اولین ترکش های جنگ به خانهء ما اصابت کرد. نشسته بودم روی مبل و داشتم کتاب می خواندم که خواهرم زنگ زد، با گریه پرسید می شود زودتر بروم خانه. گفت دارند برایش بلیط می خرند که برگردد برلین! گفت نمی خواهد برود. گفتم دارم می آیم خانه. تا ساعت یازده شب رفتنم را کش دادم. چون باورم نمی شد خانواده ام انقدر دیوانه شده باشند. و چون پول تاکسی ام کمتر می شد. و بعله آن قدر بی پول بودم که حتی رفتن خواهرم هم باعث نشود پول اضافی خرج کنم.
وسط راه برادرم زنگ زد و پرسید کجام. سر قبرم! کجام؟ توی راه! نگفتم. گفت زود بروم خانه. فهمیدم کار از کار گذشته و خانوادهء دیوانهء من بلیط را خریده اند و احتمالا باید بروم برای خداحافظی. والا بنی صدر هم این جوری از ایران نرفت.
حتی دلم نمی خواست برگردم. می خواستم به راننده بگویم سر خر را کج کند و من را برگرداند. کجا؟ کجا را دارم بروم؟ بله درست فهمیدید. سر قبرم.
بدتر آن که تمام این لحظه ها را دارم توی ذهنم می نویسم. تک تک جمله ها را. انگار دارم کتاب می خوانم. فیلم می بینم. نه انگار که دارم این لحظه های هراسِ جنگ را زندگی می کنم.
وقتی رسیدم صدای خبرنگار سی ان ان می آمد. آخرین باری که توی این خانه کسی به اخبار سی ان ان گوش داده بر می گردد به اولین دورهء انتخابات احمدی نژاد. توی خانه همه چیز به هم ریخته بود و همه هیجان زده بودند. داشتند اولین سری جنگ زده ها را می فرستادند به کمپ پناهنده ها. خواهره گفت کاری از دستش بر نمی آمده. بابا ترسیده بلیط گران شود و پرسید از دستش ناراحتم؟ گفتم فکر نمی کردم تسلیم این صحنه آرایی خطرناک شود و کمی خندیدیم و لباس هایش را چپاندیم توی چمدان. تا همین جاش با خرید این بلیط زودهنگام دو میلیون تومان سود کرده بودیم. خوشحال بودم که خانواده ام نگران دو میلیون است و نه پنج هزار تومان پول اسنپ ارزان تر.
مامان می گوید که مجبور بودند. می گویم یه روز رفتم از گربه نگهداری کنم ببین چی کار کردین. به کوه لباس های کنار تختش اشاره می کنم. یک جوری که انگار تنها نگرانیم به هم ریختگی خانه ست. بعله! من از این آدم هام که می گویم جنگ نمی شود. از کجا؟ از هیچ جا.
در این فاصله جایی بین سی ان ان و توئیتر داریم خبر ها را دنبال می کنیم و به پرتاب موشک ها به پهپاد خیره می شویم. و فکر می کنیم این غول را چه جوری زدند؟ برای یکی می نویسم ایران چارهء دیگری غیر از زدن پهپاد داشته؟ خودم بعید می دانم. به عکس منتشر شده از بعد از جلسهء کنگره نگاه می کنیم و سعی می کنیم بفهمیم این خنده ها چه تصمیمی برای فردای مان گرفته اند.
خواهرم می پرسد باهاش نمی روم فرودگاه. می گویم نه! می پرسد فکر می کنم دارد فرار می کند؟ می گویم نه!
صبح توی تخت خودم از خواب بیدار می شوم. و چشمم می افتد به گردنبند خواهرم که روی پاتختی کنار تخت جا مانده. و لابد خیلی چیز های دیگر که بعدا از گوشه و کنار خانه پیدایش می کنیم و آه می کشیم. با یک جهش می نشینم روی صندلی و لب تاپم را باز می کنم. جنگنده های امریکایی از آسمان برگشته اند. خطر از بیخ گوشمان گذشته. تلویزیون را روشن می کنم و می بینم دیگر حتی توی برکینگ نیوزِ سی ان ان هم نیستیم. عجب !