کننده است. 
رفتار دوستانم در آن زمان هم بسیار ناراحتم کرد. هنوز یاد رفتارشان می افتم عصبانی می شوم. اما این حرف من را یاد دوستم انداخت که گفت توی شرکت شان داشتند بحث می کردند اگر جای رضا مثلا یک پسر خوبی می خواست بهم تجاوز کند هم من همین قدر عصبانی می شدم؟ کاری به بچه های شرکتشان نداشتم. اما فکر این که دوستم نشسته از اتفاقی که برایم افتاده با دیگران حرف زده و درباره اش بحث کرده اند و یکی هم خیلی زبل بازی در اورده و گفته اگر رضا نبود و فلان بود باز هم فلان؟ و دوستم گوش داده. تمام این مدت به تمام این حرف ها گوش داده و آمده دارد همهء ان ها را برایم تعریف می کند دیوانه ام کرد. چرا واقعا؟
داشتم رانندگی می کردم. مقصد؟ شهری که دو هفته پیشش توش تهدید شده بودم. چون دوستانم فکر می کردند من باید به محل حادثه برگردم. چرا فکر کردم بیشتر از من می فهمند که عقلم را داده بودم دستشان و با سرعت صد و بیست تا می رفتم به سمت همان خانه، همان حیاط، همان آدم ها؟ 
واقعا نمی فهمید یکی ساعت یازده شب، با چاقو به سمتت بیاید و تهدیدت کند فرقی نمی کند بهرام رادان باشد یا برد پیت یا آقا رضا یا هر کی؟ نمی فهمید من چقدر ترسیده بودم؟ ترس و خشمی که تا یک سال بعدش با من است؟  نمی فهمید دارد با این حرفش ناراحتم می کند؟ 
برای همین بیش از این نمی خوانم. هر نوشته ای من را یاد یک سال پیش می اندازد. نه یاد اتفاق. یاد رفتار دوستانم. حرف های به ظاهر بی اهمیتی که هنوز بابت شان عصبانی و زخمی ام. 

به نظرم یک کم حرف نزنیم. کلا! 

۱۳۹۸ خرداد ۲۹, چهارشنبه

حتی تمام سال های پیش رو

ـ من خاطرات سیاه و تاریکی از روزهای مدرسه ام ندارم. قانون توی خانهء ما حرف اول را می زد. هیچ چیز به این اندازه واجب نبود که باید قانون رعایت شود و چون و چرا نداشت. انقدر واضح بود که اصلا فکر نمی کردیم این قانون از اساس فلان.
پشت لبم را بر نداشته بودم، سی دی و دفتر خاطرات به مدرسه نمی بردم، رژ لب نمی زدم، عاشق نمی شدم و از مدرسه فرار نمی کردم. معمولی ترین دختری بودم که می شد باشم. با نمره های متوسط. وقتم را میان امتحان هندسه و دزیره تقسیم می کردم. 
دوستی نداشتم. برای داشتنش تلاش نمی کردم. هنوز هم نمی کنم. فهمیده ام آدم دوست داشتنی ای نیستم. بابتش افسوس نمی خورم. این جوری بزرگ شده ام و به تنهایی عادت کرده ام. دیگر با حسرت به دوستی آدم ها نگاه نمی کنم. هیچ وقت حسرتش را نخورده ام. اداش را در آورده ام. چون همه دوست داشته اند و بابت رفتن دوستانشان غمگین شده اند. فکر می کردم اگر من شبیهشان نباشم یک جای کارم می لنگد. نمی لنگید. فقط شبیهشان نبودم. حالا به شبیهشان نبودن عادت کرده ام. در پذیرش سعادت و آرامشی هست که در هیچی نیست
برایم فرقی نمی کرد کجای دنیا زندگی کنم. هیچ تعلق خاطری به این شهر و آدم هاش نداشتم. به هیچ چیز نداشتم.

ـ ساعت چهار بعد از ظهر بود. چهل گرم آناناس و صد و بیست گرم بستنی و صد گرم آب انبه را با کمی نمک می ریختم توی بلندر و دکمهء بلندر را فشار می دادم. یک بار، ده بار، صد بار این کار را تکرار کردم. بار صد و هفتم بود که کلافه شدم. نه به خاطر آناناس ها. از چیزی که سرم بود. من هیچ وقت بابت حجاب اجباری خیلی دلخور نبوده ام. با عصبانیت درباره اش حرف نزده ام. در حد توانم زیر بارش نرفته ام. می دانم قانون عادلانه ای نیست. اما این اولین بار بود که با نفرت می گفتم لعنت! لعنت! نمی فهمیدم چرا باید توی این گرما یک متر پارچه را ببندم دور سرم و محکم گره بزنم که از سرم نیفتد و با عجله آناناس های یخ زده را از فریزر در بیاورم. روز اول کارم بود. بابتش دلخور نبودم. هر چند توی این یک سال پیشرفتی هم نکرده بودم. بخواهم صادقانه بگویم برگشتن به کافه، از سر استیصال بود. توی کارتم چهل و هشت هزار تومان پول داشتم. و قرار نبود کسی پولی برایم واریز کند. بابت بی پولی هم دلخور نبودم. اما برای اولین بار بود که با عصبانیت می فهمیدم این چیزی که پوشیدم نا عادلانه ترین اتفاق زندگیم است. می توانم بفهمم اگر توی انفرادی نشسته بودم و منتظر بازجویی بودم که می خواست به جاسوسی یا اقدام علیه امنیت ملی متهمم کند، قطعا نا عادلانه ترین اتفاق زندگیم لباس هایم نبود. اما توی انفرادی نبودم. توی اشپزخانهء باریک و گرم محل کارم، مانتوی سیاه و شال سبزم، ناعادلانه ترین اتفاق تمام سال های زندگیم بود. 
شاید چون فرصتش را داشته ام یک جایی بابت چیزی که نا عادلانه بوده اعتراض کنم. سرویس دانشگاه، رای هشتاد و هشت، غذای بی کیفیت سلف، کرایهء اضافه. گیرم به حقم نرسیدم. اما دادم را زدم. اما کی و کجا بابت این لباسی که این همه سال پوشیده بودم داد زدم؟ به کی اصلا باید می گفتم؟ 
شب با صدای تولدت مبارکِ اندی به نرگس گفتم سی و سه سالگی برایم خیلی سال خوبی بوده. نمی دانم چرا گفتم. داشتم به چی فکر می کردم وقتی خسته از کار برگشته بودم و بی آن که لباس درخوری پوشیده باشم، با زیر پوش سفید و موهای به هم ریخته ام می گفتم تا این جا از سی و سه سالگیم راضی ام؟ از چی راضی بودم؟ سه ماه و بیست و سه روز دیگر سی و چهار ساله می شدم و هنوز امیدوار بودم توی این مدت اتفاق های بهتری در انتظارم باشد؟ 

شب که لباس هایم را از تنم در می اوردم و پرتش می کردم روی دستهء صندلی اتاق خواب، عصبانی به خواهرم گفتم من از این جا می رم. خیلی به نظرم طبیعی بود که به خاطر حق انتخاب پوشش محل زندگیم را عوض کنم. حتی اگر سخت و دور بود. فهمیدم برای این که توانسته بودم از شلوغی کافه و آدم هاش به آن جا پناه ببرم و برای حال خوبِ تاریک خانهء اقبال بود که فکر می کردم سی و سه سالگی خوب بوده. نبود. همش نکبت بود. تمام سال ها که گذشت. 

۱۳۹۸ خرداد ۲۵, شنبه

چون بلد نیستم دو تا کار را همزمان انجام دهم. نمی شد هم گریه کنم و هم بدوم.

ساعت پنج و سی و هشت دقیقه از خواب بیدار می شوم و میل شدیدی به گریستن دارم. یک لیوان آب می نوشم و کفش ورزشیِ آبی ام را می به پا می کنم و می روم که بدوم. چون بادِ اول صبح می خورد توی صورتم و اشک هایم را پیش از آن که از گونه هایم بچکد پایین می خشکاند. آسمان آبی ست و نسیم ملایمی می وزد. کسی دنبالم نیست. تنهام. و بسیار ترسیده ام. نه توی خیابان انقلاب که جایی توی کوچه پس کوچه های دروسم. امیدوار نیستم، نا امید هم. خالی ام. و امتدادم نه دست های سبز برافراشته ست و نه صدای گلوله های خیابان های منتهی به ازادی. 
کسی از روی میله های وسط خیابان انقلاب بالا نخواهد رفت: خدایا! خیلی زیادیم! کسی آزادی را نشان مان نخواهد داد : بالاخره رسیدیم!

دلم نمی خواهد مرثیه بخوانم. من حسرت خیابان های هشتاد و هشت را نمی خورم. تا جایی که شد دویدم و فریاد زدم. تا توپخانه، تا هفت تیر، تا قم، رو به حرم. تا حصر… و چقدر دلم نمی خواهد شکوه آن روزها را به اندوه حالای زندگیم آلوده کنم. بس که اندوه حالای زندگیم پیش و پا افتاده و بی معنیست. 
پس شب بخیر. می خوابم و فردا روز بهتری خواهد بود. آمین.

رای من ؛ میر حسین موسوی